سرشت عطر «فانتوماس» با سرشاری غلیظ و نابش، میان سویههای لذتبخش و دفعکننده نوسان میکند. شاید بعضیها در برخورد اول با استشمام رایحه خربزه گمان کنند که باید این مخلوق جدید الساندرو گالتیری را کنار بگذارند، اما فانتوماس از عطرهایی است که باید به ژرفای درونیاش توجه کرد و اسیر قضاوتهای اولیه دربارهاش نشد.
این عطر در برخورد اول بویی دارد شبیه به شمع آبشده روی کاپکیک و آدامسهایی با طعم میوههای استوایی که انگار با رایحه پشمک آمیخته شدهاند. رایحه کشمران (رایحهای که من با استفاده از دوز بالای آن در عطرسازی موافق هستم) درواقع سنگ بنای مرکزی در آکورد اصلی این عطر است. ترکیبات شیمیایی و آروماتیک با آن غلظت، بافت مخملین و سرشت مشکاندودشان با قدرت تمام خودشان را در این عطر نمایان میکنند و نهتنها نتهای میوهای را به کیفیت بهتری میرسانند، بلکه حالتی آمیخته با ظرافت و کهنگی به پسرایحه (dry down) این عطر میبخشند.
| نوع عطر | اکستریت د پرفیوم |
| برند | ناسوماتو |
| سال عرضه | 2020 |
| کشور مبدأ | هلند |
| مناسب برای | آقایان و بانوان |
| اسانس اولیه | نعناع هندی ، خربزه ، کارامل ، کشمران ، خاک زمین، میوه های استوایی ، بوی باروت، لاستیک، پلاستیک |
از آسانسور که بیرون آمدم،
مثل همیشه وارد راهرویی شدم که به سمت دفترم می رفت،
جلوی یکی از اتاق ها، بنری نصب کرده بودند،
عکس یک پسرِ ده دوازده ساله وسط بنر بود،
و پیام تسلیتی از سمت همکاران،
...
سید داشت با سینی چای از آبدارخانه بیرون می آمد،
پرسیدم : «سلام سید، میدونی پسر این بنده خدا چطور فوت کرده؟»،
گفت : «میگن از بالکن افتاده پایین»،
…
پشت میزم نشستم،
شقیقه هایم ضربان داشت،
تنم داغ شده بود،
خودم را میدیدم که دارم از بالکن پایین می افتم،
خیلی وحشتناک باید باشد،
لحظه ی افتادن را می گویم،
...
ارتفاع بالکن تا زمین چقدر بوده؟
یعنی می خواستم بدانم این بچه چقدر آن لحظات پر از وحشت را تحمل کرده؟
شاید چند ثانیه، یعنی از نظر فیزیک چند ثانیه بیشتر نباید طول کشیده باشد،
شایدم ... ساعت ها طول کشیده ... چه کسی میداند؟
چه کسی می داند که آن لحظات، چقدر تابع قوانین فیزیک هستند؟
مثل لحظه ی ورود به «افق رویداد» در یک سیاه چاله، که زمان کش می آید، و بینهایت می شود،
...
چه فکری با خودش می کرده؟
میگن قبل از مرگ، تمام زندگی مثل یک فیلم از جلوی چشم های آدم رد می شود؟
آیا زندگی اون هم، از جلوی چشمش رد شده بود؟
یعنی چقدرش؟ فقط ده دوازده سالش بود انگار،
...
فقط به خاطراتش فکر می کرده؟
یا به آینده اش؟
آینده ای که هرگز نیامد؟
به رویاهاش؟ به آرزوهاش؟
یه پسر ده دوازده ساله چه آرزوهایی می توانسته داشته باشه؟
چه رویاهایی؟
مسافرت، میهمانی؟
دانشگاه، تحصیلات، شغل، درآمد؟
ازدواج، بچه؟
آرزوهایش اینها بودند؟
به پدر و مادرش هم فکر کرده؟
به اینکه بعد از رفتنش چه بلایی سرشون میاد؟ : صدای شیون مادر، چهره مبهوت پدر ...
...
دائم خودم را می دیدم که دارم از بالکن می افتم،
شقیقه هایم ضربان داشتند،
سرم به شدت درد می کرد،
انگار تب کرده بودم،
این تعلیق سهمگین نمی خواست تمام شود،
به زمین نمی رسیدم،
جایی بین بالکن و سنگفرش حیاط در سقوطی ممتد، گیر کرده بودم،
خاطراتم داشتند مثل تصاویر فیلمی که تند شده باشد از جلوی چشمانم به سرعت رد می شدند،
دردهاشان را داشتم بارها و بارها تجربه می کردم،
و حسرت خوشی های از دست رفته را،
به آرزوهایم فکر می کردم،
به رویاهایم،
...
زمان، نامحدود و کشدار می نمود،
فضای بین بالکن و سنگفرش حیاط هم،
به اندازه افق کشدار شده بود،
به انتها نمی رسید،
...
پرده دوم : «تسلیت»
برای اینکه نفرات بیشتری توی اتاق جا بگیرد، میزها را جمع کرده بودند و دورتادور اتاق را صندلی چیده بودند،
ده روزی گذشته بود و چند نفری از همکاران رفته بودند و همکار داغدار را از منزل آورده بودند اداره،
تقریبا نیمی از اتاق پر شده بود،
هر چند دقیقه ای، تعدادی از همکاران می آمدند و چند نفری بلند می شدند و می رفتند،
آبدارچی با یک دست ظرف حلوا و با دست دیگر یک ظرف خرمای تزئین شده را به افراد تازه وارد تعارف می کرد،
...
کاش «فانتوماس» رو پوشیده بودم،
حتما برای چنین مراسمی مناسبه دیگه؟
یعنی اگه اینطور جاهایی نشه پوشیدش دیگه به درد کجا می خوره؟
...
همکار داغدار وسط های اتاق نشسته بود،
مات و منجمد، به نقطه نامعلومی در کف اتاق خیره شده بود،
چرا این بنده خدا رو آوردند اداره؟
...
یکی از تازه واردها بعد از نشستن روی صندلی با صدای نسبتا بلندی گفت : «فاتحه»،
همه مشغول خواندن فاتحه شدند،
همکار داغدار همچنان مات و منجمد به کف اتاق خیره شده بود،
داشت به چی فکر می کرد؟
اصلا داشت فکر می کرد؟ یا ذهنش خاموش شده بود؟
چرا این بنده خدا را آوردند اداره؟
بازهم صدای فاتحه ای بلند شد،
همهمه ی آرامی در فضا شنیده می شد،
همراه با صدای استکان های چای،
و صحبت های آرام افراد با کنار دستی هاشان،
درباره چی حرف می زدند؟
درباره پسر بچه ای که از بالکن افتاده بود؟
درباره پدرش که مات و مبهوت مانده بود؟
درباره نامه ای که باید فرستاده می شد و دیر شده بود؟
درباره گزارشی که رییس خواسته بود و هنوز آماده نکرده بودند؟
درباره قیمت دلار و تورم؟
...
همکار داغدار همچنان مات و منجمد به کف اتاق خیره شده بود،
داشت به چی فکر می کرد؟
به خاطراتی که از پسرش داشت؟
به لحظه های شاد و خوشی که با هم داشتند؟
به شیرین کاری های کودکی اش؟
به زمانی که تازه راه افتاده بود و موقع راه رفتن به زمین می خورد؟
به زمانی که تازه حرف زدن یاد گرفته بود و کلمه ها را اشتباهی می گفت و چقدر همه از این اشتباهات می خندیدند؟
به خنده های کودکانه ی بی آلایشش وقتی که در آغوش مادر بود؟
به گریه هایش وقتی که غمگین شده بود؟
به جست و خیزهای شادمانه اش موقع بازی با بچه ها؟
...
به آرزوهایی که در سر داشت برایش؟
آرزوهایی که دیگر به ابدیت پیوسته بودند؟
آرزوهایی که زیرخاک مدفون شده بودند؟
...
چرا حواسم نبود که «فانتوماس» رو بپوشم؟
اصلا یادم باشد فانتوماس را به همکار داغدار هدیه بدهم،
یادم باشد که برایش از ارزش های هنری این عطر بگویم،
از شاهکار «گوالتیری»،
شاهکاری که توانایی بینهایت کردن لحظه مرگ را دارد،
توانایی همیشگی کردن یک فاجعه را دارد،
توانایی تداوم مستمر یک خاطره با یک رایحه :«رایحه خون» ...
...
چرا حواسم نبود که «فانتوماس» رو بپوشم؟
چه مناسبتی بهتر از این؟ : «مرگ»،
چه مرگی مناسب تر از این مرگ؟ : «سقوط از بالکن»،
حتما موقع برخورد با زمین، خون زیادی هم پخش شده بود،
حتما بوی خون همه جا را پرکرده بود،
حتما تمام حیاط خانه بوی فانتوماس را گرفته بود،
حتما بوی خون (یا بوی فانتوماس) ... هنوز هم ... در شامه همکار داغدار ... استشمام می شود ...