نظرات | Absurd
ترتیب نمایش
داستانش را ایکاروس نگفته. نه وقتش را داشته نه حوصله‌اش را. من هم نه این دارم نه آن، ولی زور که می‌زنی، می‌شود؛ بالاخره یک چیزی ته‌اش درمیاد:) نه؟ بگذریم!

رانیا. جی. شهریار
پر از یونجه. شیره کمی‌ترش-شیرین آلو، موم عسلِ فشرده و رایحه نیمه خیسِ چوب. یکی جرقه از خیال می‌خواهد آتش زند یونجه را تا آمیختگیِ چوب‌های سبزی که دَرِش به انتظارِ حریق‌اند را خاکستر کند. پیش از این پلان، شما با حجم قابل توجهی از شیرینیِ میوه‌ای-گلی- کاراملیِ بی‌آزاری مواجه می‌شید که یهو با اتصال این شیرینیِ بی‌آزار با تلخیِ حاصل از برش چوب‌ها، جرقه‌های یونجه و تپش‌ موزون و به اندازه وتیور، متعجب خواهید شد. اینجا همون لحظه‌ایه که عموما می‌گن عجیبه و گاه اعتراض میشه که تند و تلخ شد چرا؟ ولی اینطورام نیست. تشریف بیارید!

ببینید! عطرهای زیادی هستند که `تعادل` در آنها رسما و قصدا اُبژه به حساب می‌آیند. بوسه‌ای میان نت‌های `غیر`، `مختلف` و گاه `ضد` هم که خصیصه `انتقال` دارند گاهُ و گاه ویژگی `چسبندگی` و گاه رسالت `پیچیدگی` و یک اجرای سنگین و بهت‌آور.
شهریار سومی‌ست.

رانیا نیمه تعادلی قرص و پایدار برقرار می‌کند میان یک شیرینیِ کنترل‌شده‌ی خجول، تیزی و حدّت چوب‌ها و ثقالت عود. مثلثی کره‌ای-کرمی-صیقلی که در لایه‌هایی به قهوه‌ای سوخته تا زرشکی تیره هم میل پیدا می‌کند؛ رگه‌هایی یشمی در سراسرش دیده می‌شود و در مناطقی از این اضلاعِ حساب‌شده، دچار سطحی پشمی و سمباده‌گون نیز می‌شود. می‌ماند آن مقدار گرد و غباری که آنرا هم مدیون وتیور، یونجه و نیم‌خزه بلوطِ خیسی‌ست که در میان نت‌ها هم ذکر شده و خیلی نیاز به زحمت اکتشاف و نت‌کاوی ندارند.

اما اشکال کار در فلسفه عطر نیست، در اجرا هم تار مویی نمی‌توان پیدا کرد و مخاطب خاص عطر را سیر و سیراب می‌کند، ولی سر سوزنی بدفهمی در پاشنه‌اش دارد که آنرا هم می‌توان تحمل کرد و مثل حفره‌‌هایی که در بقیه کارهای رانیا جوآنه نیز دیده می‌شود، همچنان بر او بخشید. لِت می مِیک میستیک:

می‌خواهد به شکلی که خودش و زبانش فهمیده‌اند، شهریار هزار و یک شب را توصیف کند، رانیا را می‌گویم، ولی نه؛ اگر من بودم(که خب نیستم:]) اسم عطر را shahr'zad می‌گذاشتم؛ نه اسمی که رطوبت بکشد و پاشنه‌اش چپ کند و خالی نافرم باشد بر گونه عطر بیچاره.

در اغلب آثار رانیا می‌توان این پاره‌سنگ، پاشنه آشیل، ایراد یا همان حفره‌ی خودمان را دید. شاید بشود گفت عمدی‌ست و حتی جلوتر رفت و گفت:
حفره‌ها در آثار رانیا به شکلی نامانوس، کاربرد موتیف دارند و ذیل ``اشتباه عمدی`` از جانب هنرمند تعریف شوند، ولـ‍‍‍ـــی... فکر نکـــنم:) تو کتاب‌های کلاسیک و سنتی، به اینجا که می‌رسیدند می‌گفتند: والله اعلم:)

این ایدئال‌گریزیِ [شاید] تعمدی و `بی‌نقصْ انجام ندادنِ اثر` و رها کردن آن در سی سانتی‌متری کمال یه چیزی تو مایه‌های ``می‌تونم اما نمی‌خوامِ`` خودمونه؛ که یه تنه هم به تموّج هوش بالا می‌زنه، ولی همچنان... فکر نکُـــنم.
``بگذار نقص برای انسان باشد. شاید که دلپسندتر از کمال افتد.``

اینجا گردون پر لعاب گیتی‌ست. گل سرخی دارد و سرو و بستانی، گلعذاران فراوان و نگارستانی، از هر چه می‌شناسید داستانی، مرد و زن و کودکستانی؛ تو گویی اصلا همه‌چیزستانی و آن کنج... بلی آنجا... کمی هم کنج‌تر، آری دقیقا آنسوتر گورستانی!..
عجب!
ربط این عطر به شهریار قصه هزار و یک شب، چیزی‌ست مانند این گورستان: وصله ناجورِ داستان. جایی که مخاطب عُقش می‌گیرد. عجیب و غریبی مضحک و مسخره... دقیقا همان‌ نقطه‌ای که تصمیم می‌گیری ادامه فیلم را نبینی و دکمه قرمز را فشار می‌دهی و بی‌حال و کوفته درحالیکه مسواک نزدن، وجدانت را نیشگون گرفته، می‌روی برای لا لا.

شهریارِ قصه هزار و یک شب حماسه‌ای ندارد. هیچ و پوچ است و پوک. ولی چرا نگفتم: هیچ حماسه‌ای ندارد؟ چون بالاخره آدم می‌شود و -بعد از دو سال و هفت ماهی قصه شنفتن و تفکر و تأمل- به راه راست هدایت و به اخلاق پادشاهی کشیده و ملتفت. من اینجا شاید که مشتی ماسه از گم‌ترین نقاط طبیعت ببینم که از قضا زیبا هم هست، ولی حماسه‌ای نمی‌بینم.

نمی‌دانم چِم شده؟ هر چه زور می‌زنم بنویسم نمی‌شود؛ گویی قلم من نیست. مال دیگری‌ست و دزدکی آمده وارد قلمی که داشتم شده لا کردار. ``شهریار`` عطری نیست که با این قلم ناقص، معوّج، مبهم و جاهل بتوان توصیفش کرد. بیش از حد منظم، ساکن، پر شکوه، در سکوت و غلیظ است و به هیچ‌وجه انتخاب مناسبی برای احوالی که دارم نیست برای نوشتن درموردش. من اینک به خوابی محتاجم که ... امممم... چیزی نداشته باشم... عاری از اشیاء... گریزان از سکوت و سکونِ اشیاء لعنتی... تهوع... تهوع... تهوع... اه.
- این چه بساط ناجوری‌ست بابا؟
- صدایت درنیاید پسر! فقط نگاه کن!
- اشک هم‌ نریزم؟
- بی‌صدا بریز فرزند! سکوت اینجا قداستی دارد...
وَ دیگر حرف نزن!

حرفی نزدیم! بودن را دوست گرفتیم و رنج را مادر خویش. میوه این پیوند شد `لبخندی` که جبر را می‌فهمد و همه‌چیز را می‌بخشد و همه‌کس را. همچون شبحی که هر کثافتی را از خود عبور می‌دهد و چیزی ندارد برای داشتن و تصاحب.

در گیر و دار و خار و گورِ این مخمصه بودیم که پرومته‌ای آمد با آتشی مهربان و این بار او بود که چیزی می‌بخشید به ما: `هنر`. حیله‌ای برای فراموشی، مسیری برای ادراک و خلاء، گردونه‌ای نه برای سرگیجه، که آگاهی و نرمش؛ شاید رقصی بی‌صدا و در سکوت و مبهوت؛ شهودی سرخ و رویشی سبز؛ تسلیمی مسرت‌بخش و خشنود. چه قدر نرم و خامه‌ای. نه؟

رانیا! برایت دماغی فراتر از آنچه میسر است آرزو می‌کنم. سپاسی عمیق از تو، گلم! عطرهایت جهان‌هایی برایم گشود، خیالاتی رقم زد، رنگ‌هایی پاشید و اثرهایی گذاشت؛ اشک‌هایی ریخت و بندهایی گشود و بندهایی زد. و شاید این منم که اغراق می‌کنم.

کافی‌ست.
باید بیدار شد! اینجا عطرافشان است؛ خوابگاه که نیست:) :
حماسه هزار و یک شب با شهرزاد رقم می‌خورد. دختری زیرک، فداکار، بسیار شجاع و چه‌ بسا جسورُ! و مردتر از پادشاهی که ماموریت رام کردنش را مسئولیت خود می‌دید.
``انگبینی تسلیم در کام خرسی جاهل.``
این ایده بیشتر از شخص پادشاه با فرم، جنس و فلسفه عطر هماهنگی دارد.

این زن سرشار از حماسه هست و اصلا ``شهریار`` اوست، پادشاه اوست؛ همه چیز اوست. این حماسه بی‌نقص و اجرای غیبی شایسته شهرزاد است نه پادشاه.

به افتخارش کف بزنید و هورا بکشید.
البته من بودم پیش پای چنین زن شرقی زانو می‌زدم:) مقداری تملق هم بد نیست حالا. بالاخره ملکه‌اس:)

من برای آثاری که روایتی قابل تامل دارند و کشف و درک و بسط و قبضی ایجاد می‌کنند، کلاه از سر برمی‌دارم و رقص شمشیر می‌کنم و هرگز چنین جسارتی به خود راه نمی‌دهم که صحبت از ماندگاری و پخش و سیاژ و ... بکنم. در طول اجرای این عطر فقط باید تماشا کرد؛ جای پاپ‌کورن خوردن که نیست.

`تماشا` کنید عزیزان! شاید روزی برسد که دیگر نتوانیم.
شاد باشید و غم را دوست خود بگیرید؛ آرزو می‌کنم.
18 تشکر شده توسط : ونوس mahdis
Duro
لینک به نظر 17 آذر 1404 تشکر پاسخ به کامبیز سخی
سخی عزیز فرمودید حرارتی که از ریشه‌های متصل آب می‌گیرد(که آتش). آموزه‌ای که از رولان در کلرامبو و کریستف برایم به جا ماند و حقیقتی که استبعاد عاطفه از بعد مادی را توجیه می‌کند.
بقاء ما در این تندباد بی‌رحم حماسه‌ای‌ست آمواج‌گونه که با اشک‌هایی صورتی، شمعدانی را مهمان بوسه‌ای از وتیور می‌کند وانگهی نگاه خائنانه دود بر برگ‌های شمعدانی را هم رقم می‌زند. و مادام باترفلایی که این وسط قربانی حوادث خواهد شد.
کلمات‌تان نگفته عیان است. ما آمواخته‌ایم که سخن نگفته، دانیم:)

کلمات سنگین من نیز سبکبال از توجهی که شما می‌کنید و خنده‌ای که بر لبتان می‌‌آورد، جان و جلا می‌گیرند و شاید که معنایی مهمل و مبهم پیدا کنند.
عطرافشان جای خیلی چیزها نیست که ما مدام ازشان می‌گوییم و از این جهت چه‌قدر که شرمنده مدیر، زحمت‌کشان سایت و از طرفی اعضاء محترم هستیم و عذرخواه؛ که شاید گله از حاشیه‌ رفتن‌هایمان داشته باشند و پسندشان نیفتد و واقعه ناشریف تهوع عارض‌شان شود از آنچه می‌نویسیم و می‌گوییم و می‌نالیم:)
امید صبر و تمنای تحمل از محضرتان داریم که دُهل به‌دست و دف‌زنان، لابلای عطرافشان، با داد و هوار و هوی‌کنان، می‌تازیم و شلوغی می‌کنیم و شاید چنین رقص نت و پا و کلامی ناموزون تقدیم‌تان.
عرض عذر.

از شما آموخته‌ام جناب سخی.
برایتان سلامتیـــــی سراسر سبز و خاطری سبکبال آرزو می‌کنم.
به امید دیدار و نوشتاری دوباره.

به خانم مرجان:
سرکار بسی مبهم فرمودید:) هر چه از هرمنوتیک و عقل و فهم و سنت، از تبار علمی و ادبی، از دهخدا و قاموس اللغه، فرهنگ‌نامه‌های ادبیات مجازی و ایموجی‌شناسی‌های مضاف، از دامنه‌های شناخت و معرفت‌شناسی، از لایه‌های حس و وحی و شهود و کتاب امداد جستم و به جستجو پرداختم، قادر به تفسیر معنا و ادراک منظور و تاویل ظهورِ لفظِ فخیمِ ``وای`` و مهم‌تر از آن، ایموجی‌ها نشدم ؛)
گرچه همچنان متشکر بذل توجه‌تان هستم:)

عزت همراه و لذت بر کامتان.
شاد باشید سرکار.
9 تشکر شده توسط : مهریار          nazanin
Duro
لینک به نظر 15 آذر 1404 تشکر پاسخ به کامبیز سخی
درود دوباره آقا کامبیز
بابت حسن نگاه و ملاحت قضاوتی که درمورد متن آویزان بنده داشتید متشکرم، جناب.
حکایت خنده‌تان مرا هم به خنده آورد؛ واکنشی که خود پیش از این در اثنای نوشتن نداشتم. با تذکاری که از مدارا داشتید این مسئله برایم پیش‌ آمد که این چه رازی‌ست که در عطرافشان مخفی است. همه ما شاید در طول سالیان، انجمن‌ها، نشست‌ها، برخاست‌ها، نیم‌خیزها، بررسی‌ها، دفاعیه‌ها، نقد و نظرها و سایت‌ها و گروه‌های رنگارنگ و متنوعی را تجربه کرده، پشت سر گذاشته‌ایم، ولی در این عطرافشان نمی‌دانم(که میدانم) چه سرّی نهفته است که اعضاء، روابط ساکت و از حیث جغرافیا بعید را چه‌ نزدیک به هم می‌کنند و حرارتی ایجاد می‌شود که ریشه در اصطکاک احساسات آشنایی و قرابت ندارد؛ بلکه محصول آبدار همان سری است که از حاصلخیزی رو به جریان یافتن دارد و تجری به ارتکاب سرقت از زمین‌های مجاور:)

بنده، جناب شوشتری را (همچنانکه شما را نیز) هرگز ندیده‌ام و نمی‌شناسم، ولی از همان ابتدا وجودشان احترام و عاطفه را در من برانگیخت (و باز همچنانکه شما، مهربد، نازنین و باقی عزیزان).
رایحه از قضا بهانه‌ای موجه و پرزور است برای این تراکم:)

خوشحال شدم که یاد دوست قدیمی‌تان را برایتان زنده کردم. مسیح اگر بود، دوستی عمیقی با هم می‌داشتیم و شاید بهتر است بگویم من اگر بودم، دوستی عمیقی با هم می‌داشتیم. به یادش غمگینم و به اندیشه شما شاد؛ که هنوز هستید و جمع را به فراق خویش مبتلا نمی‌سازید.

فرمودید: بیش باش! اطاعت می‌شود در حد توان(مشغله فراوان است و درد بسیار و حوصله اندک و عطش بسیارتر و وقتْ عدم) ولی شما و امثال شما که نباشید دیده می‌شود که خیلی از رفقا تا مراحل نگرانی و دل‌آشوبه و آه و اشک و حسرت هم می‌روند. این نکنید:)

برایتان سلامتی و درخششی ابدی آرزوندم.
شما هم برای من وقت آرزو کنید.
وقت وقت وقت. خیلی وقتها وقت برای عطر زدن هم پیدا نمی‌کنم؛ چه رسد به صحبت درموردشان. یکی که به تازگی باهاش آشنا شدم می‌گفت: این ابزورد کلی درمورد عطرها قصه می‌گه، ولی من تا امروز ندیدم بوی عطر ازش بیاد:) گویی که یاد ندارم عطری هم هست. گویی که دیگر اهمیتی ندارد؛ خسته‌ایم سردار. در مسیر باد کاشتند ما را، آنقدر سیلی از تندباد خوردیم که سرخی صورتمان شد قصه عطرها و لاشّا کیو پیانگا را ساختند؛ شد روایت مصلوبی که اسمش رفت و ``آخرین وسوسه مسیح`` را نوشتند، شد حکایت واعظی که می‌گفت:
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت...

شوق عطر همچنان می‌پرد، ولی خودش به شوقش می‌گوید:
مرو از گاه من ای شوق! چه می‌خواهی کرد؟

کی و چرا چنین شد؟ نمی‌خواهم بدانم.

حضور مجدد شما بهانه‌ای شد تا دوباره تنی به عطر عطرافشان زنم‌ و سری به انبار روایح زمستانی‌ام. گرلن کویر را پیدا کنم و شاید متنی برایش بنویسم. سمپلی چند از فردریک مال و نمونه‌هایی از مونتال. از طرفی نظراتم را بازخوانی کنم و کلی غلط غولوط بیابم و چه‌قدر «اینکه من نیستم، پس کی بوده نوشته؟» بگم. به پاسش کلاه از سر برمی‌دارم.
نیک بمانید و بمانید عالیجناب
در یادها و بر عرشه زندگی
16 تشکر شده توسط : میثم Telecaster
چند روز پیش یکی از دوستان که مقادیر نامحترمی از عطرهای گلی دارد، دسته‌گلی معطر به دورو آورد و با لهجه ترکی خبر داد:
سخی آمد ها، آبزورد!

تا بپرسم که سخی چیست یا کیست، یادم آمد که صدها سال پیش در عطرافشان نظراتِ فراتر از عطرِ کسی را مطالعه می‌کردم که گویا نامش همین کلمه‌ای بود که از دهان این دوستمان درآمد.
امروز پس از ماه‌ها دوریِ ناخواسته از عطرافشان مجال کوچکی یافتم که در این گوشه، فرش قرمزی پهن کنم برای شما و عرض سلامی از آن سوی دریای نظرات ارزشمندتان فرستم برای‌تان؛ شاید که در آنسوی دیگر سخی دید و دانست: بهانه‌ای متراکم و نه چندان موجه.

سخی بزرگوار! روزهایی که قطارم به عطرافشان رسیده بود و دقایقی چند پیاده در بین سواره‌های فراوان این انجمن گشتی زدم و نگاهی گذرا به هیاهوی پر از سکوت نظرات متبحرانی چون `ایکاروس`، آرشیتکت، علیرضا ایکس، مسیح، جناب‌تان و چند تن دیگر از عزیزان انداختم، رایحه دوستی‌‌های خاموش، عمیق و گاه از دست‌رفته‌ای به مشامم رسید که خون از جگر و داد از دهن و آه از نفس هر آنکه شعوری داشت برمی‌آورد و حرارتِ حسرت از `نبودن` و `نشناختن` و `ندیدن`شان به جا می‌گذاشت؛ که البته `خواندن‌`شان قدری خیسی بخار‌گونه‌ای بود که خراشی بر چهره این حرارت می‌انداخت و اندکی نوشتن از پس‌ِشان اشتیاق سرخی در دل.

وجود ارزشمندی دارید آقا کامبیز، برای `خیلی‌`ها. شاید که حضور مجددتان مدّ آبی شد که کشتی شکسته و به گل‌نشسته مرا هم از میانه اقیانوس خشکیده نجات داد و بالا آورد و فرصتی دست داد که گاه لنگری کوتاه در ساحل عطرافشان انداختم؛ که اقیانوس را بیشتر از کویر، احتیاج به آب است و جزری که در زیر و بمِ حیات و وقت و ارزش‌ها و تحرکات انسان رفته، همه چیز را در فروکش سراسر خسّت و مشکوک خود، غرق می‌کند.
به امید نجات از جزر و بازگشت دوباره حیات.

خدمت باقی عزیران آشنا و ناآشنا هم سلام.
پ.ن:
خودمونیما. بین عطرهایی که سخی گفت، هیچکدوم به اندازه همین دورو-ی محکم و مستحکمِ پر از خاک، تحمل فرود ناگهانی‌اش‌رو نداشت. این دودی هم که می‌بینید ازش برخواسته مربوط به همین فرودِ:)
20 تشکر شده توسط : حسین رفیعی marjanmohamadi
دیده‌اید نابینایی که نقاشی بکشد؟
ناشنوایی که شعر بگوید؟
بی‌‌سوادی که هگل بخواند؟
یا نه؟ هگل بی‌سوادی که منطق بنویسد؟
آدمیزادی که پرواز کند؟
دنیایی که ظلم نداشته باشد؟
کودکی که با موج بمبی چند میلیون دلاری، به آسمان پرتاب شود؟
جنگی که کمی کمتر از یک قرن طول بکشد؟ آن هم در قرن بیست و یک؟

همه اینها معجزه‌اند و اگر رخ بدهند موجب شگفتی ما؛ البته برخی‌شان را دیده‌ایم و چندان متعجب نشده‌ایم؛ که این خود هم معجزه‌ای‌ست دیگر.
اما یک معجزه زیبا!
بیایید نشان‌تان بدهم:
تراوشی از دست‌های کاوالیه.
آیا بوئیده‌ایدش؟
چشیده‌اید این رایحه بسی بسی طهور و بی‌نقص و زیبا را؟
خوانده‌اید نت‌های اعلامی‌اش را؟
آیا متوجه این شوخی شیطون و لجوج شده‌اید؟
اگر نه؛ در فرصتی مناسب این کار را بکنید.

یک شیرینی-ترشیِ معتدل، بالانس، روان، صاف، نرم و ساده؛ نه چنان صابونی، ولی پاکیزه و نجیب، کمی ژیگولو؛ هوایی آفتابی با نوازشی از خنکای نسیم، حس رهایی و حرکتی ممتد به بلندی؛ آن پایین ساحلِ دریاچه‌ای جمع و جور؛ رطوبتی حیات‌بخش و مروِّح و مفرّح؛ رنگین‌کمانی در آن‌سو و نت گمشده‌ای از چَه چَه چند گنجشک که اتفاقی به گوش می‌رسد و گاه نمی‌رسد:
لبخندی از جزیره خوشبختی و بوسه‌ای بر کنج لب عشق. یادبادی از حافظ عزیز:
"گل در بر و می در کف و سمفونی به تن نیک
بنشسته، همی فراغت از رنجم داد"
دست نجاتی در این روزگار ملعون و ناجور که هر طرفش دفتری‌ست پر ز ستم پر ز جور.
شادی‌ سطحی و موقتی که از 'خودفریبی' و 'ندیدن' گذرای واقعیت ریشه می‌گیرد.


علاوه بر نت‌های اعلامی، لیمو، ترنج، سیب و در انتها هلو-زردآلویی مخملی نیز اسیر و ملتمس بوسه‌ای از ملایمت و سستی زنجبیلی رو به موت و دلکش‌اند؛ صندل هیچ ربطی به این عطر ندارد، ولی به وضوح حالتی خامه‌ای از صندل یا نوعی مشک صیقل‌خورده و به شدت کنترل شده‌رو در پس‌زمینه حس می‌کنید که (به گمانم) به واسطه‌ی یه آمبروکسان بسیار خجول و پنهان، خصیصه‌ی «تعادل‌‌» [بین این حالتِ خامه‌ایِ کم‌رنگ و مرکبات‌ِ رنگارنگ‌،] به کلیت رایحه بخشیده می‌شه.
به شدت بازخوردآور، دلربا و پر نشاط، با پخش قوی؛ که اصلا دو تای اولی مبنای غالب لویی ویتون است برای تولید عطر.

روی پوست با کمترین میزان اسپری تا حداقل پانزده ساعت‌ و روی لباس بیش از یک و نیم روز ماندگاره؛ که خب می‌دونید دیگه برای یه رایحه مرکباتی، این میزان از ماندگاری عملکرد بسیار خوبیه؛ گرچه سنخیتی با اسمش نداره و خطی تشریف داره وُ سمفونیک و ارکسترال عمل نمی‌کنه. شاید هم در پشت پرده این نمایش ساده، یه بلایی سر عناصرِ غیرقابلِ حسِ در پرده میارن و ترکیبی از تداعی‌های مختلف رقم می‌زنن که حداقل دماغ من یکی‌رو توان گذر به این مرحله نیست.

بگذریم...
هر چه ستایش و اعجاز و تعریف و تمجید از این کار دیدید و خواندید درستُ درستُ وُ دقیقا درستِ تا اینکه چشمتون به قیمتش می‌افته؛ اینجا دیگه می‌گید:
هوففف! یه عطر دیگه که نمی‌خرمش:( و اینجاست که من می‌گم:
حق با شماست. این کاررو لالیک و بنتلی و در مواردی هرمس و دمتر فراگرنس و...، خاصه شخص ناتالی لارسون هم قبلا انجام دادن؛ تازه ارزون‌تر.

خب! ببخشید کی گفت جا کم آوردیم برا معجزه؟ اونا هم معجزه:) :) :) این همه معجزه می‌بینیم صبح تا شب.
ولی سمفونی جور دیگه‌ای زیباست؛ هم در رایحه، هم در باتل خاصش که البته کمی به سمت زنانگی می‌ره: دوست‌داشتنی، دلنشین،‌ وروجک؛ «حس خوب!»
یکی گفت شبیه اکلت لانوینِ!! در نگاه اول و سطحی بله؛ فقط کیفیتش خیلی بالاترِ وُ مقداری شیرینی‌ش کمتر شده و خب لابد این تفاوت‌ها اونقدرررر بزرگ نیستن که اینقدرررر گرون‌ترش کنن! چی بگم آخه؟

در نهایت اونی که باید تصمیم بگیره آیا این عطر می‌ارزه به این قیمت یا خیر، شخص خود شما هستید. چه بسا نپسندید(که دشوار است نپسندید) و اغراق مرا جز مهملی مردود ندانید.

تکمله:
خب مگه از یه رایحه‌ی خوب هم معجزه درمیاد؟
بله؛ چند نفری می‌شناسم که اهل روایح سیتروسی‌ نیستن، ولی عاشق این یکی شدن؛ یکی‌شون خودم. از طرفی حجم سادگی و زیبایی سمفونی برابر است با مشاهده زنی که [در این گیرودار قیافه‌های مصنوعی و آلوده به لوازم آرایشی غلیظ و وسیع و گاه کثیف،] بی‌هیچ زینت و رنگ و لعابِ خاصی و 'صرفا' به‌واسطه سادگی و خودبودگی‌اش زیباست. نه کاشتی نه کِشتی نه مسخی؛ فقط "داشت" و "بودی". معجزه نیست، ولی ناب است؛ دروغ ندارد، دلربا هست و پر از صداقت.

لویی ویتون سمفونی؛ زیبای ساده‌ای که البته خودش رو ارزون نمی‌فروشه:)
31 تشکر شده توسط : لوتوس M386
Kingdom of Dreams
لینک به نظر 13 فروردین 1404 تشکر پاسخ به نیلا ی
بیایید کمی از شخص 'کینگدوم آو دریمز' بگویم تا دوستانی که خیلی اهل قصه‌بافی و خیال‌پردازی نیستند یا نمی‌توانند و دوست ندارند و پروجکشن کار را مهمتر از اصل رایحه و هنرینگی عطاری می‌دانند، نگویند عطر را از عطرینگی خارج می‌کنید و حسرت به دل می‌گذارید و لابد پول‌دارید و کارتان غلط است؛ بعد از رفع این سوءتفاهم کلامی هم از گوته به خدمتتان برسونم.

امروز(یا دیروز) که سیزده‌بدر بود لابد همه‌تون آتیشی‌چیزی روشن کرده بودید دیگه؟
ملموس‌ترین چیزی که شبیه رایحه کینگ باشه، همون رایحه چوب‌ها و علف‌های خشک‌شده‌ی سوخته‌‌اس؛ سبزی سوخته در شامگهی سرخ، ولی این نمی‌تونه تمامیت کارو منتقل کنه. بذارید بگم همون رایحه‌ی مخلفات سوخته‌رو کمی مرطوب‌تر تصور کنید که جنبه دودیش متمایل شده به بخارگونگی و نمناکی و همون بخوری که گفته می‌شه حس و حال کلیسایی‌رو تداعی می‌کنه.
بازم همه‌اش این نیست. صرفا جهت تکمیل حس‌ و حال کلیسایی، مقداری هم عود این‌ور اون ور رایحه کاشتن که مخاطب مسیحی یا حداقل آشنا با فضای کلیسا، یه جورایی برگرده به عقب؛ نه اونقدر عقب که سر از دوره‌های باستان دربیاره ها نه، در حد هفتصد هشتصد:) سال که برسه به قرون میانی اروپا؛ و یکی کلیسای روستایی که آستانه‌ای خاکی دارد و تماس نیمه‌تند گردبادی به انتهارسیده با این آستانه و ورود ناگهانی حجم متوسطی از گرد و غبار به داخل این عبادتگاه نیمه‌مرطوب. در واقع به نوعی زمختی دود و ادویه‌جات‌رو برده به محضر رطوبت بخور و وتیور.

اگه آشنا با رایحه جوز هندی باشید، به راحتی می‌تونید تو دقایق اولیه اسپری، متوجه‌ش بشید.

و تمام این جزئیات و بالانس سبز و سرخ و سنگینی که کار داره، قشنگ درازکش تکیه داده به کهربا.

می‌دونید؟
اصلا بذارید یه جوری بگم که هیچْ از شعرْگریزی اعتراض نکنه به جنبه شاعرانگی کار:
حس سوختگی چندتا درخت با حالت‌هایی از کهنگی و قدمت و شمایل نیمه باستانی.
اصلا عاری از شعر، یقظه، تخیل و زیبایی. خوب شد؟
و می‌رسیم به مهم‌ترین بخشی که "من همه تو، تو همه توئه" و انتظار اینه که فقط همین بخش گفته بشه نه بیشتر و شعرتر؛ یعنی شناسنامه عطر و پرفورمنس:

یونی‌سک.س(پنجاه و یک، مرد و چهل و نه، زن)
با کمی اغماض پوشیدنی
ماندگاری بالا، نه غول
پخش؟ کمی پایین‌تر از ماندگاری به
گمانم تا هفت هشت ساعت به خوبی حس می‌شه.
ارزش خرید؟ قطعا خیر. حتی اگه دو دلار هم بود، هیچ ارزشی نداشت. چرا؟
چون دوست خوبم که داری می‌خونی، چنانچه فقط عطر می‌خواهی و خوش‌بویی و اشاعه بویی مطبوع و از این رهگذر با کلاس و مرتب دیده شدن؛ و خیلی به شعر و تعالی و آگاهی و تخیل علاقه نداری و این فضاهارو مزخرف و مانع و چرت می‌بینی، خب با خرید این کار خیلی از چیزارو از دست می‌دی:

۱-عطر دیگه‌ای که دقیقا به جهت نیتی که داری تولید شده.
۲- حجم بیش از اندازه تخیل و قصه‌ای که تو این کار هست.
۳- پولی که تو این دور و زمونه از دهن نهنگ درمیاری و حیفت میاد خرج "رایحه" کنی.
پس بی‌خیال این کار شو و برو تو کارای زرجوف دنبال قدرت و لوکس‌ینگی و تبرّج و البته گرونِگی باش.

نیلا سلام:) روز خوش
خیلی نبافم که فردا می‌گن اینم رفت تو رقم بافنده‌ها و چون شخصا هیچ دل خوشی از شغل شریف بافندگی ندارم، می‌خوام فقط خواننده-نویسنده باشم:

دقت کردی هیچوقت "آلبرت" بودن جذاب نیست، شعر نداره، داستانشو نمی‌نویسن، فیلمشو نمی‌سازن و حتی جنبه‌های کلیشه و حس و حال حبس و عادت و تکرار و دلزدگی و روزمرگی داره، ولی از اون طرف "ورتر" بودن چقدر تراژدیک و عمیق و غم‌انگیز و اشک‌آور و دردآلودِ؟ حتی اونقدر که آمار خودکشی‌رو ببره بالا؟!
این نکته از چشم‌های آدم تیزبینی مثل گوته هم مخفی مونده.
من دوست دارم برای "آلبرت" کاری کنم.
رنجی که از روزمرگی آمد پدید؛ مادام بوواری را به زمین کوفت، کارنینا را زیر قطار انداخت و از مادام دورنال نزدیک بود جز مقتولی در کف کلیسا باقی نگذارد؛ و بسی حوادث مشابه در ادبیات و واقعیت:
یورشی از قطب ملال و عرصات خشک عادت به انتخاب‌های زندگی که در نهایت موج‌های سهمگینی از رنج را به خود و ناگزیر به قلب دیگران پمپاژ می‌کند؛ که «زندگی کشاکش رنج دادن و دیدن است» و این کشاکش جز در لحظه‌ی پس از مرگ، هیچگاه توقفی نخواهد داشت.
وارسته از رنج باشید و زیبا سرکار؛ نه مثل دخترخاله؛)

بالاخره یه روز یه نفر پیدا میشه که بگه:
آبزورد! تو کلا کوتاه نمی‌تونی بنویسی نه؟:)
عذر! که با عجله نوشتم و احتمال کلی خطا و غلط و این چیزا می‌ره.
15 تشکر شده توسط : کامبیز سخی مهربد
Zaya
لینک به نظر 11 فروردین 1404 تشکر پاسخ به nazanin
نازنین گفت: چه صحبت عجیبی!
من می‌گم:
چه انتظار عجیبی از دیگران که حرف غلط‌ و بی‌پشتوانه‌رو بشنوند و لابد سکوت کنند و شاید موافقی هم پیدا شود. دِع!!!!
ـــــــــــــــــــــــــــ

نمی‌دونم آقای مدارا امروز به پاسخ سوال‌هایی که روزگاری در عطرافشان کاشته و رفته رسیده یا نه، ولی می‌تونم چند کلمه در اختیارتون بذارم:

رمان‌های تالستوی را که حتما خوانده‌اید، چند داستان از چخوف یا برخی آثار تورگنیف و ده‌ها داستان و رمان دیگه و چند شخصیت تراز در این مسئله. در این فضاها ما با شخصیت‌های طرفیم که به طرز افراط‌گونه‌ای دچار مسئله‌ای هستند که ایکاروس با واژه "کلنی‌‌سازی" به بررسی‌ش یا حداقل پرسش ازش، گام گذاشته.

جنگ و صلح نمونه بارز این مفهوم است. خاصه که در آغاز رمان هم با یکی از اجتماعات سراسر تشریفاتِ همین "کلنی‌ها" طرفیم.
من در آثار روسی بیشتر دیدم این پدیده‌رو. دلایلی داره که هوفففف.

یه جمعی می‌شن دور هم. ورود به این جمع دشوار، گاهی محال و در مواردی بسته به اینکه نام اشرافی‌ات چی باشه و کنت باشی یا پرنس بسیار سهلِ.
حرف و حدیث‌های خودشو داره و آداب و رسوم عجیب غریب و بی‌خودش‌رو.

ظاهرا منظور حاجی مدارا هم یه جورایی بررسی احوال این فضاست. خیلی نظر به خطوط قرمز و اینا نداره؛ که خطوط قرمز بسته به اینکه چه چیزی یا کسی اونارو برامون تعریف کرده و آیا بر چه مبنایی این کارو کرده، ممکنه قابل بر شکستن باشن یا نه. نمی‌خوام مثال بزنم:
آبرو، حیثیت، خانواده، انصاف، عدالت و شرفِ دیگران و ده‌ها مورد دیگه، خط قرمزهایی‌ان که نباید شکسته بشن(گر چه همینام نسبی‌ان)، ولی خط قرمزهایی هم هستن از جانب مثلا مذهب و سنت و حکومت‌ها و اشخاص که عملا در این عصر به راحتی شکسته می‌شن و این متن به هیچ‌وجه قصد قضاوت در این‌باره‌رو نداره و چه قدر که منِ خسته از این مباحث کهن با منطق شما، نازنین خانوم موافقم!
ادب خط قرمزی‌ست که ابدا نباید بشکنه. اگه "صحرا" ادب‌ رعایت نمی‌کرد که مدارا بی‌هیچ شبهه‌ای عذرش‌رو می‌خواست و بحرانی نبود.

مسئله اینه که صحرا خط قرمزِ شخصِ «مدارارو» شکسته. خط قرمزی که اون تعیین کرده، تازه اونم صبح حادثه یهویی و هول هولکی. چرا باید یکی دیگه ملزم به رعایت خط قرمز من باشه؟ خودش حدس‌هایی زده تو متنش. حالا بماند.

ایشون تو این متن انگار داره می‌پرسه:
من کی‌ام که خط قرمز تعیین کنم؟ من کی‌ام که برای دیگری تعیین تکلیف کنم. جایگاهم کجاست؟ من چرا دو نفرم آخه؟ حالا کدومشون منِ دقیق‌ترم یا منِ دقیق‌تره؟ کدومشون من قبلی و کدومش منِ جدید؟ مبنای من برای بکن‌نکن‌هام و تصمیماتم چیه؟ چرا انقدر زود و یهویی تصمیم گرفتم؟ همیشه اینجوریم؟ این قاطعیت، این دگماتیسم از کجا میاد؟ آیا بر مبنای حقیقته؟ آیا حقیقت می‌گه که صحرا نباید تتو بزنه؟ من چه اشکالی دارم؟

خب می‌شه بهش گفت:
داش تو رئیس یه مطب چند متریــــی؛ خودتی و خودت‌؛ خدای این چند متر! عشقت می‌کشه اینجوری قانون بذاری! اینقدر به خودت سخت نگیر بابا.

ولی این حرف، دکتر جونِ مارو قانع نمی‌کنه. دیدید که خودشم نمی‌تونه این جمله‌رو به خودش بگه. مشکل ایشون کاملا شخصیِ؛ خیلی تکیه به اجتماع کوچکی مثل مطب و اینکه «کی می‌تونه بگه کی چیکار باس بکنه»، نمی‌زنه.

چه بسا امروز جملاتِ مارو ببینه و رسته از بحرانی که روزگاری محبوس بند الف از وسعت نونِش بوده، لبخندی بزنه و سرشار از آرامشی که از "عمل‌گراییِ" ایمِنِش به دست آورده، بوسی حواله‌مون کنه و بگه:

اینارو باش! من کی‌ام آخه؟ خودم حوصله‌ی خودمو ندارم. اینا دارن منو تحلیل می‌کنن:)!

عرض کنم که خیر جانم !:)
پرسش‌‌هاتون حول یکی از مسائلیه که سالهاست از قرن نوزده دست به ریش فلسفه [و فلسفه اخلاق و...] انداخته و ولش نمی‌کنه عزیز جان.
اینجام که یهو یکی میاد با دو تا جمله و یه وَن آسودگی و دو دهانه پر از پسته و "به درک به درک‌گویان" و پشت دیوارِ "سلیقه"ی لعنتی پنهان، یه جوری کل درگیری ذهن یک آدمیزاد شریف و دغدغه‌های پیچیده فلسفه اخلاق‌رو به لرزه می‌اندازه که سقراط می‌خواد لرزان از گور به درآید و ممول از کاستوم نشنال سول و رقصان از دَفی که راسل می‌نوازد، شاباش به پای اعضای رامشتین بریزد؛ آنها هم بپرسند:
این ...(پیرمرد کیست؟)(دیگر؟)

فلسفه و فهم آن در همین حد مسخره و هر کی هر کی و هول هولکی شده. خاک بر سر فلسفه کرده‌اند در این آشوبکده علوم تجربی و جامعه‌ی دموکراتیک.

نامش هم سلیقه و نظر شخصی و ... تا مثل نازنینی منتقد، دهان بندد و موج باطلْ دورانِ خود را بِدورَد و عذر نخواهد و اشتباه نپذیرد.

نازنین گفت: چه صحبت عجیبی!
من می‌گم:
چه انتظار عجیبی از دیگران که حرف غلط‌ و بی‌پشتوانه‌رو بشنوند و لابد سکوت کنند و شاید موافقی هم پیدا شود. دِع!!!!

چند روز درگیر نظریه «هر کی هر جوری خواستت» بودی و چقدر عرق ریختی و چقدر قلنج شدی؟
هیچی! فقط: نظر منم اینه بالاخره.
من به افتخار شما کف می‌کُنم...، اع ببخشید کف می‌زنم دوست خوبم:)
ــــــــــــــــــ

جرم: هر کی هر جوری خواست ...
حکم: اعتراض دیگران ...
نظر قاضی(مدیر): اینجا جای این حرفا نیست. جمعش کنید بینم. از عطر بنویسید بابا دِع!!!

چشم مدیر عزیز! به شرط حیات و رخصت از صاحب‌نظرانی با چنین نظرات عالی و متعالی، فقط از عطر خواهیم نوشت.

عرض عذر خدمت همه عزیزان. خاصه مدارا، نازنین، سبحانی‌پور و مدیر با حوصله. و همچنین درود:)
17 تشکر شده توسط : کامبیز سخی ایکاروس
امیدوار نباشید دوست عزیز
وضع درست نخواهد شد...
البته جمله اخموی بالا یه مگر داره که اینجا جاش نیست.
گفتنِ اینکه جاش کجاست هم [باز] اینجا جاش نیست.

صرفا می‌خواستم بگم که این امیدواری‌ها به قول اون مرد سیبیلوی نکته‌سنج مجنون، فریب خود و در نتیجه پشت لایه‌ی ضعف نگه‌داشتنِ خودمونِ. باید دود واقعیتی که داره می‌سوزه‌رو پذیرفت.
خیلی وقت پیش باید عادت می‌کردیم به این دود و دمی که راه افتاده.

نه! نباید می‌ذاشتیم چشمونو کور کنه، بعد ببینیمش؛ در واقع نبینیمش. هنوزم می‌شه دیدش!
فگط کافیه تو آینه‌ی تازیخ یه نقاهی بکنیم.
می‌تونستم برگردم و اصلاح کنم، ولی نکردم. خیلیا به این درد مبتلان از جمله ما ایرانی‌ها.
هوففففف.
یه حالیه بابا. فقط اون مشت‌های مشقی دیزل و لوید و هری از جهان مفید dumb and dumber می‌تونن به دادمون برسن؛ یا اینکه هممممم بذار فکر کنم......... آره!:
یه تصادف سهمگین که بیدارمون کنه.

نظرمو هول هولکی پرتاب کردم:)! زود برم کنار، اگه تایید نشد نیفته رو سرم.
با اجازه؛ روز به کام.
19 تشکر شده توسط : خردمهر کامبیز سخی
Haltane
لینک به نظر 6 فروردین 1404 تشکر پاسخ به Amir
عرض ادب خدمت جناب امیر و سانیار و دیگر رفقا
عید مبارک و خوش باش

آقای محبی کمی تندتر از آنچه بایسته بود نقد کردند، ولی خود بنده با اینکه بعضی از کارهای مارلی‌رو خیلی می‌پسندم، تا حدی با آقای محبی موافقم؛ البته به شرطی که دیگه اینقدر تند هم نرن حالا:)
اینکه فرمودند خلاقیت نداره، (با اینکه عرض کردم بعضی از کارهای مارلی مثل کالان خیلی برام معنی‌دار و ارزشمندن) خب شاید واقعیتیه که باید دوستداران مارلی و حتی امثال من هم بپذیرن. البته باید دید ما خلاقیت‌رو چجور تأویل یا تفسیر می‌کنیم که می‌گیم مجموعه‌ای فاقد این عنصرِ. ممکنه برای بسیاری سراپا خلاقیت باشه قطعا.

اینکه مارلی "جسارت" نداره و یه پاش تو قایق دیزاینر و نیم‌پاش [حتی کمتر] متمایل به قایق نیشَ‌رو باید پذیرفت.
اینکه بیشتر مواقع دنبال [صرفا] محبوبیت و "پسندِ" عموم افتادنَ‌رو نمی‌شه انکار کرد.

مارلی ریسک نمی‌کنه؛ اکثر مواقع خودش نیست؛ بیشتر دوست داره در نگاه "دیگران" اونجوری که باید، دیده و از نگاه همونا قضاوت بشه.
نمی‌گم کپی‌ه که نیست، ولی یه جورایی انگار نوجوونِ، استقلال نداره؛ گویا 'تاثیر پذیره'، خیلی دور نمی‌ره، این دورُ ور می‌پلکه؛ اما با این همه بالاخره عطر تولید می‌کنه و اکثرا دوست‌داشتنی [و البته گرون] هم تولید می‌کنه، ولی همین!:
دوست‌داشتنی و مورد پسند.

خیلی پی کانسپت و مشاعره و تغزّل و این حرفا نمی‌ره(ایرادی هم بهش نیست، مگه قراره همه شاعر باشن؟)؛ از این جهت شاید مخاطب، منتقد یا معترضی مثل آقای محبی که دست به قلمی هم می‌برند، خیلی نتونه با کاراش ارتباط بگیره؛ که خب شمام می‌فرمایید: نگیره! بله به هیچ‌ جایی برنمی‌خوره. خیلی‌ها با خیلی‌ چیزا ارتباط نمی‌گیرن خوع.
فکر می‌کنم از این حیث قابل درکِ که مارلی مثل 'آریج ل دوغی' نیست.

شما کارهای مارلی‌رو بپوش، برو بین مردم؛ گمان نمی‌کنم با این واکنش آشنا روبرو بشید که: این چه عطریه زدی بابا؟
(البته بنده همه کارهاشو تست نداشتم؛ غالب روایح‌ش‌رو عرض می‌کنم)

مارلی فقط عطر تولید می‌کنه. اکثرا زیبا هم تولید می‌کنه. نمی‌دونم می‌شه از همه انتظار داشت که مثل 'پارتیزان' و 'روبر پیگه' و 'بیوفرت لندن' و 'هومبرت' و 'نیل موریس' و دیگرانی از این دست، شعر و عطررو بریزن رو هم یا نه، ولی می‌دونم که همه برندها حق داااارند "فقط عطر بسازن" و همه آدم‌ها حق دارند 'در فضایی اینچنین دموکراتیک نظر خودشونو بیان بکنن'؛ حالا اینکه "نظر" مطابق با اصول و مبانی بحث مورد نظر هست یا خیر در مقام دوم‌ِه که خب در مورد نظر ایشون باید گفت:
تا حدی بله؛ نه به این تندی.

اتفاقا صنعت عطر همینه، از قدیم هم همینطور بوده؛ این نیو ویز هم همینه. مگه قصدی به جز معطر شدن و خوشبو بودن داریم ما؟ حالا اینکه تو این سالها برندهای مختلفی شعر و غزل و الهام و تلویح و تلمیح و در یک کلمه: کانسپت‌رو وارد میادین عطور کردن، نباید انتظار مارو بالا ببره و کار به 'قاعده‌سازی' بکشه که دیگه «باید» همه اینجوری تولید کنن و همه حرفی برای گفتن داشته باشن. مارلی و بقیه حق دارن حرفی برای گفتن نداشته باشند و فقط عطر تولید کنن. این ایراد نیست.

یکی هم مثل گوالتیری ظاهراً ناچار از سنتتیک بازیِ وُ حتی خیلی برندهای بزرگ دیگه گریزی از این ندارن.
نمی‌شه که فیل کشت و نهنگ شکار کرد.

غمی نیست. ما اگر قصدمون هنر تجربیِ وُ تلفیق و ترکیب هنرها با یکدیگر و چند وجهی عمل کردن، باید سری بزنیم به کارهایی که مدعی این عرصه هستند و از پسش براومدن یا نیومدن. مارلی بی‌چاره که ادعایی نداره:))
در منطق کلاسیک مسئله‌ای هست تحت عنوان "ملکه و عدم ملکه" که خارج از حوصله اینجاست؛ بالاخره منم نمی‌خوام نظرم تایید نشه. اگه کسی حوصله داشت سری به کتب منطق بزنه. بحث بالا به این مسئله‌ی منطق می‌خوره.

همچنین درود بر شما جناب محبی. هر از گاهی همچین بحثی درنگیره که حال نمی‌ده:)
البته کاری که جنابتون در رابطه با مارلی کردید ارائه نظر شخصی نبود؛ نقد مسیر، کلیت، عملکرد؛ تحلیل هدف و اندکی هم تخریب کمپوزیسیون کاراش بود که در جهان خودتون و با تیکه بر اصل اصالت پلورال حق هم دارید، ولی باید دید آیا مارلی اسانس ارزون‌قیمت ساندیس هلو تو عطراش به کار برده یا نه؟
این دیگه می‌شه بحث بر مبنای اصول و مبانی که در این مرحله، خود نقد هم "نقد" می‌شه. سلیقه‌ی شخصی اینه که بفرمایید: "دوسش ندارم" و خب اون موقع شاید چنین صف‌آرایی نمی‌شد مقابلتون.

به شخصه نوشته‌هاتون‌‌رو دوست دارم. تحمل کنید و بازم بنویسید. خواهید دید دوستانی که با این نظرتون مخالف بودند، بسی جاهای دیگه باهاتون موافق‌اند و چه دوستان خوبی هم خواهند و خواهید بود. عطرافشان به شرط اجتناب از افراط و تفریط و تندروی و درک این نکته که ما با نوشته طرفیم نه با اشخاص، محل مناسبی‌ست برای پناه آوردن و نوشتن و خواندن؛ خاصه که درمورد عطر.

کمی مدارا و نمی لبخند به لب= چه خوش جهانی.
26 تشکر شده توسط : مهربد ناهید کهن
زیر این عطر همه قصه گفته‌اند. نه خوب است نه بد. در عطرافشان زیر برخی عطور [همچنان که داخلشان نیز] چه لذت رنگارنگی خوابیده. می‌خوام بگم که منم حاضر:

روابط انسان‌ها با یکدیگر، درهم‌ترین جنگلی‌ست که می‌توان دَرِش گم شد، گاه اشک ریخت، خندید و خشم را به تماشا نشست. کیهانی از احساسات رنگین.

فقط یک قدم!
آن را هم برداشت و "افتاد".
انتظار می‌رفت خیلی شاعرانه و حماسی بیفتد، ولی بیش از چند ثانیه طول نکشید و فرشید با مخ به زمین خورد.
لابد چند ثانیه‌ی دیگر طول کشید و بعد هم مُرد.
این فرشید عاشق دخترخاله‌اش بود. مثل همه قصه‌های عشقی دیگر، دخترخاله‌اش عاشق دیگری بود و با همو هم ازدواج‌کرد؛ بماند که فرشید چقدر آشفته شد. سه سال بعد دخترخاله‌ی فرشید، خود را از مهلکه‌ی جنونی که با انتخاب اشتباه اسیرش شده بود، نجات داد و تصمیم به طلاق گرفت.
عملیات عشقی فرشید دوباره آغاز شد.
بعد از کلی مکافات و دادگاه و مادگاه و تصمیم و وکیل و مکیل، بالاخره طلاقش را گرفت و با این فرشید ازدواج کرد. عجب!
دختر خاله بنابر عوامل درهم برهم و پیچیده، دو بار خیانت کرد. هر بار فرشید با چه فشار و غمی گذشت کرد و چشمه‌ی زندگی‌شان نایستاد. دخترخاله هم خوشبخت از عشق فرشید و نادم از خیانت‌های گذشته به زندگی شیرینش با فرشید ادامه داد.
تو(ی) اشتباه سومی که دخترخاله نزدیک بود مرتکب شه، ولی نشد، فرشید گمان کرد که شد و ... یه اشتباه کوچولو، یه عطف بما سبق، یه قضاوت عجولانه که از گذشته آب می‌گرفت، یک اطمینان بی‌جهت از شرارت همسر، یه چند دقیقه فقط تاختن و گریختن از خشم و ناراحتی و به تماس‌های دخترخاله جواب ندادن و توضیحش را نشنیدن؛ بله چندتا اتفاق خیلی کوچیک، دخترخاله را عزادار کرد و فرشید را زیر خاک.
البته عزادار، واژه مناسبی برای بیان حال دخترخاله نیست، به هیچ‌ وجه!
دخترخاله ویران شد. زیر گوشت‌کوب روابط انسانی کوبیده شد و نوش جان مصیبت.

آنکه مُرد، مُرد؛ اینکه زنده مانده درد می‌کشد و زیر دستان هستی، کش می‌آید و از رنج گنگ و دگم و قاطعش خم می‌شود.

دخترخاله قربانی قضاوت عجولانه شده بود و خیلی بیشتر از این قربانی زیبایی بیش از اندازه‌ی خودش.
یکی نبود بگه:
دختر این همه زیبا چرا؟

طفلک دخترخاله
بیچاره فرشید.
توضیح دقیق و توجیه حوادث، خارج از حوصله این جمعِ وُ هر کسی می‌تونه قضاوتی داشته باشه، ولی تعیین مقصر نه بر عهده‌ی ماست، نه حقی دَرِش داریم.

بیچاره فرشید از عطرها خیلی سر درنمی‌آورد، اصلا هیچ ربطی بهش نداشتن، ولی عاشق تق هرمس بود.
هیچوقت نخواست و نتونست باتل کاملشو تهیه کنه؛ اسانس گرمی می‌خرید و با کلی فحش به شعور خودش، یکی دو بار سمپلش‌رو تهیه کرد. مثل خیلی‌ها می‌گفت من چیکار دارم اورجینال باشه یا نه؛ می‌خوام بوی خوش بدم. شاید حق هم داشت.

تق هرمس بهش می‌اومد، با منش و شخصیتی که داشت و ذکرش نرفت، هماهنگ بود، ولی دخترخاله با انبوه رنج جانکاهی که ارث برده بود، باید به یه جایی نزدیک محوطه کینگدوم آو دریمز پناهنده می‌شد.

اونجا شاید کنار درخت خشک‌شده‌ای می‌نشست و فارغ از هر گونه نوش و خور و دودی، غمگنانه فقط تماشا می‌کرد این اصطکاک هولناک و پر هیبت سقوط و "افتادن" را:
نه "افتادن" فرشید، که آن را ندید
بلکه سقوط ناخواسته‌ی خودش را از برج هماهنگی سمفونی(از لویی ویتون) به دشت مه‌آلود و سراسر جادوی لوران مزون؛ بالاخص امپراطور مجموعه جادویی‌اش.

اینکه چی درست است و چی غلط بماند، اینکه دخترخاله امروز چه می‌کند هم بماند.
بگذار چیزی که نمی‌ماند و حل می‌شود این باشد که انسان خطا می‌کند و به گمانم می‌توان از او ناراحت بود و شاید کینه به دل داشت، ولی نباید قضاوتش کرد.

همینقدر می‌دانم که فرشید چه‌قدر ضعیف شده بود. کسی که از دو انفجار هسته‌ای جان سالم به در برده بود، این بار چه سهل همه چیز را باخت.

رایحه کینگدوم آو دریمز را پیش از این بررسی کرده‌اند و نیاز به اطاله کلام از بام "افتاده‌‌ای" مثل من نیست.
گفتم دزدکی داستانی از درد آن دو دوست بگویم که شاید تنه به کلیشه‌ها هم می‌زد، ولی چه کنیم که هر چه کنید زندگی واقعی سراسر همه در کلیشه‌هاست.

مواظب باشید دوستان! طناب زندگی می‌تواند در آنی رهایمان کند. باید سفت چسبید یا که پرواز بلد بود و الا افتادنْ، تاوان گرانی‌ست که بابت "سنگینی تحمل ناپذیر هستی‌مان" خواهیم پرداخت.
21 تشکر شده توسط : therezvani مهربد

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan