پگاسوس عطری مردانه از برند مارلیست که با رایحه ای نسبتا شیرین و ملایم و خط بویی وانیلی و بسیار دل انگیز و ماندگاری بسیار خوب توانسته است یکی از بهترین های برند مارلی باشد.
این افسونگر رمز آلود از برند مارلی در آغاز معرفی در سال 2011 به شدت مورد توجه و استقبال طرفداران عطر در جهان قرار گرفت و به سرعت جایگاه « پگاسوس » قهرمان بارز و شناخته شده افسانه های یونان را زنده کرد.
پگاسوز عطری پودری و تازه که ساختاری کلاسیک از سرخس گرم با وانیل ، بادام خامه ای ،و چوب صندل را ساخته است.
عطری قوی و پر شور و نشاط که خود را به ضرورت تبدیل کرده است .
عطر افشان این ادکلن را به شما عزیزان پیشنهاد میکند .
محصولات برند مارلی بدلیل لعاب نازک روی شیشه امکان دارد در حین حمل و نقل روی شیشه و زیر شیشه زدگی ایجاد شود و دور محل اسپری بدلیل سنگینی درب ادکلن دچار زدگی و یا کمی خیس باشد این موارد از ایرادات رایج این برند است
| نوع عطر | ادو پرفیوم |
| برند | پارفومز د مارلی |
| طبع | گرم |
| سال عرضه | 2011 |
| گروه بویایی | شرقی فوژه |
| کشور مبدأ | فرانسه |
| مناسب برای | آقایان |
| مناسب فصل | زمستان |
| اسانس اولیه | ترنج ، گل آفتاب پرست، زیره سبز |
| اسانس میانی | اسطوخودوس ، یاس، بادام |
| اسانس پایه | کهربا، وانیل ، چوب صندل سفید |
بعضی بوها شبیه خاطرهاند؛ میآیند، دستی روی شانه میگذارند و میروند. بعضی دیگر شبیه آدمها هستند؛ با تمام پیچیدگیها، زخمها و تناقضهایشان. اما پگاسوس نه خاطره است و نه آدم. پگاسوس بیشتر شبیه یک ایده است؛ ایدهای که سالها در جایی میان واقعیت و خیال سرگردان مانده و سرانجام تصمیم گرفته خودش را به شکل عطر نشان دهد.
اولین برخورد با آن عجیب است.
نه از آن عجیبهایی که شوکه میکنند؛ از آن عجیبهایی که باعث میشوند چند ثانیه سکوت کنی و دوباره مچ دستت را بو بکشی. انگار مغزت هنوز مطمئن نیست با چه چیزی روبهرو شده. بادام در پگاسوس بوی خوراکی نمیدهد. بوی دسر نمیدهد. حتی بوی چیزی که بتوان نامش را گذاشت «خوشمزه» هم نمیدهد. بادام اینجا بیشتر شبیه یک بافت است؛ سفید، خشک، نرم و در عین حال نافذ. مثل لمس کردن سطح یک مجسمهی مرمر که قرنها زیر نور ایستاده باشد.
پگاسوس از همان ابتدا اعلام میکند که قرار نیست تو را سرگرم کند.
قرار نیست دلربایی کند.
قرار نیست لبخند بزند.
فقط میخواهد وجود داشته باشد.
و چه باشکوه وجود دارد.
هرچه جلوتر میرود، جهان عطر آرامآرام شکل میگیرد. فضایی روشن اما نه شاد. تمیز اما نه معصوم. لطیف اما نه مهربان. تناقضی عجیب در تار و پودش تنیده شده؛ انگار تمام اجزایش در حال نزدیک شدن به هم هستند اما هیچوقت کاملاً به یکدیگر نمیرسند.
هدایت اگر عطر مینوشت، احتمالاً از همین تضاد خوشش میآمد.
آن حس آشنایی مبهم.
آن اندوهی که دلیل مشخصی ندارد.
آن زیباییای که نمیتوانی توضیحش بدهی.
پگاسوس غمگین نیست؛ اما چیزی در آن وجود دارد که اجازه نمیدهد کاملاً خوشحال باشد.
مثل برفی که زیر آفتاب میدرخشد.
مثل کتابی که پایانش را میدانی اما باز هم ورق میزنی.
مثل شهری که سالهاست ترک کردهای اما هنوز گاهی در خواب کوچههایش را میبینی.
در میانهی مسیر، اسطوخودوس و وانیل و چوبها آرامآرام روی صحنه ظاهر میشوند. نه با هیاهو، نه با نمایش. همهچیز در پگاسوس با نوعی وقار خاموش اتفاق میافتد. هیچ نتی فریاد نمیزند. هیچ آکوردی برای جلب توجه تقلا نمیکند.
عطر انگار به ارزش خودش آگاه است.
نیازی به اثبات ندارد.
همین خونسردی است که آن را خطرناک میکند.
بسیاری از عطرها میخواهند زیبا باشند.
پگاسوس میخواهد ماندگار باشد.
و این دو با هم فرق دارند.
زیبایی معمولاً به لحظه تعلق دارد. به نگاه اول. به تأثیر اولیه. اما ماندگاری در حافظه شکل میگیرد. جایی عمیقتر. جایی که منطق دیگر چندان کاربردی ندارد.
کافکا جایی ننوشته بود که جهان غیرمنطقی است؛ او جهان را طوری توصیف میکرد که انگار منطقش از دسترس ما خارج شده. پگاسوس هم همین حس را دارد. هرچه بیشتر میبوییش، کمتر میتوانی توضیحش بدهی. انگار ساختار مشخصی دارد اما معنایش مدام از میان انگشتانت فرار میکند.
گاهی کرمی است.
گاهی پودری.
گاهی فلزی.
گاهی ابریشمی.
گاهی سرد.
گاهی گرم.
و هیچکدام از این توصیفها کامل نیستند.
همانطور که هیچ واژهای نمیتواند یک رؤیا را دقیقاً تعریف کند.
شاید بزرگترین موفقیت پگاسوس این باشد که بوی «لوکس بودن» نمیدهد. لوکس بودن معمولاً پر سر و صداست؛ پر از طلا، مخمل، چلچراغ و نمایش. اما پگاسوس از جنس دیگری است. اگر لوکس باشد، لوکس بودنش شبیه سکوت یک کتابخانهی عظیم است. شبیه نور کمرنگ صبح روی سنگ سفید. شبیه صفحهای خالی که هنوز هیچکس روی آن چیزی ننوشته.
نوعی شکوه مینیمال در آن جریان دارد.
شکوهی که از فریاد نمیآید.
از حضور میآید.
و شاید به همین دلیل است که پگاسوس بعد از سالها هنوز تقلید میشود اما تکرار نمیشود.
چون آنچه در بطریاش زندانی شده فقط ترکیب بادام و وانیل و اسطوخودوس نیست.
یک اتمسفر است.
یک اقلیم ذهنی.
یک جهان مستقل.
جهانی که نه کاملاً واقعی است و نه کاملاً خیالی.
و وقتی ساعتها بعد، آخرین ذراتش روی پوست باقی ماندهاند، احساس میکنی چیزی بیشتر از یک عطر را از دست دادهای؛ انگار صفحهی آخر رمانی را بستهای که نمیخواستی تمام شود.
نه به این دلیل که داستانش کامل بود.
بلکه دقیقاً به این دلیل که هنوز چیزی در آن ناتمام مانده بود.
و بعضی زیباییها، فقط در ناتمام ماندنشان جاودانه میشوند.