سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟
Map Of The Heart Clear Heart V 1 - مپ اف د هرت کلیر هرت وی 1
که اولین بار در سال 2014 به بازار عرضه شده است. عطار آن ژاک هاکلیه می باشد و در خانواده عطری رایحه های معطر قرار می گیرد. از اسانس های بکار برده شده در این عطر می توان به ترکیبات سبز ، انگور فرنگی سیاه، مرکبات ، بهار نارنج، زنبق ، گل صدتومانی، آب ، مشک ، سدر ، چوب صندل سفید ، صمغ کندر اشاره کرد.| برند | مپ اف د هرت |
| عطار | ژاک هاکلیه |
| سال عرضه | 2014 |
| گروه بویایی | رایحه های معطر |
| کشور مبدأ | استرالیا |
| مناسب برای | آقایان و بانوان |
| اسانس اولیه | ترکیبات سبز ، انگور فرنگی سیاه، مرکبات |
| اسانس میانی | بهار نارنج، زنبق ، گل صدتومانی، آب |
| اسانس پایه | مشک ، سدر ، چوب صندل سفید ، صمغ کندر |
و آیا تمامی رنجهای آدمی متعلق به اوست؟
یا اینکه بخشی از رنج وی میتواند مالِ دیگری باشد؟
•
این عطر به رنگ آبیِ بسیار روشن است؛ آنقدر روشن که چشم به خطا میرود و قادر به تمیز دادن آن از رنگ سفید نیست. عطر، عطرِ یک روح آزاد است. حقیقت امر آنچه میگویم صرفا عقیده و برداشت خود از این کلمه است و مسلما هرکس میتواند تعبیر خودش را داشته باشد؛ سوایِ این مسئله که آن برداشت چقدر به سمت درستی یا نادرستی میل میکند.
.........................
قبل از جنگ سفارش اش دادم و بعد از دوازده روز به دستم رسید. خدا خدا میکردم که ای کاش میشد زودتر به دستم برسد؛ اما نشد. عوضش V8، از همین خانه، همان هفته اول جنگ پیش من آمد. رایحه ای چوبی، هربال، هارش، عربده زن.. به نوبه خودش بسیار خاص و زنده است. نمیدانید چطور دوازده روز با آن سر کردم و او هر لحظه حقیقتِ زمان را به سرم می کوبید. انگار که هر ثانیه را، هر دقیقه را، و هر ساعت را دو مرتبه زندگی کنید. عرصه را به جانم تنگتر کرده بود؛ اما در عین حال، برایم بسیار لذتبخش بود. من آن دوازده روز شاید جمعا بیست ساعت خوابیدم.. وقتی زندگی عمدا شما را از مدار تصمیمگیری خارج کند، کنترل اوضاع دیگر در دستان شما نخواهد بود... بعد از پنج سال به شهری رفتیم که دلم لک زده بود برای ساحل اش. برای فرو رفتن در آب دریا و نفس کشیدن لا به لای موج ها و تماشای رقص شنهای خیسِ ساحل! هفت روز ماندیم. هفت روزِ تمام تا ساحل میرفتم، مینشستم وسطِ آب و با اضطراب و نفرت زُل میزدم به دریا. از آن طرف غروب برمیگشتم و تا صبح طول و عرض خانه را با قدم هایم متر میزدم.. و سحر، از نو، عطر را روی خودم خالی میکردم و لعنت میفرستادم بر سکوتِ کر کننده آن شهر...
از بوی سردِ شمعدانی وُ گرمای سوزانِ باروت وُ شانه های غبار گرفته تهران تا صدای نفس های بیجانِ چوب وُ عرق سردِ مرثیهخوان، رسیدم به قلبِ زلالی که دوایی شد برای جان خسته ام.
انگار تمامِ آن چیز هایی که میخواستم را داشت. هم روشن بود و هم فروتن، هم آرام بود و هم سری داشت پر از گلایه و سخن که لب به کلام نمیگشود. هم درد بود و هم درمان، هم اشک میریخت و هم تبسمی گرم بر لب داشت. وَ ایمان داشت وُ روحی بزرگ؛ وَ قلبی مطهّر و پاکیزه.
او برای من مخلوقی بود آزاد.. آنکه سخت پیدا میشد! همانکه تمام سهم خود از رنج زندگیاش را یک طرف سینه حبس، و سمت دیگر آن تمام درد بشر را در قلب اش جای داده بود. سینه ای سوزان و تفکری والا که جهان را نه به وسعت کالبد کوچکِ خود، بلکه به بیکران میدید...!
'کلیِر هارت' چوبی مهربان، دریایی گرم، و لبخندی روان به رنگهای بهاریِ مرکباتی و سبز دارد.. در آرزوی حیاتیست دوباره، تا ببخشد اش به آن ماهیِ یتیمِ بیجانی که دهانش باز و چشمانش میخِ آسمان بود..!
رایحه تابستانیست؛ اما گاهی میانه یک زمستان بدرنگِ مالامال از پلیدی به کار خواهد آمد. میتواند کنار گوشتان نجوا کند: من هم اشک میریزم، من هم تو را میدانم، و من هم خسته ام و رنج کشیده.. اما دعا خواهم خواند!
باشد تا که جنبندگان زمین و مرغان آسمان دستی بلند کرده و زمان را به یاریِ فرزندان آدم بخوانند.
باشد که به یاد بیاورد آدمی، تا چشم گشاده بیدار باشد...!