سرشت عطر «فانتوماس» با سرشاری غلیظ و نابش، میان سویههای لذتبخش و دفعکننده نوسان میکند. شاید بعضیها در برخورد اول با استشمام رایحه خربزه گمان کنند که باید این مخلوق جدید الساندرو گالتیری را کنار بگذارند، اما فانتوماس از عطرهایی است که باید به ژرفای درونیاش توجه کرد و اسیر قضاوتهای اولیه دربارهاش نشد.
این عطر در برخورد اول بویی دارد شبیه به شمع آبشده روی کاپکیک و آدامسهایی با طعم میوههای استوایی که انگار با رایحه پشمک آمیخته شدهاند. رایحه کشمران (رایحهای که من با استفاده از دوز بالای آن در عطرسازی موافق هستم) درواقع سنگ بنای مرکزی در آکورد اصلی این عطر است. ترکیبات شیمیایی و آروماتیک با آن غلظت، بافت مخملین و سرشت مشکاندودشان با قدرت تمام خودشان را در این عطر نمایان میکنند و نهتنها نتهای میوهای را به کیفیت بهتری میرسانند، بلکه حالتی آمیخته با ظرافت و کهنگی به پسرایحه (dry down) این عطر میبخشند.
| نوع عطر | اکستریت د پرفیوم |
| برند | ناسوماتو |
| طبع | معتدل |
| سال عرضه | 2020 |
| گروه بویایی | رایحه های معطر |
| کشور مبدأ | هلند |
| مناسب برای | آقایان و بانوان |
| اسانس اولیه | نعناع هندی ، خربزه ، کارامل ، کشمران ، خاک زمین، میوه های استوایی ، بوی باروت، لاستیک، پلاستیک |
نمیدانم چرا، اما هنوز مطمئن نیستم آن شب واقعاً آنجا بودم.
شاید خستگی بود. شاید باران. شاید هم آن خانه، بعد از سالها متروک ماندن، هنوز چیزی در خودش داشت که آدم را به وهم میانداخت.
خانه در انتهای کوچهای باریک و سنگفرش بود؛ خانهای قدیمی با دیوارهای کاهگلی، پنجرههای چوبی و دری که رنگ سبزش سالها پیش ریخته بود. از آن خانههایی که وقتی از کنارشان میگذری، بیاختیار قدمهایت کند میشود؛ نه از ترس، از کنجکاوی.
میگفتند سالهاست کسی آنجا زندگی نمیکند.
اما آن شب، از پشت یکی از پنجرهها نوری کمسو میآمد.
و من، نمیدانم چرا، در را باز کردم.
بوی نخستین چیزی که به مشامم رسید، بوی خاک نمخورده نبود.
چیزی سبز و عجیب بود.
مثل برگهای خیسِ درختی که تازه باران خورده باشد؛ اما در پس آن، شیرینیِ خاموش و غریبی هم بود. نه آن شیرینیِ آشنای عطرهای خوشآمدگو؛ چیزی مرموزتر، انگار بوی میوهای ناشناخته را در اتاقی قدیمی جا گذاشته باشند.
همانجا بود که Fantomas را فهمیدم.
این عطر را نمیشود فقط با گفتنِ «میوهای»، «سبز» یا «چوبی» توضیح داد.
Fantomas بیشتر شبیه یک مکان است.
یک خانه.
یک باغِ قدیمی.
یک خاطره که معلوم نیست واقعاً اتفاق افتاده یا نه.
در آغاز، رایحه حالتی سبز، میوهای و کمی غریب دارد؛ حس میکنی چیزی تازه و آبدار در آن هست، اما همزمان یک تیرگی نامحسوس زیرش حرکت میکند. انگار پشت آن طراوت، رازی پنهان است.
و همین تردید، تا مدتها همراه عطر میماند.
رفتم داخل.
اتاق اول خالی بود. روی دیوار، قاب عکسی قدیمی مانده بود و پردهها از فرط کهنگی خاکستری شده بودند. روی میز، یک گلدان سفالی ترکخورده بود و چند برگ خشک روی زمین ریخته بود.
پنجره را باز کردم.
هوا بوی باغ میداد.
اما باغِ سرسبز و شاد نبود.
باغی بود که سالها کسی به آن رسیدگی نکرده بود.
شاخهها درهم، علفها بلند، زمین نمناک و میوههایی که بعضیشان روی خاک افتاده بودند.
Fantomas برای من دقیقاً همین تضاد را دارد؛ طراوت و پوسیدگی، شیرینی و تیرگی، زندگی و چیزی که آرامآرام رو به زوال است.
هرچه رایحه روی پوست میماند، آن حس ابتداییِ عجیب و میوهای آرامتر میشود و فضای چوبی و خاکیِ آن بیشتر خودش را نشان میدهد.
دیگر انگار در باغ نیستی.
به داخل خانه برگشتهای.
راهرویی باریک.
کفپوش چوبی که زیر پا ناله میکند.
بوی چوب قدیمی، دیوارهای نمکشیده و چیزی نرم و گرم که نمیتوانی دقیقاً اسمش را بگذاری.
این همان جایی است که Fantomas از یک عطر تبدیل به خاطره میشود.
نه خاطرهای روشن.
خاطرهای که گوشههایش تار شده.
ایستادم.
از اتاق انتهای راهرو صدایی آمد.
سه قدم جلو رفتم.
در نیمهباز بود.
داخل اتاق، یک صندلی کنار پنجره قرار داشت.
و روی صندلی، یک کت قدیمی.
هیچکس آنجا نبود.
اما عجیب بود...
اتاق هنوز بوی آدم میداد.
بوی پوست، چوب، هوای شب و اندکی شیرینیِ خاموش.
همان لحظه فهمیدم چرا نامش Fantomas است.
این عطر هم مثل شبح رفتار میکند.
هیچوقت خودش را کامل نشان نمیدهد.
هر بار فکر میکنی فهمیدهای چیست، کمی تغییر میکند.
یک لحظه سبز است.
لحظهای دیگر میوهای.
بعد چوبی میشود.
و سرانجام، چیزی نرم و مبهم روی پوست باقی میگذارد که نمیتوانی بهسادگی برایش نام پیدا کنی.
و شاید همین، جذابترین بخش آن باشد.
Fantomas عطرِ جواب نیست؛ عطرِ سؤال است.
اما صادقانه بگویم، همین ویژگی میتواند نقطهضعفش هم باشد.
اگر دنبال عطری هستی که از همان لحظه اول بگویی «چه بوی فوقالعادهای!» شاید Fantomas انتخاب مطمئنی نباشد.
ممکن است برای بعضیها عجیب، نامفهوم یا حتی کمی نامرتب جلوه کند.
قرار نیست همیشه دلبرانه باشد.
قرار نیست همه آن را بفهمند.
و اگر از عطرهای شفاف و سرراست خوشت میآید، احتمالاً این همه ابهام و پیچیدگی کمی خستهات میکند.
اما اگر از آن آدمهایی هستی که دوست دارند عطرشان داستان داشته باشد، قضیه فرق میکند.
برای کسی که از رایحههای کلیشهای خسته شده؛
برای کسی که عطر را نه فقط برای خوشبو شدن، بلکه برای ساختن یک فضا میخواهد؛
برای کسی که به رایحههای سبز، میوهای، چوبی و کمی وهمآلود علاقه دارد؛
Fantomas میتواند تجربهای بسیار شخصی باشد.
بویش را نمیشود بهراحتی به یک فصل یا یک موقعیت محدود کرد، اما من آن را بیشتر در شب، هوای خنک، خانههای قدیمی، باغهای خاموش و لحظههایی که آدم تنهاست تصور میکنم.
آخر شب، وقتی خواستم از خانه بیرون بیایم، برگشتم و برای آخرین بار به همان اتاق نگاه کردم.
صندلی هنوز کنار پنجره بود.
کت هنوز روی آن افتاده بود.
اما حالا مطمئن نبودم واقعاً کسی آنجا بوده یا نه.
دستم را روی دستگیره گذاشتم.
صدای خشخش برگها از باغ آمد.
در را بستم.
چند قدم که از خانه دور شدم، تازه متوجه شدم هنوز بوی آن خانه روی لباس من مانده است.
ایستادم.
برگشتم.
پنجره تاریک بود.
هیچ نوری نبود.
و برای نخستین بار با خودم گفتم:
شاید خانه خالی نبود؛ شاید فقط صاحبش دیگر دیده نمیشد.
Fantomas برای من همین است؛
بوی یک حضورِ غایب.
چیزی که نمیتوانی ثابت کنی وجود داشته، اما نمیتوانی انکارش کنی.
و شاید به همین دلیل است که بعد از تمام شدن عطر، چیزی از آن در ذهن میماند؛ نه یک نت مشخص، بلکه حسِ یک خانهی قدیمی در شبی بارانی.
«من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم
گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو
آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم
من آدم بهشتیام اما در این سفر
حالی اسیر عشق جوانان مهوشم
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز
استادهام چو شمع مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهری مفلسم، ایرا مشوشم
از بس که چشم مست در این شهر دیدهام
حقا که می نمیخورم اکنون و سرخوشم
شهریست پرکرشمه حوران ز شش جهت
چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست
گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آیینهای ندارم از آن آه میکشم