«با الهام از فیلم اسکات ریدلی، به نامهانیبال، که بخش عمدهاش در فلورانس فیلمبرداری شد، بهطرزی مصنوعی در لحظهای متمرکز میشود کههانیبال لکتر به سوال کلاریس جواب میدهد: «آیا میخواهی به من بگویی: دست بردار، حتی اگر دوستم داری؟» یکی به دنبال زیبایی و هنر میگردد و از میانهروی بشر تنفر میجوید، و به افراط و جنون در مقابل «افراد گستاخ و ساده» یا آنهایی که به نحوی میتوانند زیبایی دنیا را برهم بزنند، میرسد. دیگری در میان گزینههای جذاب و غیرشخصی زندگیاش قدم بر میدارد و اسیر عشق موجودی میشود که هرگز تقاص پس نمیدهد. درست همانند دیدن و باور کردن، لذت و دردمندی، دنبال کردن آرمانی بیانتها برای عشق ورزیدن بدون مرز و بدون محدودیت است...در رقابتی که اینهارمونی را پررنگتر میکند. برای همیشه.» ( نوتی از برند.)
| برند | فیلیپو سورچینلی |
| سال عرضه | 2018 |
| کشور مبدأ | ایتالیا |
| مناسب برای | آقایان و بانوان |
| اسانس اولیه | گل سوسن، بوی فلزات |
مادری عزادار جیغ زد و خون شتک شد به این متن ...
به پاس حرمت حس مادرانه ای که هر شب آرزویش را میکشید ، شش ماهی بود که خدای سرزمین کوچکش به او فرزندی هدیه داده بود . 5 جولای در ماه ششم بارداری اش ، هنگامی که نفس زنان از پله های ساختمان بالا میرفت و رد هایی از خون را در پله ها مشاهده میکرد وارد خانه اش شد . کاور مشکی و اتاق سیاه سوی چشمانش را به تاریکی سوق داد . مشاهده جسد خونین شوهرش ، در فضایی پر از دودهای سیاه ، فرزند داخل شکمش را به عزا نشاند . فرزند آن لحظه محکمترین مشت خودش را به دل مادرش زد و از گریه های ناخودآگاهش تن مادرش را خیس عرق کرده بود . نمیدانست باید چکار کند . در پس تمام عزایی که در دلش موج میزد ، تنها یک دریچه نوری به زندگی اش روشن بود و آن هم فرزندش بود . پسرکی که بدنیا نیامده عزادار بود . شوهرش به واسطه فردی که هرگز نفهمیدند چه دشمنی ای با او داشت و از کجا آمده بود به قتل رسید و آرزوی پدر بودن را با خودش به گور برد . سه ماه گذشت و فرزند عزادار با چشمانی خونین و اشکی بدنیا آمد . پسرک بزرگ شد و در پس انتقام خون پدرش به دنبال قاتل فراری ای که هرگز نمیدانست از کجا امده دست به تلاش میزد . 20 سالی گذشت و همچنان غم از دست دادن پدرش به مثابه نفتی بود بر اتش دلش از غم کشته شدن پدرش آنهم بی دلیل . ان پسر همه دارایی مادرش بود . تمام جان و هستی مادر ، آن پسر بود . تنها یادگاری معشوقه اش تنها همان پسر بود . اصرارهای شبانه روزی مادر به پسر برای رها کردن قضیه پدرش از یک سو و از سوی دیگر حس انتقام در دل پسر دوگانگی ای را ایجاد کرده بود که نمیدانست باید چه قدمی را بردارد اما میدانست تا انتقام خون پدرش را نگیرد آرام نمیگیرد . هزینه سنگینی بابت از دست دادن پدرش آن هم بی دلیل داده بود . او به مادرش در 6 ماهگی اش مشتی زده بود که مادر هنوز که هنوز هست درد آن مشت را از یاد نبرده است . بدون اطلاع مادر سر نخ هایی پیدا میکرد و ادامه میداد . وارد بد بازی ای شده بود . 5 ام ماه جولای در دل مادر عزادار دلهره ای پیچیده بود . گویی این نعمت الهی هست که مادرها پیش از وقوع هرچیزی برای فرندشان ان را حس میکنند . از سر کار مرخصی گرفت و به سمت خانه قدم برداشت . بازهم رد پایی خونین در پله های خانه مشاهده میشد . مادر دیگر توان قدم برداشتن نداشت . به زور خودش را به خانه رساند . صحنه ها در مغز مادر دوباره و دوباره تکرار شدند . دیدن جنازه خونین فرزندش در همان خانه ای که 20 سال پیش جنازه شوهرش را دیده بود دیگر توانی برای زندگی بر مادر نذاشته بود . به پاس تمام لحظات خوشی که از فرزندش در دلش داشت ، به زندگی کردن با یاد او و همسرش ادامه داد . اما تنها یک چیز را آویزه گوشش کرده بود . 5 ام جولای هر سالی با خودش مرور و مرور میکرد که اما امروز دیگر نه ... امروز دیگر کسی را ندارم که بخواهم از دست بدهم . امروز دیگر من تنهاترینم ...
از نوک قلمی که این متن را مینویسد خون چکه میکند و دیگر نمیتواند ادامه دهد . از جیغ و فریاد مادر عزادار خونی تلخ و تازه به نوشته هایم شتک شد و ما ماندیم و توقف این نوشته ...
"
اوج هنر و کانسپت ، توجهاتی واضح و واقعی از خون به همراه عرض اندام نت های انیمالیک ، ماحصل هنر دست یکی از نابغه ترین عطارهای دنیا ...