سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟
صریح. منحصر به فرد. فوق العاده.
یک چرم منحط به سبک شرقی که با بوی مست کننده خود هوا را پر می کند؛ و مبادلات خصوصی و لحظات محرمانه را درست زمانی که تخیل به واقعیت می پیوندد، بر می انگیزد؛ این رایحه را فقط با یک روش می توان توصیف نمود.بسیاری از تولیدات جدید این برند در کشور سوئیس تولید می شوند .
تولیدات جدید made in swirtezland می باشد
| نوع عطر | ادو پرفیوم |
| برند | تام فورد |
| جوایز | عطری که بیشترین توجه را در سال ۲۰۱۸ کسب کرد |
| طبع | گرم |
| سال عرضه | 2017 |
| گروه بویایی | رایحه های چرمی |
| کشور مبدأ | ایالات متحده |
| مناسب برای | آقایان و بانوان |
| اسانس اولیه | اسطوخودوس ، سالویا اسکلاریا |
| اسانس میانی | وانیل ، چرم ، بادام ، پونه کوهی |
| اسانس پایه | دانه تونکا ، کهربا، چرم ، روایح چوبی، کشمران |
این را تقریباً همه اطرافیانم میدانند.
آنقدر که برای خرید یک شیشه عطر، گاهی بیشتر از انتخاب محل زندگی و شغل و شاید حتی همسر آیندهام تحقیق میکنم.
نوتها را میخوانم، پرفورمنس را بررسی میکنم، پنجاه و هفت ریویو مبینم، بچکدها را مقایسه میکنم، میفهمم نسخه فلان سال چه تفاوتی با نسخه فلان سال داشته و در نهایت، بعد از سه ساعت تحقیق، به همان نتیجهای میرسم که احتمالاً یک آدم عاقل از ابتدا میرسید:
«نخر.»
بالاخره عشق هم تا جایی محترم است که با قدرت خریدت در تضاد نباشد.
من میتوانم ساعتها درباره یک رایحه بخوانم، تفاوت زنبق و زنبقِ فلان خانه را بررسی کنم، بفهمم فلان عطر در سال فلان چه نسخهای داشته و چرا فلان بچکد بهتر است؛
اما وقتی میرسم به مرحلهی پرداخت، ناگهان تمام فلسفهی زیباییشناسیام تبدیل میشود به یک سؤال بسیار ابتدایی:
«واقعاً لازم دارمش؟»
و پاسخ، برخلاف گذشته، دیگر همیشه «بله» نیست.
مسئله فقط این نیست که امروز پرداخت مبلغی بالا برای بعضی عطرها برایم منطقی نیست؛ عطرهایی که تا همین دیروز حتی جزو گزینههای خریدم هم نبودند.
مسئلهی بزرگتر این است که حتی جایگزین کردن عطرهایی که همین حالا دارم هم دیگر منطقی نیست؛ مثل همین عطر فاکینگ فابولوس.
عطرهایی که مدتها برای جمع کردنشان وقت گذاشتهام؛ برای شناختنشان خواندهام، برای داشتنشان صبر کردهام و احتمالاً برای خرید بعضیهایشان آنقدر حساب و کتاب کردهام که اگر به جای عطر، سهام خریده بودم، الان احتمالاً وضعیت مالی بهتری داشتم.
بطریها اما اهمیتی به این چیزها نمیدهند.
روزی خالی میشوند.
و اینجا یک تناقض کوچک و البته بسیار لوکس شکل میگیرد:
من کلکسیونی ساختهام که قرار بوده منبع لذت باشد، اما حالا هرچه بیشتر به آن نگاه میکنم، بیشتر به این فکر میکنم که کدامشان زودتر تمام میشود.
اسپریها یکییکی کم میشوند و شاید وقتی آخرین قطرهی یکی از عطرهایم را استفاده کنم، دیگر منطق زندگی ام اجازه ندهد همان عطر را دوباره وارد قفسهام کنم.
یعنی حتی کلکسیون امروز من هم چیزی نیست که بتوانم برای همیشه حفظش کنم.
و این شاید از نخریدن عطرهای جدید هم تلختر باشد.
تلخ است که به جای لذت بردن از یک عطر، نگران آخرین اسپریهایش باشی.
اینکه قبل از هر بار استفاده، ناخودآگاه به شیشه نگاه کنی و حساب کنی چند بار دیگر مانده.
تلختر اینکه بعضی بطریها را نه برای استفاده، بلکه برای به تأخیر انداختن خداحافظی نگه داری.
عطر داری.
اما از تمام شدنش میترسی.
و این دیگر واقعاً وضعیت عجیبی است.
و البته احتمالاً هر بار که یکی از بطریهای کلکسیونم را میبینم، یک محاسبهی کوچک هم انجام میدهم:
«این یکی چند اسپری دیگه داره؟»
چون ظاهراً در این مرحله از زندگی، حتی برای لذت بردن از کلکسیون خودم هم باید مدیریت موجودی داشته باشم.
فاکینگ فابولوس را چند بار دیگر میتوانم بزنم؟
اگر هفتهای دو بار استفاده کنم، چند ماه دوام میآورد؟
اگر فقط برای موقعیتهای خاص نگهش دارم چه؟
و ناگهان میبینی آدمی که زمانی برای انتخاب عطر درباره هنر، خاطره، شخصیت و زیباییشناسی فکر میکرد، حالا نشسته تعداد اسپریهای باقیماندهی شیشه را تخمین میزند.
یک مدیر انبار کوچک...
من از اینجا به بعد تماشاگرم.
مینشینم، نوشتههایتان را میخوانم، عطرهایتان را میبینم و از انتخابهایتان لذت میبرم.
شاید حتی گاهی زیر لب بگویم:
«این یکی را اگر داشتم...»
و بعد صفحه را ببندم.
چون بعضی وقتها آدم نه از چیزی که ندارد، بلکه از چیزی که زمانی میتوانست داشته باشد، بیشتر دلتنگ میشود....
شاید حتی گاهی درباره عطرهایی که هنوز دارم چیزی بنویسم؛ از رایحهشان بگویم، از خاطرهای که برایم ساختهاند یا از اینکه چرا هنوز، بعد از این همه سال، دوستشان دارم.
گاهی فکر میکنم ما عاشقان عطر، بیشتر از اینکه رایحهها را جمع کنیم، حسرتها را جمع کردهایم.
حسرت روزهایی که میشد یک عطر را فقط به خاطر بویش دوست داشت.
نه به قیمتش فکر کرد، نه به امکان جایگزینیاش، نه به اینکه اگر تمام شد چه.
فقط دوستش داشت.
و بعد، خیلی ساده، صاحبش شد.
شاید این فقط خداحافظی با عطر نباشد.
شاید خداحافظی با دورانی باشد که میشد بدون نگرانی، عاشق شد.
کاش زندگی لعنتی کمی مهربانتر بود...