نظرات | Absurd
ترتیب نمایش
سر و صدایی که گوالتیری با این جغله عطرای سودجو بپا کرده‌رو اگه دوشنبه از خودش درمی‌آورد، می‌شد دوشنبه‌سوری‌.

از آنجایی که فضای متن تا حدی با فضا و کانسپتی که برای این عطرِ لچر ایجاد شده، هماهنگی و کفویّت داره، امید که ساحت ادب خدشه برنداره و مدیر محترم هم با اغماض و چشم‌پوشی اجازه تایید صادر بفرمایند.
وقتی چنین عطرهایی تولید می‌شن و محبوبیت پیدا می‌کنن باید هم عطار و هم دوست‌دار و مدافع عطر بدونن که تو دعوا حلوا خیرات نمی‌شه و دروازه‌ی نقد همیشه گشوده‌اس.

بشخصه هیچ حس جنسی از سادوناسو نگرفتم.
رایحه‌‌‌‌اش نه چنان گیرا و دلپسند بود نه نفرتی حاصل کرد‌. سمپل ۵ میلش بلاتکلیف داره برا خودش هستندگی می‌کنه. به خیال خودش خیلی دلبره (از بقیه‌ی عطرام جداش کردم یه وخ دلشونو نبره).
نه حسی حماسی و نه میلی شدید. شیرین، سنتتیک، وانیلی، کمی حیوانی، ادراری [که مطمئن نیستم گروه بویایی‌ به این نام داشته باشیم] عرق‌کرده، ک‌ا‌ن.د.ومیکال [به قول عزیزان] و خانه کرده در کندوی عسل... اع اع اع بگو دیگه. اکبیری برا همین انقد ش‌ه‌و‌ان‌ی و تحریک آمیزه: از اولشم معلوم بود دلْ پیشکشِ ملکه‌ی زنبورا کرده و اصلا همه‌ی دادار دودورش برا این خانوم تپلِ تنبلِ تن‌پرورِ. شاید به دماغ عسل‌دوست زی‌زی خانوم خوش بیاد و هوش از سرش بپرونه‌ها، ولی برای ما نیمه آدما بوی تخم مرغ با رب خانگی هوس‌انگیزتره تا این کندوی کنار عنبرنسارا. خوب بود چند لایه پیاز هم لای نت‌هاش کار می‌ذاشت گوالیتری که دیگه در بلاتکلیف بودن بین این همه تبلیغ و شایعه و این بوی نه چندان دیوانه، تیر خلاص‌رو به شاه دماغ‌های اسیر القائات بزنه.

هیسسسسسس! یه مسئله‌ای‌رو اینجا می‌گم، فقط به مدیر عزیز نگید؛ می‌ترسم تایید نکنه متن بی‌چاره‌رو. گوش‌هاتونو بیارید جلو:
اسم عطر بعلاوه ادعاهای تحریک‌‌آمیزیِ جنسی که این مایع سیه‌رویِ بی‌تربیت دنبال خودش می‌کشه، همه‌اش زیر سر اینه که گوالتیری بی‌ادب مثل جردن بلفورت همیشه سر‌شو تو جاهایی فرو می‌کنه که نباید‌. مرد حسابی سرتّ تّو ... بله بله مدیر عزیز چشم... بچه‌ها لونه‌ی جِری... سرت تو لونه‌ی جری چی‌کار می‌کرد که با این همه سادوناسوی کثیف و بدبو ازش بیرون بیای و آبروی هر چی عطر و ضد عطر و غیر عطره‌رو ببری؟
به بینی‌ت یاد بده هی ندُوه بره تو سوراخ‌ها و غارهایی که نباید. یه وقت دیدی مثل جان ادوارد جونز تو یکی‌شون گیر کرد و نتونستن بکشنش بیرون؛ خودتم شدی مثل حضرت کاوالایف بی‌دماغ و آبروت رفت‌‌ها.
اون وقت دیگه کی میاد برای ملت ما بلک افغانِ خفن بزنه و هندونه کنه تو آستین‌شون؟ همه‌ی کارات می‌شن مثل بلاماژ: اون چیزی از آب درنمیان که می‌خواستی!!!
بهت هشدار می‌دم:
ما تازه از آسیب‌های جدی و جهانی ورود بی‌جای خفاش تو سوپ چینی‌ها رها شدیمااااا برادر.
خیلی می‌ترسم یه روزی‌ خبرش بیاد که دماغ عطار دیوانه عامل ویروس طاعوناسو در عرصه‌ی جهانی شد.
خلاصه از ما گفتن:
هی سرتو نکن تو نقاطی که ... هیچی دیگه. نکن! درسته تو مملکت دموکراتیکی زندگی می‌کنی، ولی خودکنترلی نداری جانم؟ زشته!

اگر چشمم کور نشود و نگردد استخوانم پوسیده به دست دوستداران گوالتیری باید عرض کنم که ایشون در سه کلمه پیچ می‌خورد و فتیله پیچ می‌شود و چپ می‌کند و به پیچش چرم کوئوم می‌پیچد:

۱ تبلیغات. ۲ آوانگاردیسم. ۳خَفَنیّت [اگر ادیبان جمع به این واژه‌ی بی‌چاره اشکال نکنند که علامت مصدر صناعی عربی روی کلمه فارسی ناید. بالاخره پیچ در پیچه، چه انتظاری دارید؟ بنویسم خفن بودگی‌؟ چشم! خفن بودگی!] که این خصیصه‌ی سوم در پی دومی به وجود میاد و چهارمی‌رم دزدکی بگم: کیاست و تیزهوشی.
البته جناب الکساندرو خصیصه‌های دیگری هم به مثابه‌ی یک پدیده در جهان عطر داراست و دوستان همه می‌دانند.

یک بررسی کلی:
در جهان افسانه‌ای عطر هم زوم کردن روی مسائل جنسی، در معرض اتهام پوپولیسم و سودجویی‌ست. همچنانکه در نقاشی و شعر و رمان و سینما هم.

فیلم‌های زیادی با مضامین جنسی ساخته شده‌اند و حرفی برای گفتن دارند، اما مسائل جنسی را موضوع اثر قرار نمی‌دهند؛ بلکه آنرا مشکل، درد، آسیب اجتماعی یا وجهه‌ی تاریخیْ خاص قرار داده و یا محدودیت‌هایش را نقد می‌کنند؛ به قولی اثر تبدیل می‌شود به پاتولوژی روانی، فرهنگی، اجتماعی و ...
در مقابل فیلمی هم هست که سراسر س.ک.س و اروتیک و جان بخشی جنسی به انسان عقده‌ای و عقب مانده و شاید خجلی‌ست که دستش جز به این فیلم برای ارضای نیازهایش نمی‌رود... شاید هم برود، دست است دیگر، ولی فیلم عامل آن است: می‌شود نیمفومانیاک: البته فیلم حرف‌های دیگری هم برای گفتن داشت، ولی صحنه‌های اروتیک‌اش سخنرانی‌‌های هیتلر را هم می‌بلعید چه رسد به درد و دل با دختر معتاد به س.ک.س! یا عشق اثر بی‌معنای (این واژ‌ه‌رو بر من ببخشید) نوئه با تمام روابط پیچیده‌ای که بین کاراکترای نه چندان پخته‌اش داشت.

سادوناسو هم تلسکوپی‌ست که درست روی لبه‌ی آن چ‌ی‌زّی زوم کرده که مامان‌ باباهامون می‌گفتن زشته پنهونش کن. اع‌!
آخه بی‌تربیت، بی‌چشم و رو یکم یواش، این چه دریه که تو نسخه‌ی اکستریت‌ات داری؟
سادوناسو اثر هنری بی‌پروا، جسور، پر هیاهو، ضعیف، مهمل، بی‌ادب، برون‌گرا، هزل، بی‌محتوا و در عین حال باهوشی‌ست که از عطاری هوشمند تراوش یافته.

آدمیزاد؛ این موجودِ آگاه از محدودیت، عقده‌ها و نیازهایش که از پشت بام آزادی افتاده و در نهایت ابتذال با صورتی خراشیده و بی‌چشم، دستی کج و لنگ لنگان به دنبال دلبریّ از جنس مخالف است و ناچار گوالتری‌‌ی باید که برای امتلاء کمبودهایش سادوناسوی پرمدعا و غوغا بپاکرده‌ای را خلق کند تا مگر... مگر این آدمیزادِ نفله به مذاق حضار در جلسه‌ی شامگاهیِ میل و نکبت خوش آید، یا در وهم تاریک و جهل مرکب خویش گمان کند که خوش آمده. این موردرو دیدم که می‌گم.

صدّ تّاسّف به ایّن هّمه ابتذالّ و فرومایگیّ!!!

می‌دانید که از پی‌نوشت گریزی نیست:
هیچوقت این جمله سنت آگوستین‌رو فراموش نکنید که گفت:
هرزگیِ کمدی هرگز برای حضار قابل تحمل نمی‌بود اگر رسوم جامعه قبلا همان هرزگی‌ها را جایز نشمرده بود.

اگه عرضه هست[بعلاوه‌ی استقبال] یعنی تقاضا هست. و پوپولیسم یعنی اینکه ما نه تنها هنر اینو نداشته باشیم که ذائقه‌سازی کنیم، حتی از ذائقه‌ی کج و معوّج این مشتی گوشت کیلویی درب و داغون کمال سو استفاده‌رو برای سودجویی و فروش بیشتر بکنیم.

و بعضی‌ها بگویند که بععععله بکشید کنار
گوالتیری آرتیست با کاروانی از هنر ناب و گوهرین از راه رسید.
ببخشید من مارکوپولویی نمی‌بینم. هر چه هست پوپولیسم و هوشمندی و کیاست و سوء استفاده از شه..وتِ خودجلوه‌گری‌ مخاطب‌ست.

من نسخه‌ی چپ‌کرده‌ی اینترلود و سالومه و ... رو با قدرتمندترین ناسوماتویی که می‌شناسید تاخت نمی‌زنم... اگه عطارش گوالتیری‌ای باشه که ارزشی برای هنر قائل نیست(بازم اگه بفرمایید عطرسازی هنر نیست که دعوایی نمی‌مونه) و جز برای سود و دادار دودور بیشتر هنرش‌رو به کار نمی‌گیره. هه. هنر! عجب! به نظرم حتی خود گوالتیری هم از اون دسته‌ست که به ریش ایده‌ی هنر بودن عطرسازی می‌خنده. خودمم گاهی می‌خندم.

پی‌نوشتِ پی‌نوشت:
بشخصه بعضی روایح (صرفا رایحه) خانه‌های ناسوماتو و اورتو پاریسی‌رو دوست دارم از جمله کوئوم، ترونی، دورو، بارائونادا، فانتوماس و تا حدی نودی فلوروم و بلاماژ وَ این غیر از اینه که عملکرد هنرمند در مقام هنری‌ش‌رو نقد کنی. لطفا سوء تفاهم نشه.
مشک آن است که خود گوید نه دادار دودور.

یه پی‌نوشت دیگه:
این جمله‌رو شنیدید: تنها آنانکه دست به کاری نمی‌زنند، هرگز خطا نمی‌کنند. گوالتیری هم یه آفرین داره که حداقل کاری می‌کنه و توش عامدانه و آگاهانه آفساید می‌ده. حداقل به ریش نشستگان و باتلاقیان پر از سکون می‌خنده.
آفرین بهش.
36 تشکر شده توسط : 🍁Shahab🍁 ونوس
غم
افتادگی
غم غم غم
بوته‌ای باید آن وسط می‌بود که دستش می‌گرفت تا بیش از این نیفتد: موسیقی.
نیروی زندگی، میل به رویش، حرکت و دویدن... دویدن... دویدن... زخم خوردن و باز دویدن... زمین خوردن و باز دویدن... گریستن و باز دویدن... دویدن... دویدن... دویدن... ایستادن مرگ او بود... ایستادن یعنی تنها شدن با دردی که داری... و این روح را می‌کشد... روان را می‌پاشد... باید درد را برداشت و دوید... آنرا مایه‌ی جان کرد و دوید [نه اینکه گریخت]
آنکه قوی‌ست درد را به بازی می‌دوزد و می‌دود و آنکه نیست، آنقدر می‌ماند تا با دردی که دارد بپوسد...
نه! او اهل پوسیدن نبود‌. دوید! یا... موسیقی او را دواند.

بالاخره شاید بعد از آخرین سردی که بین‌شان رخ داده بود، می‌توانست دست‌هایش را بگیرد، تنش را لمس کند، لبخندی بزنند و بوسه‌ای.
می‌توانست ببیند که عاشقش هست و او نیز هم، می‌توانست ببیند دل در بر او دارد و او نیز هم، می‌توانست بشنود دلش برای او می‌تپد و قلب او نیز هم، می‌توانست بخواند چشمش او می‌جوید و چشم او نیز هم‌، می‌توانست به او زل بزند، صدایش بشنود و آهنگ تپش و گرمای تنفسش را احساس کند.
جانم به این همه غربت و بد عاقبتی.
کار موقتی غیر مهمی داشت، باید چند روزی می‌رفت شهرستانی گم و گور. می‌توانست نرود، ولی نازی کودکانه پایش را می‌کشید. چند روزی خانه را ترک گفت و به راه شد؛ ولی مدام به یاد او بود و آن جسم نحیفی که در خانه منتظر اوست... همان صاحب آن ساق‌ پایی که یکبار در گذشته به پشت بازویش تکیه داده بود و او گرمایش را نه به پشت بازو که با تمام جان چشیده بود.
نیاز به خیالی داشت که آسوده‌ باشد از بودن {او} در "آنجا"، در خانه... تا او هست زندگی باید کرد... تا او منتظر است، می‌توان برگشت... امان از آن روزی که کسی منتظرت نباشد...

بی‌نوا از کجا می‌دانست کسی منتظرش نیست؟ از کجا می‌دانست هنگام بازگشت قرار است با مرگی کدر، دل آشوب‌گر، غمگین و نابهنگام مواجه می‌شود.
جسمی که تا هفته‌ای پیش "آنجا" بود و به سهولت در دسترس، امکان هر گونه وصالی بجا بود و دلْ خوش به این وصال، امروز که برگشته‌ست دیگر نه پیکری مانده برای وصل و احساس، نه امکانی باقی‌ست برای چشیدن و پیوند و نه دلی خوش از برای طپش.

به همان راحتی که شیشه‌ی عطرش افتاد و شکست، عمر محبوب نیز؛ در دست طبیعت هیچکدام دشوارتر از دیگری نبود.
او ((ماند))، بی‌عطر و بدون محبوب: چه‌ غریبانه و ماتم‌زده ماندگاری‌ای. تنها ماندگاری‌ای که هیچوقت دنبالش نبود؛ شاید همیشه چنین اتفاقی باید که بدانیم التماس ماندگاری و پخش از عطر هم جفایی‌ست در حق او. شاید محبوب او نیز گم است؛ شاید نمی‌خواهد چند روز ماندگاریّ و حتی در شوق یک ساعته پر کشیدن می‌جوشد و خود تمام می‌کند از این ماندگاری موهوم و غربت‌زده بر تن و پوست ما! رهاش کنید بره.
مثل محبوبی که نه موقتی بلکه برای همیشه رفت و لحظه‌ای فکر نکرد بعد از من چه بر سرش خواهد آمد آنکه من برای او معنای زندگی و رنگ روی بوم‌اش بودم!؟

ماندگار‌ی‌ دخترک مثل خودش نزار بود و کم، ولی پخشش به وسعت تمام عمر قهرمان ما. شاید در همه‌ی رنگ‌هایی که می‌زد، هر سوناتی که می‌نوشت، هر متنی که تحریر می‌کرد و هر سازی که بالبداهه می‌نواخت، نُتی حضور داشت آهنگین از پیکر متلاشی شده‌ی محبوبش در زیر خاک آلمان.
رنگ او را می‌شد دید، آوازش را می‌شد شنید و حضورش قابل لمس‌تر از دفتر نتی بود که رویش می‌نوشت.

پاهای قدرت‌مندش او را به حرکت وامی‌داشت. اهل دویدن بود. زندگی را دوید و نایستاد. بی‌شوق و بدونِ او؛ تنها و در غربت؛ فقط موسیقی می‌توانست جانش دهد و باز بیافریندش، ولی چه حاصل؟؛ رویِ توجه‌اش مدام به آن "نقطه‌ای" بود که او باید می‌بود و نبود؛ همین خود هم نیرویی مضاف. مردگانِ ما اگر قلبی وسیع داشته باشیم، همیشه در وسعت آن زنده‌اند و به قول شهریار زندگانی می‌کنند.

موسیقیْ از پس مرگ، به این دخترکِ لاغر اندامِ زرد روی حیات دوباره می‌داد و قهرمان داستان ما را قوتی مضاف‌ می‌بخشید. طنین موسیقی از افق‌های دور هستی‌اش را می‌خواند. موسیقی: خدایی که او را جز برای خودش نمی‌خواست؛ جز برای خلق نمی‌خواست، حلقه‌ای بر گردنش افکنده بود و او را کشان کشان به محضر حقیقت می‌کشید.
چه خوش کشیدنی.

بگذار دیگران با دردی که دارند بپوسند؛ من آن را خواهم ساخت و تا ابد بر تارک روشن هنر خواهم کوبید. من از تمام وجودش جز آن یکبار گرمایی که ساق پایش سخاوتمندانه به بازویم بخشید، هیچ کامی برنگرفتم، ولی همان حرارت را شعله‌ای کردم و زرتشت‌وار به دورش گردیدم و امانت‌دارانه روشنش نگه داشتم تا روزی که مرگ یکبار دیگر این حرارت اندک، ولی مانا را با حرارت جان محبوبم پیوند دهد.
و آن روز روزی‌ست که piano sonata no.14 بتهوون را به پایان رسانده گام در organ sonata No.4, bmv 528 از باخ می‌گذاریم و با رایحه‌ی کالان پایان می‌دهیم غمی را که من کشیدم و او فقط نگاه کرد.

شباهت با باکارات رژ؟
برای برخی شاید، ولی اصالتاّ به هیچ‌وجه.
شباهتی که دماغ آسوده‌طلب ما از عطرها می‌گیره هرگز به این معنی نیست که عطرِ دیرتر لانچ شده شخصیت مستقل نداره و حتما مشابه اولی‌‌ه.

مقایسه کردن دو کار با هم و حکم دادن بر این اساس هم ظلمی‌ست که سلیقه مرتکب می‌شود و اصل و امانت و مبنا را به هم می‌ریزد تا پیروز میدان همیشه خودش باشد، و دقیقاً همین کار در مقیاس کلان بود که تاریخ را پر از خون و جگر و روده‌های بریده و بیرون ریخته کرد.
کالان عشقی‌ست که در نیمه‌ی راه برید
باکارات رژ آتشی‌ست که انتقام جدایی را با سر کشیدن ناگهانی شربت وصال می‌گیرد.
24 تشکر شده توسط : مهدی ارجمندی هاشم پور
بوم... نخورد... تیر دوم... بوم... نخورد... دِ بزنش پسر... سومی... بوم...

خودش فرار کرد؛ بچه‌اش‌رو کشتن
بیست متر اون طرف‌تر خودش‌رو هم زدن
افتاد...
گرد و غبار...
سکوت!
خون عزیز و لَخته‌ شده‌اش عجولانه از سوراخِ کنار گلوش جاری شد.
رطوبت سرخ و خشک و چسبناکی که مامور حیات بود.
چربی و عفونت!
لرزش!
دلهره از پیش‌آمد مرگ!
چشم‌های نیمه‌باز...
تنفس سنگین...
بوی باروت و فلز...
و...
بوم...
تیر خلاص در مغزش...
خاموش شدن حواس...
توقف جریان خون، تلاشی و سکون، تاریک شدن دنیا برای همیشه و مرگ! مرگِ حق و خوف‌انگیز، مرگِ به غایت مبهم و ناگزیر، مرگِ نادان و احمق، مرگِ شوخ و طناز، مرگِ شقایقُ مرگِ ایوان ایلیچ، مرگِ زندگی و مرگِ مرگ، مرگ فیل و مرگِ بچه فیل!
برای چی؟
برا عاجش.
که چی؟
جواهرات، دکمه، دکور، مجسمه، نوک کفش، کلکسیون، پول، پول، پول؛ همین‌قدر حقیر و باطل. انسانی که همه‌ چیز حتی طبیعت‌رو برای خودش می‌خواد؛ فقط برای دیده شدن، در چشم بودن، عجیب بودن، خاص بودن، "من" بودن، غیر از دیگران بودن، چون "آنها" نبودن، با دیگران "ما" نشدن، جلوه کردن، تبرّج، در یک کلام: "shining". انگار که آخر شب مثل همان دیگران به مستراح نمی‌رود برای قضاء حاجت.
(این فرهنگ خودخواهانه که انسان همه‌ی طبیعت‌رو برای خودش می‌خواد، با آراسته بودن و میل به زیبایی اشتباه نشود)

آدم‌ها گرچه در آنچه می‌خورند متفاوت‌اند، ولی در آنچه دفع می‌کنند مشترک‌اند و یکسان.
این فاز خاصّ بودن با این ولتاژ بالا از کجا میاد؟
نیش بودن، لوکس بودن، ابهت، نگاه از بالا، ثروت و فرهنگ نفرت‌انگیز فرانسوی...: "من قاطی شماها نیستم".
صد متر پایین‌تر دوتا پیرمرد سر اینکه کدوم‌شون نپش خیابون بایسته و جورابای ده هزاری‌شو بفروشه داشتن دعوا می‌کردن که آقا با تبختری مجلَّل و درخششی میلیونی، سوار بر اسب پادشاهی مدرن و رایحه‌ی ششصد دلاری‌اش از کنارشون گذشت(این صحنه‌رو عیناً دیدم)

هوی انسان! هنر قرار بود معمولی بودن، ریزِگی، ساده‌گی، خود بودن‌ و به "قدر انسان" بودن‌رو یادت بده، این هنری[عطری] که داره تورو سمت چیزی غیر از "خود بودن" می‌بره، هنر نیست. اَی دویست میل اسانس مشک زباد خالص بر صورت هنر و هنرمندی که قصدش این بوده باشه. این هر چه هست هنر نیست؛ بفرمایید مُد، عرضه، جلوه، تلالؤ، سیصد گرم مابعدالطبیعه بعلاوه ده تُن فریب خالص با چاشنی زیبایی و به نام نامی هنر و زیر پای ثروتمندان طبقه‌ی بالا. سوء تفاهم نشه، هیچکس با ثروت مشکلی نداره؛ دعوا سر فرهنگ تبرّج و جلوه‌گریه در جامعه‌ای که بخشی از مردمش با نون نمی‌تونن دلخوشی کنن، ما با عطرا و لباسامون پز می‌دیم.

می‌بینید؟ انسان به همین راحتی واقعیت‌رو دور می‌زند و اسیر خودش، تمایلش، غریزه‌اش و هوس محدودش می‌شود؛ نه! نه! "می‌شود" ارفاق بزرگی‌ست به انسان؛ باید بگیم: اسیر بود؛ اسیر هست! ما تو تخیلات‌مون خودمونو می‌سازیم و تو واقعیت زندگی می‌کنیم؛ و اینه که مدام انگشت کوچیک‌مون گیر می‌کنه این‌ور اون‌ور.

خب الان اینا چه ربطی داشت به Africa olifant؟
در این گیر و دار جذابیت و خاص‌بودگی و تنزیل از آسمان، چنین اثری سطل زباله‌ای‌ست واژگون بر پیکر انسانی که می‌خواست در مهمانی آخر شب لوکس و خاص و درخشان به چشم بیاد. تلنگری به انسان که برگرد... خیلی اشتباه اومدی داداش... این چه فرهنگیه؟ راهْ اون ور بود. {بیا منو بپاش رو سر و صورتت بفهم اشتباه اومدی. من آینه‌ی توام.}

و نه فقط این یکی؛ شاید بشه در تمام عطرهای حیوانی_و نه لزوما ش‌ه‌و‌ا‌ن‌ی_ که می‌شناسید، از کنج نیت نه چندان زلال‌شون یه همچین معنایی استنباط کرد.
می‌فرمایند نمی‌شه هر جایی پوشیدش‌؛ خب ناقلا چون پوشیدنی نیست. اصلا هدف تولیدش تبرج و درخشش نیست. می‌خوای چی؟ برداری هفت هشت پاف بزنی رو لباسات و تشریف ببری تولد فلان رفیق‌ جون جونی‌ات که تو کافه ایکس گرفتید؟ بوی پهنْ کلاس داره؟

دو نکته:
1_ هنر باید زیبا باشد؛ بله! اصلا لازمه‌ی هنر زیبایی‌ست، ولی انحصار معنای هنر در زیبایی[خاصه در مورد عطر] می‌شود مد و خروج از رسالت هنر... مخصوصا در جهان عطر که ابژه‌ی هنری(عطر) ذیل ماهیت کِشدار "کالای مصرفی" بودن تعریف می‌شود. این به قولی انیمالیک‌ها زیبا نیستند (فارغ از نسبی بودن زیبایی)، واقعی‌اند؛ گرچه مرزهارو رد می‌کنند و قبح‌شکنی و گاهی توهین به مخاطب، ولی حداقل واقعی و روراست‌اند. هنری خطِ قرمز رد کرده و متفاوت‌اند. مگه اینکه بفرمایید عطرسازی هنر نیست و صرفا جنبه‌ی کلاس و زیبایی و مد داره؛ که دیگه دعوایی نیست.

2_ هنر چیزی جز فراموشی گذرای واقعیت نیست؛ و این هنگامی میسر می‌شه که زیبایی هم حضور داشته باشه؛ ولی شما ببینید در زمینه‌ی عطر (اگر عطرسازی‌رو هنر تلقی کنیم) چه ابتذال و غیر خودبودگی‌ای ترویج یافته که چنین آثاری [تحت مفاد رئالیسم] لاجرم که خلق می‌شدند تا از قضا عفونتِ واقعیت‌رو جلو چشم‌مون بذارن و شاید کلی فحش هم بشنون بی‌چاره‌ها: خط‌شکنان فرهنگ مبتذل انسانی در درخشیدن و نُقل محافل بودن.

نتیجه:
این عطر و هم‌رزمان صادقش، توتمِ یادآوری هستند به انسان که شاید از اوهام بیرون بیاید و اندک توجهی کند به واقعیتی که داخلش داره زندگی می‌کنه. به زیبایی عادت نکن بشر! آلیس وجودت‌رو از سرزمین عجایب بکش بیرون.

اِشکال فنی: هوی فلانی! یواش! از قضا هنر چیزی جز فراموشی گذرای واقعیت هست!

_می‌دونم. هنر چیزای دیگه‌ هم هست‌.
این قاراشمیشی که شاهدش هستید، گفتگوی متناقض این دست عطراست با آدمی که گوش شنیدن داشته باشه؛ نه آنکه صرفا سوار بالنِ اسپِشل من مشغول فتح کرانه‌های برجستگی و se....xy men & women، از وجود خودش پا به سطح بادکنکی و کاذب جذابیت گذاشته باشه.

پیر که بشی خود همین کرانه‌ها بی‌رحمانه بالن‌اِت‌رو سوراخ می‌کنن و پناهگاهی جز مشتی خاطره از ایام جوانی نخواهی داشت.
و اون روز شاید دلت بخواد سری به مزرعه حیوانات جهان عطور بزنی تا معنی فرسایش و تلاشی و عصیان و خلوت تنهایی با هستی خودت‌رو فارغ از نُت‌ها و روایح، بفهمی‌.

در اون مزرعه‌ست که می‌تونید مشک کاستاریوم و زباد رقیق نشده‌رو پیدا کنید با کلی ادویه و چرم و میخک و عنبر و صمغ و کهربا و فلفل و انواع چوب و گل‌های ناشناخته‌ای که اون دور و ور رشد کردن و لابد منشا لابدانومِ چرم‌گونی هستن که از Africa olifant هم حس می‌شه.

شاید غلط باشه، ولی بشخصه بعد از چهل دقیقه‌ی اول رگه‌ای رز‌گون هم از این کار به مشامم ‌می‌خوره. بقیه‌رم که خودتون دیدید مشک و کندر و صمغی‌جات و چرم و گوشت و پوست و استخون فیل‌ها زیر پای شکارچیانِ عاج به دست‌. عجب تصویری بشه. کف کفش انسان بر چهره‌ی طبیعت و مرگی که زیر پای شکارچی منتظر است تا روزی جایشان عوض شود.

به به! به میهمانی حضرت انسان، پادشاه قادر طبیعت خوش اومدید. فیل آفریقایی با اون عظمت‌رو می‌گیره می‌کنه تو شیشه، می‌زنه به آستینش می‌ره پیاده‌روی.
اون وسط فقط و فقط یه بچه‌ بود که متوجه لختی پادشاه شد و جرئت کرد حقیقت‌رو فریاد بکشه: همین هنر دم دستی خودمون که متاسفانه همیشه پخش ضعیف داشت و خوشبختانه ماندگاری‌اش به قدمت تاریخ طول کشیده.

شاید باور نکنید با این توضیحات خودمم نفهمیدم بالاخره تکلیفم با این دست عطرها چیه؟:
قطعا دوست‌شون دارم، بهشون احترام می‌ذارم، به پاس تولیدشون خوشحالم؛ بالاخره هنرْ بودنِ عطرسازی‌رو به رخ کشیدند، ولی گاهی خطرناک [و حتی ترسناک] و قابل نقد هستند و [در مواردی] حتی شایسته‌ی هجو و هجمه.

آدمی که سراغ فیل آفریقایی می‌ره، لابد پخش و ماندگاری براش مهم نیست (قرار بر مصرف عمومیه مگه؟). این رایحه‌اس که ارزش داره بابتش بری زیر دست و پای فیل؛ نه پرفورمنس؛ گرچه هم پخشش خوب بود هم ماندگاریش؛ که صد البته از تولیدات جدید هیچ خبری ندارم.
دنبال کاراکترم نباشید! این کارهارو نباید پوشید، باید سر کشید و از هول این همه بن‌بست و تناقضی که باهاش مواجه‌ایم، به جهان بی‌قید مستی گریخت؛ ترجیحا بدون لباس... دور از همه... داخل چار دیواری... چشم‌ها بسته و دراز کش روی تخت... مُرده مثل فیل آفریقایی شکار شده.
32 تشکر شده توسط : غلامرضا نیک پور جناب پچولی
Bvlgari Man Glacial Essence
لینک به نظر 8 شهریور 1403 تشکر پاسخ به complihanicated
سپاس بابت بذل توجه‌تون
این نگاه شماست که معنی می‌ده به نوشتن
5 تشکر شده توسط : حسن شجاعی فرهاد
Bvlgari Man Glacial Essence
لینک به نظر 8 شهریور 1403 تشکر پاسخ به Mahyar
درود آقا مهیار
آدمی که چشم‌شو به زیبا دیدنِ حتی کوچک‌ترین چیزهای ارزشمند عادت داده باشه، از زیبایی خسی بی‌سر و پا هم غافل نمی‌شه.
سپاس که به نوشته‌ی بی‌سر و پای بنده توجه داشتید.
توصیه‌ی برادرانه‌تون‌رو به جااان می‌خرم، ولی گاهی این قلمه که حدود اندیشه‌های تورو تعیین می‌کنه و تو جز سایه‌ای برای جانِ شیفته‌ای که داره می‌نویسه، نیستی.
مسیحْ جانِ شیفته‌ای داشت که سایه‌اش‌رو غمگِنانه مذبوح خودش کرد.
و چه پر شکوه قربانی‌ای.
ارجاع‌تون می‌دم به ایده‌ی شکل‌گیری مدینه‌ی فاضله در اندیشه افلاطون.

امید که باشید و باشند و باشیم؛ همیشه!
بازم ممنون جان دل. پاینده باشید
14 تشکر شده توسط : هاشم پور نیلا ی
آب شهر آلوده به موش‌ ابتذال و پوپولیسم شده بود که این پیرمرد کارآزموده با [نوش]آب[ه‌ای]ی پاکیزه و آروماتیک از راه رسید.

این عطر حاصل تجربه‌اس. حاصل رفتنی مدید به قله و بازگشتی عمیق از آن و جز از موریلاس انتظاری چنین شگرف و عطایِ تجربه‌ای چنین ناب نمی‌رفت:
صدای سقوط درختی کهن در دامنه‌ی امن کوهستان که موج کوچکی از برف‌های سوار بر هم را از دل طبیعتِ خنک کوهستان، به شامه‌ی شما می‌ریزد:
بهمنی خُرد از جانب مام طبیعت که تکه‌ چوب‌های جدا شده از درختی کهن را لای خود دارد.

با این یکی قراره خیلی خوش بگذره‌. یه روز پر از برف در نیمه‌ی اردیبهشت. دیگه کم کم باید جریان [ضعیف] هوای خنک‌رو رو صورتتون حس کنید. تِرَن هوایی، قطار در حال حرکت، سقوط آزاد، اسکی با سرعت، پرواز، لیز خوردن از رو برف تو یه روز آفتابی و ... هر چی که تو تخیل‌تون می‌تونید بسازید از احساس یک خنکی: حتی جویدن آدامس نعناع.
پونه و اکالیپتوس. چنین خنکایی فقط از این‌ دو برمیاد که افزودن مقدار خیلی کمی مشک به‌اش باعث می‌شه شیرینی‌ هم وارد کار بشه.

اینجا هیچ خبری از کینه، زمختی، شرارت، تاریکی، بلَک و نویر و خون و کثیفی نیست.
سفید سفید با ته رنگی از آبی در حاشیه‌ی تیوب و خاکی در داخلش؛ سِفت و منبسط که در اول شیب با زنجبیلی شفاف و نیمچه گرم_نصفه تند مواجه می‌شید. لابد از کولری که داخل باتل قایم کردن هم اطلاع دارید دیگه؟!

دیدید؟ به همین سادگی[ و همان‌قدر تاب‌دار، ولی نه درهم] همین قدر جاری، شفاف، زیبا و رو به عمق(بخوانید ارتفاع) و نه عمیق!

سری به داستان‌های گوگول، نویسنده‌ی شهیر روسی بزنید. کمی پایین‌تر از منزل شهری "مالکین قدیمی" جنب "بلوار نیفسکی" زیر "شنل" مردی که در حال سوار شدن به "کالسکه"ای تمیز است، معنای شفافیت و سادگی و سَیَلان و زیبایی و در عین حال تاب‌دار بودگی‌رو درمی‌یابید‌. خصیصه‌ای که در ادبیات فارسی با جناب سعدی رقم خورده، به اوجش رسید.

صحبت ادبیات شد و گْلیشل اسنس، یاد یه ماجرایی افتادم.
زمستان سال بعد رو برف‌هایی که چمن‌هارو پوشونده بود، داشتم تاتی تاتی مثل پلنگ صورتی قدم می‌زدم که پام به یه تیکه چوب گیر کرد و با صورت خوردم رو برف‌ها. همون لحظه مقابل خانقاهی در نیشابور بیدار شدم.
پیرمردی دیدم افتاده و رنجور و چروکیده که با نشاطی گیرا می‌فرمود:
گر باد به دوزخ بَرَد از کوی تو بوی
آتش همه آب زندگانی گردد

از خانقاه و عمامه و دلق خاکی که به تن داشت و مخصوصا از شعری که می‌خواند بعید ندانستم که جناب ابوسعید باشد. عرض کردم:
جناب ابوسعید! "خاک"!
پیرمردِ زنجبیلی که متوجه حضور من شده بود با گوشه‌ی چشم نگاهی به‌ من انداخت و فرمود: چه؟
_ عرض کردم خاک! به دوزخ بَرَد از کوی تو خاک. جساراتاً در رباعیاتی که ازتون به جا مانده "خاک" ضبط شده نه "بوی".

ناگهان غنچه‌ی عرفان و ادب، خرزهره شد و با اخم به شیشیه‌ی گلیشل اشاره‌کنان و عصا را در هوا چرخان با غرشی صاف و مطنطن فرمود:
خاموش باش حقیر! مگر بویش نمی‌شنوی و از درک این همه شوکت و جلال و جبروتِ دُرْجی چنین با صلابت و راسخ عاجزی؟ رایحه‌ی گشنیز و آب دریا را مرتبهْ آن نباشد که من در شعر خویش "بوی" را بر "خاک" رجحان دهم؟
شعر من است. تو را چه؟

کمی جابجا شده، با احتیاط فراوان ایشان‌ را به اشتباهی که در ذکر نت گشنیز در گلیشل مرتکب شده بودند، آگاه گردانيده، عرض کردم:
بنده چاکر شما و دست‌بوستان هستم، لکن بزرگوار! آنچه شما می‌فرمایید به احتمال قریب کول‌ واتر دیویدف است که معطر به رایحه‌ی گشنیز و آب دریاست؛ نه گلیشل که علی الظاهر خالی از نت‌های آکواتیک و سیتروسی‌ست. امر بر شما مشتبه گشته حضرت.

نکته‌گیری من خشونت را در جمال دل‌انگیزشان به منتهی درجه‌ی خود رساند و در دنباله‌ی ملامتی که بر من اظهار می‌داشت، فرمود:
اولا ما را هیچ نیاز به چاکر و دست‌بوس نیست. چرا که:
"ما تیغ برهنه‌ایم در دست قضا
شد کشته هر آنکه خویش بر ما زد!

ثانیا تو را چه این سِزَد که در شعر من سرَک کشی؟ بی‌هنر مگر نام پر آوازه‌ی آلبرتو را نشنیده‌ای و از وسعت عطور بی نظیر بلگاری خبر نداری؟ بگویم شیخ الرئیس با فرمول مخصوص سیر و پیاز و فلفل هندی و کَتیرای یونانی دماغت را چنان آماج حملات سهمگین روایح سنگین و ثقیل کند که تا عمر داری رایحه‌ای بدین پاکیزگی و دلبری و شایسته‌ی اندر بر دلبر ما، اصلا مُدرَک قوای درّاکه گنگ‌ات قرار نگیرد ای فرومایه‌؟

دیدم اعصاب مبارکش به قدری مکدر شده که ناگزیر الان است که با عصایش کمرم را خرد کند، باتل گلیشل اسنس عزیز و دیوان شعر جناب‌‌شان را به لقای مرحمت صوفیانه و تفقد مریدانه بخشیدم و با دُمی که روی "کول‌َ[واتر]م" انداختم، رو به قله‌ی "مون بلان" ایتالیا_فرانسه در هزار و هفتاد سال آینده گریختم؛ تا مگر ضایعه‌ی از دست دادن گلیشل نابم را با استشمام هوای یخ آن منطقه جبران کنم.
فقط اگه می‌تونید بهم پرایوت لیبل، اینترلود و یا با اغماض ترونی بفرستید؛ اینجا آیسِ آیسِ.
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است...

آخر کار طمع تصاحب چنین دردانه عطری ابوسعید را هم از راه به در کرد و من ماندم و جای خالی گلیشل اسنس در میان عطرها و رویاهایم. حیفِ چنین عطری که ندارمش.

با این عطر وارد آتش شوید، تضمین نسوختن‌تان با آلبرتو موریلاس.

اگه کسی پخش بو و ماندگاری می‌خواد، صف‌ُ اشتباه اومده. اینجا نایسته! بدَک هم نیست حالا‌.
خنک‌تر از این؟
چرا که نه! ولی تضاد؟ خیر! زنجبیل و مشک با یخ؟ خیر!
تست بفرمایید!


جا داره از جناب ابوسعید هم علیرغم اشتباهات عجیبی که در تشخیص نت‌ها داشتند، تشکر کنیم که پیشاپیش مصرعی چُنان زیبا در تکریم قله‌ی برف‌آلود خانه‌ی بلگاری سرودند:

گر باد به دوزخ بَرَد از کوی تو خاک(بوی)
آتش همه آب زندگانی گردد
32 تشکر شده توسط : محمدرضا خرم آبادی فرزانه ف
Lavs
لینک به نظر 5 شهریور 1403 تشکر پاسخ به سعید رضایی شوشتری
درود و احترام جناب شوشتری
توجه‌تون فروتنی و بزرگواری شمارو می‌رسونه
و انگیزه‌ای است برای نوشتن.
سپاس فراوان بابت بودن و خواندن‌تان.
خوشحال می‌شم اگر اشتباهی بود، با تجربه‌ی ارزشمندتون اصلاح کنید.
20 تشکر شده توسط : هاشم پور حسن شجاعی
انوم لاوز/ کهنگی، زمختی، اعتکاف، تزکیه، صومعه‌ی ویرانی که زمانی زنده‌ بود، مرشدی وعظ می‌کرد، ابطال طلسم و اباطیل هزار ساله، تبعید شدن انسان از واقعیت وجودش به سرزمین مذهب_مسیحیت.

اگر تام فورد رهایی از مذهب باشد و آنقدر از مدار دین بیرون رفته باشد که آهنگ ناقوسش را هم نشنود، و اگر گوالتیری گریزی باشد که همچون نیچه لگدی هم نثار درب کلیسا می‌کند، لاوز چهره‌ی داستایفسکی‌‌ست که [از حیاط صومعه] با اخم به آندو می‌نگرد و زیر لب می‌گوید:
هر چه می‌خواهید غلط بزنید؛ سیب پای درختش می‌افتد!
شاید رفرنسی کاملا شخصی بدهم به منطق آبه‌‌هایی که در سرتاسر آنک نام گل (ظاهراً ترجمه غلط the name of rose) و در آن صومعه‌ی جادویی پخش‌اند: خاصه آنکه کور بود.

رایحه:
کهربایی پنج هزار ساله آویزان از شاخه‌های درخت لامی با خزه‌ها و گل‌هایی که بر تن و در اطراف‌ درخت پخش‌اند؛ در سایه سار هرم خئوپس جیزه که بوی تنباکوی عرب‌مردی با دندان‌های درشت و لباسی ژولیده از آن دورها به مشام می‌رسد.
نشستی با نمایندگانی از مصر و هند و حجاز که هیچ ربطی به کلیسای غربی ندارد.
شاید دود و اندک چرم و کندری که در کار است، الهامی از کلیسای قرون وسطای مسیحی‌ باشد، ولی اصل رایحه شرقی، تند، انیمالیک و گرایشاتی به عربی بودن داره‌.

لاوز نیازی به گزافه‌گویی‌های امثال من ندارد. به راحتی می‌گوید: گم شوید!
هر چه بلغور کنیم سر بالا نمی‌آورد نگاهمان کند. تمام بطری [ببخشید باتل] را سر بکشید، ناگزیر کنارتان خواهد ماند، ولی همه خواهند فهمید که دل‌بخواهی نیست، مدام پی گریز است، دوست ندارد اینجا باشد، به جبر آمده، شاید ازش آتو دارید که تن به همراهی‌تان داده. انسان را چه به لاوز؟ عطر خدایان است و اساطیر... با کمی چشم‌پوشی از جهان ضخیم و پرخاشگرش، شاید هرمس هم با آن روح لطیف و دانایش از لاوز متنفر نمی‌بود.
اما انسان؟
خیر! لاوز عطری‌ست که برای‌ انسان زیادی‌ست، بشخصه دوستش دارم و اتصال شاخک‌های خرطومی‌اش با هستی‌ام را حس می‌کنم، ولی باید پنهانی ازش استفاده شود، خدایان بدانند چنین گنجی ازشان کش رفته شده، چهار طاق عرش را به هم می‌دوزند. آدم خوب است حد خود را بداند و اگر نمی‌داند حداقل قوانین حریم خصوصی را رعایت کند. از راسل به این سو اصول و ضوابط انسانی دچار تغییر و تحول شدند. خدایان هم به این اصول از جمله اصل عدم تجاوز به آزادی و حریم خصوصی دیگران احترام می‌گذارند و همین فضل از جانب‌شان راه دور زدن‌شان را برای بشر باز می‌گذارد.
پس در حریم خصوصی‌تان ازش لذت ببرید و به یاد آن مصرع نیفتید که می‌گفت:
غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست
این معشوق، مراتب ادب ورود به اجتماع را نمی‌داند. انسان‌ها سرَّش را درنمی‌یابند و دلیل بی‌ادبی‌اش برای‌شان گنگ است:
انسان برایش کم است!

مگر انسان چیست؟ جز بینی‌های راسته‌ای که معمولی بودن و انسانی بودن می‌خواهند؟
ما خاشاکِ لقمه‌ای بودیم که خدا در دهان انداخت و هنوز جویدن نگرفته بود که صاف زبانش را گزیدیم و عاقبت آن شد که از بهشت محروم و از جهنم فارغ به برزخ واقعیت دنیا پرتاب_تُف_ شدیم.
انسان به قول کامو: "تقریباً"ی بیش نیست؛ هر چه صعود کردیم از نیمه بالاتر نیامدیم؛ افتادیم، ولی نمردیم، فلج شدیم؛ هر چه جستیم نیافتیم؛ رسیدیم، ولی تمام شده بود؛ حتی فوت آدم بزرگ در دهان بادکنک هم نبودیم که بترکیم؛ شدیم حکایت آشیلِ_خرگوشِ_ زنون: هر چه دویدیم نرسیدیم؛ سوختیم، ولی نپختیم؛ حتی آنقدر لایق نبودیم بگویند: انسانِ تورین، نامردها اسب را بر ما ترجیح دادند؛ حق هم داشتد، قبل‌تر از ما داستان‌ را فهمید و لب به غذا نزد؛ انسان اما همچنان برای سیب‌زمینی‌های ناپخته و سفت می‌تازد و می‌جنگد و خون می‌ریزد.
نادان انسان!
لاوز حمله‌ای است به این انسان رنجور، زخمی، مطرود، خاکی و محدود، در هم و نادان، خمیده و مبتذل: بمیر انسان! یا اگر می‌مانی قوی بمان! راست بایست. کم نیار؛ بی‌تعارف؛ زخم یا باید تو را بکشد یا قوی‌ترت کند. بین این دو بودن جرم است، یَاس است، ننگ است، شکستی‌ست مفتضح، ابتذالی‌ست حیوانی، غریزه‌ای‌ست سرکوب شده.
اینگونه باش تا برایت نباشم.

هر غلطی می‌کنی، فقط نمان! در ثبات نَلُول! سکون یعنی مرگ. بدو! حتی به غلط؟ بدو! در مسیر اشتباه؟ بدو! ماندن یعنی چرک و کثافت، یعنی لجن؛ آهنگ مار زنگی و خرناسه‌ی خرس. سکون پیر است، کریه است، عبوس است، ابتلاء به جذام دارد و از جمع گریزان، دلمرده و چروکیده: یعنی همین چیزی که من هستم: لاوز!

آخرین پند این واعظ تیزبین به انسان:
من انویی نویر نیستم که بگم: باش! به درک! بذا باد ببردش!
من گوشتو می‌گیرم پرتت می‌کنم حیاط که درخت‌هارو آب بدی.
جهنم می‌سوزه، دود می‌کنه؛ توی بهشت هم که بِایستی می‌وزه و می‌اندازدت زمین؛ بهشت تو حرکت و دویدن‌ه؛ اصلا دویدن خود بهشته:
بذل مقصود دلت دوان دوان خواهد بود.
حالا بدو!

درمورد پرفورمنسش هم عارضم که اگه یه وقتی پینوکیو دروغ بگه و از یک متری شما رد بشه شاید اصلا نفهمه عطر زدید، ولی اگه بچه‌ی راست‌گویی باشه و دو روز بعدش بغلتون کنه، ازتون می‌پرسه لاوز زدی؟

خیام آنجا که گفت خواندند فسانه‌ای و در خواب شدند، تیر زهرآگینی‌ست در قلب هر آنکه مثل من داستان سرایی کند و یاوه گوید و مهمل ببافد.
یک کلام بگو چگونه عطری‌ست؟
نمی‌دانم! به ارجاعات عطرافشان و صاحبان تجربه مراجعه کنید و کاربردی‌تر از آن تست بفرمایید.

برای من آن بود که نوشتم
به امید وصل‌تون!
35 تشکر شده توسط : Mehran خردمهر
Sadonaso
لینک به نظر 1 شهریور 1403 تشکر پاسخ به فرهاد
درود جناب فرهادی
از اقیانوس مثنوی اسم بردید و مولوی: نهنگِ حاکمِ این اقیانوس، که چنین نهنگی را چنان اقیانوسی باید.
چه نگاه ضروری و تعالی‌بخشی برای زندگی و هنر است این ایدئالیسم و درک این نسبیت.

می‌خواهی باش
یا نباش!
من تو را دارم.

در حکایت فیل هر کسی بخشی از فیل را لمس می‌کند و با اینکه مفهوم فیل در ذهن همه یکسان است، ولی تصورات مختلف در ذهن هر کدام‌شان ایجاد می‌شود؛ درمورد عطور اجازه بدید بگیم: مثل این است که همه یک چیز را مثلاً خرطوم را لمس کرده‌اند، ولی باز به اتحاد در تصور نمی‌رسند.
یکی می‌گوید فیل مثل لوله است، یکی می‌گوید فیل مثل بالشت است، یکی می‌پرد و گمان می‌کند مار به دستش داده‌اند و ...

ما در مفهوم خوشبویی دچار خلط و اختلاف نیستیم؛ همه می‌دونن خوشبویی یعنی چی؟
مفهوم واحده: بویی که خوب باشه.
در تعیین مصداق و تصور(قول مولوی) است که اختلاف هست.
یکی رز دوست دارد یکی متنفر است
یکی عاشق وانیل است دیگری منزجر از آن.
همه می‌دانیم بوی رز چطور است (گرچه در این هم اختلاف است: برخی می‌گن اتحاد فقط در اسم است، همه‌مون بهش می‌گیم بوی رز، ولی ممکنه شما بوی بتادین بگیرید و بگید رز و من بوی رز بگیرم و بگم بوی رُز. بهترین نمونه‌ی این فرض هم آمبرگریسِ. هیچ نظر مستدلی درمورد صحت یا سقم این فرضیه نمی‌توان داد، چون آن چیزی که شما تجربه می‌کنید با چیزی که من از همون ابژه تجربه می‌کنم متفاوته و [طبق این فرض] راه به اشتراک گذاری این تجربه‌ها مسدود)، ولی همان بوی رز در ذهن یکی خوشبو و در ذهن دیگری بدبو نمود پیدا می‌کنه(حالا بحث ژنتیک مطرح است و خاطرات، بماند).
پس اون عطر ذاتاً نه خوشبو و نه بدبوئه.

نمره‌ای که کاربران به رایحه می‌دن، نه به اصل رایحه که به تخیل، توهم و تصور اون رایحه‌ در ذهن خودشونه. به همین خاطر اهل تجربه می‌دونن که یا نباید [و یا با احتیاط و آگاهی باید] به دیگران عطر معرفی کنن.

به قول خودتون پ.ن:
مصرع اول اشعاری که گذاشتید فقط یک نمونه از ایدئالیسم و نسبیت موّاج مثنویه.
صرفاً در همون حکایت به این قطعه‌ها هم توجه کنید:

آنکه جان بخشد اگر بکْشد رواست

نیک کرد او لیک نیک بد نُما

آن گل سرخست تو خونش مخوان
مستِ عقلست او تو مجنونش مخوان

بچه می‌لرزد از آن نیش حَجام
مادر مشفق در آن غم شاد کام

تو قیاس از خویش می‌گیری ولیک
دور دور افتاده‌ای بنگر تو نیک
14 تشکر شده توسط : هاشم پور Mahmoudreza ganjali
هیوم در کتاب کاوشی در خصوص فهم بشری می‌نویسد:
علت این همه جنگ و دعوا در فلسفه و ادیان، مشترک نبودن فهم انسان‌هاست از اصطلاحات هر علمی و خودش شروع می‌کنه برای شاید اولین بار بعد از ارسطو برخی اصطلاحات‌رو تعریف می‌کنه.

فکر می‌کنم علت اختلافی که در اینجا شکل گرفته هم همین مشکله.

ظاهرا عطر در نگاه through a glass darkly عبارت است از صرف آن مایعی که بویی خوب یا بویی بد می‌دهد؛ که در این نگاه عطرها هیچ مفهومی را نمی‌پذیرند و نمی‌توان مفهومی متمایز از سایر عطور به‌شان تحمیل کرد؛ حتی از عهده عطار هم خارج است.
بوی آن مایع شعر نیست، نثر هم نیست، وضوح در دلالت هم ندارد. پس شدیداً مبهم است و مجمل؛ از این رو فاقد هر گونه مفهوم ذاتی‌ست، ولی مفهوم اعتباری و نسبی دارد.

از طرفی عطر در نگاه جناب روحانی عبارت است از شکل و رنگ باتل و مایع، تبلیغات، دغدغه و روحیه‌ی عطار و مهم‌تر از این‌ها اسم عطر. آقای روحانی ظاهراً مفاهیم مد نظرش را از این پکیج بیرون می‌کشند نه صرفا از بویی که مایع عطر می‌دهد.

به نظر بنده ریشه‌ی اختلاف در اینجاست.

[هیچ بویی مفهوم ندارد، ولی الصاق اسم خاص و شکل خاص و معرفی خاص به آن، عطر را دارای مفهوم می‌کند.]
با توضیح بالا به گمانم نظر هر دو بزرگوار قابل جمع و پذیرش هستند.

عطری مثل لاوز یا لاست چری یا کلی عطر دیگر قطعاً مفهوم دارند و تکیه و طعنه می‌زنند به داستانی تاریخی، روانی، دینی، عرفانی و فلسفی؛ حتی اسم عطور کاشف از این مفاهیم است. فکر نمی‌کنم through a glass darkly با این گزاره مشکلی داشته باشد، ولی اگر بوییدن مایع این عطور را با شخصی که عطر مزبور را نمی‌شناسد به اشتراک بگذارید، قطعا مفاهیمی که مد نظر عطار است به ذهنش نخواهد آمد و گمان نمی‌کنم که آقای روحانی هم با این گزاره مشکلی داشته باشند.

هیچ بویی در عالم رایحه‌ی تاریخ انگلستان را نمی‌دهد و ربطی به هوگارت ندارد؛ همچنین هیچ بویی رایحه‌ی ارتکاب را نمی‌دهد؛ گرچه خودآگاه یا ناخودآگاه بشر این‌ها را به رایحه‌ی مد نظر نسبت دهد.

خاصیت هنر بپا کردن چنین جنجال‌هایی‌ست.
خوش باشیم که جنجال داریم. سقراط عاشق چنین دعواهایی بود؛ چون می‌فهمید قرار است به کجا برسند.
از او بیاموزیم!
17 تشکر شده توسط : هاشم پور علیرضا خورشیدی

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan