نظرات | Rasoul Hoseiny
ترتیب نمایش
F**king Fabulous
لینک به نظر 1 شهریور 1405 تشکر پاسخ به کامبیز سخی
سلام وعرض ادب خدمت شما بزرگواران
سرورانم جناب رابعی نیا،جناب سخی و جناب جوکار
نوشته‌هایتان را چند بار خواندم.
عجیب است که آدم گاهی چیزی را با اندوه می‌نویسد و دیگران، هرکدام از زاویه‌ای به آن نزدیک می‌شوند و چیزی را نشانش می‌دهند که خودش ندیده بود.
جناب رابعی‌نیا از استفاده کردن گفت؛ از اینکه شاید بزرگ‌ترین بی‌انصافی در حق زندگی این باشد که از ترس تمام شدن، از داشته‌هایمان لذت نبریم.
کامبیز خان سخی از امید گفت؛ از اینکه هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه چیزی برایش به ارمغان می‌آورد.
و جناب جوکار چنان دورتر ایستاد که ناگهان دیدم موضوع فقط چند شیشه عطر نیست. اینکه انسان هنوز بتواند از یک بو، یک شعر، یک خط خوش، یک ساختمان زیبا یا قطعه‌ای موسیقی لذت ببرد، شاید خودش نوعی ایستادگی در برابر جهانی باشد که هر روز چیزی را از ما کم می‌کند.
شاید همه این حرف‌ها درست باشد.
و شاید حقیقت، مثل همیشه، میان همه این نگاه‌ها تقسیم شده باشد.
من هنوز از تمام شدن چیزهایی که دوستشان دارم ناراحت می‌شوم.
این را نمی‌توانم انکار کنم.
اما هرچه بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر مطمئن می‌شوم که ترس من از خودِ تمام شدن نیست.
تمام شدن، قانون ساده جهان است.
کودکی تمام می‌شود.
جوانی تمام می‌شود.
دوستی‌ها تمام می‌شوند.
آدم‌هایی که خیال می‌کردیم همیشه خواهند ماند، روزی دیگر نیستند.
حتی خود ما نیز، بی‌آنکه کسی نظرمان را بپرسد، روزی از این داستان خارج خواهیم شد.
پس چرا باید از تمام شدن یک شیشه عطر متعجب باشم؟
مشکل جای دیگری است.
من از این می‌ترسم که چیزی را که دوست داشته‌ام، دیگر نتوانم دوباره پیدا کنم.
و این دو با هم فرق دارند.

تمام شدن یک عطر را می‌توان پذیرفت؛
اما ناتوانی از بازگشتن به آن، قصه دیگری است.
فابیولوس اگر روزی تمام شود، تقصیری ندارد.
وظیفه‌اش را انجام داده است.
مدتی روی پوست من زندگی کرده، وارد روزها و خاطراتم شده، با آدم‌ها و مکان‌هایی که دوستشان داشته‌ام آمیخته و بعد، آرام‌آرام رفته است.
شاید اصلاً عطر خوب همین باشد؛
چیزی که آن‌قدر از آن استفاده کنی تا دیگر چیزی از خودش باقی نگذارد، جز خاطره‌ای که دقیقاً نمی‌دانی از کجا آمده اما هنوز جایی در ذهن تو زنده است.
با این حال، آدم دلش می‌خواهد بعضی چیزها را دوباره داشته باشد.
نه از سر حرص.
نه برای جمع کردن.
بلکه چون بعضی بوها فقط بو نیستند.
کلیدند.
درِ اتاقی را باز می‌کنند که سال‌ها پیش از آن بیرون آمده‌ای.
آدمی را برمی‌گردانند که دیگر کنارت نیست.
عصری را که گذشته است.
سفری را که تمام شده.
و گاهی حتی نسخه‌ای از خودت را که دیگر دقیقاً همان آدم سابق نیست.
شاید برای همین است که فابیولوس در ذهن من کمی بیش از یک عطر شده است.
این روزها امپراتور فابیولوس هنوز با وقار روی قفسه ایستاده است.
هنوز فرمانروایی می‌کند.
اما مثل هر امپراتوری دیگری، آرام‌آرام به سال‌های پایانی سلطنت خود نزدیک می‌شود.
و چه ایرادی دارد؟
مگر قرار بوده تا ابد حکومت کند؟
فقط امیدوارم پیش بینی جناب سخی اتفاق بیافتد.
و ولیعهد زودتر در افق دیده شود
پادشاهان می‌آیند و می‌روند.
این رسم جهان است.
نگرانی من از روزی است که تخت خالی بماند یا تخت را به چند اماراتی تسلیم کنند...
17 تشکر شده توسط : Monire محمدرضا  رابعی نیا
من عاشق عطرم.
این را تقریباً همه اطرافیانم می‌دانند.
آن‌قدر که برای خرید یک شیشه عطر، گاهی بیشتر از انتخاب محل زندگی و شغل و شاید حتی همسر آینده‌ام تحقیق می‌کنم.
نوت‌ها را می‌خوانم، پرفورمنس را بررسی می‌کنم، پنجاه و هفت ریویو مبینم، بچ‌کدها را مقایسه می‌کنم، می‌فهمم نسخه فلان سال چه تفاوتی با نسخه فلان سال داشته و در نهایت، بعد از سه ساعت تحقیق، به همان نتیجه‌ای می‌رسم که احتمالاً یک آدم عاقل از ابتدا می‌رسید:
«نخر.»
بالاخره عشق هم تا جایی محترم است که با قدرت خریدت در تضاد نباشد.

من می‌توانم ساعت‌ها درباره یک رایحه بخوانم، تفاوت زنبق و زنبقِ فلان خانه را بررسی کنم، بفهمم فلان عطر در سال فلان چه نسخه‌ای داشته و چرا فلان بچ‌کد بهتر است؛
اما وقتی می‌رسم به مرحله‌ی پرداخت، ناگهان تمام فلسفه‌ی زیبایی‌شناسی‌ام تبدیل می‌شود به یک سؤال بسیار ابتدایی:
«واقعاً لازم دارمش؟»
و پاسخ، برخلاف گذشته، دیگر همیشه «بله» نیست.

مسئله فقط این نیست که امروز پرداخت مبلغی بالا برای بعضی عطرها برایم منطقی نیست؛ عطرهایی که تا همین دیروز حتی جزو گزینه‌های خریدم هم نبودند.
مسئله‌ی بزرگ‌تر این است که حتی جایگزین کردن عطرهایی که همین حالا دارم هم دیگر منطقی نیست؛ مثل همین عطر فاکینگ فابولوس.
عطرهایی که مدت‌ها برای جمع کردنشان وقت گذاشته‌ام؛ برای شناختنشان خوانده‌ام، برای داشتنشان صبر کرده‌ام و احتمالاً برای خرید بعضی‌هایشان آن‌قدر حساب‌ و کتاب کرده‌ام که اگر به جای عطر، سهام خریده بودم، الان احتمالاً وضعیت مالی بهتری داشتم.

بطری‌ها اما اهمیتی به این چیزها نمی‌دهند.
روزی خالی می‌شوند.
و اینجا یک تناقض کوچک و البته بسیار لوکس شکل می‌گیرد:
من کلکسیونی ساخته‌ام که قرار بوده منبع لذت باشد، اما حالا هرچه بیشتر به آن نگاه می‌کنم، بیشتر به این فکر می‌کنم که کدام‌شان زودتر تمام می‌شود.

اسپری‌ها یکی‌یکی کم می‌شوند و شاید وقتی آخرین قطره‌ی یکی از عطرهایم را استفاده کنم، دیگر منطق زندگی ام اجازه ندهد همان عطر را دوباره وارد قفسه‌ام کنم.
یعنی حتی کلکسیون امروز من هم چیزی نیست که بتوانم برای همیشه حفظش کنم.
و این شاید از نخریدن عطرهای جدید هم تلخ‌تر باشد.

تلخ است که به جای لذت بردن از یک عطر، نگران آخرین اسپری‌هایش باشی.
اینکه قبل از هر بار استفاده، ناخودآگاه به شیشه نگاه کنی و حساب کنی چند بار دیگر مانده.
تلخ‌تر اینکه بعضی بطری‌ها را نه برای استفاده، بلکه برای به تأخیر انداختن خداحافظی نگه داری.
عطر داری.
اما از تمام شدنش می‌ترسی.
و این دیگر واقعاً وضعیت عجیبی است.
و البته احتمالاً هر بار که یکی از بطری‌های کلکسیونم را می‌بینم، یک محاسبه‌ی کوچک هم انجام می‌دهم:
«این یکی چند اسپری دیگه داره؟»
چون ظاهراً در این مرحله از زندگی، حتی برای لذت بردن از کلکسیون خودم هم باید مدیریت موجودی داشته باشم.
فاکینگ فابولوس را چند بار دیگر می‌توانم بزنم؟
اگر هفته‌ای دو بار استفاده کنم، چند ماه دوام می‌آورد؟
اگر فقط برای موقعیت‌های خاص نگهش دارم چه؟
و ناگهان می‌بینی آدمی که زمانی برای انتخاب عطر درباره هنر، خاطره، شخصیت و زیبایی‌شناسی فکر می‌کرد، حالا نشسته تعداد اسپری‌های باقی‌مانده‌ی شیشه را تخمین می‌زند.
یک مدیر انبار کوچک...

من از اینجا به بعد تماشاگرم.
می‌نشینم، نوشته‌هایتان را می‌خوانم، عطرهایتان را می‌بینم و از انتخاب‌هایتان لذت می‌برم.
شاید حتی گاهی زیر لب بگویم:
«این یکی را اگر داشتم...»
و بعد صفحه را ببندم.
چون بعضی وقت‌ها آدم نه از چیزی که ندارد، بلکه از چیزی که زمانی می‌توانست داشته باشد، بیشتر دلتنگ می‌شود....
شاید حتی گاهی درباره عطرهایی که هنوز دارم چیزی بنویسم؛ از رایحه‌شان بگویم، از خاطره‌ای که برایم ساخته‌اند یا از اینکه چرا هنوز، بعد از این همه سال، دوستشان دارم.


گاهی فکر می‌کنم ما عاشقان عطر، بیشتر از اینکه رایحه‌ها را جمع کنیم، حسرت‌ها را جمع کرده‌ایم.
حسرت روزهایی که می‌شد یک عطر را فقط به خاطر بویش دوست داشت.
نه به قیمتش فکر کرد، نه به امکان جایگزینی‌اش، نه به اینکه اگر تمام شد چه.
فقط دوستش داشت.
و بعد، خیلی ساده، صاحبش شد.
شاید این فقط خداحافظی با عطر نباشد.
شاید خداحافظی با دورانی باشد که می‌شد بدون نگرانی، عاشق شد.

کاش زندگی لعنتی کمی مهربان‌تر بود...
32 تشکر شده توسط : حسین سعیدی Armin
سلام و عرض ادب خدمت دوستان و اساتید سایت
عطری با رایحه نزدیک به دوان و پرفورمنس خوب چی پیشنهاد میکنید؟
3 تشکر شده توسط : Legend Huseyin_taheri_official
فروتنی و بخشندگی در اوج قدرت،صلابتِ آرام،شمشیرِ در نیام، برای مردی که قدرت دارد، اما نیازی به اثباتش ندارد.
رایحه "فاتح بخشنده" این نه یک بمب است نه یک ماندگاری که با شستن هم نرود...
تقریبا میانه است...
با نبوغ خاص "روزندو ماتیو" و "کریستین کاربونل"، کدهای کلاسیک عطرسازی مردانه با یک پیچش منحصربه‌فرد شرقی ترکیب شده است.

در مورد رایحه اما من نه میتوانم بینی جناب سخی را قرض بگیرم نه جناب شوشتری و نه دیگر دوستان حرفه ای را پس این توصیف با یک بینی معمولی را بپذیرید:

نت آغازین؛ یک سلام پرانرژی و مینیمال
اولین برخورد شما با Kajal Homme II، انفجاری از طراوت است. مرکبات تازه (پرتقال) و اسطوخودوس نه آن‌قدر تند که آزاردهنده باشند با ظرافتی مینیمال فضا را روشن می‌کنند.


نت میانی؛ قلب تپنده یک "هلوی شرقی"
پس از دقایقی، پرده اصلی نمایش کنار می‌رود و ستاره بی‌بدیل عطر، یعنی "هلوی شرقی"، وارد صحنه می‌شود. اما این هلوی شیرین و زننده فروشگاه‌ها نیست؛ هلو در اینجا "در ردایی شرقی" پیچیده شده و با گرمای تند و اغواگر دارچین درآمیخته است. این ترکیب بسیار هماهنگ و "فوراً دوست‌داشتنی" است اسطوخودوس همچنان در پس‌زمینه نفس می‌کشد و از شیرین شدن بیش از حد عطر جلوگیری می‌کند.


نت پایانی؛ بلوغ در سکوت
با گذر زمان، رایحه به سمت تعادلی رویایی حرکت می‌کند. شیرینی لطیف هلو و ادویه، بر بستری از چوب‌های لوکس (سدر و صندل) و مشک می‌نشیند. اینجاست که "بلوغ" واقعی عطر خود را نشان می‌دهد؛ رایحه‌ای که "سرزنده، شاد، دلگرم‌کننده و خوش‌بینانه" است، اما در عمق خود، صلابت یک جنتلمن واقعی را دارد. (نکته: اگر به نت‌ها فوق‌العاده حساس هستید، ممکن است رگه‌های سینتیک مشک، برای لحظاتی ، شما را آزار دهد).
پخش در حدی است که به حریم دیگران احترام بگذارید.


این عطر برای مردی ساخته شده که از کلیشه‌ها خسته شده است. کسی که اعتمادبه‌نفسش را با جیغ زدن عطرش ثابت نمی‌کند، بلکه با یک "هاله‌ی بویایی متین و شیک" در ذهن‌ها حک می‌شود. این عطری "همه‌فن‌حریف" است که هم با کت‌وشلوار رسمی می‌درخشد، هم با یک تی‌شرت و جین ساده. آن را در بهار، پاییز یا یک شب خنک تابستانی بپوشید و آماده شنیدن این سوال باشید: "چه عطری زدی؟"

عملکرد در یک نگاه
· ماندگاری: حدود ۷ ساعت روی پوست
· پخش بو: ۱.۵ تا ۲ ساعت اول، حضوری متین و دلنشین دارد و سپس به یک هاله نزدیک به پوست تبدیل می‌شود.
19 تشکر شده توسط : علیرضا ملک مروت
آمدم اینجا زیر یکی ازگرانترین عطرهای سایت که مدتها قبل خریدمش و الان نمیتونم دیگه بهش فکر کنم مطلبی رو باهاتون در میون بگذارم...
امشب با آشناى عطر فروشى حرف مى‌زدم. گفتم اوضاع چطور است؟ یک نفس عمیق کشید، انگار داشت برای بردن یک تابوت آماده مى‌شد. گفت: «والا فروش را که خدا بیامرزد... برندهاى لالیک، ورساچه، ایو سن لوران و بنتلى هنوز یه جورى دارن نفس مى‌کشن. سوپر لوکس هم افت داشته ولی همچنان فروش دارد اما رنج متوسط فروشش بسیار کم شده.»

گفتم: «یعنى دیور و شنل و ممو؟»

گفت: «همین‌ها. باور نمى‌کنى، فروش این وسطى‌ها از زرجوف و کرید و آن گران‌ترین‌ها هم بدتر شده.»

گفتم: «مگر مى‌شود؟ همیشه فکر مى‌کردم تو بحران اول این‌ها باید زمین بخورند.»

گفت: «اشتباهت همینجاست. طبقه پایین که کلاً از گردانه خارج شده. طبقه مرفه اما پول دارد خرید یک عطر خیلى هم برایش فرق نمى‌کند که پنج میلیون باشد یا پنجاه میلیون. طبقه بالا همیشه بالاست، حتى در شرایط سخت. اما طبقه متوسط... قبلاً مى‌توانست یک عطر سوپرلوکس مثل لویی ویتون هم بخرد، آن هم به زحمت. اما حالا؟ حتى نمى‌تواند به آن فکر کند. نه فقط قدرت خرید را از دست داده، جسارت تصور داشتنش را هم از دست داده. حالا مانده وسط هیچ‌کجا. نه آن پول هنگفت را دارد که سراغ سوپرلوکس‌ها برود، نه الان زورش همچنان به ممو و دیور مى‌رسد، نه دلش مى‌آید بی‌نام‌و‌نشان بخرد. پس چاره چیست؟ مى‌شود اینکه از دیور مى‌آید پایین به ورساچه. از شنل مى‌افتد روى سن لوران.»

راست مى‌گفت. توى این بازار، آن که ته تغارش پر است، یک عطر خیلى به حالش فرق ندارد او فشار را در ملک و خودرو لوکس حس میکند. اما آن طبقه متوسط که گاهى یک سوپرلوکس مى‌خرید تا به خودش ثابت کند هنوز بالا ایستاده، حالا سقوط‌کرده. حالا مشخص مى‌شود چه کسى واقعاً پولدار است و چه کسى خودش را لوکس جا زده و این شکاف امروز به عطر رسیده و فردا مشخص نیست به کجا برسد و هر روز بزرگ‌تر مى‌شود.

طبقه متوسط دارد از بین میرود....
31 تشکر شده توسط : سجاد نجف زاده محمد چوداران
Mefisto Gentiluomo
لینک به نظر 8 اردیبهشت 1405 تشکر پاسخ به Venus
سلام خدمت شما و همه دوستان
حالا که بحث این موضوع دوباره باز شده در این تورم چه باید کرد آیا صرف بوی خوب دادن کافی است؟

مانیفست یک خوشبو در زمانهٔ تورم

بیایید از تورم انتقام بگیریم. نه با عصبانیت، که با سلیقه.

عطر کجای زندگی ماست؟

عطر روی خط‌های مرزی زندگی ایستاده — آنجا که یک چیز، هم‌زمان دو چیز است:
مرز جسم و روح. مولکولی شیمیایی که بی‌واسطه به خلق تو دست می‌برد.
مرز خود و دیگری. هم خلوت توست، هم نخستین پیام بی‌صدایت پیش از آنکه دهان باز کنی.
مرز لحظهٔ حال و خاطرهٔ دور. ماشین زمانی که تو را یک‌باره به بغل مادربزرگ پرت می‌کند.
مرز هنر و طبیعت. جایی که گل و چوب، شعر می‌شوند.

عطر در مقولهٔ «چیزهای ضروریِ غیرضروری» زندگی جا خوش کرده. برای نفس کشیدن کافی نیست، اما برای خوب زیستن هست. برای اینکه زندگی بوی لطافت بدهد، بوی خاطره، بوی معنا. عطر، شاعرانه‌ترین امضایی است که پای قرارداد اجتماعی روزمره می‌اندازیم.

حالا قیمت چه می‌گوید؟

کسی که عطر ارزان می‌زند — اگر دوستش داشته باشد — با خودش صادقانه می‌گوید: «بوی خوبی می‌دهم.» خریدش از سر نیاز روزمره است. اما گوشه‌ای از ذهنش همیشه نگران است که نکند کسی «ارزان بودن» را بو بکشد.

کسی که عطر گران می‌زند، فقط یک شیشه نخریده. او یک آیین را خریده. داستان برند را، حس شیشهٔ سنگین در دست را، کمیاب بودن رایحه را. او عطر نزده — برای خودش مراسم گرفته. جمله‌ای که در سرش می‌چرخد این نیست که «بوی خوبی دارم»، بلکه این است: «من ارزشمندم.» «من برای خودم خرج کردم.» «امروز من فرق دارم.» و این قدرت ذهنی، بی‌صدا در زبان بدنش نشت می‌کند. او دیگر بوی عود نمی‌دهد — بوی اعتماد به نفس می‌دهد.

اما دیگران چه می‌بویند؟

جامعه دچار یک خطای شناختی مضحک است.
همان بوی پیچیده و خاص، اگر از آدمی با ظاهر معمولی و ماشین معمولی به مشام برسد، فوراً قضاوت می‌شود: «اسپری بدن است، ارزان است.»
اگر همان بو، از میان یقهٔ کت‌وشلوار برند و پنجرهٔ ماشین لوکس بیرون بزند، همان دماغ‌ها می‌گویند: «چقدر نفیس.»
ما داریم رسید خرید را بو می‌کنیم، نه آدم را.

اینجاست که انتقام شروع می‌شود.

در تورمی که همه چیز را بی‌رویه گران می‌کند، «هنر خوب بوییدن» به شکلی غم‌انگیز دموکراتیک می‌شود. دست‌نیافتنی بودن قیمت‌ها، ناگهان میدان بازی را به نفع سلیقه عوض می‌کند. سلیقه، قیمت را تحقیر می‌کند.

«خوب بو دادن» یک خرید نیست. یک مهارت سه‌بعدی است:

اول: بهداشت.
بوی ناب «پاکی» — تن شسته، لباس تمیز، پوست بی‌ادعا — بنیادی‌ترین و جذاب‌ترین رایحهٔ انسانی است. رایگان است، باشکوه است، و بدون آن، هر عطری فاجعه است.

دوم: انتخاب خاموش.
در روزگار تورم، هوشمندی یعنی گول نخوردن. سراغ وانيل و عود سنگین نروید اگر بودجه‌تان کم است. نسخه‌های ارزان این رایحه‌ها توی ذوق می‌زنند، داد می‌زنند، لو می‌روند. عطرهای لطیف، مرکباتی، تمیز، صبورترند و وفادارتر.

سوم: مهندسی ماندگاری، نه اعتماد به ماندگاری عطر.
عطر ارزان مرکباتی ممکن است روی پوست دو ساعت دوام بیاورد. آدم باهوش غصه نمی‌خورد. یک لوسیون بی‌بو می‌خرد، عطر را رویش می‌نشاند. یک شیشه مینیاتوری در جیب دارد. او «مهندسی تمدّد» می‌کند. ماندگاری را می‌سازد، نه که فقط از شیشه طلب کند.

حرف آخر

در ایران امروز، عطر گران می‌تواند یک «نماد» باشد،
اما عطر خوش، یک «فضیلت» است.
فضیلتی که نه با کارت بانکی،
که با آموزش دماغ،
با شکیبایی در عطرگردی‌های بی‌پایان،
و با شناخت شیمیِ پوست خودت به دست می‌آید.

پس جمله‌ام سر جایش است:
«صرف بوی خوب دادن» کافی است.
چون بوی خوب، برندهٔ بی‌چون‌وچرای بازی لحظه است.
این بوست که در آغوش می‌ماند، نه فاکتور خریدت.
و این است — دموکراتیک‌ترین و هنرمندانه‌ترین انتقام ما از تورم.
15 تشکر شده توسط : Abed هیچ
آلکساندریا ۲، از خاندان اشرافی زرجوف، روایتی از سیب و دارچین و اسطوخودوس که در دمی گس و باشکوه آغاز می‌شود، در قلبی از گلاب و چوب سدر به معراج می‌رسد و در نهایت، بر بستری از عود لائوسی و مشک و کهربا، چونان خاطره های ازلی بر پوست سنگینی می‌کند.
گویی تمام افسانه‌های شرق، در شیشه‌ای محبوس شده‌اند.

اما حیف و صد حیف که این روزها بوییدن این حماسه، جیب آدم را تهی میکند. قیمت این شاهکار چنان سر به فلک کشیده که گویی به جای عصاره‌ی گل و چوب، قرار است شیشه را از طلای آب‌شده پُر کنند. عطر، قرار بود خیال را پرواز دهد، اما حالا پیش از خریدنش باید حساب بانکی را به خاک سیاه نشاند.

خب در مورد قیمت که مبالغه نکردم ولی در مورد خود عطر مبالغه کردم؟!
قطعا...

ما برای آنچه دوست داریم، منطق می‌سازیم. منطق من برای این عطر، شعر بود. منطقِ تو شاید بویش باشد. منطقِ بازار اما، بیرحم است و ته جیب را نگاه می‌کند.

جهان بر همین می‌چرخد برادر؛ بر مدار عشق‌هایی که برایشان استدلال می‌تراشیم، و حسرت‌هایی که برایشان شعر می‌بافیم.
لعنت به این دنیا...
29 تشکر شده توسط : محمد اسفندیاری مجید جلیلوند
سال اول دانشگاه بودم؛ پاره‌وقت برای پدرم کار می‌کردم.
ماهی یک‌ونیم میلیون درآمد داشتم و با یک میلیونش اونتوس رو خریدم.
اون موقع حداقل حقوق حدود یک میلیون بود؛
یعنی با یک ماه کار می‌شد یه عطر خیلی خوب داشت.

امروز حداقل حقوق شده حوالی ۱۳ میلیون.
همون عطر؟
معادل سه ماه حداقل حقوق..
تورم لعنتی یقه مان را سفت گرفته و ول کن نیست...

واقعاً ارزش داره؟
نه. حتی نزدیکش هم نیست.

اونتوسی که یه زمانی امضا بود، الان همه‌جاست؛
از آسانسور گرفته تا صف نون.
خاص بودنش رو سال‌ها پیش فروخت...
فرمول‌ها آبکی‌تر شده،
کیفیت افت کرده،
و اسم «ریفرموله» عملاً شده پوشش شیک برای کم‌فروشی.

تورم افسارگسیخته نه فقط جیب،
که سلیقه، لذت و انتخاب‌هامون رو هم خفه کرده.
کم‌کم باید عادت کنیم به نسخه‌های اماراتی،
نه از سر انتخاب،
از سر اجبار.

میترسم که با این روند در آینده اکثریتمون به این فکر کنیم که کِی عطر زدن جزو بدیهیات زندگی بود؟
41 تشکر شده توسط : therezvani فرهاد
سلام و عرض ادب...
ممنون از توصیفات دقیق شما
به دنبال خرید این عطر هستم اما با توصیفات شما و دوستان دیگر در مورد پخش و ماندگاری و اینکه یک اسپری کافی است...
به نظرتون حجم ۱۰۰ میل خیلی زیاد نیست؟!
3 تشکر شده توسط : therezvani Mahan
می‌خواستمش…
اما دیر رسیدم...
ماشه پیش‌تر چکانده شده بود...
و او در سکوت، بی‌آنکه فرصتی برای وداع بگذارد،
برای همیشه کشته شده بود..

چه غمگین است، وقتی دلِ من تنها در حسرت عطری جا می‌ماند،
و در همین لحظه، کسی نان شب ندارد…
کسی برای پسرش رؤیای یک دوچرخه می‌سازد،
کسی برای داروی عزیزش، سر از داروخانه‌ای به داروخانه دیگر می‌کوبد.

من فقط یک عطر را از دست دادم…
اما آن‌ها، هر روز بخشی از زندگی‌شان را.

و پرپس...
برای من تنها یک عطر نبود،
قصه‌ای بود که نیمه‌کاره ماند.

خدا را شکر همچنان مجردم و به هیچ دختری وعده خوشبختی نداده‌ام...
و شاید همین، کوچک‌ترین عدالت زندگی باشد که در این بی‌عدالتی‌ها مرا از شکستن قلب دیگری مصون نگه داشته است.

زندگی اما همچنان ادامه دارد؛
صرفِ بودن و جنگیدن برای بودن است که مهم است،
خصوصاً آن‌گاه که در جنگی نابرابر باشی…
اما حتی در جنگ نابرابر هم
شاید بوی یک خاطره، یک لبخند، یک امید کوچک،
همه‌ی آن چیزی باشد که ما را سرپا نگه می‌دارد.
حتی اگر مادر باز هم حرص بخورد و باز هم بگوید که تو با چند شیشه عطر سیر میشوی؟!
20 تشکر شده توسط : ر رها کامبیز سخی

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan