داستان رانندگی یاد گرفتن من درست مثل زندگیم است: سختترین چیزها همیشه اول از همه به سمتم میآیند، انگار قرار است بقیهٔ راه را با لنگهکفش پاره بدوم.
شانزده سالم بود. آن روزها هورمونهای مردانهام تصمیم گرفتند که وقت چمنکاری رسیده تا بالای لبم را سبز کنند. ریشِ سهتار مو که درآمد، پیش خودم گفتم: «وقتش است رانندگی یاد بگیری!» نه برای اینکه گواهینامه بگیرم (به من که نمیدادند)، بلکه برای اینکه اگر یک روز در بیابان با انبوهی از زامبی ها مواجه شدم و جای اسب، یک پیکان قراضه بود، بدانم چطور راه بیندازم و فرار کنم.
مشکل اینجا بود: باید کسی را پیدا میکردم که دمدست باشد و در آن تابستان، تقریباً هفتهای یک بار رویت شود. طبعاً امیدی به فامیل نداشتم. فامیلهای ما همچون لشکر شام بعد از روز دهم بودند: در کمینِ غنیمت. یعنی صادقانه بگویم، یک وقتهایی فکر میکنم اگر کسی مرا گروگان بگیرد و با فامیل هایم تماس بگیرد، آنها اول آدرس را میپرسند، نه برای نجات دادن، که برای ملحق شدن به مجرمین. به غایت کفتار
البته برای من پیشنهادها کم نبود: پیکان وانت غراضه آقا مرتضی (شوهر خواهر همسایهمان )شوفر میطلبید، شوفری که در تابستان گاهی وظیفهٔ حمل هندوانه را هم داشته باشد. البته راندن ماشینش شبیه به رام کردن کرگدن بود، من که نراندمش اما تقلای آقا مرتضی سر هر پیچ و جنگش با فرمان چموشش را می دیدم،گزینهٔ دوم هم ماشین برقیهای شهر بازی بود که نه دنده داشت و نه برف پاک کن.
تا آن که آن روز رسید
برادر بزرگم در را شکاند، با شوق و ذوقی که انگار علیبابا رمز «کنجد کنجد» غار چهل دزد بغداد را پیدا کرده باشد گفت: «همگی بیایید توی کوچه!»
ما دویدیم. در را که باز کردیم، یک هیبت بلند و طولانی وسط کوچه جا خوش کرده بود.
گویی آرنولد در ترمیناتور باشد و می گوید آستالا ویستا
با همان استایل برادرم گفت این شما و این کاپریس:
شرولت کاپریس؟
گفتیم: «این را از کجا آوردی؟»
گفت: «با پدرزنم شریک شدم.»
پدرم از پشت سر غرید: «این غول بیابانی آخر چیست؟ در این کور سو کوچههای شهر، دسته چرخ سبزیفروش هم با دیوار روبوسی می کند، پسرم، ردش کن برود.»
مادرم داشت لیستی از معایب داشتن ماشین خارجی و قدیمی را بر می خواند.
من اما گویی چراغی در تاریکی بختم روشن شده باشد، فرصت را غنیمت شمردم: «چرا؟! این خیلی خوب است! عالیست! بهترین کار را کردی!»
در این بین همسایه ما ، نان به دست به جمع ملحق شد او نیز از خاطرات تاکسی بنز های قدیم برای پدرم می گفت و از امکاناتشان تعریف می کرد ،برادرم گویی سهام دار جنرال موتورز باشد و صبح ها در دیترویت لیوان قهوه اش به جان اسمیت می خورد جوابش را می داد، گویی مناظره بین صنعت آلمان و آمریکا بود.
در این بینابین جنگ بین اشتوتگارت و دیترویت، او را کنار کشیدم و گفتم: «یادت باشد هر هفته یک جلسه تو این خیابان پشتی، راندن ماشین را به من یاد بدهی.» بیمقدمه گفت: «چرا که نه؟ حتما!» گفتم شاید در آن حین حواسش نیست چیزی پرانده.
اولین پنجشنبه هفتهٔ بعد، برادر به قصد سر زدن به خانه ما آمد. آخر دیدار، قبل رفتن گفت: «بیا برویم یک کمی دور بزنیم» و چشمکی زد (فهمیدم به رمز است)
اولین بار که پشت فرمان کاپریس نشستم، گفتم: «این دیگر چیست؟ نه سرش پیدا است، نه تهش» ، گویی آبدارچی ارتش بریتانیا بودم که به اشتباه پشت رول هواپیمای ملخ دار اسپیدفایر نشسته باشد،همه چی گنگ بود، برادرم کنارم نشست. اما چه کناری؟ گویی چهار متر از من فاصله داشت. باید با فریاد صحبت می کرد.
ماشین اتومات بود. دنده کنار فرمانی نرم. قرار شد اول بدون گاز برانم.
تنها کافی بود ریاضی را خوب بدانی که مجاسبه کنی درفاصله ده متری روبرویت پیرزنی یا خرگوشی هست تا زیر کاپوتت نرود.
تجربهٔ راندنش ترکیبی از لذت و ترس، درست مثل سفره عقد ( تجربه اش را ندارم صرفا شنیده ام) فقط این را بگویم: کدام آدم عاقلی که مغزش فسفر میسوزاند، با کاپریس رانندگی یاد میگیرد؟ آیا برای یادگیری پدالوی پلاستیکی پارک ، تو را پشت فرمان ناوچه می گذارند؟
حالا هر بار که اومبر لدر تام فورد را میزنم، به هیچعنوان یاد فلورانس نمیافتم. نه! بوی چرمی که از کارگاههای چرمدوزی فلورانس میآید، گاهی شبیه بوی پوست حیوان تازه کشته شده و ادرار است،زننده و تهوعآور. اما اومبر لدر چیز دیگری است.
تام فورد اومبر لدر بوی صندلی با خطوط پفکردهٔ جیگری چرمیِ کاپریس آمریکایی است، با آن حس مردانه دههٔ هفتاد میلادی. شیک و چرمی، یادگاری از راندنش در خیابان پشت باغ، جایی که بوی گل های باغ، بعد از ظهر ها با بوی چرم تلاقی می شد.بوی آن روزها که هنوز نمیدانستم زندگی چه در چنبره دارد.
اگر دسترسی به تام فورد اومبر لدر ندارید، لازم نیست به عطر فروشی بروید تا تسترهای سفارش اوگاندا را بو کنید.
فقط یک کاپریس کلاسیک و تمیز پیدا کنید، دماغتان را از شیشه به داخل هل بدهید و نفس عمیق بکشید، «البته اگر رانندهاش پیشتر حملهٔ شیمیایی انجام نداده باشد!»
تصویر اول جکت چرم موتور، ولی من موتور ندارم، علت خرید: حراجی استانبول!
تصویر دوم منِ اردک زشت سیاه همچون باتل امبر لدر در میدان اصلی فلورانس
تصویر سوم نمایی از بام فلورانس از piazzale michealangelo در مسیر ponte vecchio
از قلم زیباتون لذت بردیم اقای اریک خیلی خوب مینویسید👌🏻
عکس اسلاید سوم مثل کارت پستال شده 😍👌🏻
مرسی عسل خانم، لطف دارین، داستان های زیادی داره این شهر و جزئیاتی که شاید خیلی از ایتالیایی ها هم ندونن، بیشتر به شهر رنسانس مشهوره، بابت تعریف از قلمم هم خیلی مرسی 💙
چقدر قشنگ نوشتی اریک جان😊
همه ی خاطره رو مثل یک فیلم سینمایی سه بعدی دیدم.
توی فیلمی که دیدم، وانت آقا مرتضی کِرم رنگ بود و قسمت بار ؛ نرده های آبی پررنگ داشت. شورلت هم شیری رنگ بود😊
عالی هستی👏🏻👏🏻
ممنون مونای مهربان🌹 بابت تعریفت از متنم هم ممنونم ، انرژی مثبته، زندگیمون شبیه فیلماس 😂
سلام
قلمتون هویت داره و از سومین خط میگه " اینجانب فلان " ، میدونید چطور بنویسید ، حس میکنم مثل خودم اصالتا شمالی باشید یعنی عکس پروفایلتون که انگار به لحظه ای قبل از زیرگیری ورزشکار دوبنده دار اختصاص داره این و میگه ، ممنون که نوشته ها و خاطراتتون و با ما سهیم میشید 🌿
وقت به خیر ممنون از محبتتون، بله من شمالی ام ، از همون دیار بارون ، دیگه ما شمالی ها نافمون رو با کشتی بریدن بخواهیم نخواهیم بهمون وصله، منم ممنونم که محبت داشتین و نوسته هام رو قابل دونستین 🌹🌹