Eric Revo Eric Revo
0
1405/02/30

گفتگویی خاص با "تام فورد" راجع به زندگی

 

پروفایل کوتاه

نام: توماس کارلایل فورد
تاریخ تولد: ۲۷ اوت ۱۹۶۱
محل تولد: آستین، تگزاس، آمریکا
حرفه: طراح


آقای فورد، آیا تا به حال بحران میانسالی را تجربه کرده‌اید؟

«بله. ترک کردن گوچی برایم ویران‌کننده بود. چون پانزده سال تمام وجودم را صرف آن کرده بودم و ناگهان احساس کردم دیگر هویتی ندارم. مدام از خودم می‌پرسیدم: “من کی هستم؟ حالا باید چه کار کنم؟ دیگر جایی ندارم که افکار و ایده‌هایم را با کسی به اشتراک بگذارم.”
شاید کمی زیاد م ش ر و ب می نوشیدم ، در لندن این اتفاق خیلی راحت می‌افتد. تمرکز زندگی‌ام کم‌کم رفت سمت چیزهایی که واقعاً مهم نبودند. پس بله، مدتی درگیر بحران میانسالی بودم. البته کاش اسم بهتری برایش وجود داشت. این اتفاق برای همه پیش می‌آید؛ شاید در سی‌سالگی، شاید چهل‌سالگی، شاید هم شصت یا هفتادسالگی. یک روز می‌رسد که صدای گذر زمان را حس می‌کنید و از خودتان می‌پرسید آیا واقعاً دارید از زندگی‌تان بهترین استفاده را می‌کنید یا نه.»


وقتی همه‌چیز را در زندگی دارید، انگار راحت‌تر ممکن است خودتان را گم کنید؟

«دقیقاً. و جالب اینجاست که وقتی همه‌چیز را دارید، تازه راحت‌تر می‌فهمید که آن‌ها مهم‌ترین چیزهای زندگی نیستند. متأسفانه خیلی‌ها هیچ‌وقت به این درک نمی‌رسند. تمام عمرشان را صرف تلاش می‌کنند، اما باز هم این درس را یاد نمی‌گیرند. در مقابل، بعضی آدم‌ها از همان بیست‌سالگی به تعادل می‌رسند و خیلی زود یاد می‌گیرند چطور زندگی را مدیریت کنند.»


این روزها حال و هوای ذهنی‌تان را چطور توصیف می‌کنید؟

«احساس می‌کنم برای داشتن یک زندگی خوب، به چیز زیادی نیاز ندارم. من در نیومکزیکو بزرگ شدم و هرچه سنم بالاتر می‌رود، نیازم به فرهنگ مدرن، شهرهای شلوغ و تمام چیزهایی که هر روز به ما تحمیل می‌شود کمتر می‌شود.
من در مزرعه‌ام، وسط طبیعت، خوشحال‌ترم؛ وقتی حشره‌ای را می‌بینم که برگ‌ها را روی چمن جابه‌جا می‌کند، به سکوت گوش می‌دهم، اسب‌سواری می‌کنم و در فضای باز نفس می‌کشم. همین باعث شده به نوعی آرامش برسم؛ اینکه اگر روزی همه‌چیز را از دست بدهم، باز هم با ساده‌ترین چیزها خوشحال خواهم بود، چون همان‌ها واقعاً مهم‌اند.»

«خوشبختی یک کلید در ذهن آدم است؛ ربطی به خانه جدید، ماشین جدید، رابطه جدید یا یک جفت کفش تازه ندارد.»


پس آن زرق‌وبرقی که همیشه با نام شما شناخته می‌شود، دیگر برایتان جذاب نیست؟

«بعد از فقط دو ماه زندگی در نیومکزیکو فهمیدم که واقعاً می‌توانم هر جایی کار کنم. در اصل آدم تنهایی هستم؛ خیلی اجتماعی نیستم. به خاطر شغلم همه فکر می‌کنند هر شب بیرونم، اما حقیقت این است که از آن فضا خوشم نمی‌آید. من کسی هستم که تنهایی را دوست دارد و ترجیح می‌دهد فقط چند دوست نزدیکش را ببیند. آدمی خجالتی و درون‌گرا هستم.»


بیشترین الهام را از طبیعت می‌گیرید؟ چون طبیعت در نهایت کامل‌ترین شکل زیبایی است.

«بله. طبیعت نزدیک‌ترین چیز به خداست؛ البته منظورم خدا در مفهوم مذهبی نیست، بلکه آن ارتباط عمیق با جهان هستی است که به نظرم ما آن را از دست داده‌ایم. بومیان آمریکا این ارتباط را داشتند. جایی که من زندگی می‌کنم، در واقع مرکز تمدن سرخپوستان آناسازی بوده است. حتی داخل زمین مزرعه‌ام دو ویرانه بزرگ از آن‌ها وجود دارد. نمی‌گویم حتماً نوعی انرژی معنوی آنجا هست، اما شاید باشد.
وقتی به زمین نزدیک زندگی می‌کنید، با طلوع خورشید بیدار می‌شوید و با غروبش می‌خوابید، همه‌چیز معنای واقعی خودش را پیدا می‌کند.»


واقعاً؟

«بله، بقیه این شلوغی‌ها کم‌کم محو می‌شوند. ما ارتباطمان را با زمین از دست داده‌ایم. سگ‌ها احساس گناه ندارند، عقده ندارند، فکر نمی‌کنند باید خانه‌شان از سگ کناری بزرگ‌تر باشد. آن‌ها فقط خودِ واقعی‌شان هستند. در لحظه زندگی می‌کنند، به مرگ فکر نمی‌کنند. روی زمین غلت می‌زنند و از همان حس ساده لذت می‌برند. فکر می‌کنم دقیقاً به همین دلیل است که حیوانات برای ما جذاب‌اند؛ چون چیزی را یادمان می‌اندازند که واقعاً اهمیت دارد.»

«هر صبح زمان زیادی طول می‌کشد تا تبدیل شوم به کسی که دیگران انتظار دارند باشم.»


آیا خودتان را آدم معنوی‌ای می‌دانید؟

«بله، اما بیشتر به معنویت شرقی نزدیکم. یاد گرفته‌ام که خوشبختی برای همه ما یک دکمه در ذهن است که خودمان آن را روشن می‌کنیم. هیچ ربطی به خانه جدید، ماشین جدید، شریک عاطفی جدید یا کفش تازه ندارد. فرهنگ امروز ما طوری شده که هیچ‌وقت از چیزی که داریم راضی نیستیم؛ همیشه فکر می‌کنیم چیزی کم داریم تا خوشحال شویم.»


حرف‌هایتان طوری است که انگار زندگی هالیوودی برایتان سخت بوده.

«بله، کنار آمدن با آن برایم سخت بود، اما یاد گرفتم چطور از آن جدا شوم. همه‌اش یک اجراست؛ انگار دارم نقشی بازی می‌کنم. البته نمی‌گویم هیچ بخشی از آن را دوست ندارم. من عاشق زنان زیبا، لباس‌های زیبا و گل‌های زیبا هستم. اما همه این‌ها باید در جای درست خودشان قرار بگیرند.
هیچ اشکالی ندارد که از زیبایی‌های فیزیکی زندگی لذت ببریم، اما نباید فراموش کنیم که همه این‌ها موقتی‌اند. مثل خوردن یک استیک عالی یا بوسیدن کسی که دوستش داری ،لبته شاید دومی ارزشمندتر باشد، اما در نهایت همه این چیزها را روزی پشت سر می‌گذاریم.
وقتی روی تخت مرگ باشم، بعید می‌دانم به کفش‌های زیبایی که داشتم یا خانه فوق‌العاده‌ام فکر کنم. احتمالاً به شبی فکر می‌کنم که در بیست‌سالگی کنار کسی بودم و حس می‌کردم کاملاً با او یکی شده‌ام.»


پس واقعاً آدم رمانتیکی هستید؟

«بله، کاملاً رمانتیکم.»


هر صبح چقدر طول می‌کشد تا تبدیل شوید به همان «تام فورد»ی که مردم می‌شناسند؟

«زمان زیادی طول می‌کشد تا تبدیل شوم به کسی که دیگران انتظار دارند باشم. وقتی حالم بد است، افسرده‌ام یا باید با اتفاق سختی روبه‌رو شوم، صبح‌ها با دقت زیادی لباس می‌پوشم. این کار برایم مثل زره است؛ انگار دارم لایه‌ای محافظ دور خودم می‌سازم.
اگر همه‌چیز در دنیای بیرونی‌ام مرتب باشد، احساس می‌کنم می‌توانم از پس هر چیزی بربیایم. این کمال‌گرایی احتمالاً به خاطر متولد برج سنبله بودنم است. دنیای درونی من به دنیای بیرونی‌ام وصل است؛ اگر خانه‌ام به‌هم‌ریخته باشد، خودم هم به‌هم‌ریخته‌ام. وقتی همه‌چیز مرتب باشد، درونم هم آرام‌تر است. این برای من نوعی تعادل است.»

 

تعریف شما از یک زندگی خوب؟

«گاهی از خودم می‌پرسم: “اگر فردا بمیرم، چه چیزهایی را به یاد خواهم آورد؟” و فهمیده‌ام در آغوش گرفتن یکی از سگ‌هایم، یکی از ارزشمندترین لحظات زندگی من است. چیزی که واقعاً دلم برایش تنگ می‌شود.»


داشتن کسی که تمام مسیر زندگی همراهتان باشد باید خیلی مهم باشد.

«قطعاً همین‌طور است. هنوز با دوستان دوران مدرسه‌ام در ارتباطم و خیلی از آن‌ها هجده سال است که با من کار می‌کنند. وقتی آدم‌های خوب پیدا می‌کنید، نگه‌شان دارید. حضورشان در زندگی ارزشمند است.»


آیا چون آشنا شدن با آدم‌های جدید برایتان سخت است، بیشتر قدر آدم‌های نزدیکتان را می‌دانید؟

«راستش را بخواهید، من آدم‌های زیادی ملاقات نمی‌کنم. هیچ‌کس هیچ‌وقت به من ابراز علاقه نمی‌کند. انگار اصلاً وجود ندارم. واقعاً هیچ‌کس.»


خب شما تام فورد هستید؛ شاید مردم فکر می‌کنند شانسی ندارند.

«شاید دلیلش همین باشد، اما واقعاً هیچ‌کس flirt نمی‌کند. معمولاً اگر کسی خیلی صمیمی رفتار کند، آخر گفتگو فقط کارت ویزیتش را به من می‌دهد.»


پس دوست داشتید بیشتر مورد توجه قرار بگیرید؟

«حتماً! (می‌خندد) چرا که نه؟ نمی‌گویم کاری می‌کردم، اما حس خوبی داشت.»

منبع : the-talks.com

ترجمه خودم

اولین پاسخ را شما ثبت کنید
Atrafshan logo
عطرافشان
پشتیبانی سایت
عطرافشان
سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟