شالیمار یکی از قدیمیترین کارهای برند کهنه کار گرلن است که در سال 1925 معرفی شد و پس از گذشت نزدیک یک قرن هنوز هم تولید میشود و از اعتبار بالایی برخوردار است. گرلن شالیمار جزو کارهایی بوده که نسخههای بسیار زیادی از روی آن تولید شده و برند گرلن در طول سالیان متمادی 18 محصول با نام شالیمار و پسوندهای متفاوت به جهانیان معرفی کرد.
شالیمار فقط نام یک ادکلن بین سایر ادکلنها نیست، بلکه نامی است که تاریخی کهن را با خود بر دوش میکشد. شالیمار نام باغ محبوب همسر امپراطور افسانهای، امپراطور شاه جهان است. شاه جهان همان امپراطوری است که در یادبود همسرش بنای معروف تاج محل را ایجاد و برای همیشه آن را جاودانه کرد و شالیمار ادکلنی است که برای بزرگداشت همسر شاه جهان تولید شده است.
این محصول رایحهای شیرین و گرم دارد و در دسته کارهای وانیلی و پودری قرار میگیرد.
عطرافشان این محصول را که نمیتوان آن را فقط یک ادکلن معمولی دانست، به شما عزیزان تقدیم مینماید.
| نوع عطر |
ادو پرفیوم |
| برند |
گرلن |
| عطار |
ژاک گرلن |
| جوایز |
بهترین عطر زنانه همه دورانها، بهترین عطر زنانه همه دورانها، بهترین عطر زنانه، بهترین عطر زنانه همه دورانها، بهترین عطر زنانه انتخابشده توسط مردان |
| طبع |
گرم |
| سال عرضه |
2007 |
| گروه بویایی |
شرقی ادویه ای |
| کشور مبدأ |
فرانسه |
| مناسب برای |
بانوان |
| اسانس اولیه |
ترنج ، نارنگی ماندارین، لیمو ترش، سدر ، مرکبات |
| اسانس میانی |
رز ، نعناع هندی ، خس خس ، زنبق ، یاس |
| اسانس پایه |
دانه تونکا ، مشک ، وانیل ، چوب صندل سفید ، چرم ، مشک زباد ، روایح دودی، اوپوپوناکس |
سال ۱۶۱۲ لاهور:
زن توی باغ ایستاده بود،شوهرش برایش حوضهایی ساخته بود از سنگ مرمر سفید،با لبههایی که آب ازشان پایین میچکید، وسط تابستان بود،نارنجهای روی درختها داشتند زرد میشدند و پوستشان روغن میداد، زن دستش را دراز کرد، یک نارنج چید، ناخنش فرو رفت توی پوستش و ترشح کرد عطر ترنج و برگ نارنج پیچید توی هوا، زن گفت: این جا را دوست دارم.
شوهرش گفت: اسمش را بگذار،زن گفت: (شالیمار)
آن زن ممتاز محل بود، آن مرد شاه جهان…
سال ۱۶۳۱ برهانپور:
زن داشت میمرد، چهاردهمین بچه را به دنیا آورده بود و خون نمیایستاد،ملافهها خیس شده بود،شوهرش کنار تخته نشسته بود، دستش را گرفته بود، زن دیگر نمیدیدش،چشمهایش را باز نگه داشته بود اما ته چشمها سفید شده بود، به سقف خیمه نگاه میکرد و لبهایش تکان میخورد،شوهرش خم شد پایین، گوشش را گذاشت نزدیک دهان زن؛ زن گفت:(باغ شالیمار را فراموش نکن)
شوهرش سه روز در خیمه را نبست،غذای سرد خورد، به کسی جواب نداد،روز چهارم بیرون آمد و گفت: (برایش آرامگاه میسازم،از مرمر سفید،وسط باغ، وسط بهشت)
سال ۱۶۵۶ لاهور:
تکمههای لباس شاه جهان دیگر بسته نمیشد، بیست و پنج سال از مرگ زنش گذشته بود،تاج محل تمام شده بود، حالا نشسته بود توی باغ شالیمار، زیر درخت نارنج، به آب حوض نگاه میکرد، پیر شده بود. پسرانش پشت سرش حرف میزدند،یکی میگفت: پدر دیوانه شده،یکی میگفت:بیست و پنج سال است زن مرده، هنوز عزا گرفته…
شاه جهان چیزی نمیگفت، دستش را برد توی آب، خنک بود، بعد دستش را بیرون آورد، قطرهها چکید پایین، نگاه کرد به کف دستش، گفت:هنوز بوی پوستش را میدهد…
سال ۱۹۲۵، پاریس،خیابان شانزلیزه
ژاک شیشه را گذاشت زمین، ساعت سه صبح بود، شش ماه بود روی من کار میکرد، هزار و چهارصد و بیست و هفت بار فرمول را عوض کرده بود، دستهایش بوی ترنج و وانیل و رزین گرفته بود. دیگر شامپو هم بوی من میداد، سگش وقتی میآمد توی کارگاه، عطسه میکرد.
ژاک خسته بود،چانهاش را گذاشته بود روی کف دستش، زل زده بود به شیشههای ریز روی میز. عکس شاه جهان و ممتاز محل را سنجاق کرده بود روی دیوار؛یک ماه پیش کتابفروش خیابان سنآنوره گفته بود: این کتاب را بخر، عطرت را میسازی…
کتاب سفرنامه بود، ژاک یک کلمه هم فرانسه نبود، آلمانی بود، نخرید… عکس را کند و برداشت و آورد.
آن شب، عکس کج شده بود روی دیوار، ژاک بلند شد، عکس را صاف کرد،ایستاد نگاه کرد به صورت زن، نور چراغ نفت میافتاد روی کاغذ زرد شده، ژاک برگشت سر میز؛ پیپت را فرو برد توی شیشۀ اوپوپاناکس،چهار قطره چکاند توی ویال،یک قطره بیشتر از همیشه.
بعد شیشههای وانیل را برداشت،وانیلی که سال ۱۹۰۲ از ماداگاسکار آورده بودند، بیست و سه سال توی قفسه خوابیده بود،ژاک درش را باز کرد، بو کشید. ابروهایش رفت بالا،رنگ کهرباییاش توی نور میدرخشید…
بعد ترنج،بعد عنبر،بعد مشک،بعد چرم،بعد یاسمن، بعد زنبق…
هفت صبح بود که ژاک مچ دستش را زیر شیر آب گرفت، خشک کرد، و من را زد روی پوستش…
دستش را برد جلوی صورتش،بو کشید،چهار دقیقه ایستاد، بعد گفت:سلام،اسم تو شالیمار است…
سال ۱۹۲۵،نمایشگاه بینالمللی هنرهای تزئینی، پاریس.
غرفهی گرلن گوشهای بود، نه جای خوبی،بطریها را چیده بودند توی ویترین شیشهای،من کنار میتسوکو ایستاده بودم؛ میتسوکو گفت:شش ماه دیگر برمیگردیم پاریس،گفتم:نه،ما نمیرویم…
روز سوم، زنی ایستاد جلوی ویترین،موهای کوتاه داشت، لباس سبز پولکدوزی، کلاه لبهدار، انگشتش را گذاشت روی شیشه، از روی من رد شد، آمد روی بطری فیروزهای ایستاد.
به فروشنده گفت:این را میشود زد؟
فروشنده بطری را باز کرد، محکم زد روی مچش، من پاشیدم هوا…
زن مچش را برد زیر دماغش، یک نفس بلند کشید، چشمهایش بسته شد،ده ثانیه،بیست ثانیه، سی ثانیه؛فروشنده نگاهش میکرد،زن پشت دستش را بو کرد، دوباره،دوباره…
چشمهایش را باز کرد، گفت: این بوی باغ است. بوی آب است،بوی کسی است که منتظر مانده.
کیف پولش را درآورد، پول را گذاشت روی ویترین، بطری را برداشت و رفت سمت در…
پشت سرش، میتسوکو گفت:به تو گفتم…
سال ۱۹۴۷، هالیوود…
ریتا هیورث روی تخت نشسته بود، جوراب ابریشمی پایش میکرد، شوهرش علیخان ایستاده بود پشت سرش، دستهایش را گذاشته بود روی شانههای ریتا،ریتا برگشت بهش نگاه کرد،پرسید:چه عطری میزنی؟
علیخان گفت: شالیمار، پدرم میزد؛میگفت بوی خانه را میدهد.
ریتا دستش را برد پشت گردن علیخان ،کشیدش پایین ،بینیاش را فرو کرد توی گودی گردنش، بو کشید، پرسید:خانه کجاست؟
علیخان گفت: هند اما دیگر نیست…
ریتا گفت: هست،توی این شیشه است.
سال ۱۹۶۸،ویتنام…
سرباز توی سنگر نامه مینوشت،دستکش پارچهای پاره، انگشتانش سیاه از باروت،چراغ قوه را گذاشته بود زیر چانه، کاغذ خیس باران بود، مداد فرو میرفت توی خمیر کاغذ…
نوشت: مادر،ادکلنی که فرستادی رسید، شالیمار. توی جیب سینهام گذاشتم،شبها درش را باز میکنم و میگذارم کنار بالش…، فکر میکنم، یک روز برمیگردم. یک روز بوی این عطر را فراموش میکنم، یک روز عادی میشوم.
سی سال بعد، آن سرباز که پیر شده بود، آمد فروشگاه گرلن خیابان شانزلیزه،گفت: یک شالیمار میخواهم. همان مدل قدیمی،بطری فیروزهای…
فروشنده گفت: این مدل جدیدش است،فرمول عوض شده،وانیل کمتر شده، قوانین جدید اروپا…
پیرمرد بطری را گرفت، پول داد،رفت بیرون…
توی خیابان ایستاد،در بطری را باز کرد،زد روی مچ دست چپش، مچ را برد بالا،بو کشید،ابروهایش رفت توی هم…
ایستاده در پیادهرو پاریس، نگاه کرد به آسمان خاکستری، سگش که دیگر نبود، سنگر که دیگر نبود، جنگ که دیگر نبود.
بطری را گذاشت توی جیب کتش، راه افتاد سمت مترو….
سال ۲۰۲۴،اینستاگرام…
دختر جوان شیشه را از قفسه برمیدارد،دوربین را روشن میکند،میگوید:امروز آنباکسینگ قدیمیترین عطر گرلن،بیایید با هم بو کنیم…
اسپری میکند روی نوار کاغذی.،بو میکند، میگوید: وای خدای من،بوی مادربزرگم را میدهد،یادش بخیر، همیشه میزد.
سه هزار لایک، صد و چهل و دو کامنت،یکی مینویسد: مال مادربزرگ منم بود، عطر پیرزنهاست…
دختر نوار کاغذی را میاندازد توی سطل زباله…
حالا…
بطری من روی قفسه است، گردنم صیقلی شده از بس دست خورده، ته شیشه کم است،بیست و سه قطره مانده، شاید بیست و چهار…
چهار صد و دو سال از آن روز توی باغ گذشته،
ممتاز محل تاج محل خوابیده، شاه جهان کنارش خوابیده، باغ شالیمار هنوز هست، درختهای نارنجش پیر شدهاند، حوضچههای مرمرش ترک خورده…
ژاک گرلن زیر خاک خوابیده…
من ماندهام…
و هر بار که کسی در مرا باز میکند، من همان زنم که در باغ ایستاده، زیر آفتاب هند، دستش را دراز کرده برای چیدن یک نارنج، و شوهرش از پشت سر دارد نگاهش میکند.
قطرههایم یکی یکی تمام میشوند.
اما آن روز توی باغ تمام نمیشود.
این داستان شالیمار بود.