نظرات | Absurd
ترتیب نمایش
شوخی سرش نمیشود
نمی‌فهمد
شاید حتی احمق باشد
بیش از حد ناتوان است
هیچ کاری بلد نیست
مدام گوشه‌ای می‌خوابد و کاری ازش برنمی‌آید
همه چیز را زیادی جدی می‌گیرد
اگر ولش کنی فقط گوشتی است که به زور رشد می‌کند
هیچ مطالعه‌ای نمی‌کند
هیچ شعری نمی‌خواند
هیچ دوستی ندارد
وارد اجتماع نمی‌شود
خودخواه است و طمّاع
گاهی عصبانی‌ات می‌کند
فقط خرج دارد و خرج و خرج و خرج
هیچوقت هم درکت نمی‌کند
اصلا گویی آدم نیست
زبان نفهم است
مدام گریه می‌کند و بهانه می‌گیرد
ولی بین تمام این خصلت‌های جور و ناجور، زیباست، شیرین است، شاید معنای زندگی‌ست، لبخندش به هر چیزی در هر کیفیت و کمیتی در این گیتی می‌ارزد.
بیداری شبانه‌اش، بی‌خوابی شبانه‌ات؛ خستگی روزانه‌ات؛ این‌همه گویی بهترین خاطرات زندگی‌ات هستند و شیرین‌ترین لحظاتی که سپری می‌کنی و خرم از نیروی حیات با سمفونی موزون حیات به رقصی سبز درمی‌آیی و در این عیشِ عمیقِ غریزی، سرمست از شورِ شیرینِ حیاتی پدرانه‌ای که ناگهان مرگی کدر، جن‌زده، ناجور و واقعا ناجور و بی‌نهایت ناجور و ناشناخته خودش را به تو می‌رساند و به شکلی که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده، گلوی نوزاد هشت ماهه‌ات را سفت می‌گیرد و با خودش می‌برد. به قدری سفت و جدی که می‌خواهی زبان به اعتراض بگویی:
قتّال دوران! ناشی! این یکی فقط بچه بود.
تو غدار باستان گردن کلفت! فوت هم می‌کردی هلاک می‌شد این قاصدک حیات؛ ناجور!
بوی ملیح عرق گردنش
لپ‌های صورتی‌اش
چانه‌ی ریز گوشتالودش
تکان تکان‌های دست و پایش
همگی در حلقوم مُحیل خاموشی، نیم‌بیتِ مرگ خواندند و به زندان ابدی خاک پیوستند.
ناجوانمردانه که سهل است؛ چه نابچگانه مُرد.
مُرد؟
عجب واژه‌ی غریبی‌ست برای مرگ چون‌این شکوفه‌های لبریز از امیدی!!!
من "رفت" را ترجیح می‌دهم. "دیگر نیست" را؛ "خاموشی" را؛ من "هیچ کلمه" و "صرفاً "سکوتی محزون و خاکستری" را هزار بار ترجیح می‌دهم به هیبت و هیمنه‌‌ی واژه‌‌ی گنگ و بی‌رنگی چون "مُرد".

ای کاش فقط بزرگ‌ها می‌‌مردند.
بچه‌ها را نگاه کنید! این خرده‌انسان‌ها، این نوگل‌های خندان، این شکوفه‌های طبیعت را چه به مرگ؟
لبخند این‌ها را چه به مرگ...؟
بی‌خبری این دردانه‌ها را چه به مرگ...؟

کویر اوندلو

یک اخم...
نگاهی تند، گره خورده و ترش. سنگین و چکش‌گون. گویی فشاری‌ست بر شانه‌ها.
رهایی بعید می‌نماید و شادی بعیدتر. چه‌قدر گرفته، منقبض، اندیشمند، چروک، و خشک. هوی! بی‌خیال بابا!

ـــ لوکس‌تر از اینها می‌توانستی باشی و تو دل بروتر از اینی که هستی؛ چنین عبوس چرایی؟ چه قدر مَردی تو. نکند دروغ می‌گویند که عطارت زن است؟
کمی شل‌تر بگیری بد نیست، رفیق!

ـــ می‌خواستم لوکس باشم که از ممو پاریس و تام فورد خدمت می‌رسیدم قوقولی.

ـــ خب؛ نباش!

نظر صائب architect:
ملال آور [و تقریبا خطی] و همچنین گفتار دوم‌شون: تحیر چرم بین تمایل به جیر و خودبودگی.
هر دو صحیح‌اند.

آکورد چرم در این کار نه به خود -در تصور ما از چرم- وفادار است نه به جیر. حتی از زعفران هم در رفع این تحیر کمکی برنمیاد. کاستارئوم آنقدر زود فلنگ را می‌بندد و بیچاره چرم آنقدرتر متحیر می‌ماند و در مثلث عشقی بانو بنفشه و شاهدختْ زعفران خود را گم می‌کند که اصلا معاهده یونی‌سک.س بودن رایحه را جایی در نزدیکی جزایر تسامح‌آمیز مارلی و دیمتر لدر جا می‌گذارند و [باز هم طبق نظر درست جناب architect:] رایحه به سمت جغرافیای گرلن کویر اینتنس متمایل می‌شود.
خب بله! کویر اوندلو قبل از گرلن کویر اینتنس لانچ شده. به دلیل شهرت و وفور کویر اینتنس، چاره‌ چیه دیگه؟
و البته می‌دونید که این ارجاع در هم‌مرزی روایح لزوما به معنی تشابه و بلانسبت تماثل نیست: ابداً.

تقریبا هیچ رقص نتی در این کار وجود نداره. بد نیست اشاره‌ای کنم به رقص "فلامنگوی" اسپانیایی که ریشه در فرهنگ آندلسی هم داره و اسماً بی‌ربط نیست به شازده‌ای که ازش حرف می‌زنیم.

همه جا بین نت‌های کویر اوندلو کاستارئوم هم قید شده که دماغ کم‌سواد و خشن من فقط در دقایق اول حسش کرد؛ شاید [و صرفا شاید] به دلیل چسبندگی بیش از حد نت‌هاش به هم، تفکیک سخت، در نتیجه کاستارئوم تا حدی گم و بین عود و چرم و روایحِ [کمی] دودی و گلی [به قولی] ذبح می‌شه حیوون بی‌نوا.
(این قسمت متن مثل خود رایحه مقداری گنگ و خسته کننده شد؛ پوزش؛)

عود در کویر اوندلو بازیگر نیست، کاراکتر نیست، فراتر از یک نت در کنار بقیه عمل می‌کنه؛ شاید بشه گفت پی‌رنگ قصه است. هست، ولی نه شاخص و مشخص؛ بلکه مبهم و ساییده، گسترده بر تمام وسعت عطر؛ بومی که تمام طرح از چرم و زعفران و وتیور گرفته تا پچولی بر محور بنفشه رقصانْ، روی آن خواهند نشست.
صحبت از پچولی سابقه‌دار شد.‌ پچولی این کار بسیار خاک و خُل‌یه و اینو بذارید کنار وتیور که اون هم دودی و خاکی و غبارآلود [و در شامه‌ی من کمی هم آلوده به قهوه‌ست]؛ دیگه می‌شه غبار اندر غبار اندر دود که نشسته بر زین چرمین اسب‌سواری به مصاف تلّی از گل‌های رنگی می‌روند.

ماندگاری به زور تا دوازده ساعت و پخش هم نه چنان قدرتمند. این حوالی دیده میشه بالاخره.

نمی‌تونم بگم از دستش ندید؛ چون اگه از دستش بدید هم نمی‌تونه ضایعه‌ی چندانی باشه واستون. چی بگم آخه؟

خودمونی بگم بهتون رایحه‌اش قیافه عبوس، هابیتی و زندگی جامعه گریز شوپنهاورو برام تداعی می‌کنه و به نظرم تصور شوپنهاور با این رایحه، بیش از اونی که هست، شوپنهاورترش می‌کنه؛ گرچه می‌خوام با اجازه‌ی مدیر و رخصت از عزیزان لحظاتی براتون از عالی‌جناب اسپینوزا بگم.

پ.ن:
اسپینوزا ‌می‌گفت اگر انسان‌ها به دو نکته توجه کنند هرگز از بلاهایی که می‌بینند بی‌تابی نمی‌کنند و درد نمی‌کشند:
یکی توجه به علل حوادث و بلاهاست؛ با این توضیح که اگر شخص به علل حادثه‌ای که رخ داده توجه داشته باشد، متوجه خواهد شد که هیچ امکان دیگری وجود نداشت جز آنچه که رخ داده و با این آگاهی که بر ضرورت(جبر) حوادث پیدا می‌کنه و از طرف دیگر عجز خود در ممانعت از این علل را می‌بیند، خواهد توانست درد خود را التیام بخشد. پس اگر پدر من مرده، طبق قانون علیت حتمیّتی در کار بوده و نمی‌شد گریزی ازش داشت.
همون "این اتفاق باید می‌افتاد و کاری از من ساخته نبودِ" خودمونِ حالا فلسفی‌تر و قابل اعتناتر؛ در واقع گویی حوادث پیش از آنکه وقوع یابند، در بطن علل طبیعی‌شان اتفاق افتاده‌اند.

و در عامل دوم می‌گفت:
اگر هستی چنین بلایی بر سر من نازل کرده، من همواره می‌دانم که می‌توانست و می‌تواند بلایای بدتر از این هم سر راه من قرار دهد و تا امروز این اتفاق رخ نداده. بنابراین در همین حد که هنوز بلای بدتری بر سرم نیامده باید امیدوار باشم و از آزاری که می‌بینم کم شود.

خب! جناب اسپینوزا بالاخره تلاشی می‌کنند، ولی حتی اگر کسی به این دو مهم توجه جدی و مدام هم داشته باشد، باز نخواهد توانست مثلا درد فقدان عزیزی را آنگونه که منظور ایشان است، التیام بخشد.

مرگِ عزیزان، برای انسان همچون جراحیـــــی‌ست که بدون بی‌حسی و بیهوشی انجام می‌شود. ما با دیگران ممزوج و متصلیم؛ با گذر سال‌ها در درون هم رشد کرده‌ایم و مثل نت‌های کویر اوندلو به هم‌چسبیده‌ایم؛ وقتی حلقه‌ای از این زنجیر گم می‌شود، همراه او تکه‌هایی از وجود ما هم بی‌رحمانه کَنده و دفن می‌شوند و هر کاری کنیم، نخواهیم توانست چیزی جز آنچه بعد از آن حادثه هستیم، باشیم. این جراحی‌ها دردهایی به همراه دارند که تا مدتها شاید از بین نروند و قطعا ما را تبدیل به آدمی جز آنچه که بودیم می‌کنند.
فقط باید واقعیت را پذیرفت و با آن زیست:
انسان همواره رنج می‌کشد؛ گریزی نیست. باید ایستاد و از او آموخت و همچنان زندگی کرد.
باید همچنان روی زمین گام برداشت و زیر درخت‌ها نشست و کنار انسان‌ها بود وُ باید همچنان نوشت و بوئید و کشف کرد.
من از انسان آموختم که امید... همیشه هست.
25 تشکر شده توسط : علیرضا خورشیدی مهربد
O Hira
لینک به نظر 29 بهمن 1403 تشکر پاسخ به KAVEH
درود بر شما کاوه جان
گر چه متعلِّق شک و یقین‌تان برایم مبهم است و محتاج توضیح، ولی خرسندم که شکی داشتید و [حداقل تقریبا] بدل به یقین شد:)

امید که هر چه سد شک است به همین سادگی بشکند و موج یقین به ساحل صحراسان اندیشه‌هایی که دچار شک‌اند برسد؛ که شک گرچه مسیری‌ست ضروری، ولی رستمی می‌خواهد که از هفت‌خوان آن بگذرد و سوار بر رخش دل، زنده در آرامش قلمرو یقین پرسه زند.
بعضی‌ها هیچوقت نتوانستند به این مهم برسند. بی‌چاره‌ها!

چه می‌جوییم؟
نمی‌دانم. شاید مهر، حقیقت، زیبایی یا ... خویش را.


خارج از قسمت:
قطعه‌ای از شیمبورسکا یادم افتاد به قرار زیر که بی‌ربط به متنی که ذیل اُ-حیرا نوشتم، نیست:
تصور کردم به فضا رفته‌ام. بالای همه‌ی ابرها و لایه‌های آن جا گرفته‌ام. از آن بالا به زمین نگریستم و به آن گوش کردم و دیدم بیش از پیش شلوغ است. با خود اندیشیدم که در قدیم، زمین بسی ساکت‌تر بوده است. به راستی که زیاد حرف می‌زنیم. همه حرف می‌زنند؛ بیش از نیاز. به زعم خود که حرفی گفتنی دارند؛ ...

نباید زیاد حرف زد. سکوت سراپرده‌ای‌ست که هر چه موج صداست، در آن صفر خواهد شد.

خارج‌تر از قسمت:
این‌ها همه شعربافی‌ست. مطلق‌ترین سکوت هم با جیرجیرِ جیرجیرکی محکوم به مرگی‌ست حواس‌ پرت.
پس حداقل بگذارید در کنار جیرجیرِ جیرجیرک، خودمان هم شعری چیزی بخوانیم:)
22 تشکر شده توسط : هاشم پور Mehran
نیشان همه جمعند به حلقه عطاری
انگشت به دهان از اُحِرا انگاری
انسان به هوس رفت از این غار کهن
تو رازی و در غاری و غاری، آری!

خب بله... می‌شد به جای این قطعه مهمل یک دقیقه سکوت کرد؛ یعنی پنج شیش خط نقطه گذاشت و رد شد، ولی حیف نبود؟
گفتم یه چیزی گفته باشم...
همیشه باید یه چیزی گفت؛ حرفْ حرفْ حرفْ. به قول کوندرا: اَاَاَاَاَ. باید یه صدایی باشه. نمی‌شه که سکوت کرد.
سکوت برای اُ-حیراست.
ما سلاخی‌شده رقابت تام فورد با ناسوماتو‌-ایم. دادی نزنیم و حرفی نگفته باشیم، که فرزند زمانه خودمان نیستیم و اسید نوکلئیک‌‌هامون تو یه لحظه سرنگون می‌شند و خودمون از فروپاشی مولکولی تجزیه می‌شیم.

شنیده‌ایم که فلسفه آدمی را به حرف می‌آورد و عرفان او را به سکوت.
اُ-حیرا خودِ سکوت است. دقیقا کرانه تنگ مغاکی‌ست بی‌نغمه. گوش‌هایتان را رها کنید... جز چکه آبی از عنبری نمکین بر پیکر زبر و نور ندیده‌ی خزه‌ای سحرآمیز چیزی می‌شنوید؟
ذهن‌تان را از بررسی نت‌ها رها کنید. این کار فقط از یک تازه‌کار برمیاد:
خب شاگرد! برو بو‌ بکش بین که چه سان هومبرت، چرمی حیوانی در معیت کهربا و چوب و عنبری فخیم را زاده است. بوئیدی؟
حال بفرما: مرحبا!

نه! نه! اشتباه نکنید. به گند نکشید وسعت یقظه‌ای که در این رایحه خوابیده‌رو با پیدا کردن فسیل کهربایی که در همان ابتدا زیر پای مشتی حیوان زخمی له شده‌. فقط ببوئید و تجربه کنید. بی‌خیال تفکیک! جستجوی نت‌ها در این کار، شیوه‌ی صنعتگری‌ست. قیمتش‌رو هم یواشکی زمزمه کنید! خودشم خجالت می‌کشه از این رقم.
آخه می‌دونید؟
مغرور نیست و خالی از عُجب زندگی می‌کند. استادی‌ست در نهایت فروتنی؛ طبیعتی‌ست مخفی زیر یک کوهستان؛ حقیقتی در کنه غار؛ الماسی در عمق؛ پنداری که هیچ نیست: آبی‌ست بی‌مصرف پشت والفی در حدود اختیارات برج مراقبت؛ گویی که اصلا بویی ندارد، ولی فقط کافیست کمی بیشتر نزدیکش شوید و افشانه‌اش را لمس کنید؛ معجزه را خواهید دید؛ رقم ثقل‌ چرم‌گونش را خواهید خواند و آن وقت در خیال خود هر چه نیش دارید را به حضورش کشانیده، امر بر سجده در محضرش خواهید کرد.

اُ-حیرا گویی در دفع خطیبان و سخنرانان ساخته شده. این ببوئید و ساکت شوید! گوش مظلوم و ساده‌لوح انسان را بس است صدای زبر و گوش‌خراش شما شنیدن!!! بگذار مشک آنی باشد که خود می‌گوید و بینی انسان شاید که لایق چیزی شبیه اُ-حیرا شود. رخصت دهید به دور از دنیای شلوغ و عربده‌کش شما کمی خلوت کنیم. به خود رسیم و انزوایی برای خود بیابیم.
بلندگوها را از برق بکشید و لب‌ها را بدوزید. شرکت‌های تبلیغاتی را منفجر کنید و بودجه‌شان را قطع؛ که این گوشه، انسان را به خلوتی نیلی و لام و لیّن احتیاج است؛ به اُ-حیرا، به سکوتی نغز و شهودی سرخ نیاز افتاده.

بس است هر چه اسارت در بند زبان کشیدیم. بگذارید سکوت کنیم، بببینیم، حس کنیم، لمس کنیم و حظّ بَریم. اگر این زبان لع.نتی نبود، یا حداقل اگر چنانی که هست نبود، بشر چه به سهل، حقیقت هستی و اشیا را [نه به عقل که] به چشم‌ درمی‌یافت.
زبان!!! این شیطان فریبکار فهم و ادراک (گرچه سودمند و ضروری).

اُ-حیرا همانی‌ست که عقل را مسدود کرده، چشم را خواهد گشود؛ پای چوبین‌ را جان خواهد داد و چشم کور را نور. نغمه‌ای اعتیادآور، متصل، در انبساطی نورانی و متضاد با خواب و غفلت(که غفلتی از غیر خود)، نوعی افشای حقیقت،
شهودی که بیش از دوازده ساعت طول خواهد کشید و پخش؟
گفتم که سوال‌های پیش پا افتاده‌ی ناشیانه ممنوع‌. فقط غرق شوید در این حجم غلیظ یقظه و غلیان آگاهی!

عنبری‌ست نه چنان که قبلا بوئیده‌اید، کهربایی‌ست بینی‌ربا با دوز بالای لبدانوم که به همراه دارچین، شیرینی عسل‌گونی وارد کار می‌کنند که در هاله‌ای از دود خفیف، شوریِ واضحِ عنبر را همراهی می‌کنند تا بلکه در این صومعه‌ی چوبین عربی، اعتکافی در ژرفای خویشتن شریف آدمی رقم زنند. چرم هم که هست، به من ربطی نداره. هیچوقت ربطی نداشت:)
دقت می‌کنید؟ روایح رزینی، چرمی، دودی و حیوانی از همان ابتدای اسپری با شما همراهند.
حضور این حجم از روایح ثقیل و پیچیده و مرموز در این کار پوشیدنش‌رو برای خودتون تقریبا محال و تحملش‌رو برای دیگران دشوار و فضای کلی‌ش‌رو معنوی و {معنا}دار می‌کنه.
اسمش روشه. اگر غاری پیدا کردید که در آن تنها بمانید و هیچ صدایی ازتون درنیاد، استفاده‌اش کنید؛ یا بگریزید به دالان‌های تو در توی روان خودتان و اگر این یکی را هم ندارید، پس این عطر برای شما نیست.
فقط از بغلش رد بشید. گویی غاری‌ست که متوجهش نشده‌اید.

بالا چه خواندید؟
مشتی شطحیات لاطائل از کسی که نه عارف است نه شاعر. هیچی نیست: خودش، در جهان کدر خودش الفاظی [صرفا] به هم می‌بافد و سرخوش است از این درهم‌سرایی. همه‌شون‌رو بی‌خیال! فقط به خود و جهان خودتان تکیه [و اعتماد] کنید!
چه بسا اُ-حیرا برای شما، سرود شادی و عیش جوانی باشد. کسی چه می‌داند؟

برایتان جهانی پر از «سکوت» و غرقه در «حقیقت» و معطر به «اُ-حیرا» آرزو می‌کنم:)
دوتای اولی آنقدر سخت هست که نزدیک به محال؛ سومی هم با صعود حماسیــی که دلار داره، محال‌تر.
بنابراین هیچ آرزویی واستون ندارم. همین هوایی‌رم که تنفس می‌کنید، دوست داشته باشید. می‌گن در آینده فقط کسایی می‌تونن تنفس کنن که بینی‌شون سه تا سوراخ داشته باشه یا سوراخ‌های بینی‌شون اونقدر بزرگ باشه که تو تابستون جای کولر وصل کنند به ادارات تا برق هم هدر نره؛ تکامل پیدا کنید تا تنفس توانید کرد: هوای خنک بدهید و تنفس بگیرید. بیچاره اینایی که دماغشونو عمل کردن... و بی‌چاره‌تر اونایی که دماغشون فقط یه سوراخ داره:)
کم کم باید از اسب تورین «واقع‌گرا» یاد بگیریم و بی‌خیال همه چیز بشیم

قرار بود یه متن عرفانی نزدیک به روایت اُ-حیرا بنویسما. متن بیچاره رفت داخل کاکتوسا پر خار و خلنگ و زیل شد و یک رااااست از عطرافشان و در مقابل چشم‌های نازنین شما سر درآورد. عذر و شرم.

باشد که خاکستر جنازه متنم شما را خوش آید، باشد...!
29 تشکر شده توسط : 🍁Shahab🍁 علیرضا خورشیدی
1740 Marquis de Sade
لینک به نظر 17 بهمن 1403 تشکر پاسخ به ملک الشعرای باحال
سلام عزیز دل
یک زمانی دو رفیق داشتم هر دو مسیح‌نام و اهل ادب و هنر و حکمت.
یکی در هوس فهم ابن سینا گذرش به مدرسه علوم دینی افتاد و آنقدر افتاد که فلسفه قورتش داد و در کوهسار عرفان رهایش کرد و از آنجا عازم هورقلیا شد و تا جایی که من اطلاع دارم هنوز به مقصد نرسیده است.

دومی پسری بود نازنین و متین و سودایی، سرش جز سقف کتابخانه نمی‌دید و چشمش به جز مسوده‌های چاپی. شور داشت و شائق بود؛ گاه غمگین می‌شد و زیادی حرص می‌خورد؛ تاب کژی و زشتی را نداشت؛ بوق می‌زد، هوار می‌کرد، گرد و غبار راه می‌انداخت... حوادث را نشخوار می‌کرد و افکارش را رَنده. درک نمی‌شد و دود کدورت برمی‌خاست.
شاید که جنونی داشت
یا به سندرومی روحی مبتلا بود؛ هرچه بود نمی‌توانست بی‌خیال تو، او و ما شود. و همین منجر به «سوء تفاهم» می‌شد و «بیگانگی‌اش» با بی‌خیالی دیگران منجر به «سقوط» دائمش از تارک «سمپوسیوم» جمعی.
عاقبت تنها ماند و الان هم جز یاور کسی بهش سر نمی‌زند.

خلاصه؛ این مسیح را هرگز ندیدم...
شاید اصلا وجود نداشت...
ولی رفیقم بود... و‌ دوستش داشتم و دارم.

ظاهراً یکی مسیح هم شبیه مسیح دومی گذرش به عطرافشان افتاده و بعدها کوچ کرده یا کوچانیده‌اندش.
نمی‌دانم شاید این مسیح، همان مسیح دومی باشد، شاید هم نباشد، ولی من هیچکدام‌شان نیستم.
صرفا متحیری هستم و ابهام‌آلودی که مبتلا به اطاله کلام هم هست.

یکی محمدمسیح هم می‌شناختم که می‌گفت:
شعر معنای زندگی‌ست و صائب تبریزی معنای شعر. علاقه عجیبی هم به رایحه‌ی رز داشت. مفیستو را می‌پسندید و با جوبیلیشن سرمست می‌شد. ولی از یکی که به گمانم خودم بود، شنیدم هنوز به دنیا نیامده.

پیوست‌ها:
۱ صائب تبریزی بهترین تشبیهات و تمثیلات و استعاره‌هارو داره. حتما در دیوان‌شو بکوبید.

۲ اصلا گمان می‌کردید در این تعداد مسیح وجود داشته باشد؟

۳ چند روزه شوخیم اوردوز کرده. باخ که گوش می‌دم اینجوری می‌شم. دست خودم نیست. چند بار گفتم کاش زیاده‌روی نکنم و اینکه با چه غلظت و شدتی مقابل وسوسه‌ی نوشتن مقابله کردم، بماند.
همین قدر تقدیم شما.
از همه حضار عذرخواهم.
21 تشکر شده توسط : حسین پناهی هاشم پور
جامه‌های شهری‌ام را ترک گفتم چون مجبورم می‌کرد که زیاد [از حد] با وقار باشم.
کتاب پنجم بخش ۲ دو
کدوم کتاب؟
مائده‌های زمینی، آندره ژید

دوصاد نمی‌خواهد با وقار باشد. وحشی‌ست...
آموزه‌اش بی‌لباس گشتن در جنگلی‌ست وحشی‌تر از خود.
بشخصه خیلی موافق اجتماع و قواعد عرفی و کهنه و گاه سخیفش نیستم؛ به جای خود آنارشیستی غمگین و عبوسم، ولی باید بگویم در این حد ضدیت با اجتماع و آداب آن جالب نیست و بسی با به‌ورزی و زیبایی و مهر و شعور در ضدیت است.

در نظر قبلی‌ام گفتم زیباست، خوش است.
حالا می‌گویم نپوشید این غریب دیوسیرت را.
بروید در جنگلی، کوهستانی، دشتی، میدان فراخی، جایی چنین که لباس خود را بر شاخه‌ای بیاویزید و وقار خود را در رودی بیندازید و آنگه مارکی دوصاد را بر تن خود بپاشید و اگر... اگر... اگر توانستید با گوریل‌ها گلاویز شوید و با شامپانزه‌ها عمل شریف بپر بپر را مرتکب.

بعضی عطرها برای جامعه‌ای که دَرش هستیم، زیادی بی‌وقارند.(همینه که دوسشون داریم. نه؟:))
مارکی دوصاد هم قار قاری کرد و وقار را قورت داد تا در سال ۲۰۰۰ اسانسش را کشیدند و در شیشه‌اش کردند.
کاش یکی هم پیدا می‌شد برای منصور حلاج عطر می‌ساخت، برای بودا، سهروردی، بلیناس و ... نه نه! برای دکارت و کانت و اِکهارت.


دنباله‌ی بحثی که در ذیل الکساندریا در جریانِ می‌خوام بگم که مارکی دوصاد یه عطر پودری و نیمه گرمِ متمایل به زنانه‌اس؛ پخش و ماندگاری هم که هیچی؛ آب دهان کسی که صبحونه نخورده قوی‌تر از اینه. بوی شکلاتی میده که روش ماست ریختید و گذاشتید رو شعله. یه ته بوی آدامسی و پاستیلی هم داره.


در فضای دموکراتیک هر کسی حق داره هر چی خواست بگه(بله و این یکی از ایرادات دموکراسیِ)، ولی باید بتونه حرفشو اثبات کنه و دلیل بیاره.
دیگران ولش نمی‌کنن.
ادعا در باب عطر هم که دلیل بردار نیست( که البته بستگی به ادعا داره) بنابراین هر کسی می‌تونه هر طوری عشقش کشید بنویسه، ولی عاجزانه درخواست دارم که اسم این پیامک‌های دو سه خطی‌رو نگذارید نقد.

معنی نقد صرفا بیان نظر منفی و مخالف با جمع نیست. چه بسا نقد یک اثر در بیشتر موارد همراه و تایید کننده اثر باشه.
ممکنه یه استدلالی سه خط باشه، ولی نقدش به بیش از ده صفحه بکشه؛ چون پیش‌فرض‌ها و پیشِ پیش‌فرض‌ها و ادله و نوع نگارش و ... باید بررسی بشن.

نقد که «ن» «ق» «د» نیست.

این‌ دست نظرات صرفا «بیان نظر شخص مصرف کننده» هستن. در همین حد محترم و گاهی شوخ و خوشمزه.
چیه بابا الان دو روزه از سر و صدای زیر الکساندریا آرامش نداریم.
دفعه بعد که توپ‌تون بیفته سمت الکساندریا می‌سپاریم مدیر پاره‌اش کنه ها:)

عذرخواهم بابت شوخی‌های بی‌مزه و بامزه‌ام.
ایام به کام
24 تشکر شده توسط : خردمهر سعید سلیمی خورشیدی
از وقتی که مرده‌ام، نه وقتی دارم برای نوشتن، نه حوصله‌ای برای خواندن و نه انگیزه‌ای برای بوئیدن. طبع ما را همین لذت اپیکورگونه‌ای که از نفس نکشیدن می‌بریم بس.

ادویه‌ها را که مشت مشت می‌ریزی وسط، چرم عطسه‌ای می‌کند و هر مشت را شکلی جدید و جایگاهی مشخص بخشیده و در میان‌شان، گلی وحشی می‌کارد. چوب می‌چوبد و چرم می‌چرمد و دود با اینکه نمی‌دُووَد، ولی می‌دَود تا از حس کهنگی به درآید و نمی‌تواند. کهنگی در این عطر موضوعیت دارد و دویدن در اینجا یعنی لیز خوردن بیشتر به سمت عمق کهنگی.
چه زیبا توصیف‌هایی که جملگی رفقا کرده‌اند.‌ لذت بردم. به به!
می‌خوام بگم منم حاضر:

شخص مارکی دوصاد؛ داد و هوار است، فریاد است، عربده‌ که چه عرض کنم، جیغی‌ست از حلقوم نوجوانی سرتق: نه چندان وحش‌آلود و لرزان که کثیف و در کمیت اندک و در بلوغ غربی خویش، ایستا و مقطوع و رشد نکرده؛ سزاوار سقط و شایسته انقطاع؛ بیهوش از اصطکاک هبوط.

مردنی‌تر از آنکه بخواهد زندگی کند و نقشی را عهده‌دار شود. استفراغی‌ست از معده‌ی رنجور یونان. بیمار، دیوانه، بیگانه و کج و کوله‌ای‌ست که هنر می‌داند و نوشتن بلد است. به درد چاک ناکجاآباد فامیل دورش‌ می‌خورد. بی‌تربیت است و دور از محضر انسان و خارج از ساحت ادب.

خب بله! ادبیات که عرصه‌ی ادب نیست، عرصه هنر است؛ گرچه هنری بی‌ادب و دور از نزاکت. بگذار این رئالیسم خونین و جانی، نکبت و آلوده، بی‌شرم و کثیف بخورد توی سر عمه دوصاد و آلفرد کینزی و و تئودور باندی و جفری دامر و...
دوصاد بوی گند می‌دهد. این بوی تمدنی‌ست که در آن زیسته؛ گزشی‌ست از دم عقرب به مغز خودش؛ لگدی‌ست بی‌تاثیر بر پیکر ضخیم توده.

دوصاد؛ جانوری حل نشده و معماگون است در حصار سنت؛ خطِ خط‌خطی و خمیده‌ای لابلای صاف‌خطوطِ راست‌کشان؛ ناهمواریـــی در دشتی صاف و بی‌کران؛ جوشی زبر و عفونی بر گونه‌ی دخترکی صورتی؛ آجری در جاده، خراشی بر پیشانی، خرابه‌ای بسی خراب‌تر از دیگر مخروبه‌های این شهر بی‌سیرت و صورت؛ شاید بتوان گفت هویتی نمایان لای این تهویه‌های محو و کم‌رنگ کلیسا، پرتره‌ای شفاف و خشن در کنار طرح‌های خیس خورده و ابتر.

خلاصه دوصادی زیادی دوصاد... دوصاد متمایز است، خاص است، شفاف است و هویت و تشخص دارد؛ دقیقا بسان عطرش.


عطر مارکی دوصاد هم مثل خودش تشخص دارد و تمایز: در وضوح روایح‌ و شفافیت نت‌ها و تغییرشون کم‌نظیر است و عالی عمل می‌کنه.

زمستان کلیسایی‌ست که قرار است با انبوه حجم خویش، تشخص عطر مارکی دوصاد را جلوه‌ای غنی‌تر و پررنگ‌تر ببخشد؛ چه آن سفید است و این یک بس سیاه. این عطر را در تابستان استفاده نکنیدااا؛ می‌شود دوصادی در جغرافیای مسجد اسلامی. مجال بروز هم پیدا نمی‌کند چه رسد به تجلی و تشخص:)

نکته‌ی مثبت عطر دوصاد نسبت به خودش اینه که حداقل در زمانه‌‌ای به دنیا اومده که نخواهد شد آن کمانی که تیر زهرآگین انسانی زیاده حیوان‌رو به قلب مذهب و سنت نشونه رفته. خواهد شد آن قیدی که ناطقیت انسان‌رو ازش گرفته و جز حیوانی ازش باقی نخواهد گذاشت... دقیقا همان که ازش انتظار می‌رود.

اوووووه حالا حالاها باید دوید تا این شخم‌‌خورده‌ی جرواجر شده‌ی پت..یاره‌رو دفینه‌ی طلاکوب قرن هجدهم دانست. چطور دلتان می‌آید؟ حافظ هم ادیب است و با فرهنگ، دوصاد هم؟ گوته را با چنین جانداری تاخت می‌زنید؟ دل ندارید؟
خب بله! با نگاه اسپینوازیی و رحم داستایفسکی‌وار، باید می‌گفتیم بی‌چاره دوصاد؛ بگذار او را هم لای قربانیان حساب آوریم؛ که می‌گوییم! دوصاد هم قرین ولتر. من دوستشان دارم، آثار هنری‌شان به شدت زیباست، ولی پروژه‌ی تبدیل این خون‌آشام‌ها و اشرار به بت‌های جاودان تاریخ و قهرمانان مدرنیته، آزار دهنده است. این‌ها خودشان معلول وضع تمدن خویش‌اند؛ بعد عده‌ای ایشان را علت فاعلی فرهنگ مدرن جهان می‌دانند.‌ عجب!!!! بابا شعله‌‌ پز! اینا می‌خوان منو به کشتن بدـَـَـَـَن.
هیستویرز د پارفومز جایگاه دوصادرو فهمیده و مطابق با شخصیت و شأن این عظیم الشان واژگونه، رایحه‌ای خلق کرده چنین؛ آنوقت در شرق قومی نهفته‌اند که ایشان را به مقام شامخ پیر مغان و خضر مطلوب رسوندن!!!!!!!

قبول دارم! دوصاد از جمله سروهای بلندی‌ست که در مقابل سیل ویران و ویران‌کننده‌ی عرف و سنت ایستاد و پنجره‌ای به جهان جدید گشود، ولی این پنجره، رو به بدترین ناحیه‌ی تمدن جدید باز شد. اگر بازش کنید، خودتان خواهید فهمید که چرا باید در همان لحظه ببندیدش... (ببخشید،) بکوبیدش!!!

این چه جاندار کج و کوله‌ای‌ست که مشتی او را از بزرگ‌ترین چی‌چی‌‌ها؟
متفکران؟؟؟
بگذارید با هوففففف کردنم تمام قامت اندیشه‌ی این مقهوران فرهنگ چندش‌آور غربی‌رو، به سخره بگیرم و به همین راحتی از کنارشون رد بشیم؛ گرچه شاید بهشون بربخوره. از طرفی هم چون بالاخره اهل مطالعه و درک مطلب‌اند، هیچگاه طالب زد و خورد باهاشون نبودم. همین درصد اندک اهل مطالعه‌رم نباید رنجوند. بی‌نواها به دنبال حقیقت آمدند، ولی ره افسانه زدند؛ کمی بیشتر از هومر غرق در اساطیر شدند و دیوانگان را رب‌النوع آزادی دیدند.
خب حداقل چشمی داشتند که ببینند! نباید رنجوندشان.

تکمله:
پیروی کردن از ساختارها یعنی انکار بافتار خودت... که دوصاد انکار ساختار بیرونی کرد، ولی به بافتار خودش وفادار ماند؛ برخلاف کافکایی که خود را در خلوت خویش آدمی ممسوخ و سوسکی بی‌نوا‌ دید و توان مقابله با قدرت قاهر جامعه، دین و خدا را در خود نیافت.

اگر می‌خواهی از وسط نصف شوی، به ساختارها وفادار بمان و روی هنجارها قیقاج نرو و بدون راهنما نپیچ، اما دوصاد خلاف این آموزه را توصیه می‌کند؛ هم خودش هم عطرش.

نیک آموزه‌ای‌ست، ولی نه در این حد، بی‌خود و صرفا در حوزه سکشوالیته.

خوب بیفتیم و آرام تا صدای افتادنمان گوش عالم را کر نکند...
دوصاد تشتی‌ست که از بام تمدن افتاد.
صدایش را شنیدید؟
بویش را هم خواهید شنید...
فقط کافیست با شماره ۱۷۴۰ تماس بگیرید!!!
چه خوش بویی و چه پرخاشگر رایحه‌ای...
فقط جسارتا این یکی تشت نیست که صدا بده. بیفته می‌شکنه؛ مواظبش باشید.
20 تشکر شده توسط : سعید سلیمی خورشیدی خردمهر
Khamrah
لینک به نظر 1 بهمن 1403 تشکر پاسخ به شهرزاد
عرض ادب و درود
انقدر که وقت برای کارهای متفرقه شده میگ میگ و من شدم کایوت که در `بی‌ارزش بودن` بحث فوق و `نچسب بودن` بعضی از نظرات و `فوق اعجاب‌برانگیزگی` برخی اظهارات و بروزهای سطحی، صرفا به تشکر از تشرهایی که سرکار زدید و علامت‌های تعجبی که کاشتید، اکتفاء کرده و بحث مزبوررو شایسته‌ی ارائه‌ی نظر جدی نمی‌دونم...

انسان! در قرن بیست و یکی!
ایرانی! پشتوانه‌ فرهنگی‌ی به قامت چند هزار سال داری!
اگر فقط یک نفس از خیامی، حافظی، شمسی، شاعری، فیلسوفی، ملایی، معلمی، استادی حتی شاگردی بابا، حتی `انسانی` بهمون خورده بود، هرگز هرگز همچین محفلی که برای فهم بهتر، نشر آگاهی، سخاوت در اشتراک دانسته‌ها و اشاعه‌ی فرهنگ نیک و نقد و بررسی روایح عالم تاسیس شده‌رو آلوده به بحث بالا نمی‌کردیم.
پُز؟
فرهنگ `نشان دادن`؟
ابتذالِ share اینستاگرامی عطرهام؟
اشتیاق به: (ببینید! ببینید! `منم` روژا داااو دارم؛ `منم` زرجوف می‌خرم: `منم` از باده‌ی هومبرت و بای کیلیان و بولگاری و هومبرت سر می‌کشم)
( داخل پرانتز نظر خودم‌رو بگم؟: فضای عطرگرام لابد برای معرفی عطر جدید و ناشناخته یا بررسی عطرهاییه که در عکس گذاشتیم دیگه؛ حالا کنارش یه نمه پز هم دادیم اشکال نداره، ولی حصر عطرگرامِ بیچاره در پز دادن و شوی عطرهای هایپ‌ و تکراری که دیگران هم قبلاً گذاشتنش، جفاست در حق نیتی که در تعبیه این بخش از سایت انجام شده.)

کافکا نمی‌دانم از `بادگیر` کدام `بلندی` افتاده که دیگر نمی‌نویسد؟
در کدام چاله چال شده‌ای کافکا! که `مسخ` شبه مدرنِ انسان پنچر و بی‌راننده را ندیدی؟
از کدام چشم افتادی و در کدام `قصر` جادویی، سوسک شدی که چشم‌های لوچ ما را به `محاکمه`ای در رویای مدرن `آمریکا`ییِ به جا مانده از مونرو، نکشاندی؟
ما پیچیده‌شدگان در ملحفه صورتی!
ما له شدگانِ نبرد `نمایش`!
ما در امنیت‌زادگان بنده آسایش!
ما دریده‌گشتگانِ کشاکشِ برندهای [صرفا] اروپایی و لوکس
که برای «یک مشت دلار» رقابتی غبارآلود می‌کنند!
به راستی ما... به کجا می‌رویم؟
یا اصلا نمی‌رویم و به عقب بازمی‌گردیم؟

این یک گفت: کمی آن‌سوتر سگی کودکی را به دندان گرفته عن قریب است که او را بکشد. به فریادش رس!
آن یک گفت: بگذار شال‌گردن مشکی‌ام را بپوشم و عطرم را بزنم. دمی دگر می‌آیم.
وقتی رسید کودک به جا بود، ولی گوش و حلق و روده‌ای برایش نمانده بود و سگ هم به نشان تشکر دم تکان می‌داد.
دغدغه‌ی نشان دادن عطرمان را داشته باشیم وقتی کمی آنسوتر این انسان است که ذبح می‌شود...


اگر هر گونه نظر هر گونه کسی قابل احترام و شایسته‌ی توجهِ، لابد این چهار خط پاره پوره هم نظر بنده‌است و سزاوار تشویق و تشکر و تایید و احترام!

استدعا دارم! بفرمایید! نشسته هم کف بزنید، کفایت می‌کنه؛ راضی به زحمت نیستم... =)

تکمله:
شخص خاصی‌رو مد نظر نداشتم و تک‌تک کلماتم فقط موضوع بحث‌رو شامل می‌شد: پز! جلوه! تلألؤ! خاصیدگی! اون هم با عطر...
24 تشکر شده توسط : هاشم پور arvin
گرگی مهربان برای لحظاتی فرو رفته در پوستین میش؟
یا شیطانی که می‌گرید؟
دومی!

احاطه‌ای که چرم و دود و ادویه بر کار دارند و توهمی از عود که برای شخص خودم ایجاد می‌کردند ـ و بعید نیست که از مصاحبت متوغل در ابهام این سه شیطان جهان روایح ایجاد شده باشد ـ باعث می‌شود فضای عطر کمی موهوم و نامعین باشد. این شلوغ‌کاری به قدری هست که دماغ بی‌تربیتِ من نتونه از عهده تشخیص اون میوه‌ی نترسی که رفته قاطی این شیاطین شده بربیاد. باید از خود استفان پرسید یا اینکه رضایت داد به این دانه‌های قرمزی که اعلام کرده‌اند: شاه توت، تمشک یا ... هر میوه‌‌ی البته جنگلی... که میوه‌های باغچه‌ای کجا جرئت ترکیب با این روایح‌ سنگین‌رو دارن؟ همون اولش خورده می‌شن و تازه اگه بتونن دووم بیارن، در قالب کمپوت و برای مصرف در زمانیِ که اهریمنِ نابکار ما از گریه‌اش فارغ شده و بایستی به صرف صبحانه مشرف شود. خلاصه که باید جنگلی بود و وحشی تا بتوان لای این شیاطین به ظاهر غمگین بقا داشت و دوام آورد و خود را از انبوه سکوت این عفریته‌ها به دماغ مخاطب رساند.

چه خوب که مفهوم عمق‌رو به چینش و این‌چنین چینش نت‌هایی که در این عطر روایت شده، نسبت دادید؛ و الا که عمقی از این کار درنمی‌آمد اگر ترکیبی که فرمودید اتفاق نمی‌افتاد؛ اگر گل‌ها و چوب صندل در موقع مناسب روی کار نمی‌آمدند و اگر کهربایی آمیخته به تیزی اون میوه‌نترسِ، تصور سطح‌رو برامون ساده نمی‌کردند تا عمقی چنین دیده شود.
سطحی باید که عمق دیده شود
روشنی‌ی باید که ظلمت به نگاه آید
در منطق قدیم می‌گفتند:
تُعرَف الاشیاءُ باضدادِها
می‌تونم با نه چندان محفوف به یقین بگم:
اگر در هر عطری، چینش عناصر به شکلی که در این یکی‌ست اتفاق افتاد، حتما در اون اثر شاهد تضادی غیر دیالکتیکی و همسان از سطح و عمق خواهیم بود. عطر در عین اینکه روایتگر سطح است، منادی عمق نیز.
ــــــــــ
اهریمن قصه ما عاشق زنی شد که دیگری را در تجاوز به او وسوسه کرده بود. خواست جلوش را بگیرد، ولی دیر بود و از اینجا به بعد را شه.وت تصاحب رهبری می‌کرد. دریچه توحش به روح انسان پرتو سنگینی می‌اندازد. خدا هم هیچگاه نتوانست این دریچه را بپوشاند. در هر دوره‌ای هم پوشیده شد، فقط پوشیده شد: همیشه آنجا بود و به موقع بیرون می‌زد.
فقط کافیست دوربین‌ها را خاموش کنیم!
طمع لذت از این دریچه روان است.
باید به شیطان گفت فقط بخشی از علت به دست توست؛ باقی را میل، تحلیل و حادثه‌ست که رقم می‌زند.
حالام بی‌خود گریه نکن!
تو یکی خوب بلدی چجوری گریه نکنی و قوی باشی؛ تنها چیزی که بلد نیستی چطور وسوسه نکردنِ.

گریه ظالم، از مظلومیت اوست. قدر متیقن این است که روزگاری بوده که این ظالم، مظلوم واقع شده؛ و اکنون عقده‌هایی که چرک می‌دهند، چاهی که میزبان نعش است، دملی چند ساله که سر باز می‌کند، انباشت بی‌حد قساوت و... سوز گریه‌ای که ناگهان می‌ترکد و عرصه‌ی کویر را آلوده به خشم شیطانی خویش می‌کند. این، گریه‌ی خشم از چنین‌شدگی‌ست.
اینچنین چرایم؟
از کی آغاز شدم؟
خط ممتد جنایت از کدام نقطه نشات گرفت؟
این همه کژی و زشتی چطور آمد پدید؟
چگونه تو ای شریان شهادت شروع شدی؟
دفاعیه:
من اینچنین نه‌بودم! شدن را ناگاه و ناآگاه آغازیده‌ام...

نه از چرم نه از ادویه‌ها و نه از دود و روایح حیوانی گریزی نیست... حتی اگر می‌خواهی در اوج احساس، گریه‌ی نمناک خباثت‌آلوده‌ای را هم تصویر کنی، تو ناگزیر از در کنار هم چیدن این عناصر حول‌انگیز اسپایسی‌-حیوانی-اسموکی هستی.
در کنار هم بچین و نامش را ناله‌ی شیطان بگذار!
همچنان...؟ آیا رحمی هست؟
آیا مثل داستایفسکی رحم به حال این شیطان خواهیم آورد و دوستش خواهیم داشت؟ یا بسان اسپینوزا گرچه او را اسیر و اجیر سلسله‌‌ی علت‌ها خواهیم دانست، ولی همچنان او را سزاوار ملامت و سردی و محکومیت؟
تکلیف ما با این خبیث چیست؟
جدالی که هنوز هم فیصله نیافته و این مصلحت اجتماع است که حرف آخر را می‌زند:
اعدام!!!

گوش‌های تیزی دارم. از اون طرف شنیدم که یکی گفت:
هوی آبزورد! منبر نرو! بیا پایین بینیم.
اشکال نداره میام پایین. می‌دونم نباس زیادی وراجی کرد:)

جسارت شد جناب شوشتری.
متشکر و عذرخواهم.
21 تشکر شده توسط : mahdis رضا پارسی
نگاهتون ارزشمند و زیباست
امید که چنین نگاه‌هایی بیشتر... تا تعشّقِ نوشتن بیشتر، نوش‌تر و دلکَش‌تر.
و الا که ما جذامیان عرصه‌ی چنین و چنان‌بودگی را چه به دو دو کردن و پنج و شش گفتن و از دیگران "غلط است!" شنفتن؟
سکوت رواست و بِه‌ْمنزلی‌ست که می‌توان گزید، اگر نگاهی چنین ارزش‌بخش به نوشتن و گفتن نباشد.
کتابها را می‌توان خواند و خورد و هضم و خُرد کرد و کناری گذاشت‌شان، ولی شعرها و عطرها... امان
سالهاست با عطرها در زد و نوشم. منْ آب و جهانِ آنها را و آنها خون مرا.
مانده‌ام اگر اینجا را پیدا نمی‌کردم، این حجم انبوه از صوَر خیالی و توشه‌های ثقیل‌ و پیچ در پیچ و گره‌خورده به دست و پای وجودم‌رو از کجا و در کجا باید تخلیه می‌کردم!؟
و کنون؟... از نوشتن و در عطرافشان.

تشکر از عطرافشان که علیرغم تمام مشکلات طبیعی (که انسانیم)، دریچه‌ای‌ست برای خوب‌دیدن و خوب‌نوشتن.
22 تشکر شده توسط : هاشم پور احمدرَجا شجاع کناری
عطا می‌گفت دروازه‌ی ورود به جهان عطر در طبقه‌ی چهل و هفتمِ و این طبقه برای از ما بهترون.

صرف نظر از اینکه خودشم چند دقیقه پیش از آسانسوری پیاده شده بود که نیم ساعت طول می‌کشید به هم‌کف برسه، باید ازش می‌پرسیدم منظورش چیه و مهم‌تر از این دلیلش؟
گره شالش‌رو یکم شل کرد و گفت:
خوب گوش بده عزیزم! کارگری که ماهی بیست/سی تومن حقوقشه اگه بخواد عطری که من دیروز خریدم‌‌رو (منظورش اوپوس ۱۳ سیلور عود لعنتی بود) بخره، تا آخر ماه فقط پول نون لواشش می‌مونه. حتی صبحونه هم نمی‌تونه بخوره؛ درحالیکه من دیروز سیلور عود خریدم و امروز چون دیدم الکساندریام داره تموم میشه، به سرم زده شارژش کنم؛ حتی می‌تونم یکی‌رم به گزینش تو بگیرم و اگه یکی دو تای دیگه‌م بردارم بازم مشکلی ندارم و می‌تونم هم بخورم هم بگردم هم بنوشم و هم به عشق و حالم برسم. کلا زندگی برا ما به ماه و سال و روز تقسیم نمی‌شه. ما همینجوری فقط زندگی می‌کنیم، ولی کارگر باید حساب سر ماهش‌رو داشته باشه.

عطا آدم باهوشی نیست؛ انگلس‌رو نمی‌شناسه و از مبانی مارکسیسم خبری نداره؛ فقط پول‌دار و مهربون و دست و دل بازِ. این حرفارم اینطوری که اینجا نوشته شد، نگفت. دَرهم و بَرهم و رو هم و تو هم بلغورشون کرده بود که ترجمه‌ای از مقصود گنگش‌رو تا جایی که از فهم ادبی کجم برمی‌اومد، واستون انجام دادم.



عطا اون روز یه الکساندریا ۲ گرفت و یه زولوجیست هیراکس به گزینش من می‌خواست بخره که چون نتونست پیداش کنه با کلافگی گفت بعدا سفارش میدم واسم میارن.

از عطا که مالک بلا قید انواع عطور نیش و دیزاینر و لوکسِ که بگذریم، می‌رسیم به م.الف: دوست دیگه‌ای که می‌دونم ابدا راضی نیست اسمش‌رو اینجا بیارم.
م.الف آدم با معرفت و فهیم و باشعور و فقیریه؛ از همونا که ورودش به طبقه‌ی اول هم ممنوعه. جاش کف خیابونِ و با ارفاق، نیم طبقه‌ی اول.
این م.الف بی‌چاره کلکسیونی نه چندان سرشار از لطافه و الحمبرا و ارض‌ الزعفران و زارا و یکی دوتام دیویدف داره که تازه اونارم به زور قسط و وام و قرض و دین و نسیه خریده.

عطا می‌ره مغازه یکی دو سه چهارتا عطر لوکس و خاص می‌خره و کارتشو می‌کشه و با عزت و احترام و اعتماد به نفس میاد بیرون و سوار بر تویوتا یا ماشینای دیگه‌اش میشه و برمی‌گرده خونه. و این همه فقط برای اینکه ملال مقطعی چند ساعته‌اش‌رو خاموش کنه. بارون هم که می‌باره باید بزنه بیرون.

اما م.الف! اگه بخواد عطری از لطافه بگیره یه ماه خیز برمی‌داره و بعد از یه ماه تازه می‌تونه شتاب بگیره و از خونه بزنه بیرون؛ با اتوبوس یا مترو بره بازارگردی و بعد از پرس و جو از چند مغازه به این نتیجه برسه که اگه از فروشگاه اینترنتی بگیره، به صرفه‌تره؛ در ضمن می‌تونه از فرصت طلایی خرید قسطی هم استفاده کنه، اونم با تخفیف بلک فرایدی.

اصلا لطافه‌رم همین م‌.الف عزیز بهم معرفی کرد.
یه روز گفت ابزورد جان از پیچ سمپل و زور باتل بیا بیرون. یه شرکتی هست اسمش الحمبرا، وابسته به لطافه ...

بعضی کاراش‌رو دیده بودم، ولی تست نداشتم. دغدغه‌ی تست هم نداشتم.
چند روز بعدش سرمو از لای کتابای نمورِ [به قول زوربا: ] به دردنخورم بیرون آوردم و سرکی تو گوگل مشغول جستجوی اسم الحمبرا و لطافه شدم.
چند دقیقه بعد نمی‌دونم چجوری شد یه نوشته‌ای دیدم با عنوان "هدیه‌ای برای روز پدر... عطرافشان"
سایت‌رو بالا آوردم و عطر تاباک از الحمبرارو دیدم که روی یه قوطی سفید ایستاده و یه توضیح یک خطی درموردش.
یکم داخل سایت گشتم و دیدم به به چه خبره.
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید :) خوشم آمد و خوش‌آمدم به جمع شما.

اینجوری و از این طریق با عطرافشان آشنا شدم:
راهنمایی م.الف و تصویر جناب اسعدی از تاباک در عطرگرام‌شون.
از همین‌جا هم از ایشون و هم از م.الفِ بی‌چاره تشکر میکنم.

و همچنان این مسئله برام گنگ و مایه‌ی تاسفه (مخصوصا بعد از ورودم به عطرافشان که با عطرگرام‌های غنی و گاه پرهیبت بعضی از همراهان مواجه شدم) که در جهانی (بخوانید مملکتی) عده‌ای هر چه بخواهند و هر طور، بخرند و مصرف کنند و مدام لذات جدید و تجربه‌های جدید و زیبا داشته باشند و برخی در همان یک تجربه هم ناکام و واپس‌رو باشند.
عطا و هم طبقه‌هایش (که ایرادی به ایشان وارد نیست، سوء تفاهم نشه) میلیون‌ها و میلیاردها برای عطر و تیپ و تکمیل استایل خرج کنند و م.الفی نگون بخت برای خرید باتلی از الحمبرای کپی کار و ارزان، دو ماه برنامه بریزد و نقشه بچیند و حقوقش را از صافی وام و قسط بگذراند تا بلکه به مقصود معطربودگی، فارغ از نگاه هنری و فلسفی و آسوده از عمق رنج بشری، برسد.

یکی صفر از صد و دیگری صد به حضورش صفری‌ست.
خوش به حال این؟
یا بدا به حال آن؟

همیشه دوست دارم آخر کار سوالی‌رو که سیلونه در پایان فونتامارا پرسیدرو بپرسم:

چه باید کرد؟

پ.ن از زبان رفقا:
باید از عطر نوشت. اینی که تو نوشتی داستان و چرت و پرتِ. مدیر هم باید در تایید چنین متونی تجدید نظر کنه :)

خب درد دل بود. گفتم کجا بهتر از عطرافشان؟ اومدم قامت بلند اوپوس‌رو در حد درک کوتاه خودم و فهم عرفی مخاطب پایین بکشم که خاطره‌ی عطا مجال نداد و قلم همچنان که همیشه، به بی‌راهه رفت.

این باررو ببخشید به دفعه‌ی بعد که به شرط حیات و قید خلاء وقت، متن مربوط به اپوس سیزده‌رو خدمت‌تون تقدیم کنم.
عرض پوزش بابت وراجی.
40 تشکر شده توسط : محمدرضا ذاکرانی محمدرضا  رابعی نیا

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan