«هزار تکهام انگار»
پردهی اول: تغییر
چهارده یا پانزده سالی گذشتهاست ولی خوب به یادش میآورم؛ تازه کنکور دادهام؛ ۱۴۰ کیلویی وزن دارم که نتیجهی سهسال تلخ دبیرستان و شب بیداریهای سال آخر است. به اصرار دوستی از خانه بیرون زدهام و مسیری جز پیادهروی برای لاغرشدنم را انتخاب کردهام. کافه رادین، محل جمع شدن روشنفکر(!)های زمان خودش! از صمیم قلب میگویم که هنوز نمیدانم چرا رفتم؛ اما رفتم. چند پله داشت به بالا، پلهی سوم و آخر را که برداشتم بوی عجیبی به مشامم خورد؛ تلفیق سیگار و قهوه و چای دارچین و کمی دورتر عود!
گوشهای چندنفر دربارهی تهوع سارتر حرف میزدند و گوشهی دیگر شب شعری بود انگار! سیگارهای روی میز اکثرا بزرگ رویشان نوشته بود بهمن؛ فیلترها رنگی شده بود به رژ لب!
نشستیم سمت چپ کنج دیوار! نه سیگار داشتیم و نه کتابی برای بحث! چای دارچین سفارش دادیم که از جمع عقب نمانیم و توی چشم نباشیم هرکدام هزار و پانصد تومان!!!!
چشم از باقی برنمیداشتیم! همه چیز عجیب بود! چای که آمد دوستم گفت من میرم سیگاری بگیرم که روی میز باشد؛ من اما هنوز گوش میدادم به صدای جمعیت! خسته و گاه سرفه! آقای دوست که برگشت بستهای آبی دستش بود که روی آن عکس شتر.
چای دارچینمان که آمد یک سمپل از عطری هم کنارش برای اولین حضورمان در کافه هدیه شد! اقای کافهدار بعد سرفهاش گفت: لالیک مشکی؛ با سیگار میچسبه!
از فردای آنروز من هم شدم عضوی از رادین؛ سارتر و هدایت و کافکا و شاملو و فروغ همراه کمل آبی و چایدارچین و لالیک مشکی شد تمام ژست روشنفکر من برای دورانی که فکر میکردم میتوانم تغییری در جهان دهم!
لالیک مشکی مناسب سنم نبود شاید؛ همانطور که کمل آبی نبود؛ همانطور که سارترو کافکا و هدایت! ولی برای من لالیک مشکی بوی تغییر میدهد! بوی اشتقیاق ۲۰ سالگی برای تغییر
بوی آن روزهایی که اگر بهمن میکشیدم معنیاش این بود که خط پایان روشنفکری را رد کردهام؛ بوی آن روزهایی که تمام دغدغهام تغییر بود و روشنفکرنماهارا مسخره میکردیم تا خود روشنفکر باشیم! روزهایی که هرآنکس که پاپ گوش میداد را مسخره میکردیم! روزهایی که میخواستیم متفاوت باشیم ولی نمیدانستیم که تفاوت نیست که میماند!
پردهی دوم: تاریک
ترم ۴ تمام شدهاست؛ آمادهی آزمون علومپایه میشویم؛ سه ترم اول مثل دوران دبیرستان درسخواندم و ترم چهار شد آنچه که نباید؛ به « خب که چی؟» رسیدهام!
مشروط شدهام؛ به فکر انصرافم! از هر صدایی که به پزشک ربط داشته باشد دوری میکنم! افسردهام انگار
معروفم به آنکه بوی سیگار میدهد! سیاهم در همهی جوانب!
به زور میآیم؛ به زور میروم! هر قدمی برایم سنگین است!
منتظرم انگار تا یک نفر فقط حالم را بپرسد!
فقط بگوید چه شده است؟
هیچکس نیست انگار
اول تابستان است؛ سه ماه تعطیلیم! مشروط شدهام وچارهای جز ترم تابستانه ندارم! به تهران رسیدهام!
حالم خوب نیست پس به انقلاب میروم! قدم میزنم و در گوشم صدای قربانی میآید!
سرم را میچرخاند؛ مردی نشسته کنار خیابان؛ روبهرویشن ویترینی درست کردهاست از عطر. ریش بلند سفید، سیگار فیلتر قرمزی که انتهایش است در دستش، موهای نامنظم و شلوار جین زخمی! کفش سیاه خاکی! به سمتش میروم! «چطوری جوون» را که میگوید، نفسم تازه بیرون میآید؛ صدای بوق و همهمه صدایم را به او نمیرساند؛ «خوبم» را نمیشنود! دوباره میپرسد؛ چطوری جوون؟! ردیفی؟
انگار که همانکسی که منتظرش بودم میپرسد حالم را؛ هیچکس زندگیام میپرسد ازمن حالم را!
سراغ عطرهایش میرویم؛ به من بطری مشکی نشان میدهد و میگوید خوراکه خودته!
برش میدارم؛ «تامفورد-عودوود»
۲۹۰ هزارتومان پولش را کارت به کارت میکنم؛ به خوابگاه دانشگاه ایران میروم؛ در اتاق سیگار که کشیدم تازه یاد عطر میفتم
راستش را بخواهید من که وسعم به خرید اصل این عطر نرسید؛ دیگر نخواهد هم رسید؛ ولی همان بطری تقلبی که ۱۰ دقیقهای روی پوستم میماند را به عنوان تامفورد عودوود قبول کردهام؛ هنوز هم دارمش راستش!
بعدها که در دوران طرح اصلش را خریدم بیشتر یادآوری کرد برایم؛ یادآور سیاهی آن دوران است انگار؛ بوی انتظار کسی که حالم را بپرسد!
دوستش دارم چون به من میگوید؛ هنوز هم نیمهای تاریکی هست که خواهند رسید و مرا خواهند بلعید!
پردهی سوم: عشق
ماههای آخر استاژریاست؛ داریم به اینترن شدن نزدیک میشویم؛ فکرم درگیر دخترخانم نمایندهی روتیشن جراحیاست! به هزار بهانه به او پیام دادهام؛ به هزار و یک بهانه جوابم را یا نداده یا دیر داده!
باشگاه رفتهام، لباس خریدهام، مرد شدهام ولی به چشم او نمیآیم انگار.
روزی در همین اوصاف بود که بلاخره مرا دید؛ به قهوهای مهمانش کردم؛ قرار بعدی را با او گذاشتم.
کافه رادین شد مقصد بعدیما!
الان که روبه رویم نشستهاست به آن دوران فکر میکنم هنوز بوی عطر در سرم میچرخد؛ عصری بود از عصرهای تابستان؛ نشستهایم در کافه؛ من چای دارچین خودم را دارم و او لاتهی خود را! دیگر چای دارچین هزار و پانصد نیست و دیگر کافه بوی هدایت و سارتر نمیدهد! همه به فکر خونهایی هستیم که سال قبلش از آسمان با خطای انسانی(!!) ریخت! غمگینیم ولی امید داریم! خشمگینیم ولی امید داریم!
کادوی اول را به من میدهد؛ همین نشان میدهد که عطر جدایی نمیآورد انگار! سالها گذشتهاست و بطری دانهیل آبی رنگ را هنوز دارم، همانطور که او در همهی این سالها کنار من مانده!
برای من بوی عشق است دانهیل!
پردهی چهارم: غم
دیماه است؛ سال دوم تخصص را تمام کردهام؛ دوسال ماندهاست! دارم متخصص قلب میشوم؛ بیشتر از همیشه فکر میکنم به پول! به اینکه آیا پایان این همه سختی میتوانم نگران نباشم؟ ازدواج کردهام؛ حالا نگران اجاره خانهام نگران گوشت و مرغ و میوه و …! نه کاری با سارتر دارم و نه کاری با کمل آبی! تمام ذهنم درگیر خرید برای خانهاست!
بعد از ۱۴۰۱ و شش ماه تعلیق شدنم رسیدهام به جملهای که همش با خودم تکرار میکنم « امید عذاب را طولانی میکند»! امشب کشیکم؛ امشب ۱۸ دیماه است…!
ساعت ۱۱ رد شدهاست؛ بیمارستان پر شدهاست!
کاری با من نیست؛ جراح میخواهند.
از کنار تختی میگذرم که از جیبش یک دکانت عطر بیرون است! خودش بیهوش است؛ به نظر میآید باید به اتاق عمل منتقل شود؛ جیبش را خالی میکنند؛ روی شیشه نوشته شده؛ مارلی لیتون.
نمیدانم آن جوان زندهاست یا نه ولی میدانم که روزی اگر مارلی لیتون را خریدم؛ اولین نت برای من غم است انگار!
دیگر نه بوی وانیل را میفهمم نه بوی مرکباتش را!
غمگین خواهم بود بیشک
پردهی پنجم: سردرگمی
امروز، امروز است. قیمت دلار سرسام آور است، قیمت طلا بدتر!
نمیدانم فردا جنگ است با نه! نمیدانم فردا پول بنزین دارم یا نه!
فکر نمیکنم به هیچ چیز
فقط به بیمارستان میروم؛ رباتی شدهام که چارهای ندارد جز ادامه!
میروم اما بوی هزار عطر میدهم انگار؛ بوی ترس میدهم، بوی خشم میدهم، بوی مرگ و بوی خون، بوی فقر و بوی تورم، بوی امید ناامیدی، بوی وحشت بوی جنگنده بوی هزار و یک چیز میدهم انگار
ثانیهای ساکت نمیشود ذهنم؛ از همهچیز میترسم و به همه چیز مشکوک؛ هیچ چیز نمیدانم و از ترس میترسم!
این هزار نیمهام کاش روزی جمع شود و باز بتوانم به سراغ عطری بروم!
کاش بشود که ببینم زندگی کردنم را قبل از زندهبودنم!
پینوشت: سالهاست که میخواهم عضوی از شما باشم ولی زمان نمیگذاشت و به خواندن پیامهایتان بسنده میکردم؛ حالا که غمگینم و نیاز به هم داریم؛ عضوی شدم از شما تا بتوانم دوستانی داشته باشم از جنس روایح
پینوشت ۲: شرمنده اگر اولین حضورم تلخ است
ما برای مسخره کردن «اشرار» زنده ایم . نباید ناامیدی و یأس و پژمردگی نشون بدیم . باید خوشپوش و خوشبو باشیم در برابر «اشرار» . کوچکترین اثری از ناراحتی و افسردگی نشون بدیم به جبهۀ «اشرار» کمک کردیم .
اردیبهشت زیبایی داشته باشید.
و همچنین شما🙏
دریغ،دریغ.با ما از قله حرف زدند ولی جز مغاک و دره ندیدیم.
مشکل ما قلههای متفاوته ...
سلام دوست همدرد
گذار و درک اون چاره ست، خیام خوندن میخواد که بدونیم این هیچ و مفهومشُ . صد سال بعد که بشه نه از شمایی که نوشتی و نه از مایی که خوندیم هیچی نمونده ، حتی همون تیکه مرمر سیاه ( سبز یا سفید یا ... ) چیزی نمونده ، تعارف هایِ همیشگی و کنار بزاریم که دور باشه و ... بالاخره این شتریِ که جلوی خونه هممون پارک میکنه ، اما ماحصل چیه ؟ همون کنش حداقلی که قرار نیست دنیا رو زیر و رو متحول کنه اما میتونه بخشی ، خشتی ، ذره ای از اون تغییر ی باشه که میخوایم ، حتی اگر خودمون نبینیم اون تغییرُ . این کنش میتونه کنار زدن یه پوست موز باشه از مسیر مردم ، یا پریدن از روی یه دسته مورچه که مبادا له نکنیم یه پا رو از پاهای یه مورچه از بین مورچه های اون ردیف طویل ظاهرا نادیدنی.
حضورتون و ازمون دریغ نکنید دوست عزیز
سلام و عرض ادب جناب جمالیان
سپاس بابت وقتی که کذاشتید
خوشحالم در جمع شما در کنارتون حضور دارم
به امید آیندهای بهتر
درود بر شما. خوش اومدید و چهقدر زیبا نوشتید.
انقدر واقعی و عمیق نوشتید که بیاختیار گریه کردم.
درود بر شما. خوش اومدید و چهقدر زیبا نوشتید.
انقدر واقعی و عمیق نوشتید که بیاختیار گریه کردم.
با سلام و احترام
لطف شماست
متاسفم بابت این اتفاق و ممنون از وقتی که گذاشتید برای خوندنش
به امید روزهای بهتر
مسیری سخت مانند کوهی پر از سخره و سنگ ،آینده ای تاریک و مبهم و حسی غریب مانند ترس و وحشتناک مثل نا امیدی.
داستانتون همه اش حقیقت این دوران و ناچار به ادامه در این تلخی.
ممنون از به اشتراک گذاشتن این داستان و چقدر شیرینه این انسانیت و دغدغه حس کردن درد دیگران دکتر جان.
درود بر شما خانم مهدیس گرامی
جبر جغرافیاییست دیگه. آدمی به امید زنده هست ولی گاهی امید زیاد هم میتونه خطرناک باشه
پاینده و برقرار باشید