سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟
بطریِ توی دستش بوی آخرین روزهای خوب را میداد؛
آخرین روزهای باقیمانده از بیخبری که دیگر با خوش خبری یکی نبود...
بوی خاک سرزمینش که کهنگی به آن راه نداشت، بوی اورکت چرمیاش، بوی تنباکوهای آب خورده و سیگارهای برگ معطرش، بوی باروتهایی که نمیکشتند و بل نجات میدادند، و بوی کلوپی که دیگر شب و روز برایش مطرح نبود و همیشه خدا تلو تلو میخورد!
.
تروریستها اما به بلندای منارههای افکارش چنگ انداخته بودند
و از هر طرف که نگاه میکرد، گلوله معنای تازهای نمییافت.
کسی که با شلیک نگاهش جنگ را برپا کرده بود، بیشک نمیتوانست او را از این مخمصه نجات دهد؛
تک تیرانداز نیروهای شوروی
هرگز گزینه خوبی برای صلح با نازیها نیست.