صبح زود بود، آن سپیدهدمی که هنوز جهان نرم و صورتیرنگ است و باغ از مهِ نقرهای شب، آرام آرام جامه در میاره :) بطری الاداریا را میان بوتههای رُز در دستانم گرفتم، نوک شیشهاش روبهروی گلهای صدبرگِ پُرپشت انگلیسی که هنوز شبنم بر گلبرگهای مخملیشان میدرخشید.. پشتش، پیونیهای تُرد و سپید مثل تور عروسی، و دستههای ظریف لیلی آو د ولی که زنگولههای کوچکشان گویی همین حالا از خواب بیدار شده باشند..... ناخن انگشتانم را همرنگ همان گلبرگها، مانیکور صورتی نرم و مات کرده بودم....نور صبحگاهی از لای شاخهها میلغزید، بطری را در آغوش میکشید و همه چیز خلاصه میشد در یک قاب: رویایی که عطرش در شیشه اسیر بود و من رهایش میکردم
حالا بزارین از خود عطر بگم...... از تازهترین شاهکاری که خاندان کرید در بهار ۲۰۲۵ به جهان هدیه داده، و یکی از عطر های مورد علاقم از این خانع، و من میدانستم که باید هر طور شده روی میز آرایشم بشینه :) اسمش از واژهای عربی میآید، "الدار" یا "الاداریا"، به معنی «بهشت مجلل»، «پناهگاه رویایی». راستش، این واژه تکلیف مرا با این عطر از همان اول روشن کرده: الاداریا قرار نبود صرفاً یک عطر گُلی دیگه باشد، قرار بود ترجمهٔ بویایی یک رؤیا باشد، همان باغی که در سکوت سپیدهدم، از زیر پردهٔ مهِ نقرهای سر برمیاره
اسپری اول: یک انفجار ملایم و شفاف از ماندارین و ترنج ایتالیایی، که مثل اولین ترکههای آفتاب که مه صبحگاهی را پاره میکنند، سرخوش و درخشان ظاهر میشود. فلفل صورتی هم آنجاست، اما نه برای تندی؛ برای گرما، درست مثل نسیمی که هنوز خنکاست ولی بوی طراوت را از دور با خود یدک میکشد. این شروع یکجور خوشبینی محض هست، انگار پردههای پنجره را کنار بزنی و باغ هنوز خیس از شبنم را پیش چشمت ببینی :)
بعد، الاداریا راز اصلیش را رو میکنه: قلب عطر، یک «سهگانهٔ رز» است. اینجا فقط یک رز نیست که میشنوید، بلکه سه گونۀ متفاوت رُز با هم همنوا شدهاند: رز سنتیفولیای غنی و عسلیمزه، رز داماسک مخملی و دودآلود، و یک آکورد نرم و پودری رز که مثل ابری از حریر صورتی روی دو تای دیگر کشیده شده..... این سهگانه انقدر زنده هست که انگار نه یک نت مصنوعی، که نفس یک رز واقعی را در شکوفایی کاملش اسپری کردهای روی پوست... و درست در میانهٔ این شکوفایی، پیونی و لیلی آو د ولی هم هستش، پیونی، شیرینی لطیف و آبدارش را قرض میدهد، شبیه به بوی نان شیرینی تازه که یکی از منتقدان عطر به زیبایی گفت یادآور شیرینیهای شکری است، اما نه آنقدر که فریاد بزند. لیلی آو د ولی هم با ظرافتی شیشهای، کمی سرسبزی و رطوبت باغی رو به ترکیب میاره این قلب، یک دستهگل پر و ابریشمی است که اگر چشمهایت را ببندی، میتوانی تک تک گلبرگهایش را لمس کنی.....
اما کرید استاد کاری هست که بگذاره یک عطر در همان لایهٔ میانی تهنشین بشه، پایهٔ الاداریا همان جایی هست که جادوش رو ماندگار میکنه: مشک سفید و تمیز، وانیلی به شیرینیصبحانه، که گرم و چوبی است، آمبروکسان برای آن درخشش ملایم و مدرن، و چوب کشمیر. این چوب کشمیر همان عنصریه که رز را که معمولاً خنک هست، در آغوشی نرم و گرم میگیره و به آن لبهای فلزی و امروزی میده... عطر روی پوست نه میمیره، نه فریاد میزنه، بلکه مثل یک شال کشمیر نازک، تا ساعتها روی شانههایت باقی میمونه :) زنانه است، بیآنکه لوس باشد، لوکس است، بیآنکه به رخ بکشد
الاداریا برای من، یک اردیبهشت شیشه ای هست، اون سکوت پر از عطر هنوز در شیشه هست، و هر اسپری آزادش میکنه... :)
گاه، یک شیء از کالبد مادی خود فراتر میرود و به راویِ یک دوران بدل میشود. بر میز من، دو شیء در یک قاب، روایتی مشترک را نجوا میکنند: یک عروسک دستساز از پرنسس دایانا، با آن نگاهِ آشنا و معصوم، و در کنارش، یک شیشه عطر وینتج؛ Quelques Fleurs از Houbigant. عطری که میگویند در روز پیوند افسانهایاش، بر روی تور و لباسش نشسته بود. یافتن این دو در کنار هم، بیش از یک تصادف، یک مکاشفه بود؛ دعوتی برای شنیدنِ داستانی که در این رایحه محبوس شده..خوشبختانه تونستم ابن عطر رو از خانمی که عطر های وینتج میفروخت، پیدا بکنم، و عروسک از یک خانم دیگه که دست سازه :))
نخستین طنینِ رایحه بر پوست، همچون بشارت یک سپیدهدمِ سبز و پرطراوت است. نتهای اولیه (شکوفه پرتقال، نتهای سبز، ترخون، ترنج و لیمو) نه با ملایمت، که با یک شفافیتِ جسورانه خود را آشکار میسازند. این رایحه، بوی هیجانِ پیش از یک رویداد بزرگ را دارد؛ تیزیِ هوشیارکنندهی مرکبات و ترخون، گویی صدای قدمهایی است که به سوی سرنوشت برداشته میشود. این یک اعلام حضور است؛ مقدمهای باشکوه برای یک داستان فراموشنشدنی.
اما روح حقیقیِ این عطر، پس از آرام گرفتنِ آن طوفان اولیه، در قلب تپندهاش آشکار میشود :) اینجا با یک ارکستر کامل از روایح گلی روبرو هستیم، یک همسرایی باشکوه که تفکیک تکتکِ اجزای آن تقریباً ناممکن است. لیست نتها خود یک شعر هست: میخک، گل مریم، ارکیده، یاس، زنبق، رز.. . این رایحه، تجسدِ انبوهِ گلهایی است که مسیر عروس را فرش کرده اند.... وقارِ پودریِ زنبق و رز در هم میآمیزد، شیرینیِ جسورانهی گل مریم به آن عمق میبخشه و لطافتِ یاس، حسی از معصومیتِ جاودان به آن میافزاید. این بخش از عطر، رایحهی خودِ آن لحظهی تاریخی است؛ بوی تاج و تور، بوی شکوهی که در عین حال سرشار از حسی زنانه و لطیف است. :)
بعد، پس از فروکش کردنِ آن هیاهوی شکوهمند، آنچه بر پوست باقی میمونه، یک راززه... یک زمزمهی شخصی و گرم. نتهای پایه (چوب صندل، دانه تونکا، کهربا، مشک، عسل و وانیل) عطر را به لایهای نرم و صمیمی بدل میکنند. گرمای نجیبِ چوب صندل در شیرینیِ ملایم عسل و وانیل حل میشود و حضور مشک و خزه بلوط، به آن ماندگاری و عمقی کلاسیک میبخشه. این دیگر رایحهی پرنسس در مقابل دیدگانِ جهان نیست :) این بوی آرامشِ او در خلوت اوست. میراثی گرم که بر پوست حک میشه و داستانی از عشق، شکوه و انسانیت را در خود نگاه میداره.
این عطر آینهای هست که در آن، شکوهِ یک پرنسس و لطافتِ یک زن، همزمان بازتاب مییابد و این، خود، جوهرِ جاودانگیه...الکی نبوده که عروسیشون به عنوان عروسی قرن به یاد مردم مونده :)
از شاهکار جدید ۲۰۲۵ سوسپیرو، مگه میشه دوستان عزیزم نقد این عطر رو از دست بدن :)
فروردین سال پیش بود که برای انجام یکی دو کار ضروری راهی دبی شدم، راستش را بخواید، دبی برای من فقط مقصد کاری نیست، یک جورهایی چهارراه زندگی من هست، جایی که مسیر کوچهای فصلیم میان ایران و سوئد گاهی به اون گره میخوره
اونجا، در دل برجهای شیشهای و گرمای نفسگیرش، یک بوتیک خاص عطر هست که همیشه ویترینش برایم مثل کتاب قصه میمونه... میدونستم که برند ایتالیایی به تازگی شاهکار تازهاش را به بازار فرستاده، سوسپیرو ایل پادرینو
عطری که نامش به تنهایی برای هر عاشق سینمایی، تداعیگر سالهای دور، کت و شلوارهای راهراه، کلاههای لبهدار بُرسالینو و آن نگاههای سنگین و پر از حرفِ ناگفتهٔ مارلون براندو هست :)
(طرفدار بزرگ آقای برنده هستم شخصا)
وارد بوتیک که شدم، گفتم سوسپیرو ایل پادرینو رو میخوام. فروشنده که همیشه کلی مشتری خاص و خوشذوق از گوشه و کنار جهان میبینه لبخندی زد و شیشه مخملی را از پشت پیشخوان بیرون کشید، درست مثل سکانسی از یک فیلم که شیء ارزشمند را از گاوصندوق بیرون میکشن.. وقتی جعبه را در دست گرفتم، سنگینی معتبرش حس قدرت و رازآلودی را منتقل میکرد، گویی خود دون ویتو کورلئونه بیصدا در میانهٔ اتاق نشسته و سری به نشانهٔ تأیید تکان میدهد :)
راستش، این عطرو به نیت یک مجلس خاص خریدم، عروسی یکی از دوستان دوران دبیرستانم، زنی که قرار بود جشن عروسیش در یکی از تالارهای مجلل کنار خلیج فارس که اجاره کرده بودن برپا بشه.
ظهر روز عروسی، هوا شرجی بهاری بود.. کت و شلوار کتان سرمهای مجلسی و زنانه پوشیدم و بعد، عطر رو اسپری کردم. انگار پرده از رازی چندلایه برداشته شد. اول، درخششی مستکننده و شفاف داشت: یک شروع دیوانهوار با رام تیرهٔ کاراملی که دست در دست لیکور شیرین آمارتو و دانههای ترش و آبدار انگور سیاه گذاشته بود....کمی ترنج ایتالیایی هم میانشان میرقصید تا تلخیِ ملایم و اشرافیای به این شیرینی بده، درست شبیه صحنهٔ افتتاحیهٔ "پدرخوانده" که شادی عروسی کُنی، در پسزمینهاش سنگینی مذاکرات اتاق تاریک..
(برای کسانی که نمیدونن، کُنی تنها دختر دون ویتو کورلئونه در فیلم هست)
بعد، عطر روی پوستم آرام گرفت و رفت به عمق؛ جایی که قلب میتپد. نتهای میانی، تداعیگر همان عمارت قدیمی کورلئونه بودند: نعناع هندیِ خاکی و مرطوب، در کنار عنبر خشکی که بوی نجیبِ چوب صندل را مثل دودی لطیف در فضا پخش میکرد. دیگه خبری از شوخی شیرین اولیه نبود، اینجا همه چیز جدی، خردمندانه و عمیقاً کاریزماتیک شده بود
تا رسیدم به تالار عروسی، عطر کاملاً به نتهای پایانیاش رسیده بود و این بخش، جادوی واقعیه :) ترکیب گرم و رزینیِ لابدانیوم، شیرینیِ بالزامیک وانیل و عطر گسِ بنزوئین سیامی، مثل پردهٔ آخر یک اُپرای باشکوه، همه چیز را در هالهای از قدرتِ آرام پیچید، ردی که روی پوست میشینه نه داد میزنه، نه ساده از کنارش میشه رد شد، بلکه مثل حکم یک پدرخوانده، سنگین، ماندگار و غیرقابل چشمپوشیه، ماندگاریش انقدر بالاست که بیش از ۱۰ ساعت مهمان پوست و لباس میمونه و هر لحظه، یک نت تازه رو میکند
وای از آن شب... از دم در، خود عروس که آمد پیشوازم، محو بوی عطر شد و گفت چه بوی باشکوه و متفاوتی... انگار یکی از آن گنگسترهای شیکِ فیلمهای قدیمی ایتالیا قدم به عروسی ما گذاشته! هردومون عاشق فیلمای گنگستریم، رفیق های جون جونی همینن دیگه :)
برگردیم به ارتباطش با فیلم پدرخوانده؛ این عطر میشه گفت یک ادای احترام بویایی به شاهکار فرانسیس فورد کاپولاست(کارگردان فیلم). نه تقلیدی از عطرهای قدیمی. ترجمهٔ ایل پادرینو میشه پدرخوانده در ایتالیایی
همانطور که فیلم با عروسی کُنی شروع میشه و تا اعماق تاریک تجارت و سیاست پیش میره، این عطر هم از شیرینی بادهگسار عروسی (نُتهای رام و آمارتو) به سمت تلخیِ پنهان قدرت (نعناع هندی و عنبر) حرکت میکنه و در نهایت، به حریم خصوصی و آرامش وانیلی دفتر کار دون ختم میشه :) گویی هر بار که آن را میپوشی، داری جملهی معروف "برایش پیشنهادی دارم که نمیتواند رد کند" را نه با خشونت، که با جاذبهای اشرافی بر زبان میآوری.
هر بار که ایل پادرینو را میپوشم، نجوای سیسیل را میشنوم، پژواک دورانی که احترام را با یک نگاه به دست میآوردی. این عطر فقط یک رایحه نیست، دعوت نامهایست برای پیوستن به خانواده، بلیطی به دنیای دُن ویتو، که به زبان نتهای بویایی ترجمه شده :)
حالا هر وقت اسپری میکنم و روی گردنم میشینه، فقط رایحه رو حس نمیکنم بلکه سایهٔ سنگین و پر ابهت دون ویتو رو روی شونههایم حس میکنم که بیصدا میگوید:
"L'amicizia è tutto. La famiglia è tutto."
دوستی همه چیز است. خانواده همه چیز است
این متن رو دون کارلئونه در فیلم پدرخوانده گفته :)
و به همین دلیل هست این عطر خودش رو در جایی خاص از قلبم و کلکسیونم جا کرده :))
یکی از عکس های کلکسیون من، مگه میشه این تجربه رو با دوستان عزیز عطرافشانی به اشتراک نگذاشت🌸
جاتون خالی سال پیش، سفری کاری به سوئیس پیش آمد و بخت یارم شد تا برای یکی دو روز از هیاهوی جلسات بگریزم و پا به سکوت ابدی آلپ بگذارم :) دو عطر از کلکسیونم، Creed Silver Mountain Water و Zoologist Penguin Deluxe، انگار که هر دو از ازل اونجا بودند
هوای آن روز، کریستالی و تیغ دار بود؛ آفتاب روی پودر الماسگون برف میلغزید و سکوتی شیشه های همه چیز را پوشانده بود.. در چنین فضایی، هیچ عطری نمیتوانست بی ربط باشد اگر قصه هاش از برف و آب و صخره میومد.. این دو بطری را عمداً با خود برده بودم تا در زادگاه مفهومیشان امتحانشان کنم.
اول، Creed Silver Mountain Water محال هست این عطر را اسپری کنی و در میانهٔ یک زمستان نباشی... باز شدنش با ترشی سبز و فلزی نارنج و برگ سیاه، مثل برخورد اولین اشعهٔ صبحگاهی با یخ. چای سبز در قلب عطر نه گرم، که خنک و شفاف ظاهر میشود، گویی که آب شدن یک بهمن کوچک از یخ های چایی رنگ را تماشا میکنی. مشک سفید و ته صداهای چوب صندل هم در پایه چنان مینشینند که گویی باد سردی از قله میوزد و رد نرمی روی پوست باقی میذاره.. این عطر، عطر یک چشمهٔ نقرهای در ارتفاعات است؛ ظریف، متین، و بهطرز عجیبی پاک :)
بعد نوبت به Zoologist Penguin Deluxe رسید؛ عطری که به کل از یخ و زندگی در دل سرما حرف میزنه، روی برف که نشست، گویی یک جوخه از پنگوئن ها(حیوان مورد علاقم!) از قطب جنوب به آلپ کوچ کرده باشن...نت ابتدایی یخی و اُزُنیک است، سرمایی تند که سینو سها را باز میکنه، با طعم فلزی هوا در ارتفاع بالا. اما بعد، آرام آرام پوست نرم جیر و خزهٔ قطبی خودش را نشون میده، بوی برف کهنه، صخرههای خیس، و چیزی شبیه به پرهای مرطوب یک پرندهٔ دریایی، در دل این عطر حیات هست، برخلاف سکوت مرمرین سیلور مونتین واتر. اینجا سرما جاندار است، یک موجود زنده با نبضی آهسته. فلفل صورتی و مُشک، حرارتی پنهان را در زیر پوستهٔ یخی نگه میدارند، مثل خونی که در رگ های پنگوئن جریان داره :)
و جالب اینکه اون روز، هر دو عطر در کنار هم روی آن برف بی معنا نبودن.. سیلور مونتین واتر، روح زمستان بود در لباسی اشرافی و خاموش؛ پنگوئن، خودِ جانِ سرما بود، بازیگوش و غیرمنتظره. اولی مرا یاد آسمان بیرنگ و قله های دوردست میانداخت، دومی یاد شکاف های یخی که در آنها زندگی جریان دارد.
حالا هر بار که یکی از این دو رو اسپری میکنم، بی اختیار برمیگردم به همون لحظه که روی برف زانو زدم، بطریها را روی پوستهٔ ترد و سفید چیدم، و عکس گرفتم. آن سکوت سفید هنوز در شیشه ها زندانیست، و هربار آزادش میکنم، آلپ از مچ دستم تنفس میکند. جاتون آن بالا روی برفها واقعاً خالی بود:) 🏔️❄️
(زولوجیست پنگوئن دلوکس تو عطرافشان نیست بخاطر همین عادیش رو لینک کردم)
سه سال پیش، دنبال یک رؤیای قدیمی میگشتم، عطری که اسمش را از مادرم شنیده بودم، مادرم سوئدی هستش و در دورانی بزرگ شد که گریس کلی فقط یک بازیگر هالیوود نبود، بلکه نماد ظرافت و افسانهٔ زندگی اشرافی بود، در سوئد اون زمان، محبوبیت گریس کلی باورنکردنی بودش، عکسهای عروسی سلطنتیاش با پرنس رینیه مثل قصهای پریان دست به دست میشد و عطر عروسیش، کرید فلوریسیمو، در میان زنان اونموقع تبدیل به نامی مقدس برای وقار و زیبایی شده بود :)
مادرم همیشه این عطر با حسرتی شیرین یاد میکنه، میگفت بوی یک دستهگل سفید را داشت که توی یک سالن مرمری، روی مخمل سبز گذاشته باشن، همین جمله، رویای رسیدن به این عطر را سالها در ذهنم زنده از بچگی نگه داشت:) تا اینکه بالاخره سه سال پیش، این بطری سلطنتی مهمان میز آرایشم شد
و حالا که دوباره آن را روی مچم اسپری میکنم، میفهمم چرا این عطر هنوز هم بی همتاست
بزارین توصیفش کنم، شاید لا به لای کلمات بتوانم اندکی از جادویش را منتقل کنم…
باز شدن عطر با درخششی سبز و گس از برگ بنفشه و ترشی لطیف ترنج هست، شبیه قدم زدن در باغی با طراوت، وقتی صبح اول بهار، هنوز شبنم روی برگهای چرمی نشسته و نور از لا به لای درختها فیلتر میشه، این طراوت اولیه اصلاً تند یا مصنوعی نیست، بلکه مثل نجوایی سبک، راه را برای قلب عطر باز میکنه
قلب عطر یک دسته گل سلطنتی هستش، یاس و تیوبروز که گویی تازه از گلدانی چینی چیده شده، با ردی از رز بلغاری که نه شیرین و عامه پسند، بلکه مغرور و مخملی هست، اینجا زنبق (آیریس) مثل پودری ابریشمی روی گلها میشینه و همه چیز را لوکس و مات میکنه.... اصلاً حس میکنم گلهای سفید با تور عروس پوشانده شدن، شکوهی بی صدا و مغرور :)
و اما ماندگارترین بخشش، پایهٔ عطر هست که ساعت ها روی پوست نفس میکشه عنبر گرم و چوبی که با مُشکی تمیز و تقریباً صابونی درآمیخته. رد پای زنبق فلورانسی همچنان در پس زمینه حس میشه و همهٔ آن گلبوته های معصوم اولیه را به آغوشی گرم و ماندگار تبدیل میکند. اینطور نیست که فریاد بزنه مثل یک یادگاری قدیمی، بی صدا اما عمیق، در حریم شخصیات باقی میمونه...قشنگ مثل دایانا من رو یاد گریس کلی میندازه :)
فلوریسیمو عطری نیست که مد باشه یا بخواهد شما را مدرن نشان بده، این بوی ازدواجی افسانه ایست، بوی نوستالژی مادرم که با شنیدن نام گریس کلی چشماش برق میزنه :) ، و حالا بوی خاطره سازی من
هر بار که اونو میپوشم، انگار تکه ای گمشدهای از تاریخ زنانه خانوادهام را روی پوستم کامل میکنم، سه سال گذشت، ولی هنوز هر اسپری مثل بار اول است: دیدار با ظرافت بی زمان :)
چهار ماه پیش، یعنی اوایل دی ماه، لندن توی اوج سرمای زمستونی بود. و من بیهدف توی کاونت گاردن قدم میزدم، از اون بازارای سرپوشیده و سنگفرشش بعد یهو چشمم به یه بوتیک پنهالیگنز افتاد که گوشهی میدون اصلی جا خوش کرده بود... ویترین چوبی و چراغای گرمش توی اون هوای سرد و خاکستری، انگار منو صدا میزد :)
رفتم تو و بعد از یکم گشتن، گفتم میشه بلوبل رو بو کنم؟ همونی که عطر امضای پرنسس دایانا ولز بود :) انتظار نداشتم که موجود باشه چون این عطر برای ۴۷ سال پیشه و تولیدش متوقف شده
فروشنده یه تستر کاغذی جلوم گرفت که راستش رو بخوای، اولش یه کم جا خوردم، منتظر یه بوی اشرافی و پرزرقوبرق بودم، ولی چیزی که پیچید تو دماغم انگار از دل یه کلبهی جنگلی خیس و دورافتاده اومده بود.... سنبل وحشی، یه خنکیِ سبز و بارونخورده، یه کم تلخی برگ لهشده و یه تهبوی نرم و گچی. هیچ خبری از اون شیرینیای عطرای امروزی نبود :)
همون لحظه یه حس عجیب و صمیمی نشست رو دلم، نه ادا و اطواری داشت، نه جیغ میزد انگار یه خاطره رو بو میکردم؛ یه پیادهروی خاموش توی مه صیحگاهی یه باغ متروکه انگلیسی، یه جور غم قشنگ و نجیب، درست مثل یه عکس قدیمی که بیصدا دلت رو میلرزونه...نوستالژیک
از خودم بیخود شدم و خریدمش. الان که اردیبهشته و دارم از پنجره بیرون رو نگاه میکنم، همون بطری رو برمیدارم، یه اسپری میزنم و دوباره همون حس برمیگرده، یه تیکه از یه رویای خیس و خاکستری انگلیسی که حالا شده رفیق روزای تنهاییم :)))
تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.
هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.