👌 🌹 ❤️ 🙏🏻 2 روز پیش 6

کجا می خواستم برم؟ Deep by G.Bellini

حس می‌کردم پتکی کوچک بر فرق سرم فرود می‌آید؛ ضرب‌آهنگی بی‌امان و کوبنده. اما نه، پتک نبود. زوزهٔ گوش‌خراش آلارم گوشی بود، ای وای، پویا! ساعت شش شده و پروازم هشت است. زود باش، زود!

با بی‌حوصلگی از اتاقش بیرون خزید و گفت: «تو هم شدی شبیه باباها! یک ساعت که بیشتر راه نیست.»  گوش من اما به پویا بدهکار نبود. مثل آخرین خدمتکار تزار نیکلای دوم که حکم تیرش آمده و قبل از آمدن بلشویک ها دیوانه‌وار می خواهد به آخرین قطار برسد، دست‌وپاچه هرچه به ذهنم می‌رسید، توی چمدانم می‌چپاندم. چمدانم بدل به بازار شام شده بود.

آخرین چیز، همان ادکلن دیپ بود. فشاری بر پمپ، ابری از رایحه که روی لباس‌ها و نبض گردنم نشست. رایحه‌ آن روزهایم بود، شیشه اش را بر روی لباس هایم انداختم.

صبحانه نخورده، در صبح برفی اوترخت که گویی هنوز به تاریکی شب آغشته بود، بیرون زدیم. خش‌خش گام‌هایمان روی برف تا محوطه پارکینگ پشتی خانه و صدای لرزهٔ دندان‌هایمان از سرما و سوزی که زوزه‌کشان می‌وزید، موسیقی بدرقهٔ من از خانه اش بود.

 به ماشین یخ‌زده‌اش که رسیدیم، گفتم: «زود روشنش کن» گفت: «کو تا راه بیفتد. باید یک ربع درجا کار کند، وگرنه یخِ موتور آب نمی‌شود.» انگاری مینی‌بوس قاسم‌آقا باشد، همسایهٔ کودکی‌ام، که هر سحر با سرفه‌های قاروقور موتورش یک محل را بیدار می کرد. در این میان پویا گفت: «بیکار نباش، شیشه را از برف پاک کن.» برف‌روب دستی را سویم گرفت. بیرون رفتم. مردی میانسال با چهره‌ای درهم‌تنیده از سرما، زیر لب به هلندی چیزی غرید. من هلندی نمی‌فهمیدم، اما به مدد آشنایی‌ام با آلمانی، طعم متلکش را چشیدم. بی‌اعتنا برف‌ها را تراشیدم. فضای ماشین هنوز سردخانه‌ای بیش نبود. پویا با طعنه گفت: «این هلندی‌ها هم خیلی مهربونن، مگه نه؟ فکر کنم گفت کمک می‌خواین؟» گفتم: «بله، دقیقاً همین را گفت. تازه تعارف کرد برویم حلیم هم مهمانش بشویم!» لبخند تلخ میان سرما ترک خورد و راه افتادیم.

جاده رو به آمستردام در تاریکی صبحی که هنوز تسلیم شب بود،گویی پایانی نداشت. حاشیهٔ اتوبان پوشیده از برف بود و ماشین‌هایی که انگار به جبرِ تقدیر روی خیابان می خزیدند. آخر کدام انسان عاقل هفت صبحِ آخر هفته، در این تاریکی و برف، خودش را بند اتوبان می‌کند؟

به فرودگاه که رسیدم، با شتابی برق‌آسا خودم را به باجهٔ بلیط فروشی کوبیدم. اما کسی نبود. هرچه دویدم، هرچه خواهش کردم، هیچ انسانی پشت کانتر ننشسته بود. پرس‌وجو که کردم، گفتند: «با کیوآر کد نمی‌شود، بلیطت باید کاغذی باشد.» به اصرار گفتم: «ای آقا، آمدنم با همین خط هوایی بود، با همین کیوآر کد! آن وقت حاج‌ماشالا بودم، حالا شدم مش‌ماشالا؟» اما نشد که نشد. پروازم پرید، همچون آخرین لک‌لک مهرماه که رفتنش خبر از زمستانی طولانی می‌دهد.

پویا را خبر کردم: «بیا که پرید.» انگار پر سیمرغ را سوزانده باشم. به یک پلک بر هم زدن، پویا شاد و سرخوش جلوی درب ورودی سبز شد. حق داشت. تنهایی دمار از روزگار ما درآورده بود. ژن ایرانی‌مان با آن خنده‌های دور سفره‌ی قرمه‌سبزی خاله و تناول آجیل شب یلدا، به بهای غیبت پشت سر دیگری، عجین شده است. ما حتی تنهایی‌مان هم تنها نیست، رنگِ خوش‌وبش می‌گیرد، چه با بقال سر محل، چه با نگهبان ساختمان اداری و یا راننده تاکسی. اما تنهایی در شمال اروپا، عمیق و واقعی است، خاموش و استخوان‌سوز.

من ده روزی مهمانش بودم. اصرار که بمان. اما من ذهنم پر از رفتن بود، من را که بار دیگر دید در آغوش کشید.

 وقت بازگشت، در اتوبان خالی که برف می‌بارید و سوز سرما از درزهای ماشین به درون رخنه می‌کرد، با نوای برف‌پاک‌کُن که روی شیشهٔ بخارزده می‌خراشید گفتم: «حیف شد، نرسیدم. دیر شد، از دست دادم.» پویا نگاهم کرد: «به کجا نرسیدی؟ کجا می‌خواستی بروی؟»

حکایت آن نویسنده و چای را تعریف کرد. گفت: «مگر چه خبر است که همیشه می‌خواهیم زود برویم؟ برویم که چه؟ دیر شد که چی؟ کدام مقصد؟ کجا؟ کدام مسیر؟ مگر زندگی همین چای کنار عزیزان نیست؟ همان روزها نبود که با هم گذراندیم؟ مگر همان روزها نیستند که فکر می‌کنیم به بطالت گذشته‌اند؟ مگر همان شب‌ها نیستند که دعا می‌کنی زود تمام شوند؟ خب، همین است دیگر! مگر چه قرار است بشود؟ که چه؟»

سکوت کرد.نور چراغ ها روی شیشه  با موسیقی برف‌پاک‌کُن می رقصیدند و من به ذرات برف نگاه می‌کردم که به گوشهٔ شیشه می‌چسبیدند، با هم یکی می‌شدند و آب می‌شدند. 

رفتن و ماندن هر دو آب شدنی بیش نبودند.
__________________
نقد عطر G. Bellini Deep | راویِ بویاییِ یک سادگیِ آبی

رایحه:

این عطر در قلمروی «تمیزی بی‌تکلف» ایستاده است. به محض اسپری، ناگهان گریپ‌فروتِ ترش، فلفلِ صورتی و نعناع از آن بیرون می‌زنند. انگار که صبح زود در یک خشک‌شویی قدیمی ایستاده‌ای و بوی صابونِ لباس‌های تازه شسته شده با نسیمی از مخلوطِ یاس گره خورده است. نه مثلِ عطرهای گران جیغ می‌زند، نه زمزمه می‌کند. با ماندگاریِ متوسطش، صادقانه قصه می‌گوید: «من نه برای ماندن ساخته شده ام و نه برای رفتن، برای این لحظه‌ام.»

نت پایانی با چوبِ سرو، پاچولی و مشک، جایی میان خشکیِ چوب و تازگیِ صابون معلق می‌ماند. رایحه‌ای که اسمش دقیقاً همان چیزی است که هست: عمق (Deep)؛ اما عمقِ یک حوضِ کوچکِ آبیرنگِ حیاط خونه مادربزرگ، نه اقیانوسِ بی‌کران.
کاریست میان بلو د شنل edt و کول واتر اینتنس

عملکرد:

پخش بو: متوسط تا ملایم. این عطر از آن هاست که حضورش را با فریاد اعلام نمی‌کند، اما اگر کنار دستت بنشینی، ردِ تمیزی اش را حس می‌کنی. 

 ماندگاری: نزدیک ۳ تا ۴ ساعت روی پوست جان می‌دهد و بعد تبدیل می‌شود به خاطره‌ای از خودش. نه برای فردای سفر روی پیرهنت می‌نشیند، نه در تهویهٔ هوا گم می‌شود فقط تمام می‌شود.

فصل و موقعیت: بهار و تابستان، روزهای گرم، محیط کار، باشگاه ورزشی، خرید عصرگاهی. دقیقاً همان عطری که برای یک بعدازظهرِ بی‌هدف در اتوبوس خطِ ده، وقتی هیچ کس به تو نگاه نمی‌کند و فقط می‌خواهی بوی «پاکیزه» بدهی، مناسب است.

 

دو تصویر از شب و روز اوترخت برای یادگار شبی از مرکز شهر به هنگام برف و صبح برفی یک روز از پنجره اتاق، نخواستم تصویر خودم باشه این سری هرچند تو خاطره دیگه از هلند تصویرم خواهد بود اون هم داستانی داره.

مهدی کنعانی

بسیار زیبا

Eric Revo
Eric Revo
دیروز

ممنونم مهدی جان

سورنا مقدم

درود اریک جان 

بسیار از قلم زیباتون لذت بردم خاطره ی جالبی بود 👌

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد/ باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 

انشاالله همواره در کنار عزیزانتون شاد باشید 🌹

Eric Revo
Eric Revo
دیروز

سورنای عزیزم درست میگی تو بخش پرسش یه پست گذاشتم از مصاحبه ایی که اخیرا از تام فورد خوندم و اینجا ترجمه اشو گذاشتم می دونم خیلی تام فورد رو دوست داری اون رو بخون نگاه جالبی به زندگی داره ،مرسی بابت حضور گرمت ❤️ تو هم دل شاد باشی همیشه

Mrjn j
Mrjn j
9 ساعت پیش

اریک عزیز، نوشته‌ات از عطر دیپ هم عمیق‌تر بود! چقدر زیبا ما را از سرمای 

جاده به گرمای این حقیقت رسوندی که زندگی همین لحظه‌های به ظاهر 

سادس و چه تعبیر قشنگی داشتی از  آب شدن رفتن و ماندن.عطرها تمام 

می‌شوند، اما این روایت تو در ذهن می‌ مونه✨

Eric Revo
Eric Revo
8 ساعت پیش

ممنونم مرجان جان، مثل همیشه لطف داری 🌹🌹 دقیقا به نکته خوبی اشاره کردی، عطرها هم راوی داستان هایی هستن که همسفرمون بودن، خیلی ممنونم از توجهی که داشتی 🙏🏻🌹

تصاویر دیگر Eric Revo

برای ثبت نظر لازم است وارد سایت شوید و یا در سایت ثبت نام کنید
Atrafshan logo
عطرافشان
پشتیبانی سایت
عطرافشان
سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟