من اخیرا بسیار خودم رو جهت یافتن یک شکلات گمشده و دلبند به آب و آتش زده ام!
و در این حین، از باتلی سعادت همنشینی با این نازنین عطر رو داشتم و به نظرم گمشده ام رو ناگاه در این ساعت و این لحظه پیدا کردم!
"نوار افرودیزیاک"
برای من شبیه به توکیو هست در مانی هیست.
یه مازراتی مشکی به نقل از دِنوِر که هرکسی آرزوی داشتنش رو داره.
یک آتشین مزاجِ پر جنب و جوش از پودرِ خالصِ شکلات با پوستی گندمگون، که جریان سریع پمپاژ خون اون رو به حرارت و گرما وا داشته..
دهانی به طعم گسِ الکل و سیگاری که نیم سوخته است و هنوز گوشه لبانش جای داره. دودِ گرم به داخل ریه ها فرستاده میشه و سرمای آن با باز دم به بیرون برمیگرده و گرد اش مینشینه بر موهای تازه کوتاه شده اش. موهایی قهوه ای رنگ که میبایست بوی واضحی از دارچین بدهند. دارچینی که در عین قلقلک دادن بینی متصل به شبه آکوردی گرم، کرمی و تلخ از چوب وانیل هست.
بطوری به هم چسبیده اند که ناخنهای توکیو به لاکهای سیاهش!
باریکه راهی لطیف شبیه به صدای ریز و نازک زنانه ای از یک شیرینیِ گلدارِ میوه ای، سرزمین شما رو در بر می گیره.
رایحهای که در عین نزدیکیِ بسیار به انسان، همونقدر دوره و از ناکجا آباد به مشام میرسه.. درست مثل قسمت ششام به بعدِ فصل پنج که صدای توکیو رو داریم اما دیگه خودش رو نه.
صدای خونسرد یک راوی که از شروعِ داستانی مملو از ماجرا عطر مخملیِ کاکائو رو نشون ما میده، رِندانه سیگاری دود میکنه و مشاممان را با یک دارچین دودیِ ادویه ای به هُشیاریِ تمام میاره؛ و سپس ما رو میون انبوهی دود و اندوهِ نبودن حضور گرمش تنها میذاره و دلمون رو خوش میکنه به بندِ وجودش.
و حقیقت من دلم میخواست شکلاتش رو خیلی بیشتر پیش خودم داشته باشم ولی خیلی سریع از دستش دادم.
شبیه به ریو که با دستی به زحمت دراز شده تا سقف انگشتانش رو بند انگشتان توکیو کرده بود، به زورِ تمام گوشه آستین شکلات رو گرفته بودم و دلم نمیخواست از من خداحافظی کنه.
و بعد دوباره فهمیدم انگار مثل همیشه باید از کسایی که خیلی دوسشون دارم زود خداحافظی کنم و حتی اگه زندگیهای زیادی داشته باشم بازم زورم به ظرافتِ بیرحمانه ثانیهها نمیرسه!
و اینطور وقت ها، ناچار، میبایست دلمون رو خوشِ وجودیتی کنیم که در پس ذهنمون حک شده و اگه تونستیم بیخیال مابقیِ کارهای اداری بشیم.
هرچند که به راستی اصل همون حضور است نه ظهور. اما به هرحال انسان است و دلش خوش به چیزهایی که میتواند گاهی آنها را ببیند.
باری؛ دیدن یا دیدن؟ مسئله این است...!
یکسال پیش به مهدیس میگفتم که زندگی ام خیلی شلوغ شده. از خوبی هایش این بود که به واسطه رفت و آمد هایی که داشتم خیلی اجتماعی شده بودم و با حوصله، و به قول دوستم بسیار بیرونی. تقریبا سه هفته است که در خانه بستنشینی کرده ام و در همین زمانِ کم همه تنظیمات ام برگشته اند به حالت کارخانه. موجودی شبیه به غار نشینان؛ البته فقط به لحاظ اخلاقی ، نه خدای نکرده ظاهری و ژولیده :)
راستی میدانستید اولین هنرِ معماری توسط همین عزیزان شکل گرفته؟ درسته؛ با حک کردن نقوش بر دیوار غار ها. یعنی یک پا اینتِریور دیزاینر بودند برای خودشان :)
حالا همینطور که یک زندگی پر رفت و آمد میتواند خوب باشد غار نشینی هم در مواقعی بس، مفید واقع خواهد شد. به این شکل که لااقل این مدت بیشتر میتوانم بخوانم و عطرهای جدید تست کنم، و ذهنم هم برای نوشتن بازتر شده. همین است که نویسندگان محترم گاهی به عزلت نشینی روی میآورد.. به قول جناب عطار: کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت ؛)
فاطمه، همدانشگاهی من؛ دختریست با قدی متوسط، لاغر اندام و سفید روی، با چشمان و ابروانی تیره و موهایی خرمایی، که گمانم گاهی آنها را همانطور که نم دار اند به چند دسته میبافد و صبح قبل از آمدن پیچ و خم آنها را باز میکند و فرفری هایش را اطراف صورتش پخش میکند. مقدار قابل توجهی بانمک، بسیار زیبا و به طرز عجیبی خجالتیست. :)
نمکِ اصلی او به خاطر خنده هایش است. میان هر چند جمله ای که میگوید، سوالی که میپرسد و یا درخواستی که دارد تک خنده ای شیرین و آمیخته به خجالت میکند. وقتی کورکی را بوییدم یاد فاطمه افتادم. احتمالا هیچگاه نمیفهمد که از او اینجا نوشته ام..
کورکی آدابدان است وَ فرح بخش و خوشبو. هنگام بوییدن آن بسیار سرحال میشوید؛ انگار که شادمانیِ کوچکی چون نورهای چشمکزنِ رنگی :) درونتان روشن میشود. من خنده های ریز و طناز تمشک را برای اولین بار و در این عطر دوست داشتم. پوستی به طراوتِ برگ هلو دارد بر محوری آبنباتی|میوهای و بازیگوش. یک پالتو با بافت نرم و کِرِمی از وانیل بر تن اش میکند و هاله ای پودری و تمیز با رایحه ای خاص از مشک او را احاطه میکند.. یک ابر محجوب وُ کمرو با حرکتی مواج و آرام بر دور مو ها. :)
توجه کردن به انسان ها جالب است. هر یک شبیه به کتابی پر از ماجرا هستند که میتوان آن را خواند و تماشا کرد..
و چه شایسته انسانیست آنکه در قصه اش نیکو و شریف میماند و لبخندی میفرستد امن بر صورت دیگری!
چقدر خوش خواهد رقصید کورکی بر آن دختر، و چقدر عطرِ من نیست!
بماند که انسان ها چه مقدار میتوانند ترسناک باشند، و بماند که چقدر از آنها میهراسم.. و باز هم بماند حرفهایی که نمیشود از آنها سخن گفت...
این رایحه امشبِ من را خوش کرد؛ همان دختر نازِ صورتی. :)
بعد از مدت ها دوباره این عطر رو تست کردم و داشتم از اینجا رد میشدم که عبارتی باعث شد مکث کنم و بنویسم. "شهوت انگیز_ حساس_ بیپروا".
دفترم رو باز کردم و قبل از هرچیز یک جمله به چشمم خورد که حقیقتا نمیدونم از جایی یادداشت اش کردم یا از خودم نوشته بودمش؛ 'همیشه جایی وجود دارد که از آن به هیچ جای دیگر نمیشود پناه برد!' (یه جوری برام عجیبه انگار یکی دفترم رو دزدیده باشه و دستخطم رو جعل کرده باشه و این جمله رو نوشته باشه روی کاغذ). به هرحال امیدوارم هممون یه همچین جایی رو داشته باشیم یا دست کم بتونیم پیداش کنیم. :)
....................
اون عبارت درستترین چیزی بود که میشد در وصف یاسِ این عطر به کار برد. عزیزانم گفته ان که این عطر فقط یاسه؛ امم بذارید اینجور بگیم که: یاس آنقدر باشکوه است که همگی نُت ها سر تعظیم به او فرود آورده اند وُ کمرنگ وُ بیصدا درخشیدن وی را تماشا میکنند!
کم شبیه به این یاسِ جسور دیده ام. یاس گاهی میشه جزمین ات سیگارتِ یک ایالت نارنجی :)؛ خموش و سنگین. یعنی در مسکوت ترین حالت خود بیشترین توجهات رو جلب میکنه! یه جاهای دیگه هم کاملا زنانه میشه و گاها هم خم میشه به سمت ملوس بودن و اغلب اینجا شورش رو در میاره.
اما وَ اما یاسِ جزمین رژ! رفتاری خلافِ تمام قواعد داره؛ شبیه به کاراکتر خودِ آقای فورد :) یک ضد جریان در عین ساده بودنِ مسئله! نه به عمد و قصد جلبِ نگاه، بلکه به نشانِ نمایان ساختن هرآنچه که هست؛ در صریحترین و بیپرده ترین حالت خود.
نه شاده نه غمگین، نه ساکته نه پرحرف، نه زنه و نه مرد؛ او تنها یک گُله! گلی با گلبرگهای شیری رنگِ باشکوه و عطر غلیظ و تندِ شیره ای که از جگرش تراوش میشه. گلبرگ ها از بیرون میمیرن و از نو متولد میشن! میبینید؟ اینجاست که میفهمیم خون میتونه سفید هم باشه :)
عطر، عطرِ میل است. نماد باروری وُ جسارتِ مرگ و تولد. البته همه اینها بستگی به گوش آدم داره! خیلی مهمه که بدونیم گوشهای ما دقیقا خواهان شنیدن چه چیزی ان و میخوان تحت تاثیر چه حرف هایی قرار بگیرن.
برای برخی شنوایانِ بینا :) این یاس میتونه شبیه به حقیقت وجودِ خودشون باشه! انسانی که زاییده میشه، بارور میشه، میمیره و در نهایت به شکلی دیگه عطری از خودش در جهان به جای میذاره...!
جزمین رژ، در سرسرایی نارنجی لباسی با شکوه به رنگ سبزِ یشمیِ مزین به عطرِ هل به تن یاس میکند، او را با برق یلانگ میآراید، بر سرش گل میریزد و فرشی فراخ میدارد از صمغ کهربا تا که او بوسه زند بر قدوم مبارکش...
رایحه سخت پوشه و ریسکی، وَ بسیار مبتلا کننده. سیاژ عالی و پرفورمنسِ قابل قبول.. وَ بدون جنسیت و فصل و زمان...!
به راستی انسان چه میزان رنج میکشد؟
و آیا تمامی رنجهای آدمی متعلق به اوست؟
یا اینکه بخشی از رنج وی میتواند مالِ دیگری باشد؟
•
این عطر به رنگ آبیِ بسیار روشن است؛ آنقدر روشن که چشم به خطا میرود و قادر به تمیز دادن آن از رنگ سفید نیست. عطر، عطرِ یک روح آزاد است. حقیقت امر آنچه میگویم صرفا عقیده و برداشت خود از این کلمه است و مسلما هرکس میتواند تعبیر خودش را داشته باشد؛ سوایِ این مسئله که آن برداشت چقدر به سمت درستی یا نادرستی میل میکند.
.........................
قبل از جنگ سفارش اش دادم و بعد از دوازده روز به دستم رسید. خدا خدا میکردم که ای کاش میشد زودتر به دستم برسد؛ اما نشد. عوضش V8، از همین خانه، همان هفته اول جنگ پیش من آمد. رایحه ای چوبی، هربال، هارش، عربده زن.. به نوبه خودش بسیار خاص و زنده است. نمیدانید چطور دوازده روز با آن سر کردم و او هر لحظه حقیقتِ زمان را به سرم می کوبید. انگار که هر ثانیه را، هر دقیقه را، و هر ساعت را دو مرتبه زندگی کنید. عرصه را به جانم تنگتر کرده بود؛ اما در عین حال، برایم بسیار لذتبخش بود. من آن دوازده روز شاید جمعا بیست ساعت خوابیدم.. وقتی زندگی عمدا شما را از مدار تصمیمگیری خارج کند، کنترل اوضاع دیگر در دستان شما نخواهد بود... بعد از پنج سال به شهری رفتیم که دلم لک زده بود برای ساحل اش. برای فرو رفتن در آب دریا و نفس کشیدن لا به لای موج ها و تماشای رقص شنهای خیسِ ساحل! هفت روز ماندیم. هفت روزِ تمام تا ساحل میرفتم، مینشستم وسطِ آب و با اضطراب و نفرت زُل میزدم به دریا. از آن طرف غروب برمیگشتم و تا صبح طول و عرض خانه را با قدم هایم متر میزدم.. و سحر، از نو، عطر را روی خودم خالی میکردم و لعنت میفرستادم بر سکوتِ کر کننده آن شهر...
از بوی سردِ شمعدانی وُ گرمای سوزانِ باروت وُ شانه های غبار گرفته تهران تا صدای نفس های بیجانِ چوب وُ عرق سردِ مرثیهخوان، رسیدم به قلبِ زلالی که دوایی شد برای جان خسته ام.
انگار تمامِ آن چیز هایی که میخواستم را داشت. هم روشن بود و هم فروتن، هم آرام بود و هم سری داشت پر از گلایه و سخن که لب به کلام نمیگشود. هم درد بود و هم درمان، هم اشک میریخت و هم تبسمی گرم بر لب داشت. وَ ایمان داشت وُ روحی بزرگ؛ وَ قلبی مطهّر و پاکیزه.
او برای من مخلوقی بود آزاد.. آنکه سخت پیدا میشد! همانکه تمام سهم خود از رنج زندگیاش را یک طرف سینه حبس، و سمت دیگر آن تمام درد بشر را در قلب اش جای داده بود. سینه ای سوزان و تفکری والا که جهان را نه به وسعت کالبد کوچکِ خود، بلکه به بیکران میدید...!
'کلیِر هارت' چوبی مهربان، دریایی گرم، و لبخندی روان به رنگهای بهاریِ مرکباتی و سبز دارد.. در آرزوی حیاتیست دوباره، تا ببخشد اش به آن ماهیِ یتیمِ بیجانی که دهانش باز و چشمانش میخِ آسمان بود..!
رایحه تابستانیست؛ اما گاهی میانه یک زمستان بدرنگِ مالامال از پلیدی به کار خواهد آمد. میتواند کنار گوشتان نجوا کند: من هم اشک میریزم، من هم تو را میدانم، و من هم خسته ام و رنج کشیده.. اما دعا خواهم خواند!
باشد تا که جنبندگان زمین و مرغان آسمان دستی بلند کرده و زمان را به یاریِ فرزندان آدم بخوانند.
باشد که به یاد بیاورد آدمی، تا چشم گشاده بیدار باشد...!
سلام و احترام خدمت عزیزانم :)
ابتدا جمله ای بگویم، جهت مزاح اما کاملا واقعی؛ جدیدا هر بار که میآیم سلامی میکنم با خود میگویم: تو هم که مسخره اش را در آورده ای. سالی یکبار یک ریویو میگذاری و میروی به امان خدا :/
پس ابتدا یک پوزش بخواهم و سپس هزاران سپاس از شما :) این خانه به قول ایکاروس بسیار میخ و سنگ خورد، اما شما با چنگ نگاه اش داشتید.. غایبانی چون من را صدا میزدید و مهرتان را هیچگاه دریغ نکردید :) الهی بمانید همیشه برای عزیزانتان :)
میخواستم امشب راجع به عطر دیگری بنویسم، اما ان بوا وانیل (وَنی) را پوشیدم و دلم نیامد چند خطی از این عزیزِ زیبا نگویم.
این عطر بسیار برایم خاص است و به عقیده ام کاراکتری متفاوت و عمیق دارد.. در شروع یک فضای گرفته و عمدا کدر را خواهید دید که امضای این خانه ست.. انگار غم باید باشد و تاریکی جز جدایی ناپذیر عطرهای آقا سرژ خواهد بود!
روحی زنانه و خردمند است در اتمسفری تلخ، ماسکی و غبارآلود. ابتدا طنازی نمیکند و تنها جدیت اش را نشان میدهد؛ اما پس از مدتی، مهربانتر میشود و لبخندی آغشته به عسل نشانتان میدهد! تبسمی میزند به صبر و تماشای شما! و شما به ناچار بیشتر تماشا میکنید و او بیش از پیش، بردباری شما را تحسین کرده و بسیار شاد و بازیگوش میشود :) میشود از آن زنانی که بر (اینبار) پنجه (شاید گاهی هم پاشنه ؛)) میچرخد و میرقصد و زنانگی خود را تماما تقدیمتان میکند.. نارگیل خرامان بر چوب روان میشود، و در لحظه شاهد یک آبنباتِ خوش رنگ و لعاب میشوید :).. نُت ها همگی تشویقتان میکنند و آرام بر گوش زن زمزمه میکنند: و چه بیمانند اند انسانهایی که صبر را آموخته و تو را نه نگاه، بلکه تماشا میکنند و میخوانند!
پروجکشن نسبتا ضعیفی دارد؛ ظرافت اش را سخت نشان داده و سریع هم آن را از شما میگیرد. انگار میگوید: از نو به ملاقات ام بیا، دوباره، با متانت، از سختی ها و تلخی ها بگذر، سپس روی سرخ ام را ببین...!
بازی تمام شده!
ژان پل سارتر نیز رمانی با این نام دارد. زن و مردی از جهان پس از مرگ به دنیا باز میگردند تا بتوانند در کنار هم عاشق بمانند، اما در نهایت عشقشان نافرجام میماند و مجبور میشوند دوباره به دنیای مردگان باز گردند. مضمون این اثر نیروی والایِ عشق حقیقیست که در دنیای امروز قدرت از کف خواهد داد.
..........................
تو میتوانی هرچند بار که دلت میخواهد یک آدم را بشکنی؛ اما باید این را هم بدانی که ممکن است او یک مرتبه طوری شکسته شود که دیگر هیچچیز مثل سابق نشود. این حرف هارا چند روز بعد از آن ظهری که داشت از کتابخانه بیرون میرفت برایم تعریف کرد.. گفت چندیدن کتابِ نخوانده دارد و قول داده است تا قبل از اتمام همگیشان سمت هیچ چیزی نرود. اما دقیقا به هنگام خروج از آنجا میخِ زمین وُ خیره جایی میان یکی از قفسه ها شد. کتاب را برداشت و دو صفحه اول را خواند و شروع به گریستن کرد.. سریعا دستانش را به صورت کشید و تک خنده ای کرد: خب قولم رو شکستم، میخرمش...!
《نامه هایی به پدر، کافکا》
•رابطهشان جالب بود.
سراسر محبت و مهر.. کمی بعدتر دلخوری و غم چاشنی عواطف او به پدرش شد و دیگر از بین نرفت. آنقدر ماند و ریشه دواند تا خودش را از پای درآورد.. جالب تر از همه آنها این بود که وی خود میدانست که آشوبی درونش جا خوش کرده و متلاطم است.
میگفت؛ تو تصور کن کسی که آنقدر افتاده و فروتن بود و اهل شعر و ادب، یک شبه چنان یاغی شود که خود خودش را نشناسد. بیپروا شود، تندخو، و تندگو.. کلامش بر ناسزا بچرخد.
تو گمان کن مرا کسی که گمانش هم نمیبردم بشکند؛ کسی که عاشقانه دوستش داشتم، کسی که هنوز هم دوستش دارم اما آنقدر دلخور ام که دیگر کار از کار گذشته است.
او خودش میداند اوضاع میانمان از آن صبح نفرین شده شکرآب شده؛ میخواهد درستش کند اما خوب میداند نمیتواند..
انسان چه حقیرانه تلاش میکند آن پل های شکسته را آباد سازد! غافل که با هر تلاش طوفانی تازه میان خرابه ها خواهد ساخت.
ادامه داد؛ تو تصور کن چقدر انسان بیچاره میشود که میگردد به دنبال سادهترین و بیربط ترین کلمات، با آنها جمله میسازد و به خورد خودش میدهد.. با هر مرتبه بلعیدنِ غمِ پنهان پشت هر جمله سکوت را پر میکند.
گفت؛ میدانی من تمام آن حفره های تاریک و عمیق را میبینم. میبینم که چطور کلمات به دیوار آنها میخورند و پودر میشوند.. میدانی؛ در این زمان هرچقدر حرف بزنیم آن شکاف ها تیره تر میشوند، تو گویی از ترس ما از کش آمدنِ سکوت تغذیه میکنند.
میدانی؛ دیوار ها هم مرا میخورند و میبلعند و با هر جمله ای که او به من میگوید و من به او، مرا بالا میآورند روی صورت خودم...!
........................
دوست نداشتم بعد از مدت ها نوشتن دستم به تلخی قلم بزند. عذر تقصیر :)
ابتدا بگویم که دلم برایتان تنگ شده؛ و برای همه آنهایی که نیستند.
میدانم، اینجا آنجای سابق نیست.. ما هم همان های سابق نیستیم :)
اما نمیدانم میبایست این را گفت که کار از کار گذشته است یا نه؛ امیدی آن گوشه و کنار قرار است به زودی بهمان چشمک بزند :)
له ژو سون فه
رگه تلخ و گسِ شراب جاری بر پرز زبان، ته گلو را چون بغضی نا آشنا قلقلک میدهد. جالب است همین امروز از پیجی که راجع به اخبار سلبریتی هاست از خانمی خواندم که اینطور نوشته بود: وقتی نوجوانان در سنین پایین به دنبال آثار کافکا و امثالهم میروند جامعه آماری مبتلایان به کشیدن بیرویه سیگار نیز افزایش یافته؛ و گویی سیگار برای اینطور افراد میشود شیرکاکائویی در زنگ تفریح او!
خب، له ژو سون فه هم از آن تنباکو های تلخ و گس و علفیِ اعلا دود میکند اما لااقل نوجوان نیست :) بسیار جا افتاده و محکم و مردانه است و تمایلات سوزنیِ سرد و فوژه ای دارد! یعنی گمانم اگر دقت کنید کاملا متوجه خواهید شد که صورتش را به تازگی با خمیر ریش اصلاح کرده و خاکستر تنباکو بر شانه کت تیره ی ِ اپل دارش نشسته است!
ساکت است و شاید بدقلق به نظر برسد اما به هنگام کلام، طنین صدایش رگه ای نرم و مهربانانه از یک رولِ وانیلی|دارچینیِ تازه از فر بیرون آمده به خود میگیرد :)
خلاصه که زیباست و مرا بسیار به وجد و شعف میآورد.. از معدود عطرهاییست که به تازگی تست کرده و برایم خاص و محترم است.. روحی ست فارغ از جنسیت که او را لمس کرده ام.
پس، از دید من جنسیت نمیشناسد؛ تنها میبایست زندگی اش کرده باشید :)
یکبار دیگر این را بگویم؛
دلم برایتان تنگ شده!
و یک نقل قول از کتاب نامه هایی به پدر که دوستداشتنی ست:
ضرورتی ندارد که درست تا وسط خورشید پرواز کنیم، اما قدر مسلم این است که باید دست کم به گوشهٔ پاکی از زمین برویم که گاه و بیگاه آفتابی میگیرد و کم و بیش گرمایی میدهد...!
درود مهربد جان،
این حس رو مدت هاست گمونم هممون داریم و افسوس میخوریم بابت غیبت برخی از عزیزانی که با شخصیتی والا و بدون هرگونه توهین به سلیقه، نوشته و شخصیت فردی نقد خودشون رو مینوشتند و سبب رشد بار علمی سایت میشدند و یک جورایی هر کدوم چراغی بودند روشن برای اینجا…
از گذشته تا به حال یادمه جای جای مختلف سایت خیلی ها گفته اند آقا شیمی پوست و اصلا شامه هر فردی متفاوت با دیگریست؛ و برام عجیبه کسی که تعریف از عطری رو عیب و اشتباه میدونه چطور با تست ‘مشخصا’ بسیاار محدود خودش از هر خانه عطر، نسخه بقیه رو میپیچه! واقعا انسان چی میشه که احساس میکنه حق صدور یک حکم و مانیفست کلی رو برای یک جمع میتونه داشته باشه!
به هرحال مهربد جان بسیار خوشحال شدم از حضورت در سایت و امیدوارم فعالیتت رو دوباره شروع کنی و با دیگر دوستانمون دست در دست هم کمک کنیم به بهبود فضای این سایت عزیز..
و به عنوان کلام آخر، بدون کسی که برای جلوه دادن به خودش یا صحبت هاش نه صرفا نوشته دیگری بلکه مستقیما به شخصیت فرد توهین میکنه بسیار انسان بیشخصیتی ست. و در اینجا اکثر مخاطبان آگاه ان و از این موضوع باخبر؛ و اصلا کسی اینارو جدی نمیگیره :) این حجم از سر و صدا هم از همین نادیده گرفته شدن سرچشمه میگیره . به هر حال امیدوارم اینطور افراد هم به آرامش برسند و بتونن کمی به خودشون مسلط باشن.
“عدم تعلّق” حسیست غریب، اما میتوان جالب هم باشد.
اینکه تو با تمام میزانِ وجودیتت در جایگاهی مشخص، بدانی در واقع نه تو تعلق تام به آن داری و نه او به تو.
شما تا حالا “ریویو زنده” خوانده اید؟ البته که بله؛ چندان ریویو این چنینی را مسیح برایمان نوشته بود.
دلیل این پرش ناگهانی از موضوعی به موضوع دیگر این است که اولا یک دفعه سمفونی ۵ بتهوون پخش شد و دوم اینکه چقدر جای مسیح خالیست!
بتهوون آشفتگیِ خاصی دارد که آمیخته شده با نظم و وسواس است.. این احوال با احساس من بسیار عجین است…
مد مادام یک بانو در عصر مدرن است که در آیتمهای ریزِ ستایلش از اجزاء وینتج استفاده میکند.
بسیار علاقمند به موسیقی کلاسیک، تاریخ و فلسفه است و روحی قدیمی درون کالبدش جریان دارد. احتمالا آرزویش این باشد که سوار بر ماشین زمان شده و بیفتد اواسط دهه ۳۰_۴۰ میلادی..
به همین جهات است که وی را دیوانه میخوانند.
هیهات، که چنین عاقلانی کمنظیر اند…
…………………………….
رایحه: واقعا معتدل. هم زمان خنک است و گاه گاه نسیمی گرم صورت را لمس میکند..
بومی سبز رنگ، زمینه اش خزه ای که تمایلات صابونی دارد، طرحی اکسپرسیو از اندام یک رز مرطوب و قرمز رنگ.. چند نقطهچینِ درشت از فریزیا معلق بر بالای صفحه، در مجاورت خورشید.
رد پای زنی در پیش زمینهٔ تصویر و بر باغچه ای که تازه آبیاری شده..
یکی از راه های ارتباط با طبیعت همین پا برهنگیست. تماس پوست با اندام سختِ زمین، و نشستن به تماشای یک مکاشفه!
رایحه چابکانه جلو میرود..
کاستوریم آنقدر وجهه حیوانی و شهوانی ندارد؛ شاید کمی و به اعتدال.. اما بیشتر یک مشک عجیب است که نظرم به او جلب شد! یک آکورد ماسکی که در نوسان میان تمیز بودن و کثیف بودن است!
اینجا معلوم میشود “مد مادام” میتواند سر و کله زدن با خودش را بسیار دوست داشته باشد…
از اینجا به بعد رایحه بر همین مدار رها میشود و آرام آرام جریانش کند شده و تصویر محو تر و محو تر میشود؛ و تنها ته مزه ای شیرین از خود به جای میگذارد.
یک عطر جهت لیر کردن در هوای گرم و تابستانی:
Acqua di Parma, Colonia Pura;
به نسبت مساوی
لحظه ورود زن به باغ مرکبات
بُستانی بیانتها، خنک، و تازه..
ترکیب بسیار جالبی میشود…
انگار از اینجا به بعد لغت کم آورده ام
این نوشته را در نقطه ای تمام میکنم که آغاز تماشای آن زن و بستان است؛ و موسیقی لا به لای نت ها مینوازد..
Bruch,,Violin Concerto No 1 in G minor
و اکنون خونی که با هیجان از قلب میگذرد
رشته ای طویل میسازد از مهره هایی بیرنگ
دستانم را مقابل چشمهایم میگیرم
طناب را نگاه داشته، دانه ها بر صورتم سُر میخورند
لب باز کرده، صدایی از من نمیآید
دانه ها را مینوشم، در دل حبسشان میکنم
باشد آن پیله ها روزی پروانه شوند✨
ابتدا سلام هاا بگم خدمت دوستانم :)
به شیرینی “سلام ها” یی که آقای سخی بهمان میداد نیست.. اما خب، تنها یک سلام برای این دوری و دلتنگیِ من کفایت نمیکند.
آپوم مخفف “A Part of Me”، “تکه ای از من” است.
آن که بخشی از توست و او را هر روزه به تن میکنی!
یادی کنم از نازنین “مونا” ای که غیبت کبری کرده و دلم سخت تنگ و نگران اوست!
یادم میآید روزی وقتی عکس آواتارش را دیدم، از تماشای آن میزان سپیدی و نور و سبزی و سرخی قند در دلم آب شد؛ برایش چیزی نوشتم و او گفت که چقدر دوست دارد یکی از همان لباس های سفید تنم کند و مرا ببرد به دشت و رودخانه، و با هم بستنی و کروسان نوش جان کنیم..
چرا دوست داشت؟ چون تاریک بودم.. تنهایی را دوست داشتم و نور کم را.. کنجنشینی در جایی چون کافه جناب ۰۳؛ آقای تاور :).. همانی که گفته بودم بوی دود به خورد دیوارهایش رفته بود و همه جا چرم بود و ظلمات. البته این را اکنون باید بگویم که شاید تنها نور آنجا “ستاره خانم” باشد.. یک ستاره و لبی خندان؛ ۳۲ ماه تابان بر سیمای او نمایان.
دلم برای او هم تنگ شده.. دلم برای خیلی ها تنگ شده؛ آنقدر که یکبار گفتنش، کفایت نمیکند لعنتی!
باری مونا یقین داشت سپیدی بر من خوش تر است..
بعد از سالیانی جدال، چندیست طلسم غول سیاهی را شکسته و آن تکه ها را، کم و بیش، از پشت ابرها، پیدا کرده ام.
گفتم ابر؛ ابر مال آسمان است.
دیدید الهه را کشتند؟
پیجش را پیدا کردم و آخرین پستش را دیدم؛ درباره نامه ای از ونگوگ به برادرش بود
میگفت: عادی بودن چون جاده ای هموار و صاف برای طی کردن است، اما در چنین مسیری هیچ گلی رشد نمیکند..
الهه را بر خاک و سنگ رها کرده بودند؛ الهه بر آسمان رفت و آنجا گلی سرخ رویید.
………………………………
آپوم؛ آن خورشید نهانِ پشت ابر.
اوج صلابت، شکوه زنانگی، و ملاحت در عین اشرافیت.
این یکی آنقدر سفید شیریِ مایل به زرد کره ای ست که تمام آن وجوه خاموشم را بیدار کرد.
تیز - فرش
گرمای سوزان ییلنگ و نسیم روح افزای گلهای سفید که کالبدی کلاسیک و لوکس دارد.
او، اوج وقار است.
پروجکشن خوب
مناسب برای هم روزمره و هم مجالس رسمی است، و قابلیت تبدیل شدن به عطر امضا را دارد.