😁 🌹 6 روز پیش 7

بازنده

توجه: تصویر با متن هیچ ارتباطی ندارد.

 

صدای تخریب بزرگی از اتاق شنیده شد. زن به سرعت در اتاق را باز کرد. خاک و غبار، اتاق را درون خود بلعیده بود. چیزی دیده نمی‌شد. لحظه‌ای بعد مشخص شد که پنجره کامل تخریب شده است. نمی‌فهمید که چه شده. صدای سرفه‌ای شنید. دنبال صدا گشت. زیر تخت بمب کوچکی افتاده بود. با تعجب به آن نگاه کرد و بعد از کمی مکث به سختی از زیر تخت بیرونش آورد و براندازش کرد. سکوت و سکون و بی‌تقلایی بمب نشان می‌داد که مشکلی وجود دارد. به سختی بلندش کرد و برد و تن و رویش را از خاک و کثافت زدود. حالا بهتر میشد بدنه قوس دار و صیقلی بمب را دید. به قدری براق بود که می‌توانست صورت معوج و محدب شده خود را درونش ببیند. زن صورت منعکسش بر بدنه بمب را ورانداز می‌کرد که بمب لب به اعتراض گشود و به او گفت که باید این نگاه آزار دهنده‌اش را از روی او بردارد. گفت که اصلا در شرایط روحی مناسبی نیست که یک انسان اینقدر صریح و بی‌پرده به او خیره شده باشد. با این اعتراض سکوت برقرار شد و صداهای انفجار بیرون پر رنگ‌تر شنیده می‌شد. زن که از بمب فاصله گرفته بود و دقایقی بود که در آشپزخانه مشغول کار بود با صدایی بلندتر گفت حالا برای چی اینقدر ناراحتی و دعوا داری؟ بمب که کمی از شوک اولیه خارج شده بود، از انتظار کشیدن گفت، از شمارش روزها و ماه‌ها و حتی سال‌ها تا که روز موعود فرا برسد. امروز برایش همان روز بود. اما درست به وقت انجام عملیات، شکست خورد. نه انفجاری، نه تلفاتی و نه هیچ سانحه‌ای که نشانه‌ موفقیت باشد. لحظه‌ای سکوت کرد و با دلخوری به سرنوشتش اشاره کرد که حال تنها کاری که می‌تواند انجام دهد جواب دادن به سوالهای آزار دهنده زن است. بعد از مدتی سکوت اینبار بمب سوالی پرسید: خودت چرا تک و تنها اینجا نشسته‌ای آن هم در این گیر و دار. زن که بشقابی در دست داشت گفت واقعیت اینه که اینجا منظره خوبی داره کجا مثل اینجا زیباست؟ بعد از آشپزخانه بیرون آمد و به زحمت بمب را که کنجکاو بود منظره بیرون را تماشا کند بلند کرد. روی میز گذاشت و گفت ببین از اینجا بیرون چقدر زیباست . از قاب پنجره انفجار و آتش بود، همینطور موشک و بمب که از آسمان مثل دانه‌های نمک به روی زمین ریخته می‌شدند. هر آتشی که زبانه می‌کشید زیبایی مد نظر زن را بیشتر شکل می‌داد. در لحظه‌هایی که بمب به بیرون نگاه می‌کرد زن متوجه تغییری شد، حس کرد بمب خیلی درمانده‌تر و مغموم‌تر از پیش شده است. با حسرتی عمیق به انفجارها نگاه می‌کرد. زن به سمت پنجره رفت و پرده را کشید و رو به بمب کرد و گفت خب دیگه واسه امشب بسه. بهتره یه چیزی بخوریم و بعدش بخوابیم.

 

«بخش آغازین یک داستان»

بازنده
فرهاد
فرهاد
6 روز پیش

بمب ... یک عاشقانه! 

کنجکاو شدیم به ادامه داستان 😁

سورنا مقدم
سورنا مقدم
6 روز پیش

وجه اشتراک آدمها و بمب ها انفجار چون آدمها هم قابلیت منفجر شدن دارند منتهی انفجار آدمیزاد به مراتب خطرناک تر از هر بمبی 

منتظر شنیدن ادامه داستان هستیم ممنونم 🌹

Tlks
Tlks
6 روز پیش

دوستان عزیز جناب فرهاد و سورنا ممنون از نظرتون.

داستان به طور کامل نوشته شده اما نیاز به ویراست شدید به همراه جرح و تعدیل داره. اگر کیفیت مورد قبولم باشه شاید در قالب مجموعه داستان‌هام منتشر بشه.

Tlks
Tlks
6 روز پیش

دوستان عزیز جناب فرهاد و سورنا ممنون از نظرتون.

داستان به طور کامل نوشته شده اما نیاز به ویراست شدید به همراه جرح و تعدیل داره. اگر کیفیت مورد قبولم باشه شاید در قالب مجموعه داستان‌هام منتشر بشه.

Alireza_Helali
Alireza_Helali
23 ساعت پیش

موگلر برند محبوب من ♤

A*Men
برای ثبت نظر لازم است وارد سایت شوید و یا در سایت ثبت نام کنید
Atrafshan logo
عطرافشان
پشتیبانی سایت
عطرافشان
سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟