هوای اطرافش بلاتکلیف مینمود؛
همچون هوای درونش...
حوای عزیزش سیب را گاز نزده جایی میانههای راه رها کرده
و ابریشم گیسوانش را برای بالا کشیدن غریبهای، از بالای قلعه پایین انداخته؛
طوری که از کرشمه اندامش ایمان غریبه اُریب شده باشد!
پس اندیشید که «شگفتا که انسان چقدر میتواند در برابر پوسیدگی مقاومت کند!»
و به احترام او که ماند و نپوسید کلاه از سر برداشت.
در جنوبِ اتاق پناه گرفتهام
و از ناف آهویی که آخرین نفسهایش را در شکم بالا و پایین میکند، مشک میبویم.
چشمها را بسته، گلدان فلفلهای رنگیام را به یاد میآورم
و با سایبانِ نازکی از گلبرگ، به پیشواز افسانه شخصیام که در حال فروپاشیست میخزم.
باید این فصل را زیبا بمانم؛
باید تا رسیدن نارنگیها زیبا بمانم.
...
[مستیام را گلابِ نُورَسی میدزدد.]
برای تابستان؛
که کالبد یخ زده ام را گرم و پوست خشکیده ام را مرطوب به خیسی دانه های عرق میکند.
و برای دریا؛
که از خنکای جنوب به بندرگاه تنم میوزد
و روح سرکشم را اهلی موجهای (چون من) بی طاقتش میکند.
[ورق بزنید]
تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.
هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.