داستان رانندگی یاد گرفتن من درست مثل زندگیم است: سختترین چیزها همیشه اول از همه به سمتم میآیند، انگار قرار است بقیهٔ راه را با لنگهکفش پاره بدوم.
شانزده سالم بود. آن روزها هورمونهای مردانهام تصمیم گرفتند که وقت چمنکاری رسیده تا بالای لبم را سبز کنند. ریشِ سهتار مو که درآمد، پیش خودم گفتم: «وقتش است رانندگی یاد بگیری!» نه برای اینکه گواهینامه بگیرم (به من که نمیدادند)، بلکه برای اینکه اگر یک روز در بیابان با انبوهی از زامبی ها مواجه شدم و جای اسب، یک پیکان قراضه بود، بدانم چطور راه بیندازم و فرار کنم.
مشکل اینجا بود: باید کسی را پیدا میکردم که دمدست باشد و در آن تابستان، تقریباً هفتهای یک بار رویت شود. طبعاً امیدی به فامیل نداشتم. فامیلهای ما همچون لشکر شام بعد از روز دهم بودند: در کمینِ غنیمت. یعنی صادقانه بگویم، یک وقتهایی فکر میکنم اگر کسی مرا گروگان بگیرد و با فامیل هایم تماس بگیرد، آنها اول آدرس را میپرسند، نه برای نجات دادن، که برای ملحق شدن به مجرمین. به غایت کفتار
البته برای من پیشنهادها کم نبود: پیکان وانت غراضه آقا مرتضی (شوهر خواهر همسایهمان )شوفر میطلبید، شوفری که در تابستان گاهی وظیفهٔ حمل هندوانه را هم داشته باشد. البته راندن ماشینش شبیه به رام کردن کرگدن بود، من که نراندمش اما تقلای آقا مرتضی سر هر پیچ و جنگش با فرمان چموشش را می دیدم،گزینهٔ دوم هم ماشین برقیهای شهر بازی بود که نه دنده داشت و نه برف پاک کن.
تا آن که آن روز رسید
برادر بزرگم در را شکاند، با شوق و ذوقی که انگار علیبابا رمز «کنجد کنجد» غار چهل دزد بغداد را پیدا کرده باشد گفت: «همگی بیایید توی کوچه!»
ما دویدیم. در را که باز کردیم، یک هیبت بلند و طولانی وسط کوچه جا خوش کرده بود.
گویی آرنولد در ترمیناتور باشد و می گوید آستالا ویستا
با همان استایل برادرم گفت این شما و این کاپریس:
شرولت کاپریس؟
گفتیم: «این را از کجا آوردی؟»
گفت: «با پدرزنم شریک شدم.»
پدرم از پشت سر غرید: «این غول بیابانی آخر چیست؟ در این کور سو کوچههای شهر، دسته چرخ سبزیفروش هم با دیوار روبوسی می کند، پسرم، ردش کن برود.»
مادرم داشت لیستی از معایب داشتن ماشین خارجی و قدیمی را بر می خواند.
من اما گویی چراغی در تاریکی بختم روشن شده باشد، فرصت را غنیمت شمردم: «چرا؟! این خیلی خوب است! عالیست! بهترین کار را کردی!»
در این بین همسایه ما ، نان به دست به جمع ملحق شد او نیز از خاطرات تاکسی بنز های قدیم برای پدرم می گفت و از امکاناتشان تعریف می کرد ،برادرم گویی سهام دار جنرال موتورز باشد و صبح ها در دیترویت لیوان قهوه اش به جان اسمیت می خورد جوابش را می داد، گویی مناظره بین صنعت آلمان و آمریکا بود.
در این بینابین جنگ بین اشتوتگارت و دیترویت، او را کنار کشیدم و گفتم: «یادت باشد هر هفته یک جلسه تو این خیابان پشتی، راندن ماشین را به من یاد بدهی.» بیمقدمه گفت: «چرا که نه؟ حتما!» گفتم شاید در آن حین حواسش نیست چیزی پرانده.
اولین پنجشنبه هفتهٔ بعد، برادر به قصد سر زدن به خانه ما آمد. آخر دیدار، قبل رفتن گفت: «بیا برویم یک کمی دور بزنیم» و چشمکی زد (فهمیدم به رمز است)
اولین بار که پشت فرمان کاپریس نشستم، گفتم: «این دیگر چیست؟ نه سرش پیدا است، نه تهش» ، گویی آبدارچی ارتش بریتانیا بودم که به اشتباه پشت رول هواپیمای ملخ دار اسپیدفایر نشسته باشد،همه چی گنگ بود، برادرم کنارم نشست. اما چه کناری؟ گویی چهار متر از من فاصله داشت. باید با فریاد صحبت می کرد.
ماشین اتومات بود. دنده کنار فرمانی نرم. قرار شد اول بدون گاز برانم.
تنها کافی بود ریاضی را خوب بدانی که مجاسبه کنی درفاصله ده متری روبرویت پیرزنی یا خرگوشی هست تا زیر کاپوتت نرود.
تجربهٔ راندنش ترکیبی از لذت و ترس، درست مثل سفره عقد ( تجربه اش را ندارم صرفا شنیده ام) فقط این را بگویم: کدام آدم عاقلی که مغزش فسفر میسوزاند، با کاپریس رانندگی یاد میگیرد؟ آیا برای یادگیری پدالوی پلاستیکی پارک ، تو را پشت فرمان ناوچه می گذارند؟
حالا هر بار که اومبر لدر تام فورد را میزنم، به هیچعنوان یاد فلورانس نمیافتم. نه! بوی چرمی که از کارگاههای چرمدوزی فلورانس میآید، گاهی شبیه بوی پوست حیوان تازه کشته شده و ادرار است،زننده و تهوعآور. اما اومبر لدر چیز دیگری است.
تام فورد اومبر لدر بوی صندلی با خطوط پفکردهٔ جیگری چرمیِ کاپریس آمریکایی است، با آن حس مردانه دههٔ هفتاد میلادی. شیک و چرمی، یادگاری از راندنش در خیابان پشت باغ، جایی که بوی گل های باغ، بعد از ظهر ها با بوی چرم تلاقی می شد.بوی آن روزها که هنوز نمیدانستم زندگی چه در چنبره دارد.
اگر دسترسی به تام فورد اومبر لدر ندارید، لازم نیست به عطر فروشی بروید تا تسترهای سفارش اوگاندا را بو کنید.
فقط یک کاپریس کلاسیک و تمیز پیدا کنید، دماغتان را از شیشه به داخل هل بدهید و نفس عمیق بکشید، «البته اگر رانندهاش پیشتر حملهٔ شیمیایی انجام نداده باشد!»
تصویر اول جکت چرم موتور، ولی من موتور ندارم، علت خرید: حراجی استانبول!
تصویر دوم منِ اردک زشت سیاه همچون باتل امبر لدر در میدان اصلی فلورانس
تصویر سوم نمایی از بام فلورانس از piazzale michealangelo در مسیر ponte vecchio
چهار سالی بود که کفشهایم رنگِ خاکِ ایران را به خود نگرفته بود. پیش از آن، هر سال چند ماهی مهمانِ میهن بودم، مهمانی که هر بار از آغوشش که جدا میشدم، بوی نمِ بارانِ پاییزیِ شمال تا ماهها همراهم بود.
خوب به خاطر دارم، ابتدای بهار بود که ایدهای به سرم زد. گفتم چرا من مثلِ ابراهیم هر سال به دنبالِ قربانگاهِ فرصتی برای سفر به ایران بگردم؟ اینبار، ایرانم را که مادرم بود، به خانهام بیاورم.
مادرم زنی بود و هست همهحریف،دانشنامهای گویا که هر صفحهاش، فصلی از یک علمِ غریبه را روایت میکرد. از نحوهٔ گزینشِ نوعِ لپه برای قیمهای که جا بیفتد، تا تحلیلِ روندِ بورس نزدک و توکیو، از تفاوتِ موتور xu7 و ef7 تا وکالت و مادری. هیچ مطلبی نبود که از کمانِ ذهنِ چالاکش بیرون بمانَد. بگذریم.
تصمیم بر این شد که میزبانِ مادر باشم. خودم و خانه را مثلِ سربازی که برای بازدیدِ فرمانده آماده میشود، رگباری تمیز کردم و به استقبالش رفتم. هنوز بندِ چمدان از دستم رها نشده، در پارکینگِ فرودگاهِ مالپنزا، دستم را بردم سوی استارتِ ماشین که مادرم، بیمقدمه و با لحنی که انگار نشانیِ نزدیکترین سوپرمارکت را میپرسد، گفت: «خب، کی میرویم پاریس؟»
من، مانندِ بوکسورِ آماتوری که قرعهٔ اولِ مسابقه اش با مشتهای مایک تایسون گره خورده باشد، یکلحظه تمامِ محاسباتم در هم تنید اما چه میشد کرد؟ مادر بود. گفتم: «چرا که نه؟» انگار که بگویم «چرا که نه؟» به فتحِ اورست!
بعد از یک هفته، برنامه ریخته شد برای فتحِ پاریس.گویی می خواستیم انتقام حمله به ایتالیا را از ناپلئون بگیریم برای ابزار رزم با مادر به چنترو کومرچاله(مرکز تجاری شهر) رفتیم. در ذهنم همان زمزمهٔ همیشگی پیچیده بود: «برای سفر، باید خاطره ساخت.» به معبدِ عطرهایم یعنی سفورا رفتم و شروع کردم به بو کشیدنِ درِ ادکلنها. با خودم گفتم باید رایحهای فرانسوی برای فرانسه زد. من اما سانتال مانتال نبودم که عطرهای موسیو ژان گول را در مهمانیهای اشرافیِ پشتِ درهای بسته بشناسم. برای من، خانهٔ فرانسوی تهِ خطش دیور و شنل بود و امثالهم.
به مسیرِ آزارو که رسیدم، چشمم افتاد به شیشهای که گویی نامم را صدا میزد: Wanted by Night. من ببشتر سوژه هایم را در شب عکاسی کرده ام حتی صفحه من در آن نایت دارد، آن بوی ادویهای، آن قلبِ پرتپش و رایحه غریب را به بهایِ نامش خریدم.
هنوز بطری در دستم بود که برگشتم دیدم مادرم با فروشندهای ایتالیایی به زبانِ مازنی صحبت میکند و دختر فروشنده نیز با ایما و اشاره پاسخش را میدهد، خدای من ، چه می بینم! صحنهای که انگار از دلِ یک تئاتر ابزوردِ بکت بیرون آمده باشد. شاخ از سرم درآمد. گفتم: «مادر چه میکنی؟!» گفت: «من که ایتالیایی نمیدانم، او هم فارسی. لاجرم دیدم چه فرقی میکند به زبانِ ترکی حرف بزنم یا مازنی و یا مثلِ شاملو سخن بگویم؟ این شد که با زبانی که راحتم، گفتم چه میخواهم. دیدی چه خوب شد؟» جالب آنکه دخترکِ ایتالیایی، انگار زبانِ مازندرانی را با شیرِ مادر نوشیده باشد، دقیقاً همان کاری را کرد که مادرم میخواست.آنجا فهمیدم که در کنار لبخند و عطر ، خود زبان هم می تواند زبان همه انسان ها باشد تنها اگر دلی باشد.
---
نقد عطر Azzaro Wanted by Night | راویِ بویاییِ یک تقدیرِ اسمی
«آزارو وانتد بای نایت» یک عطر شرقی-چوبی از برند فرانسوی آزارو است. برخلاف متن قبلی که با یک رایحهٔ تمیز و آکواتیک سراغِ تمرینِ «بیخیالی» رفتیم، اینجا با رایحهای طرفیم که گویی خودِ شب را در شیشه ریختهاند،گرم، جسور، و نقابزده به هزار قصهٔ ناگفته.
رایحه:
این عطر در قلمروی رایحههای «شبانه و اغواگر» ایستاده است. به محض اسپری، مشتی ادویه به صورتت میپاشد: دارچینِ تند، زیرهٔ شرقی و تنباکوی دودی. انگار که در یک کافهٔ زیرزمینیِ ممنوعه در پاریسِ دههٔ بیست قدم گذاشتهای. قلبِ رایحه با چوب سرو، صمغ و اسطوخودوس ترکیب میشود و فضایی خلق میکند که هم غریب است و هم آشنا(کمی در حد ۲۰ درصد فضای شبیه به استرانگر ویت یو) نه مثلِ عطرهای امروزی جیغ میزند، نه زمزمه میکند، با اعتماد به نفس، قصه میگوید. رایحهای که اسمش دقیقاً همان چیزی است که هست: تحت تعقیبِ شب.
عملکرد:
پخش بو: عالی. این عطر از آن هاست که حضورش را در یک اتاق تاریک هم فریاد میزند. ردّ بویی از خود به جا میگذارد که تا چند قدم پشت سرت حرکت میکند، مثلِ سایهای وفادار.
ماندگاری: نقطهٔ قوت اصلی، ۸ ساعت روی لباس دوام دارد. این عطر ساخته شده تا در خاطرهها ماندگار شود، نه در تهویهٔ هوا گم شود.
فصل و موقعیت: پاییز و زمستان، شبهای خنک، مهمانیهای دوستانه و رسمی-غیررسمی. دقیقاً همان عطری که برای یک سفر ناگهانی به پاریس، وقتی مادرت کنارت نشسته و شهر زیر پای توست، مناسب است.
راستی، باتل من ابتدا کمی کمرمق بود ولی کمکم قدرتش بیشتر و بیشتر شد. نسخههای جدید را هم ظاهراً بختک سیاه ریفورمولاسیون خفه کرده، خدا به همراهشان.
تصویر دوم کاخ ورسای همان جا که ناپلئون ما را پیچاند ما هم رفتیم پی پیچاندنش
نصویر سوم شلیل / هلو زیر ایفل که واقعت اصلا نمی دانم فازم چه بوده که این تصویر گرفته شد
گفتم همه عکس هایم که بی معنیست این هم باشد به یادگار
دیشب لباس های زمستانی ام را جمع کردم گفتم خرداد است هرچند هنوز زمستان در شمال لنگر انداخته، این لتر جکت را دیدم که با آن این ادکلن را ست می کردم. چه اسم مسخره ایی! این را قبلا در قطارهایی که به اجبار بین دو شهر می گرفتم فهمدیم. بار ها به اسمش فکر کردم
«قویتر با تو» یعنی چه؟
یعنی من پیش از تو قوی بودهام، و تو آمدی چیزی به آن اضافه کردی. انگار قدرت، واحد اندازهگیری داشته باشد و تو با حضورت عددش را بالا برده باشی. اما صبر کن. مگر هر «تو»یی آدم را قویتر میکند؟ من «تو»هایی دیدهام که مثل موریانه میافتند به جانِ ستون فقراتت و از درون پوکت میکنند، بیآنکه در ظاهر ترَکی برداشته باشی.
و تازه، اگر «تو» بروی، چه؟ آن «تر» چه میشود؟ آن اضافهای که روی شانههایم سوار بود، ناگهان پیاده میشود و من میمانم و یک «قویِ» بیپشتوانه. نسخهٔ قبلیام هم که دیگر نیست، تو آن را از رو بردهای. میشوم موجودی بینابین، یک ویرایشِ نیمهتمام.
نکند این «قویتر» فقط تکیهزدن باشد به دیواری که خودم ساخته ام؟ تکیهزدن که قوّت نیست، استراحتِ موقت است، پیش از آنکه دیوار بریزد.
آدم قوی، تنها هم قوی است. «با تو» برایش انتخاب است، نه ضرورت. این یک فرق ظریف ولی عمیق است.
حس میکردم پتکی کوچک بر فرق سرم فرود میآید؛ ضربآهنگی بیامان و کوبنده. اما نه، پتک نبود. زوزهٔ گوشخراش آلارم گوشی بود، ای وای، پویا! ساعت شش شده و پروازم هشت است. زود باش، زود!
با بیحوصلگی از اتاقش بیرون خزید و گفت: «تو هم شدی شبیه باباها! یک ساعت که بیشتر راه نیست.» گوش من اما به پویا بدهکار نبود. مثل آخرین خدمتکار تزار نیکلای دوم که حکم تیرش آمده و قبل از آمدن بلشویک ها دیوانهوار می خواهد به آخرین قطار برسد، دستوپاچه هرچه به ذهنم میرسید، توی چمدانم میچپاندم. چمدانم بدل به بازار شام شده بود.
آخرین چیز، همان ادکلن دیپ بود. فشاری بر پمپ، ابری از رایحه که روی لباسها و نبض گردنم نشست. رایحه آن روزهایم بود، شیشه اش را بر روی لباس هایم انداختم.
صبحانه نخورده، در صبح برفی اوترخت که گویی هنوز به تاریکی شب آغشته بود، بیرون زدیم. خشخش گامهایمان روی برف تا محوطه پارکینگ پشتی خانه و صدای لرزهٔ دندانهایمان از سرما و سوزی که زوزهکشان میوزید، موسیقی بدرقهٔ من از خانه اش بود.
به ماشین یخزدهاش که رسیدیم، گفتم: «زود روشنش کن» گفت: «کو تا راه بیفتد. باید یک ربع درجا کار کند، وگرنه یخِ موتور آب نمیشود.» انگاری مینیبوس قاسمآقا باشد، همسایهٔ کودکیام، که هر سحر با سرفههای قاروقور موتورش یک محل را بیدار می کرد. در این میان پویا گفت: «بیکار نباش، شیشه را از برف پاک کن.» برفروب دستی را سویم گرفت. بیرون رفتم. مردی میانسال با چهرهای درهمتنیده از سرما، زیر لب به هلندی چیزی غرید. من هلندی نمیفهمیدم، اما به مدد آشناییام با آلمانی، طعم متلکش را چشیدم. بیاعتنا برفها را تراشیدم. فضای ماشین هنوز سردخانهای بیش نبود. پویا با طعنه گفت: «این هلندیها هم خیلی مهربونن، مگه نه؟ فکر کنم گفت کمک میخواین؟» گفتم: «بله، دقیقاً همین را گفت. تازه تعارف کرد برویم حلیم هم مهمانش بشویم!» لبخند تلخ میان سرما ترک خورد و راه افتادیم.
جاده رو به آمستردام در تاریکی صبحی که هنوز تسلیم شب بود،گویی پایانی نداشت. حاشیهٔ اتوبان پوشیده از برف بود و ماشینهایی که انگار به جبرِ تقدیر روی خیابان می خزیدند. آخر کدام انسان عاقل هفت صبحِ آخر هفته، در این تاریکی و برف، خودش را بند اتوبان میکند؟
به فرودگاه که رسیدم، با شتابی برقآسا خودم را به باجهٔ بلیط فروشی کوبیدم. اما کسی نبود. هرچه دویدم، هرچه خواهش کردم، هیچ انسانی پشت کانتر ننشسته بود. پرسوجو که کردم، گفتند: «با کیوآر کد نمیشود، بلیطت باید کاغذی باشد.» به اصرار گفتم: «ای آقا، آمدنم با همین خط هوایی بود، با همین کیوآر کد! آن وقت حاجماشالا بودم، حالا شدم مشماشالا؟» اما نشد که نشد. پروازم پرید، همچون آخرین لکلک مهرماه که رفتنش خبر از زمستانی طولانی میدهد.
پویا را خبر کردم: «بیا که پرید.» انگار پر سیمرغ را سوزانده باشم. به یک پلک بر هم زدن، پویا شاد و سرخوش جلوی درب ورودی سبز شد. حق داشت. تنهایی دمار از روزگار ما درآورده بود. ژن ایرانیمان با آن خندههای دور سفرهی قرمهسبزی خاله و تناول آجیل شب یلدا، به بهای غیبت پشت سر دیگری، عجین شده است. ما حتی تنهاییمان هم تنها نیست، رنگِ خوشوبش میگیرد، چه با بقال سر محل، چه با نگهبان ساختمان اداری و یا راننده تاکسی. اما تنهایی در شمال اروپا، عمیق و واقعی است، خاموش و استخوانسوز.
من ده روزی مهمانش بودم. اصرار که بمان. اما من ذهنم پر از رفتن بود، من را که بار دیگر دید در آغوش کشید.
وقت بازگشت، در اتوبان خالی که برف میبارید و سوز سرما از درزهای ماشین به درون رخنه میکرد، با نوای برفپاککُن که روی شیشهٔ بخارزده میخراشید گفتم: «حیف شد، نرسیدم. دیر شد، از دست دادم.» پویا نگاهم کرد: «به کجا نرسیدی؟ کجا میخواستی بروی؟»
حکایت آن نویسنده و چای را تعریف کرد. گفت: «مگر چه خبر است که همیشه میخواهیم زود برویم؟ برویم که چه؟ دیر شد که چی؟ کدام مقصد؟ کجا؟ کدام مسیر؟ مگر زندگی همین چای کنار عزیزان نیست؟ همان روزها نبود که با هم گذراندیم؟ مگر همان روزها نیستند که فکر میکنیم به بطالت گذشتهاند؟ مگر همان شبها نیستند که دعا میکنی زود تمام شوند؟ خب، همین است دیگر! مگر چه قرار است بشود؟ که چه؟»
سکوت کرد.نور چراغ ها روی شیشه با موسیقی برفپاککُن می رقصیدند و من به ذرات برف نگاه میکردم که به گوشهٔ شیشه میچسبیدند، با هم یکی میشدند و آب میشدند.
رفتن و ماندن هر دو آب شدنی بیش نبودند.
__________________
نقد عطر G. Bellini Deep | راویِ بویاییِ یک سادگیِ آبی
رایحه:
این عطر در قلمروی «تمیزی بیتکلف» ایستاده است. به محض اسپری، ناگهان گریپفروتِ ترش، فلفلِ صورتی و نعناع از آن بیرون میزنند. انگار که صبح زود در یک خشکشویی قدیمی ایستادهای و بوی صابونِ لباسهای تازه شسته شده با نسیمی از مخلوطِ یاس گره خورده است. نه مثلِ عطرهای گران جیغ میزند، نه زمزمه میکند. با ماندگاریِ متوسطش، صادقانه قصه میگوید: «من نه برای ماندن ساخته شده ام و نه برای رفتن، برای این لحظهام.»
نت پایانی با چوبِ سرو، پاچولی و مشک، جایی میان خشکیِ چوب و تازگیِ صابون معلق میماند. رایحهای که اسمش دقیقاً همان چیزی است که هست: عمق (Deep)؛ اما عمقِ یک حوضِ کوچکِ آبیرنگِ حیاط خونه مادربزرگ، نه اقیانوسِ بیکران.
کاریست میان بلو د شنل edt و کول واتر اینتنس
عملکرد:
پخش بو: متوسط تا ملایم. این عطر از آن هاست که حضورش را با فریاد اعلام نمیکند، اما اگر کنار دستت بنشینی، ردِ تمیزی اش را حس میکنی.
ماندگاری: نزدیک ۳ تا ۴ ساعت روی پوست جان میدهد و بعد تبدیل میشود به خاطرهای از خودش. نه برای فردای سفر روی پیرهنت مینشیند، نه در تهویهٔ هوا گم میشود فقط تمام میشود.
فصل و موقعیت: بهار و تابستان، روزهای گرم، محیط کار، باشگاه ورزشی، خرید عصرگاهی. دقیقاً همان عطری که برای یک بعدازظهرِ بیهدف در اتوبوس خطِ ده، وقتی هیچ کس به تو نگاه نمیکند و فقط میخواهی بوی «پاکیزه» بدهی، مناسب است.
دو تصویر از شب و روز اوترخت برای یادگار شبی از مرکز شهر به هنگام برف و صبح برفی یک روز از پنجره اتاق، نخواستم تصویر خودم باشه این سری هرچند تو خاطره دیگه از هلند تصویرم خواهد بود اون هم داستانی داره.
آن شب، خسته و له شده، با کولهای که انگار پر از آجر بود رسیدم خانه. هنوز بند کوله از شانهام رها نشده بود که فابیان، همخانهٔ فرانسویمان، از دل اتاقش مثل اطلاعیه رادیو لندن قبل از حمله آلمان نازی گفت: صاحبخانه زنگ زده. تا آخر ماه باید برویم. دلیلش را که جویا شدم، دیگر مرز میان تراژدی و کمدی محو شد، گویا بوی ادویهٔ غذای همخانهٔ هندیمان به بینی صاحبخانه ایتالیایی رسیده و همچون جُردن باروز ضربه فنیاش کرده. خلاصه، تنش دیپلماتیک میان دهلی نو و رم، ما دو بیطرف بیچاره را بیخانمان کرده بود.
حالا من مانده بودم و امتحانات ژوئیه و شهری که در جولای، جهنمی برای یافتن سرپناه است. پیدا کردن خانه در این شهر آن هم در آن موقع سال، مثل مسابقهٔ یافتن مو در سر حسن کچل بود.
چند روز چسبیدیم به سایتهای اجاره، مثل دو کارمند خسته که ناامیدی را شیفتبندی کردهاند. هر آگهی یا قیمتی داشت مخصوص نوهٔ راکفلر یا برای قرارداد طولانی بود و یا اصلاً عکسش مال دوران رنسانس بود. روز سوم، زیر آوار ناامیدی له شده بودم که فابیان گفت: بیا بریم نَویلی، کنار کانال. گفتم: مگر وقت گردش است؟ نگاهم کرد و گفت: دقیقاً الان وقتش است. وقتی عقل به بنبست میخورد.
غروب، روی سنگ فرشهای کنار آب نشستیم. من در ذهنم مشغول مرور سریال فاجعهٔ «بیخانمانی: فصل دوم» بودم که نگاهم به فابیان افتاد. او خیره بود به خورشیدی که آرام در آغوش شهر فرو میرفت، انگار نه انگار که با این فرمان دو هفته دیگر زیر پل باید برای جای خواب با پناهجویان مذاکره کنیم. پرسیدم: به چی فکر میکنی؟ گفت: به هیچی. فقط دارم گوش میدهم.به صدای آب، خندهٔ مردم، صدای باد ، با ناباوری گفتم: چطور دلت آرام است؟ تکلیف ما نامعلوم است. آن وقت جملهای گفت که نشست توی سرم: تو از کجا میدانی قرار است چه بشود؟ تنها واقعیت، همین الان است. بیخیال باش. نه بیعار، بیخیال.
من اما، بهعنوان یک ایرانی، گویی با ژن اضطراب به دنیا آمده بودم. صبح را با تشریفات چک کردن قیمت دلار آغاز میکردم، ظهر دیجیکالا را برای خ ید کالایی که نمی خریدم اما می خواستم بخرم دوره میکردم و شب با تحلیل های اخبار، روزم را با قرص استرس، هر هشت ساعت یک بار، به گور میبردم. "بیخیالی" در واژگان من، خویشاوند فقیر "بیعاری" بود، نه یک فلسفهٔ زندگی.
اما آن شب، به ضرب حرفهای فابیان، تصمیم گرفتم اعتصاب فکر راه بیندازم. چشمهایم را ببندم و بهجای هیاهوی درون، شیر گوشهایم را باز کنم: صدای پای آب، خندههای چند نفر از دور، واقواق سگی که برای خودش سمفونی داشت. آسان نبود، اما یک آن، یک لحظهٔ ناب ، فقط «آنجا» بودم. نه در میلان، نه در ایران، فقط روی سنگفرش.
طبیعتاً تمرین غروبهای کنار کانال، معجزه نکرد و صاحبخانه را به گریه نینداخت. اما چیزی در من کمی عوض شد، چند هفته بعد، خانهای در جنوب شهر پیدا کردیم؛ قصر نبود، ولی بهانهای شد برای رفاقتی که هنوز مستحکم است.
آن روزها رفتند، اما یک چیز ماندگار شد، آیین «اینجا و اکنون» در میانهٔ طوفان. بعدها راه میانبُر من برای احضار آن حس، یک رایحه شد: جی بلینی هوم پاریس.
چند سالی هست که هر وقت میبینم ذهنم دوباره دارد برای خودش بازار سیاه نگرانی راه میاندازد، این عطر را میزنم، میروم یک گوشهٔ پرت، دراز میکشم، خیره به ابرها و فقط گوش میدهم. این عطر شده امضای بویایی این مراسم نجاتبخش.
مشکلاتم با اسپری کردن حل نمی شوند، ولی من به ورژنی از خودم تبدیل شده ام که میتواند به چشمهای مشکل زل بزند و نترسد. این است ارزش واقعی «بیخیالی» و این عطر، راوی بویایی همین قصه است.
______
نقد عطر G. Bellini Homme Paris | طعم آرامش اجباری
«جی بلینی هوم پاریس» یک عطر امبروکسانی-سیتروسی از یک ریز برند کمتر شناختهشدهٔ آلمانی و درون اروپایی است که با وجود کیفیت خوب، بیشتر برای من یک رایحه شخصی است تا یک شاهکار جهانی.
رایحه:
این عطر یک ترکیب خطی اما خوشساخت در قلمرو رایحههای «آبی» مدرن است. دیانای آن کاملاً آشناست: فضایی بین ساواژ ادو تویلت (با آن امبروکسان تند و فلفلی) و الور هوم اسپرت (با حس آکواتیک و مرکباتیاش). رایحهای سیتروسی در ابتدا میترکاند و به سرعت در آغوش امبروکسان و چوبهای خشک قرار میگیرد. خلاقیت کمی در آن دیده میشود، اما کاری که انجام میدهد را بینقص و با کیفیت مواد اولیهٔ مناسب انجام میدهد.
عملکرد:
پخش بو: در ۴۰ دقیقهٔ اول، اطرافیان به وضوح متوجه رایحهای مدرن و تمیز میشوند. پخش بوی آن از نوع «اعلان حضور» نیست، بلکه حضوری مطبوع ایجاد میکند.
ماندگاری: نقطه ضعف اصلی. روی پوست، بین ۳ تا ۴ ساعت و روی لباس تا ۵ ساعت دوام میآورد که برای این سبک رایحه، زیر میانگین است.
فصل و موقعیت: بهار و تابستان، استفادهٔ روزانه و موقعیتهای غیررسمی. دقیقاً همان عطری که برای یک بعدازظهر دوچرخهسواری و دراز کشیدن روی چمن مناسب است.
این یادداشت های پراکنده من از یک سفر ساده اس که گاهی اوقات به خاطر میاد:
به قولم عمل کردم زنگ زدم به امیر گفتم بیا پایین اومد دید گفت جدیه یا شوخی می کنی؟ گفتم نه بابا همین امروز زد به سرم خسته شدم گفتم میرم اولین نمایشگاه اولین ماشین هر چی به پستم خورد میگیرم شدش این، گفت رنو کپچر آخه؟ بی ام و ایی چیزی، گفتم چشه به این با نمکی، بیا خرمالو بزن، روی داشبورد خرمالو بود، خنده اش گرفت نشست تو ماشین گفت دیوونه خرمالو از کجا گیر اوردی؟ گفتم اینو ولش یادته چند وقت پیش بهت گفتم یه دریاچه ایی هست بش می گن سلبریتی اینستا، گفت کدوم؟ گوشی رو درآوردم در حال سرچ گفتم، د این دیگه ، نشونش دادم، گفت ها این، چه قشنگه واقعا، گفتم خب بیا این سه روز تعطیلی پیش رو بریم اینجا، گفت میشه الهام بیاد؟ دلش پوسید اینجا گناه داره (هم خونه ایشو می گفت) گفتم من مشکلی ندارم اما خب اگه معذب نیست چه ایرادی داره ، گفت نه تو که از خودمونی غریبه نیستی که ، گفتم باشه، فقط امروز میرم لباس بگیرم اونجا خیلی سرده تو این وقت سال، تو هم برو لباس بگیر. ازش جدا شدم، به ذهنم زد یه کاپشنی به رنگ پاییز بگیرم و کلاهی به رنگ پاییز، به گذارم زارا خورد، میون کاپشن هاش این به چشمم اومد گرفتمش وقت برگشتن، مسیرم خورد به شلف ادکلنا گفتم بذار یه ادکلن بشه خاطره این سفر ، موقع انتخاب کَپ ادکلن ها رو بو می کردم، نه اینکه همه رو پاف بزنم ، چون این جوری شامه من گیج نمیشه ,انتخاب هام به این سادگی ها نیست، فقط سر هایی که برام جذابه بوشون میشن کاندید تست، از میون همه با اون ذهنیت رسیدم به این کار. یه وایییی اساسی از دل، من نمی دونستم این نمونه چه کاریه( بعدها فهمیدم الهام از چند کاره و تقریبا مستقله) من اصلا ادکلن باز نبودم یعنی هنوزم نیستم،کالکتور نیستم،صرفا یه پسری بودم که به تیپش اهمیت می داد(لااقل سعی اشو می کرد) و یه چندتا ادکلن داشت اونم صرفا هر بویی که باهاش حال کنه فکر می کرد ته دنیا اینه که یه باتل تام فورد داره (بعدا رفتم پی کشف و دیدم چه شوت بودم البته شاید هنوزم باشم 😂) قصه رو کوتاه می کنم ما رفتیم ،از بیراهه هم رفتیم، به بهانه این که تول(عوارض)ندیم اما دلیل واقعی این بود که پاییز آلپ و دولومیتز رو از دل روستاهاش ببینیم،راه طولانی شد ولی امان از پاییز و از مهر ، که دلم رفت... ۸ ساعت روندم ، شب رسیدیم بیهوش تو حال با لباس افتادم و صبح اول کله سحر پاشدیم رفتیم اونجا،بماند که ما آخر شب رسیده بودیم هتل و تو تاریکی ندیدیم چه بهشتی بود، تو کافه سر پارکینگ دریاچه، صبحونه امون شد الویه هایی که الهام درست کرده بود و چایی،بعدش شروع کشف لاگو دی براایس. دیدارش شد آغاز حضور این شیشه قرمز برای بارها تو زندگیم.
عکس دوم صرفا یادگاری از اون روزه، اینجا گذاشتم چون دفتر خاطراته. بمونه به یادگار
پی نوشت ۱: ادکلن زارا نایت پور هوم ۳، الهامی از دو کار لهوم اینتنس از ایو سن لورن و دیور هوم اینتسه ولی با چندین توییت زیبا مثل اضافه کردن نت گلابی ، تنظیم بوی چوب چدار و کم کردن فضای گلی ایو سن لورن و کاهش خشکی زنبق دیور هوم. دنیاییه برا خودش، با عملکرد متوسط شاید کمتر از متوسط،بعدها زارا همین محصول رو با اسم extreme 6.0 داد بیرون که یه کوچیک تفاوت داره باهاش.
پی نوشت ۲: لاگو دی برائس Lago di braies دقیقا داستانش برعکس لوگانوئه، لوگانو دریاچه ایی تو جنوب سوئیس اما تو قلمرو زبانی فرهنگی ایتالیا، اما لاگو دی برائیس یا به قول آلمانیها پراگزر وایلدزی دریاچه اییه تو شمال ایتالیا تو منطقه دولومیتز (زود تریل) اما تو قلمرو فرهنگی زبانی آلمانی تبارهاست. حتی هتلی که رفتیم منوهاش آلمانی بود.(حاشیه بولتزانو).
پی نوشت ۳: آره آقا می دونم کلاهه اون نیست نمی دونم کجاست همینجا بودا فکر کنم همراه خودم آوردمش ولی اصلا پیداش نیست 🤷🏻♂️ تازشم اون روز کفشم یه مدل قدیمی تر از این تیم بود صرفا جهت خالی نبودن عریضه و نمود یادگاری از اون کفش مرحوم اینجا قرار داده شده.
پیش از این گغته بودم که فضای کار کول واتر پارفام که عطر امضای منه یه فضایی دریاچه ایه ،نه دریایی و در ادامه از سفرم به لوگانو از لکو گفتم . لوگانو و لاگو دی کمو که دریاچه مشرف به شهر زیبای من لکوست تقریبا خواهرخوانده محسوب می شن هرجند لوگانو روی کاغذ بخشی از سويیس محسوب میشه ولی به واسطه سال ها اقامت ایتالیایی ها در جنوب سوییس بخش از قلمرو فرهنگی ایتالیاست. فضای کول واتر پارفام درست شبیه این دو دریاچه است چرا که صرفا دریایی نیست نت های سبز داره و خنکی هوای آفتابی لمباردی رو تداعی می کنه.
تو تصویر دوم خودم رو قرار دادم چون بی راه نیست بگم هرجای این کره خاکی باشم با یک پاف تلپورت میشم به لکو. خواستم بدونین چه تصویری مد نظر بنده اس.
از این به بعدسعی می کنم با ادلکن ها و تصاویرش خاطراتم رو هم بگذارم هرچند کالکتور نیستم ولی تعداد قلیل کارهایی دارم که به جای اینکه ادکلن باشن برام بخشی از مسیر زندگیم و همسفرم بوده اند. تو پست بعدی راجع به زارا نایت و خیابان یا همون کورسو بوینس آیرس میلان میگم.
تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.
هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.