یک عطر اجبارا برای کل زندگی

امیرمحمد نازنین پرسید کدوم سه عطر رو برای ادامه زندگی انتخاب میکنید؟ 

رضا شوشتری عزیز گفت سه عطر کمه . درست میگه .اما :

سختی و چالش اش در همینه . سه تا زیاده .

بدون در نظر گرفتن فصل یا موقعیت اگر مجبور بودید برای همه عمر تنها یک عطر انتخاب کنید از این دریا کدوم قطره رو انتخاب میکردید ؟؟ تنها یک عطر ! برای همه لحظات زندگی

ر رها ر رها
1401/11/27
در پاسخ به فاطمه فیضی :

حتی بوییدن تمام عطرهای دنیا نمیتونست لذتی که خواندن این نوشته شما بهم داد رو داشته باشه. قشنگ بود . خیلی . 

درود و تقدیم احترام بانو فیضی ارجمند

وقت گرانبهاتان را صرف کردید به لطف و مهر، در مجلس موهبت ها باشید هماره

سپاس بی مرز از حسن توجه بانوی گرامی

در پاسخ به ر رها :

درود و تحفه ی سپاس صبای خودنانویس ارجمند

از پاسخ و نگاهتان به این ترانه ی بی زمان سیناترا، لذت بی حد بردم. نمی دانم چقدر از آن و او خاطره دارید یا چقدر به آوای توامان محزون و مغرورش گوش کرده اید، اما گمان می برم تا او را و ترانه هایش را تا مغز استخوان نشناخته و نزیسته باشید قریب به محال است با نقطه ای چنین قدرتمند، ختم نام ترانه اش را به دریایی ترانه ی مدعی اعلام دارید.

بله، برای من هم جزو 3 ترانه ی زندگیم هست که اگر روزی بخواهم از زمین بروم، یادگار با خود از دنیایی که در آن زندگی کردم خواهم برد. 

سپاس بی مرز که دوباره و بعد از مدتها روحی را نشانم دادید که طعم تلخ و شیرین توامان این ترانه منقلبش می کند، روح بزرگ خودتان.

سلام به روح ازاده ات جانم

در واپسین دقایق انلاینی .... چه خوب که پیامت رو دیدم 

خاستم برات بنویسم اما دیدم خیلی حرفای منو ناگفته فهمیدی! شک ندارم که توام این ترانه ی مغرور و محزون رو زیست کرده ایی جانم. این تلخ توامان شیرین که گاها هم شیرین توامان تلخ بوده 

 

پس به روح ازاده ات سلام که تو زیست کرده ایی جانم  (زیست) 

.....

.....

 

این نقطه هارو گذاشتم اما ننوشتم!  

اینها نانوشته های مجهول نیستن جانم حداقل با تو 

اگه دلت خواست بخونی کلمات ما بین این جاهای خالی رو 

.

فقط یک بار دیگه مای وی رو پلی کن 

که شنیدنش 💡برام رقص سماعی است به هنگامه ی مرگ . 

در پاسخ به ر رها :

درود به اعضا و خوانندگان گرامی. در ثروت و سلامت و صلابت باشید.

من این سوال رو از سه مسیر منتهی به یک آرزو پاسخ می دم. 

نت اول - خردسالی، دیوارهای سیمانی دانه دان و خیس، کوچه، "شبنم"، شیپوری های رژین زیر رگبار خنک اردیبهشت و رایحه ی اولین مداد سیاه سوسمار نشان

40 سال پیش، در کوچه ما، "بابا طاهر عریان"، روی لب-نمای اکثر خانه ها در پیاده رو باغچه ای سبز بود که هیچوقت نفهمیدم چرا همیشه از شیپوری های سرخابی و مات مملو بود - رسمی که تا چندین سال بعد انگار از تمام کوچه های شهر پر گرفت - و عطر سنگین این عشّاق وقتی باز می شدند و همزمان پنبه های پشته پشته و سوسنی آسمون هم هوس رگبارشون می گرفت، چنان فضای کوچه و دیوارهای سیمانیش رو مملو می کرد که اهریمن زمان هم به احترام دل های ما بی مسئولیت ترین زیرپوشی و شورتی های :) غافلگیر شده، سرانگشت مکث به دندان می گرفت.

خونه ی شبنم من اونطرف خیابون و تقریبا روبروی ما قرار داشت. عادتش بود صبح به صبح جلوی در خونه بایسته و یک قیف کوچک توی دهانش بگذاره و یک لیموی ترش رو ذره ذره توی اون بچلّونه و هرگز این تصویر رو زیر کرکره های آفتاب و سایه، وقتی ساعتها به جای تماشای بازی هم سن و سال هام محو تماشای او می شدم فراموش نمی کنم. یک سال زل زدن هم برای یک سلام دادن آمادم نکرد. پیش از اولین سلامم و "بیا دوست بشیم" از اون کوچه رفتند. رفت و من رو هم برد. تابستان های اون سال ها از بهمن های نزار این روزها خنک تر بود و هرگز فراموش نکردم که گاه چطور رایحه ی ترش لیموهای شبنم با نسیمک خنکی از عطر برگ های توت پیشی می گرفت و اینطرف خیابون به چشم های یخ زده ی من می رسید.

اون سال ها مدلی از مدادهای سوسمار نشان - و نه همه آنها - که دبیر آغازهای ما و نیمکت های زمخت چوبی می شدن از چوبی بسیار معطر ساخته می شدن که مشابه اون عطر خوش پخش بی مانند رو دیگه هرگز در رایحه ی هیچ عطری پیدا نکردم. یک رایحه ی یشمی رنگ و بسیار سنگین و کمتر تند که توامان دل به حال آور هم بود! وقتی که تنبیه می شدیم یا تلمباری مشق شب روی دست های نحیفمون چنبره می زد، اون مدادها هم معطرتر می شدن و به خوبی در خاطرم موند که تا فضای یک اتاق ساکت شب رو چطور سرشار از اشتیاق مسیرهای نارفته ی فردا می کردن. گاهی اسانس رژهای پاریس نشان مادر هم در این مسیر به بدرقه ی لحظاتم می اومدن. وسترن های اون فونت اکریل خورده و طلایی P..

نت دوم - اولین آنارشی و اولین "چرا"ی زندگی، اولین بار ِ هولناک "تعهد"، میوه های کاج بارونزده و خزه های فضای سبز بیمارستان، "مندی"، ارگاسم وحشی یاس ها در نیمه های شب، غوزه های مهرماه یک گل سرخ در سرآغاز پوسیدن و یک کلاغ عقب مونده از دسته در پیش زمینه ی سربی آسمان

اولین چراها همیشه سنگین ترین سایه ها رو روی آتیه ی تو و لحظات باقیت میندازن. سایه های سنگین من از جدایی معصومانه و جبرهای پدر و مادرم و تلفات جبران نشدنی ماحصلش، گُر گرفت. چراها شاخه می کنن، قد می کشن و به فصلش، گل های نامرئی دارن که جز تو کسی رو یارای دیدنشون نیست. در گذشت سالیان هر عزیزی رو که روی تخت بیمارستان دیدم بخشی از من رو با سکته ای سیاه کرد. قد می کشیدم و خورده می شدم. تنها همدم اون ساعات انتظار و تعلیق که گاه به هفته و ماه می کشید، میوه های بارونزده ی کاج و خزه های اسفنجی توی حیات بیمارستان پشت نرده های زنگ زده بودن که با کوک نسیم های پاییز چشم در چشم می شدیم تا وقتی که دستم به اون دستگیره های هزار ساله نزدیک می شد و در گوشه ی اتاق، تخت معصومم به خواب رفته در چنگال زیستن رو می دیدم که هنوز نفس می کشه. "مواظب بچه ها باش"، چه غرور عاجزانه ای در چشیدن اولین فواره های تعهد با رایحه ی سوزنی های همیشه سبز آبان، انتخاب های کوچکم رو گاز می زد.

کوچه ی جوونی های من دو جوی خاکی آب زلال و همیشه لبالب جاری داشت که در میان چمن های بلند دو سو پنهان بودند، باغات و ویلاهایی که اولین گذارت برای کنجکاوی رو به اولین شعر زندگیت تبدیل می کردن. شب ها که با ده نان لواش از زیر دالون های سرسبز اون جنگل به خونه بر می گشتم، خارپشت های خاکی و نمزده میون چمن ها می دیدم و هربار یکی رو با یکی از نان های لواش می گرفتم و به خونه می آوردم. یکیشون که همیشه بوی زندگی بخشی از خاک خیس و سبز و تندی چمن می داد، مندی بود. بقیه رو از روی تراس مثل توپ پرت می کرد توی حیات. نیمه های شب که خوندن بلبل ها شروع می شد و فرش ترین نسیم های جهان وزیدن می گرفت، تمام خونه و حیات رو بوی یاس های کوچه پر می کرد. مهر که میشد، سراغ غوزه ی رزهای بی گلبرگ باغچه حیات می رفتم و با شکافتنشون رایحه ی طوسی رنگ عمر رو به گیراترین شکل ممکن حس می کردم. بوی توامان جوانه و پوسیدن. عصرها ، در پس زمینه رعدهای سورمه ای و رگبار گنبد سربی که گاه حفره ای برای تابیدن طیف خورشید باز داشت، همیشه و همیشه یک زاغک جا مانده از دسته بود که دست از تقلا هم نمی کشید و به طرز غریبی من رو به اعماق تامل و سپس عصیان پرتاب می کرد. چقدر دلم می گرفت براش وقتی اونطور تا آخرین ذرات توانش در برابر کولاکی ستبر از رایحه های کشمیر روی بند و برگ های اخرایی در حال خورده شدن، دست از پرواز نمی کشید. صدای ترسناک برخورد تگرگ و شیشه های پاسیو، انگار خبر از نزدیک شدن میهمان ناخونده ای به خونه می داد. فراغ..

نت سوم - my way سیناترا - گزهای دو سمت جاده - دکل های بلند و دست در دست - سایه روشن کوه های سرخ و پسته ای آهن و مس - بازی لب های نمکزار و رس های تازه پکیده بعد از نم - کاکوتی - آینه ای در کویر - مرمی و "مرور"

از نت سوم به احترامش هیچ نمی گم. تصویرها و رایحه هاش رو به خودتون می سپرم. این ماناترین نت از آگاهیه. لااقل از اون سمت که من دیدمش و زندگیش کردم. بارقه های اشتیاق و شتاب در آغاز کردن جستجویی رها در برهوت. برای پیدا کردن دست هایی که باید می فشردم و سال هام رو با خود بردن. سپردن خود به تلاقی خونین مرور و تمنا در مسیری که دو ذره از دو سوی جهان ممکن، تنیده ترین رقص ِ میان ستاره ای ِ شب کویر رو به روی پرده ی یک سن خالی چند میلیارد ساله می برن. "در مقام یک مرد، او کیست جز کرده هایش؟ او که اگر خود نباشد، هرگز وجود نداشته است، تا آنچه را به حقیقت چشیده بیان کند، نه آن چه دیگران را سیر می کند.." 

دوست داشتم عطاری باشم و عطری با این مختصات و گام ها رو بسازم و در زیباترین بلورها برای تک تک اونها که دست هاشون رو رها کردم و سال هام رو با خود بردن بفرستم، با یک نوشته: "نمی تونستم، به دنبال حقارت بخشوده شدن هم نیستم، اما هنوز تا همیشه ها با منید و دوستتون دارم." و به احترام مرور حضورهاشون توی زندگی کوتاهم، هرگز و هیچوقت قطره ای از اون عطر رو خودم نمی پوشیدم.

اما می دونم که هیچوقت دستم به این عطر نمی رسه. و شاید هرگز عطاری پیدا نکنم که این عطر رو برام بسازه. 

مواظب دست های زندگی هاتون باشید. مهم نیست به چی و کی مومنید، مهم اینه که در چنگال تاراج جبر، تا کجا برای اونها از خودتون گذشتید. این مرور جایی و روزی به سراغ تک تکتون میاد. 

جناب سخی عزیز ، جناب سخی عزیز ، چقدر خوب که به این پرسش و این پاسخ ارجاع دادید ، دو روزه دارم پاسخ این دوست نازنین و میخونم هنوز میشه خوندش ، هنوز خوندنی و هر بار لایه های تازه ای ازش قابل برداشت.  تعارف های متداول و شکسته نفسی و اینجور موارد دست و پا گیر معمول و کنار بزاریم برای درک و دریافت سطح یک قلم خوب و یک جان بیدار یک خط هم برام کافیه ، عجب قلمی و چه جغرافیای وجودی نابی ، میشه مدت ها تو همین متن اتراق کرد . چقدر جای چنین پرسش و پاسخ هایی خالی ، دست مریزاد به شما و به جناب رها و یک نکته ، اون عطر که جناب رها گفتن بدجور تخیل بیمارم و درگیر کرده ، وقتی به فضا یا حسی اشاره میشه بلافاصله مغزم شروع میکنه ما به ازای عطریش . 

تندرست و شاد باشید ، هم شما رها جان هم جناب سخی بزرگوار 

در پاسخ به محسن جمالیان :

جناب سخی عزیز ، جناب سخی عزیز ، چقدر خوب که به این پرسش و این پاسخ ارجاع دادید ، دو روزه دارم پاسخ این دوست نازنین و میخونم هنوز میشه خوندش ، هنوز خوندنی و هر بار لایه های تازه ای ازش قابل برداشت.  تعارف های متداول و شکسته نفسی و اینجور موارد دست و پا گیر معمول و کنار بزاریم برای درک و دریافت سطح یک قلم خوب و یک جان بیدار یک خط هم برام کافیه ، عجب قلمی و چه جغرافیای وجودی نابی ، میشه مدت ها تو همین متن اتراق کرد . چقدر جای چنین پرسش و پاسخ هایی خالی ، دست مریزاد به شما و به جناب رها و یک نکته ، اون عطر که جناب رها گفتن بدجور تخیل بیمارم و درگیر کرده ، وقتی به فضا یا حسی اشاره میشه بلافاصله مغزم شروع میکنه ما به ازای عطریش . 

تندرست و شاد باشید ، هم شما رها جان هم جناب سخی بزرگوار 

ارادت ها ، جناب محسن جمالیان قدیمی یار ما :)

دیدید آقا ؟!

تک تک حاضرین این خانه را میشناسم از جغرافیای کلامشان !

هرچند انگشت شمار ، لیک هستند دوستانی چون شما

که میدانم چه میخواهند

خصوص از روایح !

مِی جویان نابِ نابخوار :)

ازین روی آدرس این مِی دادم به خلسه :)

می خوانند و مِی خوانند :)

رایحه ای برای "زندگی" !

خودخواهی بود اگر تنها خوری میکردم هرچند که عادت دارم به تنها خوردنِ با او :)

و سپس رایحه ، و پرواز :)

خلاصه ، هرچند که حوصله ندارند بیایند پایین و با ما همپیاله و همپرواز شوند که پرواز ما کوته است ، میدانم ، لیک دست تمنای ما بلند است :)

یک شب تا حوالی ظهر فردا خواندنش طول کشید بر من ، بار دوم !

با هر واژه ، همراهش شدم ، دیدم ، پریدم ، دوباره نشستم به واژه ی دیگر و پرشی رفیعتر :)

تکرار که کنی ، با هر نویسنده ی بلند پرواز حین نگاشتن اش که خود در ذهن میپرد آنجا ، تو نیز همراهش میروی !

تخیل ات بیمار نیست ، نیازمند است ، تشنه است !

آبی سراغ دارد که نوشیده از آن ، لیک اکنون نمی یابد !

این خماری ، با دیگر خماریها متفاوت است !

مزه چشیده ، همراه دارد ، لیک نمی یابد !

لیک جوینده ای چون تو ، اگر خود نیابد که بعید است ، دعوت خواهد شد !!

به سرچشمه !

آنوقت ، بنشین و ببین !

در آنی ! دمی !

آنوقت ، خود چشمه میشوی به بارش !!

ارادت ها

:)


[EDITED] 1405/01/31 07:57
ر رها ر رها
1405/01/30
در پاسخ به کامبیز سخی :

ارادت ها ، جناب محسن جمالیان قدیمی یار ما :)

دیدید آقا ؟!

تک تک حاضرین این خانه را میشناسم از جغرافیای کلامشان !

هرچند انگشت شمار ، لیک هستند دوستانی چون شما

که میدانم چه میخواهند

خصوص از روایح !

مِی جویان نابِ نابخوار :)

ازین روی آدرس این مِی دادم به خلسه :)

می خوانند و مِی خوانند :)

رایحه ای برای "زندگی" !

خودخواهی بود اگر تنها خوری میکردم هرچند که عادت دارم به تنها خوردنِ با او :)

و سپس رایحه ، و پرواز :)

خلاصه ، هرچند که حوصله ندارند بیایند پایین و با ما همپیاله و همپرواز شوند که پرواز ما کوته است ، میدانم ، لیک دست تمنای ما بلند است :)

یک شب تا حوالی ظهر فردا خواندنش طول کشید بر من ، بار دوم !

با هر واژه ، همراهش شدم ، دیدم ، پریدم ، دوباره نشستم به واژه ی دیگر و پرشی رفیعتر :)

تکرار که کنی ، با هر نویسنده ی بلند پرواز حین نگاشتن اش که خود در ذهن میپرد آنجا ، تو نیز همراهش میروی !

تخیل ات بیمار نیست ، نیازمند است ، تشنه است !

آبی سراغ دارد که نوشیده از آن ، لیک اکنون نمی یابد !

این خماری ، با دیگر خماریها متفاوت است !

مزه چشیده ، همراه دارد ، لیک نمی یابد !

لیک جوینده ای چون تو ، اگر خود نیابد که بعید است ، دعوت خواهد شد !!

به سرچشمه !

آنوقت ، بنشین و ببین !

در آنی ! دمی !

آنوقت ، خود چشمه میشوی به بارش !!

ارادت ها

:)

برای فانوس های دریاییم در عطرافشان
و چهلچراغشان سخی ارجمند

یادم داده اید که حضور در خدمت حقیقت
نه حقیقت در خدمت حضور
شاید در این سکوت های مدید، که چشم هایم بر قلم مهار می زنند، 
"بالا پروازی" نمی پرد، که از خویش "بال نداشتن" می بیند.

در میان-جهانی های سکوت و سخن، هر دو راست اند و هر دو دروغ 
که از دو سوی یک آینه چشم در چشمند.
من در جمع شما، اینجا، حاشیه را انتخاب کرده ام. نه بالایی و نه پایینی
تنها حیرتی است که "کیتس"، "توانمندی منفی" نامیدش،
توان دوام در نادانی خویش بی پنجه اندازی عجولانه بر سخن.
از آن فروتنی ها که با آن کوچکی هاشان را باد می کنند به قدر "حقارت بخشوده شدن" مبرایم و بیزار.
اما من دانسته ام که کوچکم و زیسته ام که کوچکم و در این دانش، صداقتی است.

روزی "بلیک" می گفت: 
"آنکه شادی را بر خویش می بندد، زندگی بر بال را نابود می کند"
اما من نمی خواهم دانش شمار ا به خود ببندم با تقریرهای کال. می خواهم "در پرواز ببوسمش" تنها آن زمان که ظرفم گوشه چشمی آید که وقتش رسیده!

این سکوت ها فاصله نیستند.
فاصله چینی اند!
از آن ها که باید دوستشان داشت تا یتیمان تردید و ابهام را بالغ کرد. تا سوال را آگاه کرد. تا قطعیت متکبر را پشت دیوار بایسته اش سزا داد.
من تنها راه دانستن را حضور در نادانی دیدم 
در آن راهم..
و شما عزیزان هم چراغ هایش. فانوس هایش. پرچم های افق هایش..

چشم!
یاد که گرفتم آنقدر بنویسم که از ستوه در خمره ام آوردید :)
بلکه درده ها به درمانم بشتابند..
دعوت و احترامتان را می شنوم در قامت اعتماد و می دانم که نباید به هیچ اعتمادی با عجله و شتاب خیانت کرد.
همان جا که بتوانم اعتمادتان را با آمادگی ام سرو کنم، قلمم را قافیه گام هایتان خواهم کرد هرچند به شیطنتی، قالی و مقالی..

در سکوت های من نزدیک ترین نت برداری ها است
از نورهای شما..

سپاس بی مرز و ارادت ها

به این سوال نمیشه جواب داد

مثله اینه که شما بگی فقط حق ه انتخاب یه نوع قهوه داری برا نوشیدن تا اخره عمر.

و اینکه برا درکه بهتر یه رایحه شما باید حداقل سه تا عطر داشته باشید و مرتب عوض کنید و در آخر هم ب این آدم یه این نتیجه می‌رسه که روایت قابل ه درک نیست

در پاسخ به ر رها :

برای فانوس های دریاییم در عطرافشان
و چهلچراغشان سخی ارجمند

یادم داده اید که حضور در خدمت حقیقت
نه حقیقت در خدمت حضور
شاید در این سکوت های مدید، که چشم هایم بر قلم مهار می زنند، 
"بالا پروازی" نمی پرد، که از خویش "بال نداشتن" می بیند.

در میان-جهانی های سکوت و سخن، هر دو راست اند و هر دو دروغ 
که از دو سوی یک آینه چشم در چشمند.
من در جمع شما، اینجا، حاشیه را انتخاب کرده ام. نه بالایی و نه پایینی
تنها حیرتی است که "کیتس"، "توانمندی منفی" نامیدش،
توان دوام در نادانی خویش بی پنجه اندازی عجولانه بر سخن.
از آن فروتنی ها که با آن کوچکی هاشان را باد می کنند به قدر "حقارت بخشوده شدن" مبرایم و بیزار.
اما من دانسته ام که کوچکم و زیسته ام که کوچکم و در این دانش، صداقتی است.

روزی "بلیک" می گفت: 
"آنکه شادی را بر خویش می بندد، زندگی بر بال را نابود می کند"
اما من نمی خواهم دانش شمار ا به خود ببندم با تقریرهای کال. می خواهم "در پرواز ببوسمش" تنها آن زمان که ظرفم گوشه چشمی آید که وقتش رسیده!

این سکوت ها فاصله نیستند.
فاصله چینی اند!
از آن ها که باید دوستشان داشت تا یتیمان تردید و ابهام را بالغ کرد. تا سوال را آگاه کرد. تا قطعیت متکبر را پشت دیوار بایسته اش سزا داد.
من تنها راه دانستن را حضور در نادانی دیدم 
در آن راهم..
و شما عزیزان هم چراغ هایش. فانوس هایش. پرچم های افق هایش..

چشم!
یاد که گرفتم آنقدر بنویسم که از ستوه در خمره ام آوردید :)
بلکه درده ها به درمانم بشتابند..
دعوت و احترامتان را می شنوم در قامت اعتماد و می دانم که نباید به هیچ اعتمادی با عجله و شتاب خیانت کرد.
همان جا که بتوانم اعتمادتان را با آمادگی ام سرو کنم، قلمم را قافیه گام هایتان خواهم کرد هرچند به شیطنتی، قالی و مقالی..

در سکوت های من نزدیک ترین نت برداری ها است
از نورهای شما..

سپاس بی مرز و ارادت ها

فانوس های دریایی عطرافشان

:)

حضور در خدمت حقیقت ، حقیقت در خدمت حضور !

همان آینه ای که گفتی !

انا الحق منصور !

حتی بر "منصور" و انتخاب منصور باید دقت کرد که : چرا منصور ؟!

از سویی مهمتر : خدای متعال !

خدا مستور بود خواست آشکار شود !

چرا ؟

به تعالی ؟

این ، نظریه ای ست ، لیک خیلی توفیر ندارد ، که در تعالی ست یا نهایت !

در هر حال ، حضور و حقیقت ، هر دو یکی ست !

اما ، منظور تو ، دانستم :)

چشمهایت بر قلم مهار میزنند :

کارِ چشمهای تو نیست !

هر که را اسرار حق آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند !

که دوخت ؟؟

این ، خیییلی مهم است !

آیا خودِ حق دوخت ؟!

در جوانی میاندیشیدم که : بلی !

لیک سپس آموختم که : خیر !

که مولانا و حافظ و عطار و ... بیشمار ، بیشمار ، ابتدا دوخته باز کردند و سپس گفتند !

دیگر :

آری ، اما ذهن ، زندان ندارد ، میپرد

لیک ، باز منظورت دانستم :)

 

سکوت و سخن ! چون فضا و نور !

هر دو راست اند و دروغ ! زنده باد !

واقعیت اند ، لیک حقیقت ؟!

همه ی دروغ ها ، راست اند

همه ی راست ها ، دروغ اند

:)

که از دو سوی آینه چشم در چشم اند !!

زنده باد :)

حاشیه ، بالا ، پائین ...

همه یک حقیقت ایم در مجاز ، که به کثرت رفته ایم !

لیک ، واحد ایم !

و اما توانمندی منفی !!

این یکی ، روزها زمان میطلبد :))

در جهان تضادهای دوگانه ما !

حال ببین جهانهای تضادهای سه گانه یا بیشتر ، چه خبر است :))

ما ، در این دو ، مانده ایم به گل :))

یادم باشد خاطره ی پدربزرگ بر تو بگویم راجع به : آشنا کردن من با شبکه منفی ، که او را : شبکه شعور انحرافی مینامید ! کلاس پنجم دبستان بودم و این درس ، از دروس آخر بود ، که از ۴ سالگی تحت تعلیم و تحصیل او بودم ، اول راهنمایی که نیمه عطار بودیم و آماده ورود به مولانا ، رفت !

دو شربت بر من تعارف کرد ، آبی و سرخ ، از مثبت و منفی ! اگر زنده بودم خواهم گفت :)

 

اجالتا ، تا اینجا :)

باقی را مینهم به سکوت بامدادان !

فعلا :

گفته هایت ، بوی آدرسی را میدهد :)

ضمنا : من به تو یاد میدهم ؟؟

:)

از سویی : آری !

که : ما به هم یادآوری میکنیم !

چیزی برای آموختن نیست ، که هر چه هست ، محفوظ ، هست !

اما دوباره آن بُعد دیگر در گوش ام گفت : اگر خدا متعال باشد ، پس آگاهی ها هم در راه تعالی ست !

:))

بروم به خرید ، که باید خدمت کالبد فیزیک هم کرد به خوراک و پوشاک و ...

:)

لیک ، جریان عطر چیست این وسط ؟؟

از اهالی خدمت به فیزیک است ؟

کدامین کالبد ، یا کالبدها را هدف دارد ؟

پرسش ، انتها ندارد ، که هر چه علم بیشتر ، پرسش بیشتر !

لیک امان از لحظه یافتن یک پاسخ حتی ، به نور آگهی !

در ترازو که میگذاری ، ارزش همان یک ، هویدا میشود به سنجش :)

ارادت ها :)

در پاسخ به کامبیز سخی :

ارادت ها ، جناب محسن جمالیان قدیمی یار ما :)

دیدید آقا ؟!

تک تک حاضرین این خانه را میشناسم از جغرافیای کلامشان !

هرچند انگشت شمار ، لیک هستند دوستانی چون شما

که میدانم چه میخواهند

خصوص از روایح !

مِی جویان نابِ نابخوار :)

ازین روی آدرس این مِی دادم به خلسه :)

می خوانند و مِی خوانند :)

رایحه ای برای "زندگی" !

خودخواهی بود اگر تنها خوری میکردم هرچند که عادت دارم به تنها خوردنِ با او :)

و سپس رایحه ، و پرواز :)

خلاصه ، هرچند که حوصله ندارند بیایند پایین و با ما همپیاله و همپرواز شوند که پرواز ما کوته است ، میدانم ، لیک دست تمنای ما بلند است :)

یک شب تا حوالی ظهر فردا خواندنش طول کشید بر من ، بار دوم !

با هر واژه ، همراهش شدم ، دیدم ، پریدم ، دوباره نشستم به واژه ی دیگر و پرشی رفیعتر :)

تکرار که کنی ، با هر نویسنده ی بلند پرواز حین نگاشتن اش که خود در ذهن میپرد آنجا ، تو نیز همراهش میروی !

تخیل ات بیمار نیست ، نیازمند است ، تشنه است !

آبی سراغ دارد که نوشیده از آن ، لیک اکنون نمی یابد !

این خماری ، با دیگر خماریها متفاوت است !

مزه چشیده ، همراه دارد ، لیک نمی یابد !

لیک جوینده ای چون تو ، اگر خود نیابد که بعید است ، دعوت خواهد شد !!

به سرچشمه !

آنوقت ، بنشین و ببین !

در آنی ! دمی !

آنوقت ، خود چشمه میشوی به بارش !!

ارادت ها

:)

جناب سخی سلام 

متاسفانه اون علامت قرمز نوتیفیکیشن برام غیر فعال شده و من نتونستم متوجه پاسخ پر مهر شما و جناب رها بشم ، یک دنیا سپاس 

حالا اجازه بدید ببینیم تخیل تشنه من ( اصلاحش کردم :) 

چی دیده و چی بوییده ، امیدوارم خود جناب رها هم ببینند ، اون سه نت من و به این هرم بویایی رسوند ، با ذکر چند نکته : 

تاپ نت : ژئوسمین ، سدر و لیموترش 

میدل نت : باران ، کاج ، یاس و رز 

بیس نت : وتیور ، پاپیروس ، کندر و کاکوتی 

حالا اون چند نکته : جنس رز نه رز تازه و آبدار که رز مونده در شُرُف تَرَک  

و اینکه تا جایی که میدونم کاکوتی در کمال تعجب به صورت نت عطری به کار نرفته ! 

و نکته آخر اینکه ژیوسمین هم به صورت نت عطری گمونم ثبت نشده . با تمام این تفاسیر ولی بیایم این عطر و سال به سال و نت به نت ش و تصور کنیم جناب سخی بزرگوار  و جناب رها ی عزیز 

ر رها ر رها
1405/02/02
در پاسخ به محسن جمالیان :

جناب سخی سلام 

متاسفانه اون علامت قرمز نوتیفیکیشن برام غیر فعال شده و من نتونستم متوجه پاسخ پر مهر شما و جناب رها بشم ، یک دنیا سپاس 

حالا اجازه بدید ببینیم تخیل تشنه من ( اصلاحش کردم :) 

چی دیده و چی بوییده ، امیدوارم خود جناب رها هم ببینند ، اون سه نت من و به این هرم بویایی رسوند ، با ذکر چند نکته : 

تاپ نت : ژئوسمین ، سدر و لیموترش 

میدل نت : باران ، کاج ، یاس و رز 

بیس نت : وتیور ، پاپیروس ، کندر و کاکوتی 

حالا اون چند نکته : جنس رز نه رز تازه و آبدار که رز مونده در شُرُف تَرَک  

و اینکه تا جایی که میدونم کاکوتی در کمال تعجب به صورت نت عطری به کار نرفته ! 

و نکته آخر اینکه ژیوسمین هم به صورت نت عطری گمونم ثبت نشده . با تمام این تفاسیر ولی بیایم این عطر و سال به سال و نت به نت ش و تصور کنیم جناب سخی بزرگوار  و جناب رها ی عزیز 

درود و شادی کائنات بر شما
هم می خوانم و هم با تشنگی هاتان همسفرم
در این جهانی که تشنه را سیراب نمی کند، پاکش می کند..
 

کاکوتی همیشه رایحه بازگشت به خاک را برایم ساخته. اگر چه سبزینگی اش اغواگرترین فنجان چای کویر را پیش رویت می گذارد اما در اعماقش بوی آتش تطهیر و خاکستری بجا است که تنها در سرسرای ساکت رباط های متروک دشت می شود شنید.
دروازه ای که اگر جایی در خاطره هایت باشد، عطش دیدن و شنیدن هزار غایب در دلت می اندازد. من با او می توانم درست حین لبخند، سیلاب ببارم. از شیرین بختی های این زندان ما است که گربه ای از جهان نبات می تواند همزمان آتشفشانی از امید و مرورهای خلوت بر میله های نامرئی اش بیاویزد که نمیریم، که بجوییم، که نام های منتظر دعوت برامان بمانند.
 

کندر را اگر برای نفی نسیان نخورده باشی حتما جایی یا زمانی برای کوچاندن پریان سوزانده ای. کهربای تلخ منست که با زبان بازی های زبانم بازی می کند و درس عمق یادش می دهد.


اما بیاییم صادق باشیم! کندر آرزوهایم را برد، سبک هم شدم با پوپکم هم نشستیم اما زخم .. نه! همیشه بارید و عقربه های موزه ساعت هم همیشه چرخیدند تا درون قطارهای زیتونی پشت آن شیشه های همیشه لک از صدای افسونگر باران و ناودانی مجال هایم جایی در حواس پرتی های روزگار فاصله گیرم. رهایی را آنجا جا گذاشتم که هنوز صدایم می زند بلکه پیدایش کنم، اما نمی توانم بروم و حکم قاضی کوچه ها و دادستان نیمکت ها را برایش ببرم که به چه جرم محکوم شده مبادا مثل دانه برفی زیر آفتاب در خودش فرو بریزد.. اگر چه آن پدرسوخته ی زلال را می شناسم که چقدر از تمنای تبرئه ها مبرّا است..
" شبی زیبا بود؛ از آن شب ها که تنها هنگام جوانی به درکشان تواناییم. آسمان چنان صاف و پر ستاره بود که آدمی با نظاره اش از خویش می پرسید..." ، عمو داستای مهربانم! کجایی که یک "شب های روشن" نو با پایانی جدید برایم بنویسی؟ التماست می کنم..
 

یاس، پرچم گشایش در تاریکی، پاک ترین زنانگی ها که مثل پرده ای پشت پنجره های باز عصر با غروب و چشمی که خیره اش باشد می رقصد. این سکر آور تانترا است، نماد وصلت شب های بلوغ بهارکی با خاک پیر زمین، سمبل ایهامی لزج در شب هایی که سخت می طوفد. چه دردانه ای است این یاس. رایحه ای که لذت فنا را به جای دوزخ ابد، آویز بر سینه ریخته و در همان پلک های کوتاه که کبوتر سپیدش را در ترافالگار روی شانه هایت می نشاند تو را اگر سنگین ترین کنده های جنگل هم باشی از زمین به آسمان های خود می برد.

اینجا در شهر من، "گلشنی" است که شب های بهار با آن طاق گنبدین سرسبزش بافته ی سرانگشت های سرو و سپیدار و چنار، باغ های دو سمتش چنان از عطر یاس پر می شوند که فاصله ها دورتر اگر در خواب هم باشی مغروق فنا در عطری. یاس از آن وصلت ها است که ژن های آسمان و زمین در هم می ریزند. کمی مهلت برایت می خرد تا بی اعتنایی های جهان را فراموش کنی، از انتهای داستان دو فنجان نیمه پر رها شده بر میز نترسی و با هر درجه از یقین بر پوچی ایمان، معجزه را محکم در آغوش کشی ولو یک بار از تمام جنگ هایت. یاس را الهه ای شناختم که اگر فریبت ندهد! در تلخی حقایق به نفرینی رویین، مبتلای ابدی. کاش می شد رفت و از مدوسا خبری گرفت و برایش از یاس های زمینی عطر برد که برای من او از مستحق ترین ها است به فریب های یاس، کاش می شد پیک حامل این عطر آتنا باشد و زیر سایه ی یادگارانش در یونان، باغ های سبز زیتون و لیمو، در انتظار پاسخی که برایم می آورد با ارواح دل ناکنده از زمین صبوری کنم.
 

ساعت 3 و 33 دقیقه صبح است.
باید بایستم و ننویسم! کمی در افکار فرو روم. در آن همه رایحه که برایم فرستاده ای. در آن دروازه های میان ستاره ای. الان نمی توانم برای همه شان چیزی در جواب بنویسم.
نمی خواهم وقتی برایت می نویسم از حرف زدن با خودم دست کشیده باشم.
باید بگذارم کمی در خاموشی ته بگیرند تا درده ی معطر خودشان را خلق کنند.

" تاپ نت : ژئوسمین ، سدر و لیموترش 

میدل نت : باران ، کاج ، یاس و رز 

بیس نت : وتیور ، پاپیروس ، کندر و کاکوتی "

سپاس بی مرز
و ارادت دوست عزیزم

در پاسخ به ر رها :

درود و شادی کائنات بر شما
هم می خوانم و هم با تشنگی هاتان همسفرم
در این جهانی که تشنه را سیراب نمی کند، پاکش می کند..
 

کاکوتی همیشه رایحه بازگشت به خاک را برایم ساخته. اگر چه سبزینگی اش اغواگرترین فنجان چای کویر را پیش رویت می گذارد اما در اعماقش بوی آتش تطهیر و خاکستری بجا است که تنها در سرسرای ساکت رباط های متروک دشت می شود شنید.
دروازه ای که اگر جایی در خاطره هایت باشد، عطش دیدن و شنیدن هزار غایب در دلت می اندازد. من با او می توانم درست حین لبخند، سیلاب ببارم. از شیرین بختی های این زندان ما است که گربه ای از جهان نبات می تواند همزمان آتشفشانی از امید و مرورهای خلوت بر میله های نامرئی اش بیاویزد که نمیریم، که بجوییم، که نام های منتظر دعوت برامان بمانند.
 

کندر را اگر برای نفی نسیان نخورده باشی حتما جایی یا زمانی برای کوچاندن پریان سوزانده ای. کهربای تلخ منست که با زبان بازی های زبانم بازی می کند و درس عمق یادش می دهد.


اما بیاییم صادق باشیم! کندر آرزوهایم را برد، سبک هم شدم با پوپکم هم نشستیم اما زخم .. نه! همیشه بارید و عقربه های موزه ساعت هم همیشه چرخیدند تا درون قطارهای زیتونی پشت آن شیشه های همیشه لک از صدای افسونگر باران و ناودانی مجال هایم جایی در حواس پرتی های روزگار فاصله گیرم. رهایی را آنجا جا گذاشتم که هنوز صدایم می زند بلکه پیدایش کنم، اما نمی توانم بروم و حکم قاضی کوچه ها و دادستان نیمکت ها را برایش ببرم که به چه جرم محکوم شده مبادا مثل دانه برفی زیر آفتاب در خودش فرو بریزد.. اگر چه آن پدرسوخته ی زلال را می شناسم که چقدر از تمنای تبرئه ها مبرّا است..
" شبی زیبا بود؛ از آن شب ها که تنها هنگام جوانی به درکشان تواناییم. آسمان چنان صاف و پر ستاره بود که آدمی با نظاره اش از خویش می پرسید..." ، عمو داستای مهربانم! کجایی که یک "شب های روشن" نو با پایانی جدید برایم بنویسی؟ التماست می کنم..
 

یاس، پرچم گشایش در تاریکی، پاک ترین زنانگی ها که مثل پرده ای پشت پنجره های باز عصر با غروب و چشمی که خیره اش باشد می رقصد. این سکر آور تانترا است، نماد وصلت شب های بلوغ بهارکی با خاک پیر زمین، سمبل ایهامی لزج در شب هایی که سخت می طوفد. چه دردانه ای است این یاس. رایحه ای که لذت فنا را به جای دوزخ ابد، آویز بر سینه ریخته و در همان پلک های کوتاه که کبوتر سپیدش را در ترافالگار روی شانه هایت می نشاند تو را اگر سنگین ترین کنده های جنگل هم باشی از زمین به آسمان های خود می برد.

اینجا در شهر من، "گلشنی" است که شب های بهار با آن طاق گنبدین سرسبزش بافته ی سرانگشت های سرو و سپیدار و چنار، باغ های دو سمتش چنان از عطر یاس پر می شوند که فاصله ها دورتر اگر در خواب هم باشی مغروق فنا در عطری. یاس از آن وصلت ها است که ژن های آسمان و زمین در هم می ریزند. کمی مهلت برایت می خرد تا بی اعتنایی های جهان را فراموش کنی، از انتهای داستان دو فنجان نیمه پر رها شده بر میز نترسی و با هر درجه از یقین بر پوچی ایمان، معجزه را محکم در آغوش کشی ولو یک بار از تمام جنگ هایت. یاس را الهه ای شناختم که اگر فریبت ندهد! در تلخی حقایق به نفرینی رویین، مبتلای ابدی. کاش می شد رفت و از مدوسا خبری گرفت و برایش از یاس های زمینی عطر برد که برای من او از مستحق ترین ها است به فریب های یاس، کاش می شد پیک حامل این عطر آتنا باشد و زیر سایه ی یادگارانش در یونان، باغ های سبز زیتون و لیمو، در انتظار پاسخی که برایم می آورد با ارواح دل ناکنده از زمین صبوری کنم.
 

ساعت 3 و 33 دقیقه صبح است.
باید بایستم و ننویسم! کمی در افکار فرو روم. در آن همه رایحه که برایم فرستاده ای. در آن دروازه های میان ستاره ای. الان نمی توانم برای همه شان چیزی در جواب بنویسم.
نمی خواهم وقتی برایت می نویسم از حرف زدن با خودم دست کشیده باشم.
باید بگذارم کمی در خاموشی ته بگیرند تا درده ی معطر خودشان را خلق کنند.

" تاپ نت : ژئوسمین ، سدر و لیموترش 

میدل نت : باران ، کاج ، یاس و رز 

بیس نت : وتیور ، پاپیروس ، کندر و کاکوتی "

سپاس بی مرز
و ارادت دوست عزیزم

سرزنده ، پرشور ، تندرست و شاد باشید 

Atrafshan logo
عطرافشان
پشتیبانی سایت
عطرافشان
سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟