سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟
سگ به اسب گفت: طنابت را میجَوم تا بتوانی فرارکنی!
اسب گفت: مگر نباید به صاحبت وفادار باشی؟
سگ گفت: وفادار بودم تا زمانی که دستانش به خون آغشته نبود!
اسب: به خون که؟
سگ: پسر همسایه
اسب: چرا صاحبت او راکشت؟
سگ: چون میگفت معترض است!
اسب: واقعا بود؟
سگ: او هم مانند تو در جستجوی آزادی بود!
اسب: اینجا نمان، با من بیا، صاحبت دارد میآید!
سگ: تو برو، من میمانم و با عزت تاوان سال ها وفاداریام را پس خواهم داد!
اسب از او تشکر کرد و با سرعت دوید...
لحظه ای بعد،
صدای دو گلوله در دشت پیچید!