کامران عزیز
درود بر شما .
اتفاقا و اگر نیک بنگری ، مهمترین چیز همانی ست که تو دوست عزیزم آن را بی اهمیت میشمارید :
پیشینه !
بام ما بیش تر و بلندتر است که پیش از دیگران ساخته ایم و ارتفاع ، بیش گرفته ایم ! لیک آنکه بام اش بیش ، برف اش بیشتر ، و اکنون زمستان میگذرانیم به جبر روزگار .
در فصل شکوفه که رسیدن اش " ناگزیر " است ، بام ما فرازتر است به جهد و کوشش معمارانی بزرگ که پایه و فونداسیون اش که مهمترین است ، به دانش و جهد ، به جد چیده اند .
این جهان بر تواتر است ، فراز داشتیم و اکنون در زمستان فرود ایم و هر دو را تجربه کرده ایم که دیگران تنها یکی را ، که تازه کار اند !
ما همان بهترین اسب مسابقه ی پیری هستیم که ژنی قوی در خود دارد و در مرحله ی آمیزش ایم و بزودی کرره ای جوان از این ژن متولد خواهد شد ، که قانون درب و پاشنه را میدانید !
لیک درین بین عده ای بی حوصله و ناصبور میشوند و گلایه میکنند ، ناشکیبایی عیب ندارد اما نفی همه چیز و همه کس ، معیوب است .
در ایران ، خِرد جمع در حال افزایش است که این کمکی مضاعف است در فصل شکوفه و بر بام دنیا به تجربه انشاله
شیر که در قفس گرفتار شده را کفتاران میخندند ! اما نمیتوان گفت که اکنون ژن اش ، پیشینه اش و تجارب اش در شکار ، هیچ است و دیگر هیچکدام اینها به کارش نمی آید
به قول اشاره ی مسیح ، ما چون کرم ابریشم ایم که قبل از نعمت پرواز ، جبر اسارت میگذرانیم !
ای همه ی دوستان عزیزم
تجربه ای بس گران بها را که خود بارها و بارها ، آزموده ، دیده و شنیده ام را خدمتتان یادآوری کنم :
هر زمان قافیه بر شما تنگ گردید و حملات از هر سو رو به شدت گرائید و اوضاع و احوال به وخامت رو کرد
آنچنان که مستاءصل شدید
بدانید
فجری بزرگ به مفتاحی عظیم در راه است
و این جمله ی خدای را باید به طلا نوشت :
هان ! که پس از سختی آسایش است سپس و موکد :
بدرستیکه از پی سختی ، آسایش است !
ایران ما اکنون احوال پیری حکیم را ماند که جوانان برنا که مشغول آسایش اند بر وی میخندند
حال اینکه بی خبر اند که او در حال آموزش کودکی ست که ژن خود را دارد و پیش از موعد در حال آموزش حکمت و پرورش تجربه است !
هیچ پیشینه ای ، بیکاره و بیفایده نخواهد بود
این قانون این طبیعت است ، که میبینیم درختان خشک در سال بعد و پس از خروج از زمستان ، بلندتر ، حجیم تر ، زیباتر و پربارتر اند .
ما در حال کسب تجربه ایم در زمستان ، و پیشینه ای داریم که دیگران چنان غبطه ی آن میخورند که دائم از طرفی نفی اش میکنند و از طرفی برای خود ، به دروغ ، پیشینه میسازند !
:)
نمیگویم که ژاپن ، کره و اکنون چین نمادهایی عینی اند که ایشان پیشینه ی ما را ندارند
اما گویم آنکه دیرتر آید ، خوشتر آید !
رئسای جمهور قویترین کشور جهان هر کدام مفتخر اند که میهمان کهن ترین مردم جهان بوده اند از تمدن و معترف اند که از قوانین ما بهره برده اند و سردرب سازمان ملل از اندیشه ی اندیشمندان ما نگاشته اند و هرساله به یک زبان غیر از زبان مادری ی خود تبریک نوروز گویند به فارسی و شعر از شعور ما خوانند به این زبان .
و این را تمامی ی مردم جهان میبینند که صدها زبان زنده و جاری در جهان داریم !
صبور باشید دوستان ام
حتی اکنون و در زمستان ، فرزندان ایران زمین ، به نام آوری ، شهره ی جهان اند !
حال اینکه از مام وطن دور اند ، خوش باد زمانی که از سویی بهار شود و از سویی فرزندان به دامن مام آیند !
صبور باشید دوستان ام
که خدای ما بر همه چیز آگاه است
همان خدایی که این سرزمین را " پربارترین " آفریده است به لیاقت هزاران سال یکتاپرستی !
آسوده باشید دوستان ام که اگر هیچ ندارید
خدایی ناظر و سرزمینی کهن و پدرانی بزرگ و نام آور و پیشینه ای پر فراز و نشیب از تجربه اندوزی و فرزندانی هشیار به این همه دارید !
بیهوده نه ای ، غمان بیهوده مخور
در انتها فکوری و صبوری ی مدیریت محترم این خانه را ارج مینهم و بر ایشان درود میفرستم .
پاسخ مدیر : نظر مورد مذکور به درخواست شما تایید نشد
دوست عزیزم جناب کامران عزیز
من همه ی کامران ها را دوست دارم چون نام برادرم چنین است :)
سلام
با قسمت هایی از فرمایشاتتون موافق ام
اما در انتهای آن بسیار متعجب شدم . سطح سواد شما بسیار بالاتر است از این نتیجه گیری که همگان به یک خطاب بخوانید !
ما بیسواد و بی چیز و تهی نیستیم !
فقیر ، هستیم در عین ثروتمندی ی اعطایی ی خدایمان که آنچه همه ی ممالک دارند ما یکجا داریم .
ما قدیمی ترین در تمدن و کشف و پرسش ایم .
ما قدیمی ترین در یکتا پرستی هستیم .
ما اصل مطلب خلقت را هزاران ( ! ) سال پیش تر دریافته ایم .
بخواهم ادامه دهم طومار میشود از شروع خدمات کوروش به جهان ِ آدمیت تا کنون !
پس ادامه نمیدهم که تمامی ی اندیشمندان این خانه بر کل یا قسمتی کافی از آن مشرف اند .
اما مشکلی بزرگ داریم که آنچنان بزرگ است که پس از کشف و شهود آن ، تا کنون اصلاح اش مقدور یا شاید مقدر نبوده است :
ادراک ایرانیان از مذهب و یکپارچگی ی آن تا کنون صورت نپذیرفته است . آنقدر که ایرانیان کنجکاو و پرسش گر اند به تمامی ی کشوف و شهودات عالم مسلط ، لیک جمعبندی را نتوانسته اند !!
نیز ایرانیان ِ عام مشکلی بزرگ دارند :
خود را نفی میکنند ! پدران خود را نفی میکنند !
بزرگان خود را لعن میکنند !
بر همه ی دنیا ، مرگ آرزو دارند بجای اینکه از علوم خود چنان بهره ببرند تا بالاترین باشند !
مرغ همسایه را غاز میپندارند حال اینکه دنیا به دانشمندان ایران غبطه میخورند .
ایرانیان سه دسته شده اند :
دانشمندانی که کشف کرده اند و دنیا مدیون ایشان اند .
علمایی که مشرف به بی تدبیری و نا ادراکی ی عوام از مذهب اند .
عوامی که بین این دو ، حیران اند :)
موفق باشید و فراموش نکنید در جمعبندی ای که فرمایش کرده اید ، خود نیز حضور دارید و درست است که دانشمندان خود را هیچ میپندارند اما کل را هرگز هیچ و تهی قضاوت نمیکنند !
جناب اسماعیل پور
خواهش میکنم .
ساخت را که فراموش کنید !
اما خرید ممکن است . در تهران هستند جاهایی که موجود دارند لیک بسیار مهم است که سالم باشند !
پیشنهاد : اگر تک نت ها را فقط برای شناخت رایحه مد نظر دارید ، بهترین کار این است که پنجاه شیشه ی کوچک تهیه کنید و بروید عطاری و تمامی ی گیاهان و موادی را که از ایشان تک نت میسازند و در عطرسازی استفاده میکنند تهیه کنید . اولا هزینه ی چندانی ندارد و دوم اینکه همان کار را برای شما انجام خواهند داد .
موفق باشید
جناب امیر اسماعیل پور سلام
عرض میشه این سه چمدان و پنج کیف کوچکتر که حاوی ی شیشه های دستریز و سمپل و مینیاتوری و اسانس و تک نت و ترکیبات عطرسازی و غیره هستند به مرور و در مدت زمانی چهل ساله اینگونه شده اند .
پس از مدتی ، کلی شیشه های جور و ناجور و غیر همشکل و نامنظم دور و برم را گرفت که نیاز به تنظیم داشت .
من وسواس نظم دارم که دلیل اش ژن نظامی ای هست که موروثی ست . در هر کاری ، سلیقه حرف اول را میزند !
بنابرین و پس از کلی فکر ، دیدم بهترین و کم خرج ترین کار این است که به بهداری بروم و تقاضا کنم شیشه های آمپول های مصرفی شان را برای من کنار بگذارند که البته درخواستی غیرقانونی ست اما چون مطمئن شدند که برای کار عطاری میخواهم در ازاء یک شیشه عطر دست ساز خودم ، قبول کردند .
شستن شان هم که پروژه ای نفس گیر بود و هست .
سپس همه را منظم کردم . همیشه پنج شش شیشه از آنها درون کیف دستی ام هست که اگر لازم شد استفاده کنم .
برخی دکانت میفروشند و یا برخی را از شیشه ی تستر پر میکنم و بهایش را میپردازم .
۵ ، ۱۰ ، ۱۵ و ۲۰ میلی دارم که به فراخور زمان و عطر مورد نظر استفاده میکنم .
امید که برایتان راهگشا باشد .
خلاصه که به عشق و سلیقه و بودجه و غیره بستگی دارد .
سلیقه اش را دارم که خیلی بهتر و زیباتر انجامش دهم اما بودجه اش را خیر :)
همیشه باید یک پا لنگ باشد ، این قانون این دنیاست !
پول باشد سلیقه نیست ، این دو باشد عشق نیست ، این سه باشد زمان نیست ، این چهار باشد موقعیت نیست ، این پنج باشد حوصله نیست ، این شش باشد تحریم میگوید سلام :)
و الی ماشااله این داستان ادامه دارد ... !
زیرا این دنیا بقول ژاپنی ها محل شادی ی همیشگی نیست و اصلا به منظور غم و تفکر ساخته شده است .
پس اگر درین هیاهو ، یک روز شاد بودی ، قدر اش را بدان که کوتاه است و به دنبال اش غصه ای در کمین است تا ترازو متوازن شود !
اینها ربطی به پرسش شما نداشت ، به ذهن رسید و معروض شد . شاید باید میشد !
موفق و شاد باشی انشاله
دوست عزیز و گرامی ی ما
جناب ایزانلو
سلام . اتفاقا برعکس فرموده اید !
من تا کنون عطربازی ندیده ام که با خدا بیگانه باشد ، همگی اهل عشقبازی با خدای اند .
لیک مذهبی بودن یک چیز است و خداشناسی و خداپرستی و انسانی نیک بودن چیزی دیگر .
میتوانند در کسانی همگون
و یا در اشخاصی متفاوت باشند !
عطربازان ، خصوص ایرانیان ، همگی یکتاپرست و نیک فرجام اند ازین بابت انشاله .
مسیح عزیز
چه موضوع خوبی ! فلسفه ! از کجا آمده ایم و چرا و کجا میرویم ! تاریخ اش به تاریخ حضور بشر است . و چه بسیار کسان ، درین موضوع سفتند !
لیک خیام خودمان بهترین است و قدیمی ترین و از وی آموخته اند اما نتوانسته اند مضاف بر او گویند !
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست ، که این گوهر تحقیق بسفت !
هر یک سخنی از سر سودا ( ! ) گفتند
زان روی که هست ، کس نمیداند گفت !
و
کس مشکل اسرار جهان را نگشاد
کس یک قدم از نهاد ، بیرون ننهاد
من مینگرم ز مبتدی تا استاد
عجز است ! بدست هر که از مادر زاد
و راجع به تمامی ی فلاسفه ی جهان :
آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال ، شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند به روز
گفتند فسانه ای و در خواب شدند !
و اما تمامی ی فلسفه ی خیام در این رباعی چکیده شده است که از نظر من که عمر ام را با خیام گذرانده ام بهترین ، پرمعنی ترین و سنگین ترین رباعی اش در فلسفه است و تمامی ی فلسفه ی فیلسوفان در همین چهار خط نهفته است و عجب کولاکی ست این ، و اگر نیک بنگری تمامی ی فلاسفه از همین چهار خط خیام خط گرفته اند و کتابها میتوان ازین چهار ، نوشت :
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
چون هست به هر چه هست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هست !!!
و اما خیام ، خود ، اینکار کرد :
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهره ی این ؟؟
و این درسی بزرگ بر ماست !
ما انسان ها ، اینیم :
مائیم که اصل شادی و کان غمیم
سرمایه ی دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
آئینه ی زنگ خورده و جام جمیم !
طولانی شد ! این طنز خیامی هم هدیه به تو و دوستان ام :
گر آمدنم به من بدی ، نامدمی !
ور نیز شدن به من بدی ، کی شدمی !
به زان نبدی که اندرین دیر خراب
نه آمدمی ، نه بدمی ، نه شدمی ؟؟
و ای دوستان اهل فضل ام ، شاد باشید که :
گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
احوال فلک جمله پسندیده بدی
ور عدل بدی به کارها در گردون
کِی خاطر اهل فضل رنجیده بدی !
عطر حضور خیام بود که تقدیم شد
معطر باشید دوستان فاضل ام
دوستان عزیزم سلام
و اما ادامه ی خاطره :
ریوی ارتش که رفت ، گفتم برویم اطراف را معرفی کنید .
درب زاغه ی مهمات سه قفل داشت ! پرسیدم بیرون از زاغه چه داریم ؟ گفتند هر نفر یک ژ۳ و چند خشاب که همراهمان است . معنی اش برای من این بود :
داستان حملات مجاهدین فقط یک شوخی است ! ورنه تا سه قفل باز شود و لوازم از زاغه خارج شود کار تمام است !
در واحد خودرو چادرهای روی ماشین ها چنان خاک گرفته بود که معلوم بود ماههاست که دست نخورده اند !
معنی اش برای من این بود که از خودروها هرگز استفاده نشده است .
در یکی از سنگرهای خالی ، یک آکواریوم بود که درونش یک مار زرد بزرگ بود !
حس ام میگفت این همان ماریست که قرار است در رختخواب من پیدا شود :) ورنه یا میکشتند یا رها میکردند کلیه ی آسایشگاهها خالی بود جز دو تا که یکی اش سنگر فرمانده بود و یکی آسایشگاهی بزرگ که اطاق آنها بود با یک اطاق کوچک آشپزخانه .
یک نکته ی خیلی عجیب آنجا دیدم ! تعداد دوربین های کوچک انفرادی زیاد بود اما کلا چهار دوربین حرفه ای ی بزرگ داشتند که کیلومترها را با کیفیت عالی نشان میداد و بسیار بزرگ بودند با پایه و دو دسته . نکته ی عجیب این بود :
از چهار طرف ِ کل ِ سنگرها ، سه طرف ( شمال ، شرق و جنوب ) مشرف به بیابان بودند که خطر حمله از هر سه وجود داشت و تنها ضلع امن ، غرب بود که دیواره ی فنس کشی شده ی عراق بود به فاصله ی ۲۰۰ متر . و نکته ی عجیب این بود که هر چهار دوربین به آن سمت مستقر شده بودند و فقط رویشان روکش انداخته بودند !
هر چه فکر کردم دلیل اش را نفهمیدم اما سوالی هم نپرسیدم !
افسردگی از سر و روی آنها و آنجا میبارید ! همگی زرد ، خموده و مسموم بودند . و نا شاداب . مثل محکومینی که جبر میگذراندند و نه زندگی . مرده هایی که تنفس میکنند
برگشتیم سر جایمان . گفتم :
خبر دارم که هیچ ارشدی اینجا دوام نیاورده ، ضمنا شک ندارم اخباری از من هم شنیده اید . قبل از اینکه مار نیشم بزند یا حشره ای مسموم در غذایم بیفتد یا هنگام تمیز کردن کلت کمری ام تیری شلیک شود و یا در حمله ی مجاهدین کشته شوم و یا کلا به تیر غیب گرفتار شوم پیشنهاد میکنم یک هفته به من زمان بدهید تا بهتر مرا بشناسید !
اینجا آدم فروش یا جاسوس داریم ؟
گفتند نخیر قربان ! این چه حرفی ست !؟
گفتم حتما داریم ! اما ازین لحظه تنها خبری که ازینجا مخابره میشود این خواهد بود که همه چیز مرتب است و همه تغییر کرده اند و مشغول خدمت اند . در غیر اینصورت قول میدهم با اتفاق ساده ای مخبر برای همیشه بی خبر شود !
اجالتا خیلی خسته ام و اتفاقات عجیبی اخیرا افتاده که فکرم مشغول است . از تفریحات ناسالم چه دارید که خستگی درکنیم ؟؟
تمام نگرانی ی آنها این بود که روال روزمره شان بالاجبار دستخوش تغییر شود ، آنها از فرمانده میترسند ، فرمانده از آنها ! مخبر هم همیشه تقصیر را گردن فرمانده می اندازد ! اینها قواعدی کلی ست و همه جا اینگونه است !
مختصر بگویم که از زیر ِ زمین چیزهایی در آمد :) از میوه ها شربت میساختند !
پرسیدم روال حفاظت چیست ؟ گفتند هر دو ساعت به نوبت نگهبانی میدهیم در ۲۴ ساعت .
گفتم ازین لحظه دستور این است :
از اذان صبح تا عصر ، همگی با لباس زیر ، خواب ، بجز آشپز که غذا درست میکند و مراقب اطراف است و دوست شیرازی هم که کار دارد و خواب سنگین ندارد مراقب بیسیم است و آتش اش ! و از اذان مغرب تا اذان صبح همگی بیدار با لباس و تجهیزات کامل و آماده به رزم .
هر پنجشنبه و جمعه نیز همگی با ماشین ها و بیسیم میرویم به گشت ِ مثلا حفاظتی شناسایی اما به تفریح !
از این لحظه فقط یک کار داریم و آنهم این است که چگونه ازین شرایط لذت ببریم ، اسباب اش نیز با من که در اولین مرخصی انجام و خواهم گفت چگونه و چطور فراهم و آماده کنیم .
اما اگر پرسیدند ، روال همان روال سابق است . بقیه اش با من . ضمنا ما سه دشمن مهم داریم که به ترتیب اهمیت اینگونه اند :
- لشکر ۹۲ زرهی که از آخرین ایست دژبانی با ما ۲۰ کیلومتر فاصله دارد و شاید بدون خبر بیایند
- مار و غقرب
- مجاهدین که از سه طرف امکان حمله دارند
صبح روز بعد حکم جهاد دادم ! هر دو آسایشگاه را ریختیم بیرون ، همه و همه چیز را شستیم و تمیز و مرتب کردیم . آخر کار گفتم تنها تانکر کوچک و قدیمی مان را که خالی شد از محل پایه سوراخ کردند و بیسیم زدم تانکری بزرگ و جدید آوردند . سوراخ آن را هم درست کردیم و گذاشتیم بالای سقف یک سنگر و حمام درست کردیم . دور تا دور هر دو آسایشگاهمان را از نظر ورود مار و عقرب و رتیل غیر قابل نفوذ کردیم . چند تخت کنار هم گذاشتیم و یک نشست گاه درست کردیم . همانطور که مینشستیم ده ها رتیل بزرگ از سرو کولمان بالا میرفتند و درون سفره رفت و آمد میکردند . اما بی خطر بودند . چند چراغ نفتی که هم باران نور میساختند و هم باران پشه ! پشه هایی چون ملخ ! فقط شب هایی که باد می آمد عقرب ها خارج میشدند اما در عوض از پشه خبری نبود .
یک روز اتفاقی مرغابی ای در آسمان دیدم با وجودیکه کیلومترها بیابان بود و کوچکترین سبزی ای نبود و در یکی از گشت ها ، کانالی پیدا کردیم عجیب ، که بهشتی بود وسط جهنم ! پر از درخت در دو طرف رودخانه که پر از پرنده و تخم آنها بود و حتی یک روز یک گراز بزرگ شکار کردیم ! جیره را که می آوردند مجبور بودیم در روز اول گوشت ها را کباب یا آبگوشت کنیم و دیگر تا هفته ی بعد خبری از گوشت نبود و همیشه مشکل غذا داشتند که پس از یافتن این کانال ، کل مشکلات غذا حل شد .
کباب مرغابی و گراز همیشه برقرار بود .
اغلب شبها هم که به تیراندازی میگذشت و تفریح .
دو بار هم جنازه هایی از زن و مرد پیدا کردیم که بدون سر بودند و معلوم شد مجاهدین اند و تلافی های درون گروهی بوده ست .
چنان زیر و رو شد زندگی در آنجا و خوش میگذشت که بیسیم که زدند که برگرد ، گفتم بر نمی گردم !! آن شش ماه که از آن بهترین خاطرات خدمت ام را ساختم بیشترین انس را با عطرهایم که آوردم ، داشتم و در لحظات تنهایی در اطاق ام دوستهای من بودند . اما !
اما امان از غروب که چنان آسمان سنگین میشد در آنجا که هیچ چیز غم ها را سبک نمیکرد . در آن لحظات هر کس روی بامی میرفت و غروب را تماشا میکرد . من به عطرها پناه میبردم و رادیو VOA . که سیاوش قمیشی میخواند :
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه
سهم من از با تو بودن ، غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه جز این چیزی نمونده !
توی قسمت بعد اگر علاقمند به شنیدن بودید و عمری باقی بود خواهم گفت که داستان انتقال ام چه بود و چطور کشف کردم ، تا به تجربه بدانید همیشه آنکس و آنچه که فکر اش نمیکنید میشود ! اما اجالتا داستان آن چهار دوربین را بشنوید که اتفاقی یک روز بی خبر وارد آسایشگاه آنان شدم و کشف کردم :) که تا روز کشف ، این برایم بزرگترین معمای آنجا بود که قادر به حل اش نبودم !
راس ساعت ۶ صبح هر روز که خورشید طلوع کرده بود یک زن سی ساله ی بلند قد و خوش اندام که از امرای ارتش عراق بود با ماشین می آمد ، عریان مادرزاد میشد و دقیقا روبروی مقر ما و چسبیده و آنطرف فنس کشی ی عراق شروع به دویدن و ورزش میکرد !!
میگفتند گاهی نیز با موسیقی میرقصد !
و مهمترین کار روزمره ی این بیچارگان این بود که راس ساعت بیدار باشند و در پشت دوربین ها ثانیه شماری کنند و چون شش نفر بودند و چهار دوربین با کیفیت ، یکی از شرط بندیهای آنان اضافه بر سیگار ، تملک کامل دوربین بود :)
از حضور ام خیلی نگران شدند خصوص اینکه اوایل ورود ام بود و هنوز کامل مرا نشناخته بودند اما فقط خندیدم و گفتم راحت باشید و اگر کسی پرسید چرا جهت دوربین ها اینگونه است بگویید دستور فلانی است . من خود پاسخ میدهم .
و دل ام چه سوخت برایشان :(
اما زندگی ای برایشان ساختم که هیچکدام مرخصی نمیرفتند ! و برای اینکه کسی شک نکند میگفتند فلانی تنبیه و لغو مرخصی کرده است البته بجز دوست شیرازیمان که همیشه قبل از نوبت ، اعزام میکردم تا اوضاع اش ردیف باشد و شاد :)
دوستان عزیزم امید که سرگرم شده باشید .
میدانم خیلی مرتبط با عطر نیست لیک زنگ تفریحی ست مابین ریویوهای عطرآگین دوستانمان .
امید که مقبول باشد .
جوان رعنا جناب علی سلطانی
سلام و چشم و باکمال میل .
بدون شک همین است و دوست ارجمندم جناب دپر نیز به درستی اشاره فرموده اند .
عطرهای مورد اشاره ی شما همگی از بهترین ، پرسلیقه ترین و پربازخورد ترین ها هستند که نشان از سلیقه ی متعالی و دقت نظر شما دارد در دنیای روایح ، نیز نشان میدهد که شما موفق اید در یافتن بهترین ها .
حال اگر حتی این شاهکار را نیز قبلا تست نکرده اید کار سختی پیش رو ندارید که مشابهین اش در همه جا به وفور موجود است که میتوانید با استفاده از آنها ، حدود رایحه ی آونتوس را حدس بزنید لیک بدانید آونتوس چیزی دیگر است و هیچکدام آونتوس نیستند اما برای کشف حدود خوب اند .
و با توجه به نوع سلیقه ی شما ( که عالی ست ) بی شک و به تایید حقیر ، نه تنها عاشق اش خواهید شد بلکه شاید بهترین ِ شما شود !
حتی ، نظر به سلیقه ی شما ، میتوان پیشنهاد خرید بدون تست نیز داد اما پیشنهاد حقیر همانی ست که معروض شد و امیدوارم تهیه و لذت اش را نیز با ما تقسیم کنید !
موفق باشید دوست جوان و باسلیقه ی ما
اهمیت عطر نزد اهل اش تا چه حد است ؟
عطر میتواند نقشی مهمتر از چیزی که به اذهان می رسد در زندگی ی دوستدار اش بازی کند . میتواند حفره های خالی ی ذهن را که محل صدور افکار پلید و زشت است ، با امید و زیبایی پر کند !
دوستان عزیزم سلام
این خاطره ای آموزنده است . حاوی ی درس هایی که مکسوب تجربه اند . ایضا سرگرمتان خواهد کرد . فکر کنم خیلی طولانی شود اما نه برای اهل اش ، بنابرین توصیه میکنم فقط دوستان اهل دل و ریزبین ام ، بخوانند که از حوصله ی سایرین خارج است !
سال ۷۴ بود . پس از موفقیت در ۰۲ در روز تقسیم ، بهترین مکان بر روی تخته سیاه مرابهی ( مرکز آموزش بهداری ) بود و چون از بچگی عاشق دانش پزشکی بودم آنجا را جهت دوره ی تخصصی و اخذ درجه انتخاب کردم . سپس بین همه ی دانشجوها و در کل دوره نفر اول شدم و بالاترین نمره را گرفته بودم و شدم گروهبان یکم :)
روز تقسیم خوشحال ترین بودم بین ۲۴۰ نفر !
برند دیور و دانهیل عطرهای دوره ی خدمت ام بودند همراه با لاگرفیلد فوتو و کلاسیک .
آن روز دوش گرفته بودم با دیور اوساواج !
روی تخته اسم چندین شهر نوشته بودند و کرمانشاه که محل سکونت ام بود ۱۴ نفر درخواست کرده بود برای لشکر ۸۱ زرهی . ستاد لشکر ۸۱ دقیقا روبروی منزل ما بود ! پیاده ۵ دقیقه ! ۱۵ روز هم تشویقی بابت اخذ نمره ی کامل از تیراندازی داشتم علاوه بر یک هفته ی پایان دوره که کلی نقشه بابت اش کشیده بودم !
دقیقا و چند ثانیه قبل از شروع که بنا بود طبق قاعده اولین نفر باشم که محل خدمت خود را انتخاب کنم ، نام ام را در بلندگو خواندند : کامبیز سخی فورا به دفتر فرماندهی !
تیمسار یک امریه به دستم داد و گفت : برایم بسیار عجیب است و در طول خدمتم ، برای وظیفه ها ( سربازان ) چنین چیزی ندیده ام ! این امریه از ستاد ارتش است ، پس از پایان مرخصی ی هفت روزه خودت را به لشکر ۹۲ زرهی اهواز معرفی کن !!!
طول اش ندهم ، خودتان تصور کنید حال ام را .
به پدرم گفتم چنین شد ! این یعنی چه و چه کاری میتوانی بکنی ؟ گفت دلیل اش را نمیدانم . ضمنا من ژاندارمری بوده ام و سالهاست بازنشسته شده ام ، ایضا دوستان ام .
اهواز را که تو دوست داری ! کودکی ات آنجا گذشته و ضمنا نیم لشکر ۹۲ آنجا ، کرمانشاهی اند . نظام همین است !
فورا رفتم فدراسیون بوکس ( قهرمانی ی استان داشتم ) و از رئیس اش که سرهنگ اطلاعات ارتش و پدر دوستم بود نامه ای گرفتم که به وجود فلانی در تیم استان نیاز مبرم است و میبایست فورا به کرمانشاه اعزام شود .
از آن مهمتر رفتم دادگاه و گواهی ای گرفتم که نشان میداد من سرپرست خانواده ام و باید فورا منتقل شوم !
گرفتن این نامه بسیار سخت بود و گفتند طبق قانون شما را فورا اعزام خواهند کرد . البته به کسی نگفتم :)
پدر راست میگفت ، از فرمانده ی لشکر ، تیمسار رستمی به پایین همگی کرمانشاهی بودند . تقریبا نیم .
اهواز را هم که عاشق اش بودم ! کلی از بستگان آنجایند و همبازیان کودکی . لیک مستقیم رفتم دفتر تیمسار .
احترام زیادی گذاشت که دلیل اش را نمیفهمیدم ! همین طور رئیس دفتر اش . نامه ها را که خواند ابتدا کمی خندید و سپس گفت : آفرین . جوان لایق و توانایی هستی !
این گواهی ی دادگاه را چطور گرفته ای ؟؟
با لبخند گفتم : به سختی تیمسار معظم ! چطور ؟
گفت هیچ . باشد . پرونده ات قانونی و تکمیل است فقط گردشکار نامه مدتی طول میکشد .
ما به جریان می اندازیم . اجالتا برو فلان جا !
روز بعد یک سرگرد را کتک زدم که بردند بهداری و مرا هم بردند بازداشت . یک درجه ام را گرفتند و شدم گروهبان دوم :) اما عجیب اینجا بود که اتفاق بد و قانونی ای برایم نیفتاد که باعث تعجب همگان شده بود .
فرستادن ام به بدترین و خطرناک ترین گردان که ۲۲۱ سوار زرهی بود . سرگرد فرمانده اش گفت :
گردان ما از مرز عراق عقب نشینی کرده به اینجا ( حوالی ی اهواز ، سه راه خرمشهر ) . شش نفر در مرز و محل اصلی ی گردان در طلاعیه از سنگرهای گردان حفاظت میکنند . کوچکترین امکاناتی از آب و برق و گاز و... آنجا نیست . هفته ای یک بار جیره ی خشک و یک تانکر آب و سوخت آنجا میبرند . تجهیزات نظامی کامل و آخرین مدل . دو جیپ شش سیلندر نو و یک تویوتای تیربار . اسلحه و مهمات به حد وفور . شبها مجاهدین بارها حمله کرده اند جهت سرقت مهمات . فاصله با دیواره ی فنس کشی ی عراق ۲۰۰ متر ، فاصله تا آخرین مقر دژبانی ایران ۲۰ دقیقه با ماشین ، حق تیراندازی آزاد و شما با سمت فرمانده میروی آنجا همین امشب با ماشین مهمات ، جیره ی خشک و تانکر آب و از لحظه ی ورود تمام مسئولیت حفظ جان خود و آنها با شماست به مدت سه ماه یا تا پایان گردشکار انتقال ات به کرمانشاه و امضا کن و خداحافظ !
اواسط خرداد بود و اول گرما !
چند نفر آمدند و گفتند چه کرده ای سخی ؟؟ میدانی آنجا کجاست و چه خبر است ؟؟ بدترین تبعیدگاه است در کل لشکر . مار و عقرب و رتیل که از سرو کولتان بالا میروند اصلا مهم نیستند ، پشه ها که از روی پتو میزنند مهم نیست ، اولا الوات ترین آدمهای تبعیدی ی لشکر آنجایند در ثانی شبی نیست که خطر مرگ تهدیدتان نکند ، و تا دوربین های قوی ی ارتش کار میکند بیابان برهوت است که خار هم ندارد ، ضمنا هیچ فرماندهی بیش از دو هفته آنجا دوام نیاورده ، افراد آنجا به تو خواهند گفت !
گفتم بروید به کسانی که گفته اند این به من بگویید ، بگویید سخی گفت خدای من قویتر از شماست !
از طرفی به آنها بیسیم زده بودند و گفته بودند فرمانده های قبلی را فراری داده اید ؟ اگر میتوانید این یکی را هم همان کنید ، کسی می آید که شماها را آدم خواهد کرد !
به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که بر حسب عادت چگونه هر روز دوش بگیرم آنجا و در آن بی آبی ؟
چون مطمئن بودم زود بر میگردم بجز سه شیشه عطر ( همین عطر ، اوساواج و لاگرفیلد کلاسیک ) و یک بوکس مارلبورو و رادیوی آخرین مدلی که تازه خریده بودم از کرمانشاه و چند دست لباس زیر چیزی نیاورده بودم و حسابی حال ام گرفته بود بابت اش .
مدام در این فکر بودم که روز تقسیم چه شد ؟ تیمسار رستمی به چه میخندید پس از خواندن گواهی ؟
خدایا داستان چیست و چه قرار است بشود و بقولی چه فکر کردیم و چه شد ؟ کاش عطرهای بیشتری می آوردم تا سرم گرم به آنها باشد در این بیابان که میگویند !
بین راه ، راننده ی ریو مدام برانداز ام میکرد ، گفتم با صدای بلند فکر کن ! گفت شما به این ژیگولی چطور آنجا دوام می آوری ؟ بوی ادکلن شما مرا دیوانه کرد ! آنجا خود ِ جهنم است !
گفتم هر گردی گردو نیست :)
قبل از ظهر و پس از عبور از چند مقر دژبانی رسیدیم آنجا !
هر شش نفر با تجهیزات کامل به خط شده و آماده بودند .
چهار نفر همشهری ی شربت خور از جنس الوات :) یک مشهدی که آشپز بود که بیچاره همیشه عقرب ها او را میگزیدند و یک شیرازی ی ناز که دودکش بود و نگرانی ی مار و عقرب که نداشت بماند ، بلکه میگفتند عقرب ها را میکُشد و میکِشد :) عطر هم زیاد زده بود تا بویی به مشام من نرسد که البته خبر نداشت با دماغی غیر معمول طرف است :)
و چه ها نشد آنجا که شنیدن اش برایتان بی شک جذاب ، شنیدنی و آموزنده خواهد بود
لیک چون طولانی شد مابقی را انشاله فردا اگر زنده بودم تعریف خواهم کرد نیز ارتباط اش با موضوعیت مذکور عطر .
دوستان عزیزم امید که کمی سرگرم و از غم هایتان جدا شده باشید . با ارادت
سرکار خانم گلی
به به و زنده باد . چشیدن لذت تربیت ایشان به دانش گوارای وجودتان . که شکی نیست بر آتیه ای نورانی انشاله که مادران اندیشمند و هنرمند فرزندانی پرلیاقت و ادیب پرورش خواهند داد که تربیت فرزندان را عهده دار ، مادران اند . زین سبب بزرگی ی اندیشه بر جسم ایشان اولاست . بی شک دشوار است بر مادران هنرمند و آتیه نگر لیک پس از هر سختی آسایش است به شهره ی بستگان به درخشش انشاله .
و خیر . این تواضع شماست ورنه نام بردن کتب مرتبط به بحث در کوتاه زمان از هر کس نشاید مگر مسلطین به مطالعه .
تذکر جنابعالی خصوص در این شرایط عجیب و سخت قابل به توجه است و امید که مدنظر مخاطبین شود .
اندیشمندان جهان زبان فارسی را دُر مینامند و اعتراف دارند که هر کس را که آرزو بر کسب فیض و تسلط بر اندیشه ی بزرگان است ، ابتدا باید بر زبان فارسی مسلط شود تا هرچه بهتر درک اندیشمندان ایران زمین کند !
لیک ما خود گاها قصور داریم و حال که فارسی ، زبان مادریمان است در کسب فیض از مطالعه کوتاهی میکنیم .
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که درین گنبد دوار بماند !
که عطر عشق همه جا پراکنده است لیک درک سخن عشق در زبان فارسی ماندگارتر بوده ست به بیان !
در انتها مفتخرم به کسب توجه دوستان ریزبینی چون شما و همه ی دیگر دوستان پرمهر ام .
انشاله منزلهایتان هماره معطر به هیاهوی شادی .