سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟
ناسوماتو بلاماژ (که در آلمانی به معنای «توهین» است) رایحهای است که مهربانانه «مخلوقی نادان و بدشانس به خاطر قضاوت و مراقبت بد» نامیده شده است. با این حال گرچه ممکن است این گفته در ابتا یک عذرخواهی تفسیر شود، اما از نظر عطرساز این گواهی بر اشتباهات و خطاهایی است که به این خط تولید ناسوماتوی در غیر این صورت مستکننده منتهی میشود. زمانی که الساندرو گوالتیری ساختن آن را شروع کرد، چشمان خود را بست و چهار ماده را تصادفی انتخاب کرد. نتیجه رایحه چوبهای سفید، درخت غان، چرم و مشک است، چهار مادهای که حس ماجراجویی و تمام چیزهای بیگانه را برمیانگیزند.
| نوع عطر | اکستریت د پرفیوم |
| برند | ناسوماتو |
| عطار | الساندرو گولتیری |
| طبع | معتدل |
| سال عرضه | 2014 |
| کشور مبدأ | هلند |
| مناسب برای | آقایان و بانوان |
| اسانس اولیه | مشک ، چرم ، روایح چوبی، چوب درخت قان |
بعضی آدمها را وقتی برای اولینبار میبینی، فکر میکنی هیچ زخمی ندارند.
مرتباند، آراماند، لبخند میزنند و طوری راه میروند که انگار زندگی همیشه با آنها مهربان بوده است.
اما کافیست یک شب، کمی دیرتر از همیشه کنارشان بنشینی؛
وقتی خستگی از صورتشان پایین میآید و دیگر حوصلهی نقش بازی کردن ندارند.
آنوقت میفهمی پشت آن ظاهر آرام، چه چیزهایی دفن شده.
Blamage برای من بوی چنین آدمی را میدهد.
بوی انسانی که اشتباه کرده.
شکست خورده.
چیزی را از دست داده.
شاید حتی خودش را.
اما هنوز، با تمام اینها، یک جور زیبایی عجیب در وجودش باقی مانده است.
---
وقتی Blamage را روی پوست میزنی، اولین چیزی که حس میکنی یک رایحهی تمیز و مرتبِ معمولی نیست.
برعکس؛ کمی عجیب، سبز، تلخ و خام است.
انگار وارد باغی شدهای که کسی آن را برای نمایش مرتب نکرده. برگهای خیس روی زمین افتادهاند، پوست درختها ترک خورده و بوی چوب تازه از میان هوا بلند میشود.
در شروع، برگهای سبز، مرکبات و نتهای چوبی فضایی روشن اما کمی نامتعارف میسازند. یک تازگی وجود دارد، ولی این تازگی مثل عطرهای آبی و خنکِ مرسوم نیست.
طبیعیتر است.
حتی کمی نامرتب.
مثل بوی دستی که چند دقیقه قبل برگ یک درخت را لمس کرده باشد.
و این همان چیزی است که Blamage را انسانی میکند.
قرار نیست همهچیز در آن صیقل خورده و بینقص باشد.
اسمش هم بیدلیل نیست.
Blamage یعنی رسوایی، خرابکاری، سوتی، اشتباه.
انگار عطر از همان ابتدا به تو میگوید:
«من قرار نیست کامل باشم.»
---
بعد از مدتی، رایحه روی پوست نرمتر میشود.
چوبها، مشک و نتهای گیاهی آرامآرام جلو میآیند و آن تیزی اولیه را میگیرند.
بویش تبدیل میشود به چیزی بین چوب تازه، پوست تمیز، سبزیِ خیس و یک لطافت خاموش.
اینجا دیگر احساس نمیکنی یک عطر را بو میکنی.
بیشتر حس میکنی یک آدم را بو میکشی.
یک آدم واقعی.
کسی که صبح از خواب بیدار شده، صورتش را شسته، لباس پوشیده و از خانه بیرون آمده؛ اما هنوز ذهنش درگیر حرفی است که دیشب نباید میزد.
این عطر برای من، بوی آن لحظهای است که آدم جلوی آینه میایستد و با خودش میگوید:
«کاش میشد برگردم و آن یک جمله را نگویم.»
اما نمیشود.
زندگی همین است.
بعضی جملهها گفته میشوند.
بعضی آدمها میروند.
بعضی درها بسته میشوند.
و ما میمانیم و خاطرهای که هرچقدر هم بخواهیم، نمیتوانیم پاکش کنیم.
---
Blamage برخلاف بسیاری از عطرهای لوکس، نمیخواهد تو را با شکوه و زرقوبرق محاصره کند.
سادگیِ عجیب و بیپیرایهای دارد.
حتی ممکن است در اولین برخورد با خودت بگویی:
«همین؟»
اما چند دقیقه بعد، وقتی رایحه با پوستت یکی میشود، تازه میفهمی قضیه چیست.
این عطر قرار نیست وارد اتاق شود و همه را ساکت کند.
قرار است نزدیک بایستد.
آنقدر نزدیک که کسی که کنارت نشسته، آرام بپرسد:
«چه عطری زدی؟»
و تو شاید فقط لبخند بزنی.
چون توضیح دادنش سخت است.
چطور میتوانی بگویی:
«بوی آدمی را میدهد که دوستش داشتم، ولی نتوانستم نگهش دارم»؟
---
اما بیایید کمی هم بیرحمانه دربارهاش حرف بزنیم.
Blamage عطر همهپسندی نیست.
اگر از عطر انتظار داری همان لحظه اول شیرین، جذاب، سکسی و چشمگیر باشد، احتمالاً ناامیدت میکند.
گاهی حتی ممکن است کمی خام، سبز یا نامتعارف به نظر برسد.
پخش بوی آن هم الزاماً از آن مدلهایی نیست که بخواهد تمام اتاق را تصاحب کند.
اما برای کسی که دنبال یک رایحهی متفاوت و شخصی است، همین «نخواستن برای همه» میتواند جذابترین ویژگی آن باشد.
Blamage بیشتر برای کسی است که عطر را مثل لباس نمیبیند؛
مثل بخشی از شخصیت خودش میبیند.
برای آدمی که دوست دارد بویش تمیز باشد، اما بیش از حد مرتب نباشد.
برای کسی که از عطرهای کلیشهای خسته شده.
برای کسی که دوست دارد وقتی عطری میزند، احساس کند چیزی از خودش روی پوستش نشسته است.
---
اگر بخواهم تمام Blamage را در یک تصویر خلاصه کنم:
غروب است.
کسی که دوستش داری روبهرویت نشسته.
هر دو میدانید رابطه تمام شده.
هیچ دعوایی نیست.
هیچ حرف بزرگی هم باقی نمانده.
فقط سکوت است.
او دستش را روی میز میگذارد و تو برای آخرین بار بوی پوستش را حس میکنی؛ بوی تمیز، کمی سبز، کمی چوبی و عجیب.
بلند میشود.
در را باز میکند.
قبل از رفتن برمیگردد و میگوید:
«مواظب خودت باش.»
در بسته میشود.
و تو میمانی و اتاقی که دیگر همان اتاق قبلی نیست.
Blamage بوی همین «بعد از رفتن» است.
نه بوی عشق در اوجش؛
بوی عشقی که زخمی شده، اما هنوز نمیتوانی انکارش کنی.
و شاید زیبایی واقعیاش همین باشد:
گاهی آدمها به خاطر بینقص بودنشان در خاطر ما نمیمانند؛
به خاطر تمام اشتباههایی که با هم کردیم، ماندگار میشوند.
«دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتیشکستگانیم ای بادِ شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
دهروزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقهٔ گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هان ای شفیق و مونس، معذور دار ما را
ای دوست دست حافظ تعویذ چشمزخم است
یا رب مباد کس را مخدوم بیعنایت
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی»
— حافظ شیرازی
شاید Blamage همین را آهسته در گوش آدم میگوید:
عاشق شو...
حتی اگر میدانی ممکن است اشتباه کنی.
چون بعضی زخمها،
تنها مدرک ایناند که یک روز
واقعاً زندگی کردهای.