همین ابتدا بگوییم که لیلاک لاو عطری سرشتهشده از لیلاک یا یاس بنفش نیست! این عطر مثل ژاکت خزدار یاسیرنگی است که میخواهید پوست برهنه شما را لمس کند و سپس روی هزارلایه ملافه پهنهشده غلت بزنید، همراه با یک سبد پُر از بچهگربههای خاکستری از نژاد گربه ایرانی! پس لیلاک لاو یک میلیون کیلومتر دورتر از جلوههای جسورانه و شرقی دودمان آمواج است ــ این عطر با حالتی شبیه زمزمه حرف میزند و لهجه فرانسوی ستایشانگیزی دارد!
نمیتوان راحت درک کرد که لیلاک لاو چقدر زیباست! این دستهگل لطیف از یاس، رز، یاسمن و گل آفتابپرست با حالتی شکوفاشونده و قوی شروع میشود و روایح پودر کاکائو، دانه تونکا و وانیل شکری را در مقادیر انبوه به اطراف پخش میکند. بافت لیلاک لاو بهآرامی از حالت خنک، گلفام و شیری (لاکتون و یاسمن) به بافتی گرم و پودری و کاکائوی (زنبق و نعناع هندی) میرسد. واقعا نمیدانید باید این عطر را روی خودتان اسپری کنید یا آن را هنگام تماشای بارش برف در فضای خارج از خانه با اشتیاق بنوشید!
| نوع عطر | ادو پرفیوم |
| برند | آمواج |
| طبع | گرم |
| سال عرضه | 2016 |
| کشور مبدأ | عمان |
| مناسب برای | بانوان |
| اسانس اولیه | رز ، یاس، گاردنیای یاسمنی، گل آفتاب پرست، گل صدتومانی |
| اسانس میانی | دانه تونکا ، ریشه زنبق، کاکائو |
| اسانس پایه | وانیل ، نعناع هندی ، چوب صندل سفید |
آمواژ لیلاک لاو؟ آه بر این عطرِ نگونبختِ دلنشین؛ گرگی در لباس بره، شیری در تنپوش خرگوشک صحرایی، ناآگاه و خجسته، دونده در دشتزارِ بیپایان.
شروع این عطر برای من همان بود؛ همان لحظهای که من آن بره بودم، آن خرگوشک خندان که در گلزار یاس و رز میدوید و لبخند بر لب، به دنبال شاخهای از رزی میگشت که بُکُشد، سرش را ببُرد و در گیسوان سیاهش فرو نماید، تا تنها لحظهای زیباتر به نظر برسد. شاید عجیب باشد که از چنین تصویری سخن میگویم، اما آغاز رایحه نیز چیزی جز همین نیست:
یاس و رز، روشن و تقریباً بیخبر از آنچه در پسِ خود پنهان کردهاند. عطری که در نخستین برخورد میخواهد معصوم به نظر برسد، اما از همان ابتدا چیزی در عمقش میگوید که این معصومیت دوام نخواهد داشت.
دخترکی بیاعتمادبهنفس که برای فریبندگی، گلها را در گیسوانش مینشاند؛ اما مگر حال هنوز همان نیستیم؟ این بار گلهای عطرآگین در شیشههای نفیس معطر.
یاس درخشان، رز شیرین و آن حس لطیف و تقریباً خامهای که آرامآرام از پشت گلها سر برمیآورد، همه دستبهدست هم دادهاند تا تصویری بسازند از کسی که بیش از آنکه زیبا باشد، میخواهد زیبا به نظر برسد. شاید همین تفاوت است که مرا سالها به خود مشغول کرده است.
لحظاتی بعد، شکلات است که به مشام هجوم میآورد؛ شکلاتی آغشته به رزهای گلزار که پیشتر در مشام جای خوش کردهاند. نه آن شکلات خوراکی و سادهای که بتوان بیدغدغه در دهان گذاشت؛ شکلاتی تیرهتر، سنگینتر، آمیخته با شیرینی گلها، گویی رز را در شکلات فرو بردهاند و بعد آن را در اتاقی تاریک گذاشتهاند تا رایحه تلختری به خود گیرد. شیرینی اینجا دیگر صرفاً شیرینی نیست؛ تبدیل به مادهای برای پنهان نمودن خنجری زهرآگین گردیده.
نباید مشک را از یاد برد؛ این مشک پررنگ برونگرا، این مشک زیبا که شاید شوربختی واقعی عطر باشد. مشکی که از همان آهویی ربوده شده که کمی پیش در دشت میدوید، بیآنکه سرنوشتش را بداند.
مشک در اینجا دیگر آن پسزمینه خاموش و درونگرای گوشهگیر نیست، دخترک خجالتی کنجنشین. بلکه خودش آرامآرام وارد مجلس میشود، گلها را کنار میزند، شکلات را تیرهتر میکند و به عطر عمقی میدهد که باعث میگردد نتهای ابتدایی، آن یاس و رز معصوم، در برابرش کمی کودکانی سادهلوح به نظر برسند.
همینجاست که عطر برای من از یک ترکیب ساده گل و شیرینی فراتر میرود. یاس، رز، شکلات و مشک هر کدام گویی بخشی از همان داستانی هستند که نمیخواستم دربارهاش چیزی بدانم.
یاس، خاطره باغ است؛ رز، زیباییای که برای دیدهشدن از شاخه جدا شده؛ شکلات، وسوسهای که همهچیز را شیرینتر و در عین حال تاریکتر میکند؛ و مشک، آن حقیقت ناخوشایندی که در پایان باقی میماند و اجازه نمیدهد داستان با یک پایان خوش تمام شود.
شاید همین ترکیب است که برخی را به یاد «حرم» میاندازد؛ رز و مشک، شیرینی و تاریکی، شکوه و اندکی خفگی. اما برای من، این دو نت بیشتر از آنکه یادآور مکانی مشخص باشند، بیانگر خاطره و اندیشههایی نانوشتهاند.
گویی عطر همزمان میخواهد لطیف، فاخر، فریبنده و اندکی سنگین باشد و همین تناقض است که آن را برایم ماندگار کرده.
مدتیست در اندیشهام که چگونه میتوان میان ستایش یک رایحه و پاسداشت هویت تاریخی خویش و گرانداشت مرز و بوم یگانهای که ز آن زاده شدهایم، مرزی ترسیم نمود که ناخواسته دستنشاندهی افکار امپریالیستی غرب در باب پر و بال دادن به اعراب نگردیم.
هر بار که شیشه آمواژ را در دستانم میگیرم، در پس آن رایحه شکوهمند، صدای خاموش سرزمینم را میشنوم؛ اما این صدا برای من عجیب است، زیرا پیش از آنکه به تاریخ برسد، از یاس و رز و مشک و شکلات عبور میکند.
گویی حتی نتهای عطر نیز نمیتوانند از تاریخ فرار کنند. رز، که زمانی گل بود، اکنون در بطری نشسته؛ مشک، که از حیوان گرفته میشد، اکنون در فرمولی مدرن بازآفرینی شده؛ شکلات، که زمانی تنها خوراک بود، به زبان تجمل بدل شده؛ و یاس، همان گل بیخبر، همچنان در میان همهی این تحولات ایستاده است.
شاید برای بسیاری آمواژ به صرف، عطری فاخر باشد؛ عطری با شیرینی گلفام، رز برجسته، یاس روشن، شکلات تیره و پایهای مشکدار و عمیق. اما برای من، هر افشان آن پرسشیست از وجدان تاریخیمان.
چگونه میتوان از رایحهای برخاسته از سرزمینی که امروز نامی دیگر بر آن نهادهاند لذت برد، هنگامی که هنوز زخمهای تاریخ بر پیکر فرهنگ ایرانی باقیست؟ آیا عجیب نیست که همین پرسش تاریخی، با نخستین استشمام رز آغاز شود و سرانجام در مشک فرو برود؟
گاهی احساس میکنم هر قطره از آن، خون افسری ساسانی است که قرنها پیش در گردباد تاریخ از ما گرفته شده و ما امروز، بیآنکه حتی بدانیم، همان گذشته تاراجشده را در قالب بطریهای فاخر بر مچ دست خویش مینشانیم.
حتی ماندگاری مشک نیز گویی اصرار دارد که این گذشته فراموش نشود؛ گرچه شاید این تنها ماندگاری یک نت باشد و نه یک تمدن، اما مگر انسان برای معنا دادن به بوها همیشه همین کار را نکرده؟
شاید این تناقض، حقیقت تلخ انسان ایرانی باشد؛ اینکه برای یافتن شکوه ازدسترفتهی خویش، گاهی ناچاریم آن را در ویترین دیگران، که همان قاتلان گذشتگانمان هستند، جستوجو کنیم.
با این حال، وقتی رایحهی رز و یاس از روی پوست بالا میآید و شکلات در عمق آن حل میشود و مشک آرامآرام همهچیز را در آغوش میگیرد، باز نمیتوانم انکار کنم که زیباست.
با این همه، هنوز آمواژ را دوست دارم. شاید نه صرفاً به عنوان یک عطر، بلکه به عنوان یادآوری از جوانی و حماقت؛ از آن ناآگاهی خوشخیال جوانی که سبب میگردد با گیسوان سیاه در دست باد، با پیراهنی به رنگ گلهای بنفشه، در باغ بدویم، نور خورشید بر پیکرم بتابد و رایحهی یاس و رز در هوا بپیچد، بیآنکه بدانیم چند ساعت بعد، همین گلهای معصوم در کنار شکلات و مشک چه چهرهی دیگری از خود نشان خواهند داد.
شاید عطر نیز مانند انسان است؛ نت آغازینش را با یاس و رز نشان میدهد، قلبش را با شیرینی شکلات پنهان میکند و در پایان، حقیقتش را در مشک باقی میگذارد.
شاید به همین دلیل است که نمیتوانم آن را صرفاً خوشبو بدانم.
هر چقدر هم که آمواژ ماندگاری و پراکندگیای طولانی به اندازهی جنگی هزار و چهارصد ساله داشته باشد، باز همان هم در نهایت، رنگ میبازد و خاموش میگردد.
ابتدا یاس رنگ میبازد، سپس رز، کمی بعد نیز آنیست که شکلات فروکش مینماید و در پایان، مشک میماند؛ حتی آن نیز روزی از روی پوست محو خواهد شد.
اما حقیقت این است که فرهنگ، اگرچه میتواند غارت شود، اما نمیتواند برای همیشه خاموش بماند.
شاید رایحه نیز چنین باشد؛
نتی که محو میشود، اما خاطرهای که از خود بر جای گذاشته، نه.