سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟
پورپوس که شبیه به یک توتم ایستاده است، از مایههای چوبی معدنی و جرقههای ادویهای ستارهوار استفاده میکند تا همچون شمنها یا شفابخشهای کهن شما را بیدار کند. عطری سرشار از حس آرامش، یافتن ریشهها و کامل بودن.
| نوع عطر | ادو پرفیوم |
| برند | آمواج |
| عطار | کوئنتین بیش |
| طبع | گرم |
| سال عرضه | 2023 |
| گروه بویایی | شرقی چوبی |
| کشور مبدأ | عمان |
| مناسب برای | آقایان و بانوان |
| اسانس اولیه | ترنج ، فلفل ، فلفل قرمز شیرین ، صمغ کندر |
| اسانس میانی | رز ، خس خس ، چوب صندل سفید ، پاپیروس |
| اسانس پایه | جیر ، زعفران ، چوب آکیگالا، عرفانی |
من و او، سالها در همان سکوت زندگی کردیم.
اولش عشق بود. یا دستکم آنقدر شبیه عشق بود که کسی به خودش زحمت نداد بپرسد آخرش چه خواهد شد.
او را نخستینبار در گالری کوچکی دیدم؛ جایی میان دیوارهای سفید، تابلوهای نیمهتمام و بوی رنگ روغن. کنار تابلویی ایستاده بود که سراسر قرمز بود؛ قرمزی تیره، مثل زخمی که تازه بسته شده باشد.
گفتم: «این نقاشی تموم شده؟»
گفت: «نه.»
پرسیدم: «پس چرا دیگه روش کار نمیکنی؟»
نگاهم کرد و گفت: «چون بعضی چیزها وقتی کامل بشن، دیگه دوستداشتنی نیستن.»
همانجا باید میفهمیدم. ادم عاشق، استادِ نفهمیدن است.
سالهای نخست، همهچیز بوی Purpose میدهد. شروعش با کندر، فلفل صورتی، ترنج و بخور است؛ روشن، خشک، ادویهای و کمی تند. رایحه از همان ابتدا شیرینیِ آسان و دلفریب ندارد. انگار چیزی در آن از تو میخواهد که جدیتر نگاه کنی. ساختار رسمی عطر نیز همین مسیر را دنبال میکند و در قلب خود به زردچوبه، رز، جیر و مُر میرسد و در پایه با زعفران، جیر، جیرمانتوس، چوبهای دودی و مشک، عمق بیشتری پیدا میکند.
اما اگر بخواهم بویش را فقط با نام نتها توضیح بدهم، Purpose را از دست دادهام.
برای من، بوی کاغذیست که رویش نامهای را با عصبانیت نوشتهای و بعد پشیمان شدهای. بوی انگشتهایی که هنوز اندکی بوی بخور و ادویه میدهند. بوی اتاقی که در آن دو نفر همدیگر را دوست داشتهاند، اما مدتهاست دیگر بلد نیستند چگونه.
کندر در این عطر، رایحهای روحانی و خشک ایجاد میکند؛ چیزی میان دود، رزین و هوای گرم. فلفل صورتی به آن حرکت میدهد و ترنج، لحظهای روشنایی میآورد.
مثل ابتدای یک عشق.
هنوز همهچیز امکانپذیر است. هنوز میتوانی آینده را خیال کنی. هنوز نمیدانی قرار است چه چیزی را از دست بدهی.
او عاشق نقاشی بود. من عاشق خودش. این دو، شبیه هم به نظر میرسیدند؛ اما نبودند.
او میگفت: «من نمیخوام کسی منو نجات بده.»
میگفتم: «منم نمیخوام نجاتت بدم.»
دروغ میگفتم. میخواستم نجاتش بدهم؛ از خودش، از گذشتهاش، از آن اندوهی که همیشه در چشمهایش بود. و شاید همین، نخستین اشتباه من بود.
Purpose هرچه جلوتر میرود، از آن تیزیِ آغازین فاصله میگیرد. رز و زردچوبه وارد میشوند؛ رز، لطافت میآورد، اما زردچوبه اجازه نمیدهد رایحه تبدیل به یک گلِ رمانتیک و ساده شود. مُر نیز حالتی رزینی، تلخ و کهنه به آن میدهد.
اینجا عطر، شبیه رابطهی ما شده بود. هنوز عشق وجود داشت، اما دیگر خالص نبود. عشق با رنج قاطی شده بود؛ با غرور، با سوءتفاهم، با چیزهایی که گفته نشده بودند.
یک شب از او پرسیدم: «هنوز دوستم داری؟»
مدت زیادی سکوت کرد.
بعد گفت: «نمیدونم.»
همین دو کلمه از «نه» دردناکتر بود.
چون «نه» پایان است. اما «نمیدانم» آدم را در راهرو نگه میدارد؛ نه میتوانی برگردی، نه میتوانی جلو بروی.
Purpose در پایه، تاریکتر میشود. زعفران، جیر، چوبهای دودی و مشک آرامآرام باقی میمانند؛ رایحهای خشک، چرمی، دودی و اندکی حیوانی که دیگر آن روشنایی آغازین را ندارد.
این قسمت، بوی عشقِ بعد از خیانت نیست. چیزی بدتر است.
بوی عشقیست که خیانت نکرده؛ فقط فرسوده شده.
آدمها گاهی به هم خیانت نمیکنند. فقط آنقدر یکدیگر را زخمی میکنند که سرانجام دیگر چیزی برای دوست داشتن باقی نمیماند.
آخرین باری که او را دیدم، در همان گالری بود.
تابلوی قرمز هنوز آنجا بود.
پرسیدم: «بالاخره تمومش کردی؟»
گفت: «آره.»
به تابلو نگاه کردم. قرمز هنوز قرمز بود، اما حالا یک خط سیاه از وسط آن گذشته بود.
گفتم: «این خط چییه؟»
گفت: «تو.»
خندیدم. فکر کردم شوخی میکند. اما نکرد.
گفت: «هر چیزی که دوستش داریم، یه روز یه جایی وارد نقاشیمون میشه. بعضیا رنگ میشن. بعضیا خط.»
پرسیدم: «من کدومم؟»
گفت: «خط.»
و من برای نخستینبار فهمیدم که تمام این سالها، در داستان او نقش عاشق را بازی نکرده بودم.
من، بخشی از زخمش شده بودم.
Purpose عطر راحتی نیست. اگر دنبال عطری هستی که با شیرینی و گرمای آسان، بیدرنگ دل همه را ببرد، اینجا انتخاب سادهای نیست. ساختار بخوری، ادویهای، چرمی و دودی آن میتواند برای بعضیها خشک، تلخ یا حتی بیش از حد جدی به نظر برسد.
اما اگر از عطرهایی لذت میبری که حضور دارند، نه صرفاً بوی خوش، Purpose ارزش جدی گرفتن دارد.
این عطر بیشتر به کسی میآید که میخواهد رایحهاش چیزی دربارهی درونش بگوید؛ کسی که با عطرهای بخوری، ادویهای، چرمی و چوبی ارتباط دارد و از کمی تلخی و پیچیدگی فرار نمیکند.
در میان عطرهای نیشِ مشابه، Purpose را میتوان جایی میان عطرهای بخوری و چوبیِ بسیار هنری قرار داد؛ اما تفاوتش در این است که بخور و ادویه را با یک وجه چرمی و انسانی همراه میکند. نتیجه کمتر شبیه «بوی یک کلیسا» است و بیشتر شبیه بوی یک آدم.
آدمی که چیزی را از دست داده. آدمی که هنوز به آن فکر میکند. و از آن بدتر— آدمی که نمیداند هنوز دوستش دارد یا از او متنفر است.
چند سال بعد دوباره او را دیدم.
موهایش سفید شده بود. من هم دیگر آن آدم سابق نبودم.
کنار همان تابلو ایستاده بود؛ قرمز، با همان خط سیاه.
پرسید: «هنوز عطر میزنی؟»
گفتم: «گاهی.»
گفت: «چه عطری؟»
مچ دستم را بالا آوردم.
Purpose.
لبخند خیلی کوتاهی زد.
گفت: «هنوز هم همونقدر تلخه؟»
گفتم: «نه.»
کمی مکث کردم.
«فقط دیگه نمیخواد شیرین باشه.»
نگاهم کرد.
این بار چیزی نگفت.
و عجیب بود؛ بعد از این همه سال، دیگر از سکوتش ناراحت نشدم.
فهمیدم بعضی عشقها قرار نیست به وصال برسند. بعضیها حتی قرار نیست به نفرت ختم شوند. بعضی عشقها فقط میآیند تا چیزی را درونت خراب کنند؛ تا بعد، از میان خرابههایش، آدم دیگری ساخته شود.
Purpose روی مچ دستم آرام گرفته بود؛ بوی بخور، زعفران، جیر و چوب. بوی چیزی که زمانی روشن شروع شده بود و حالا به تیرگی رسیده بود.
او از در گالری بیرون رفت.
من نرفتم.
برای نخستینبار فهمیدم چرا نام این عطر Purpose است.
شاید معنای زندگی، پیدا کردن کسی نیست که تا آخر عمر دوستش داشته باشی.
شاید معنایش این باشد که بفهمی چه چیزی باید در تو بمیرد تا خودت زنده بمانی.
و من آن روز، میان بوی بخور و چوب و تابلویی که سالها پیش مرا به یک خط سیاه تبدیل کرده بود، فهمیدم:
بعضی آدمها عشق زندگی ما نیستند؛ معنای زخمی هستند که زندگی، از طریق آنها، به ما میآموزد دیگر هرگز خودمان را گم نکنیم.
امید وارم حال تمامی دوستان جای جای جهان خوب و شاد باشه.