شبانه زوزه میکشد سکوتِ سردِ این اتاق
شبیه گور میشودْ فضایِ خالیِ تَنَم!
هزار سایه میدوند به سمت روشنای چشم
و میخورند چنگشان به آخرین تپیدنم!
جهان کشانده است مرا به مرز بیپناهیش
و حلقه کرده گردنم طنابِ این تباهیش!
دوباره مرگ میچکد ز سقفهای بیپناه
و ردّ خون کشیده میشود به روی گردنم!
شبیه به وحی میرسد صدای ضجّههای دور
که میدمد هراس را به لحظهلحظه بودنم!
فرار میکنم ولی جهان نشسته روبرو
شبیه به آینه شده مقابل شکستنم!
فرار ممکن است اگر مسیر وا شود
ولی جهان نشسته روبرو بدون ذره ای خطا
سکوت میکنم ولی قیامتیست در گلو!
که میکِشَد مرا به سمت مرگِ خویشتنم
و خستهتر ز هر نفس، شکستهتر ز هر نگاه!
که جا گذاشتم خودم میان این همه تباه
و در غبارِ سردِ شب، میانِ این هجومِ درد!
نفس دفن میشود به زیرِ سقفِ بیپناه
به بغضِ واژهها قسمْ رسیده آخرین نفس!
منی که شعر میشدم به مرگ خود رسیده ام…
زیر باران گریه کردم، بلکه باران شویَد از قلبم گناهم ...
بالِ پروازِ منو آدما چیدَن ...
همه دلگرمیِ من واسه رسیدن !
خرمن نکاشته هامون ، چشمه نگو ... آتشفشونه...
بشمُرید ! نداشته هامون ، هزار هزارتا کهکشونه....
آرزو دریای شوره ، دریای شور ، زندون ماهه....
ماهیا تشنه ترینن ، روی لباشون ، آبه و آهه....
بخت ماهیا سیاهه ....
من صادقانه روز تولدم بغض میکنم،
وقتی تو اینچنین کودکانه شاد و سرخوشی،
وقتی پُر از عطرِ زندگی و شوقِ رویشی،
از هرچه کادو و تبریک و کیک، متنفرم!
من،
غریبِ دریا
نشسته اینجا به انتظارت ...
بیقرارت ...
که باز آیی و رُخ نمایی ،
بگو کجایی!
تو ... بهانه من!
موهای خیست رو شانه ی من،
دو دست گرمت تو دستای من،
تو آسمونا ستاره ی من،
من سنگ صبور غمهاتم ،
من دل ناگرون چشمهاتم…
When you cried, I’d wipe away all of your tears
When you’d scream, I’d fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
... But you still have all of me
my immortal - evanescence
تونَه خدا، تونَ سِید ممّد بيو سَر مزارُم
؛ گُلُم اي يار گُلُم اي یار
كِل بزن سُرود بخون وا كن قطارُم
گُلُم اي يار گُلُم اي یار
هرچه دارُم قُربونت ،هرچه دارُم قُربونت غيرِ تفنگُم،
گُلُم اي يار ،گُلُم ای یار
يه اِمشو مهمون تو، سحرْ به جَنگُم؛
گُلُم ای یار، گُلُم ای یار ...
ف.ایران و ج.ف میهن🥀
من همون جزیره بودم، خاکیُ صمیمیُ گرم
واسه عشق بازیِ موجها، قامَتم یه بَستر نرم
یه عزیز دردونه بودم، پیش چشم خیسِ موجها
یه نگینِ سبزِ خالص، روی انگشترِ دریا ...
(بیاد اولیور کرید، خالقی که با زلال ترین روایح جادو میکرد)
آدمیزاد استدلال غلطی از «هستی» داره!
انتظار داره پایان شبِ سیَه سپید باشه!
این دقیقا همین خزئبلاتی هستش که واعظین و روانشناس ها به خورد ملّت میدن ؛واعظ ظرفیت این توهم رو درونت تقویت میکنه و بعدش بهت میگه باید آدم پاکدامنی باشی!
راست کوهل/کاراگاه حقیقی
تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.
هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.