سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟
یکی دیگر از محصولات محافظت شده و بایگانی شده برند سلطنتی و بسیار رویایی تام فورد میباشد که این گروه متشکل از 12 عطر تخصصی و بسیار خارق العاده و بی نظیر در جهان عطر است که در سال 2007 تولید و تشکیل شد.
این عطر با توجه به نام و رایحه آن کاملا نشان از عنصر وجودی عود و رایحه ای بسیار سنگین و ماندگار و کاملا خاص و بی نظیر است که میتوان آنرا جزو تکهای جهان عطر نامید.
این عطر زنانه - مردانه در سال 2007 وارد بازار شد.
پخش و ماندگاری این کالا در تولیدات جدید کاهش پیدا کرده است و بهتر است قبل از خرید نسخه جدید تست شود .
عطرافشان استشمام این رایحه را به همه شما پیشنهاد می کند .
تولیدات جدید made in swirtezland می باشد
| نوع عطر | ادو پرفیوم |
| برند | تام فورد |
| عطار | ریچارد هرپین |
| جوایز | بهترین عطر براساس نت عود |
| طبع | معتدل |
| سال عرضه | 2007 |
| گروه بویایی | شرقی چوبی |
| کشور مبدأ | ایالات متحده |
| مناسب برای | آقایان و بانوان |
| اسانس اولیه | دانه تونکا ، کهربا، وانیل ، خس خس ، چوب صندل سفید ، دارچین ، روایح چوبی، عود، فلفل سیچوان |
عود معطر در ابتدا و چوب خشک و جذاب در ادامه...
آنقدر نمی ماند که از او سیر شوند اما هرچه در توانش باشد، بذل و بخشش میکند.
شریف و بی آزار و کم حرف است. عطربازان و عموم احترامش را نگه میدارند. حتی دشمنانش هم از تحقیر و انکارش ، شرم دارند.
در کودکی، تابستانها در روستایی در جنوب، همواره پیش مادربزرگ سپری میشد. زنی استخوانی و آفتاب سوخته بود. همه عمر زجر کشیده بود و دیگر خود را بازنشسته میدانست. میانه اتاق چهارزانو می نشست و کمر صاف میکرد و قلیان میکشید. گربه ها می امدند و روی پای او میخوابیدند و می رفتند. گاهی زیرلب چیزی به آنها میگفت، هیچوقت به آنها دست نمیزد و فقط مهربانانه نگاهشان میکرد.
من کنار او مینشستم و نقاشی میکشیدم و او تماشا میکرد. به جز معدود دفعاتی که از خاطرات قدیمی اش در تهیه آب آشامیدنی و جمع آوری هیزم و فرسنگها پیاده روی با پای برهنه و مَشک و چوب سنگین در شب و روز بیابان و نیش عقربهای جنوب میگفت، معمولا هر دو ساکت و مشغول کار خود بودیم... هر از گاهی که از موضوعی میخندید به سرفه می افتاد. غالب دلیل سرفه هایش قلیان نبود. زندگی اجازه ی از ته دل خندیدن به او نمیداد.
حوصله ام که سر میرفت سراغ خارهای کهنه ای که در دستان پینه بسته اش مانده بود میرفتم. بعد از ساعتها با خوشحالی خاری را بیرون می آوردم و از این موفقیت میخندیدم. برایم سوال بود چرا اینهمه خار ، درد ندارد. او مثل همه ی زندگی اش لبخندی بی صدا میزد و نگاهی به خار می انداخت و دستانم را به نشانه ی تشکر، نوازش میکرد. او بار دیگر توانسته بود دردش را لبخند کند.
ماندگاری فقط در لبخندش بود...( آنقدر نماند که از او سیر شوند...). همنشینِ من، نجیب و بی دردسر زیست و نجیب و بی آزار رفت.
القصه، بوی این چوب خشک و معطر ، مرا یاد دستهای نجیب، استخوانی، گرم و پینه بسته ی مادربزرگ می اندازد... لبخندی برایش میفرستم از درد ِ شیرین ِ خاطرات:
" حکایتهای عهد دوستی را کرده ام از بَر ... چو هندویی که بهر سوختن هیزم نگه دارد"