نظرات | AlirezaDMP
ترتیب نمایش
بهترین محدوده دمایی برای استفاده amouage search

زیر ۱۰°C ،ضعیف ،نمره ۴/۱۰، لیمو تقریباً ناپدید می‌شود، فقط دود و چوب سوخته حس می‌شود. عطر یک‌بعدی و خفه می‌شود.

۱۰°C تا ۱۵ ، خوب ، نمره ۷/۱۰ ، لیمو کم‌رنگ ولی حضور دارد، دود غالب است. مناسب روزهای سرد پاییزی.

💥۱۵°C تا ۲۰ ، عالی (بهترین) ، نمره ۱۰/۱۰ نقطه طلایی. لیموی تازه و شاداب به خوبی حس می‌شود، دود گرم و متعادل در پایه حضور دارد.

۲۰°C تا ۲۵، خوب ،نمره ۸/۱۰، لیمو درخشان و تیز، دود در پس‌زمینه، عطر خنک‌تر و آفتابی‌تر حس می‌شود.

۲۵°C تا ۳۰، متوسط، نمره ۵/۱۰ ،لیمو بیش از حد تیز و ترش می‌شود، دود به حداقل می‌رسد، تعادل به هم می‌خورد.

بالای ۳۰° ،ضعیف، نمره ۳/۱۰، لیمو اسیدی و آزاردهنده، دود ناپدید یا با گرما سنگین و ناخوشایند می‌شود،حس بوی قیر داغ یا پاک‌کننده صنعتی می‌دهد.
35 تشکر شده توسط : دانیال وفایی حسین رفیعی
سلام خدمت سروران گرامی
سعی میکنم بسته به تجربه خودم بهترین دمای استفاده از عطرهایی که تستشون کردم رو با شما به اشتراک بگذارم امیدوارم مورد پسند واقع بشه

بهترین دمای استفاده bleu de chanel نسخه parfum

زیر ۵°C خوب نمره 7/10 قابل قبول است، اما نت‌های مرکباتی کم‌رنگ می‌شوند، نت چوبی پایه غالب است

۵°C تا ۱۲ خیلی خوب نمره 8/10 عملکرد خوب در روزهای سرد پاییزی و زمستانی

۱۲°C تا ۲۰ عالی نمره 9.5/10 نقطه طلایی اول تعادل کامل بین طراوت و گرمای چوبی-کهربایی

💥۲۰°C تا ۲۵°بهترین نمره ۱۰/۱۰ نقطه اوج کیفیت ، تمام نت‌ها به بهترین شکل شکوفا می‌شوند

۲۵°C تا ۳۰ خیلی خوب نمره 8.5/10 همچنان عالی، اما بهتر است در این دما از نسخه EDP استفاده کنید

بالای ۳۰°متوسط 6/10 قابل قبول نیست ماندگاری کاهش می‌یابد و عطر سنگین می‌شود

26 تشکر شده توسط : maziar مرتضی ع
درود
دولچه گابانا لایت بلو اینتنس بپوشید وفیلم A Bigger Splash 2015 رو تماشا کنید ، فضای فیلم و عطر به شدت با هم همخوانی دارند .


2 تشکر شده توسط : inas 🄼🄾🄽🄰
فیلم ۲۰۱۶ me before you رو حتما ببینید ، انتهای فیلم این عطر به شخصیت اصلی فیلم پیشنهاد میشه ، این عطر دقیقا خود درونیات دختره ست .
8 تشکر شده توسط : کامبیز سخی 🄼🄾🄽🄰
داستان جاز کلاب :
نورهای کم‌سوی جاز کلاب “ شبهای مخملی ” بر چهره‌ها سایه می‌انداخت و عطر سیگار برگ و رام در فضا می‌پیچید. در گوشه‌ای دنج، پسری به نام “مایکل” می‌نشست. نه یک پسر معمولی، بلکه وارث یک امپراتوری مالی، اما در آن شب‌ها، فقط یک عاشق بود.
چشمان مایکل فقط “ماریا” را می‌دید، خواننده‌ی اپرایی که صدایش قلب‌ها را لمس می‌کرد. ماریا، با موهای آبشاری سیاه و چشمان زمردینش، فرشته‌ای بود در این فضای مملو از دود و بوی الکل. هر شب، مایکل برای شنیدن صدای او می‌آمد، رام مخصوصش را سفارش می‌داد و محو تماشای هنرنمایی ماریا می‌شد. او در دنیای پر زرق و برق خود، هیچ‌گاه چنین عشقی را تجربه نکرده بود. عشقی ناب و سوزان به دختری که قلبش جای دیگری بود.
ماریا عاشق “دنیل” بود، پسری هنرمند با روحی سرکش که بیماری نادری به جانش افتاده بود. تمام درآمد ماریا صرف هزینه‌های سرسام‌آور درمان دنیل می‌شد. او هر شب روی صحنه می‌رفت و با هر نت، تکه‌ای از قلبش را به دنیل تقدیم می‌کرد.
تهدیدی در سایه:
کلاب در آستانه ورشکستگی بود. “پاتریک ”، صاحب پیر و دلسوز کلاب، مجبور بود آن را بفروشد. این خبر مانند پتکی بر سر ماریا فرود آمد. اگر کلاب فروخته می‌شد، او کارش را از دست می‌داد و دیگر نمی‌توانست هزینه درمان دنیل را بپردازد. ناامیدی در چشمانش موج می‌زد، اما او مصمم بود تا آخرین لحظه مبارزه کند.
شب آخر:
شبی که پاتریک اعلام کرد کلاب به زودی فروخته می‌شود، مایکل با قلبی شکسته به کلاب آمد. سیگار برگش را روشن کرد، رام مورد علاقه‌اش را سفارش داد و به ماریا خیره شد. در چشمان او، غم و اندوهی عمیق‌تر از همیشه می‌دید. ماریا روی صحنه رفت و شروع به خواندن کرد. صدایش، این بار، مملو از درد و التماس بود. مایکل با تمام وجود حس می‌کرد که ماریا دارد برای نجات عشقش التماس می‌کند.
تصمیمی در ذهنش شکل گرفت. تصمیمی بزرگ و فداکارانه.
فداکاری یک عاشق
پس از پایان اجرا، مایکل به پشت صحنه رفت و با پاتریک صحبت کرد. پیشنهاد خرید کلاب را داد. پاتریک که از پیشنهاد مایکل شگفت‌زده شده بود، با تردید پذیرفت. مایکل کلاب را خرید .
اما این پایان کار نبود. مایکل کلاب را به نام ماریا زد. او می‌خواست مطمئن شود که ماریا هرگز نگران از دست دادن کارش نخواهد بود و می‌تواند به درمان عشقش ادامه دهد.
وداع تلخ
مایکل برای آخرین بار به ماریا نگاه کرد. نگاهی پر از عشق و حسرت. مایکل قبل از رفتن نامه ای به پاتریک داد تا به دست ماریا برساند .
محتوای نامه چنین بود :
ماریای عزیزم،
کلمات، مثل دود سیگار برگی که امشب برای آخرین بار می‌کشم، در هوا محو می‌شوند و نمی‌توانند عمق احساساتم را بیان کنند. اما باید چیزی بنویسم، شاید تنها یادگاری از کسی که بی‌صدا و از دور، به تو عشق می‌ورزید.
هر شب، در این مکان تاریک و دودآلود، در کنار رام و سیگار برگم، به تو و صدایت گوش می‌کردم. صدایی که مثل موجی آرام، تمام وجودم را می‌نواخت و به من آرامش می‌داد. تو فرشته‌ی این جهنم کوچک بودی، ماریا، و من، فقط یک بیننده‌ی خاموش و عاشق.
می‌دانم که قلبت متعلق به دنیل است، و من هیچگاه ادعایی جز تماشای عشق شما نداشتم. اما این عشق، با همه شدت و طراوتش، به من آموخت که چه معنای عمیقی دارد فداکاری. من کافه را خریدم، نه برای خود، بلکه برای تو، برای اینکه بتوانی به عشقت به دنیل ادامه دهی، و برای این که صدای جادویت همچنان در این دنیا طنین‌انداز باشد.
من همیشه برای تو و دنیل آرزوی خوشبختی خواهم کرد

18 تشکر شده توسط : کامبیز سخی Maxxine
داستان عطر رپلیکا کافی برک ☆
هوای پاریس اوایل پاییز، سرد و دلچسب، از میان برگ‌های طلایی رنگ خیابان‌ها می‌وزید. بوی قهوه و شیر داغ و وانیل، در کافه مجلل “لِ پتیت کافه” پیچیده بود. سارا ، با موهای خرمایی و چشمان عسلی‌اش، پشت پیشخوان ایستاده بود و با مهارت کافی موکاها را آماده می‌کرد. کافه، با دکور چوبی و نور ملایم، فضایی صمیمی و دلنشین داشت. سارا، که تمام وجودش را وقف این کافه کوچک و رؤیایی کرده بود، بدون خبر از نقشه دوستانش، غرق در دنیای خود بود.
امشب، شب افتتاحیه بود. سارا، با لبخندی آرام، به مهمانان جدید خوشامد می‌گفت. اما در میان شلوغی و هیجان افتتاحیه، غافل از این بود که دوستانش، لیدیا و پاتریک، فرانسیس، عشق سابقش را که سال‌ها پیش، بر اثر یک سوءتفاهم کوچک، از هم دور شده بودند، به کافه دعوت کرده بودند.
فرانسیس، با قدم‌های سنگین، وارد کافه شد. سال‌ها گذشته بود، اما هنوز هم بوی قهوه داغ و وانیل، خاطرات مشترکی را در ذهنش زنده می‌کرد. چشم‌هایش به سارا افتاد. دقیقاً همان سارا، با موهای خرمایی و چشمان عسلی که سال‌ها پیش قلبش را تسخیر کرده بود. دلی که با فاصله و زمان، هنوز هم برای او می‌تپید.
سارا ، با دیدن فرانسیس، برای لحظه ای، مکث کرد. خاطرات، مثل برگ‌های پاییزی، از ذهنش عبور کردند. سوءتفاهم‌ها، دردها، و لحظات تلخ… اما این بار، حس دیگری در نگاهش موج می‌زد. حس آرامش، حسِ دوباره یافتن.
در آن لحظه، لیدیا و پاتریک با لبخندی از پشت گوشه کافه، به فرانسیس و سارا نگاه می‌کردند. نقشه آنها، با موفقیت کامل، اجرا شده بود. سارا و فرانسیس، بدون هیچ کلامی، به هم نگاه می‌کردند. بوی قهوه و وانیل، در آن لحظه، به جای خاطرات تلخ، خاطرات شیرین و نو را به ارمغان آورد. بویِ آغازِ دوباره ای که در پاییز پاریس، در کافه کوچکِ ، جلوه کرده بود.
در هوای پاییزی پاریس، عطری می‌پیچد،
از نعناع هندی و پرتقال، عطرِ جان می‌ریزد.
فلفلیِ شور و شیرین، آغازی دل‌انگیز،
مثل بوسه‌ای بر لب، که لبخند می‌آمیزد.
دانه تونکا، شیرین و تلخ، مثل خاطره‌ای دور،
لوبانِ گرم و عرفانی، در قلبِ منِ زخمی،
اسطوخودوسِ آرامش، در این شلوغیِ شهر،
قهوه‌ای تلخ و شیرین، نوشیدنیِ محشر.
شیرِ لطیف و گرم، مثل لمسِ دستِ تو،
گیاه ناگارموتا، رازِ پنهانِ عشقِ ما،
وانیلِ شیرین و وسوسه، در آغوشِ تو مستم،
خس خسِ تلخِ جدایی، رَفته، و نیستم.
سدرِ استوار و باوقار، مانند عشقِ پایدار،
عطری که بوی تو را می‌دهد، در قلبِ من جاودار.
این عطر، داستانِ ماست، با تلخی و شیرینی‌اش،
عطرِ پاییزی پاریس، در قلب من، همیشه می‌ماند
10 تشکر شده توسط : کامبیز سخی mahdis
نور ملایم غروب خورشید، از میان شاخ و برگ‌های درختان، به میز کوچک در کافه باغی می‌تابید. میز پوشیده از پارچه سفید، و گل‌های سفید فراوان اطراف، فضایی رویایی و آرامش‌بخش را به وجود آورده بودند. آقای آرتور، با کت و شلوار سفید و جلیقه‌ای همرنگ، با وقار نشسته بود او اولین قرارش بود آنهم با اولین عشق زندگیش که سالها در دلش پنهان کرده بود در جیب کت او، یک شاخه گل سرخ قرمز به چشم می‌خورد. عطر “آمواج رفلکشن من”، عطری که او امشب برای قرار ملاقات عاشقانه خود انتخاب کرده بود، به آرامی در هوای مطبوع باغ پراکنده می‌شد.
ابتدا، رایحه رز به مانند گل رز قرمز در جیبش، هوای اطراف را پر کرد. این رایحه، به زیبایی عشق آرتور به معشوقه‌اش اشاره می‌کرد. رزماری، با طراوتی که به رایحه می‌بخشید، نماد تازگی و پایداری عشق آن‌ها بود. اما فلفل قرمز شیرین، به عنوان نشانه‌ای از شور و اشتیاق نهفته در قلب آرتور، به عطر پیچیدگی و عظمت خاصی می‌بخشید.
با گذشت زمان، رایحه‌های میانی به حس گرما و عشق می‌افزودند. بهار نارنج، با شیرینی و لطافت بی‌نظیر خود، نماد شادی و لذت بود. ریشه زنبق، رمز و راز عشق آن‌ها را تجسم می‌کرد. و یاس، به مانند عطر غیرقابل توصیف عشق آرتور، بر تمام رایحه‌ها حکم‌رانی می‌کرد.
در نهایت نتهای پایانی عطر حسی گرم و دلنشین از امنیت و پایداری به وجود آورد. نعناع هندی، با تازگی و خلوص خود، عشق او را به تصویر می‌کشید. خس خس، به عنوان نماد پایداری و استحکام، پشتوانه عشق آن‌ها بود. سدر و چوب صندل سفید، به عطر عمقی عمیق و جاودانه می‌بخشیدند. مانند عشقی که آرتور به آن ایمان داشتند.
در همین لحظه، آرتور با لحنی عاشقانه، گل رز قرمز را به معشوقه‌اش هدیه داد. گل رز نماد عشقی فراتر از زمان و مکان بود. عطر و گل رز، همراه با کت و شلوار سفید آرتور، فضایی رومانتیک و فراموش‌نشدنی را به وجود آوردند. این لحظه، لحظه‌ای بود که در خاطرات آن‌ها برای همیشه حک شد.
12 تشکر شده توسط : کامبیز سخی هاشم پور
عطر megamare : تراژدی عشق در ژرفا
لیلیا، دختری با موهای مشکی و چشمانی به رنگ اقیانوس آرام، و کای، کاپیتان کشتی به نام دریای بزرگ، عشقی عمیق و غیرقابل توصیف داشتند. عشقشان به وسعت اقیانوس بود و به عمق آن می‌رسید. اما سرنوشت، نقشه‌های دیگری برایشان داشت.
کای، در تلاش برای خلق عطری جاودانه که عشقشان را به تصویر بکشد، از اسرار اقیانوس و طبیعت الهام می‌گرفت. “ دریای بزرگ ” قرار بود وصفی از عشقشان باشد، عشقی به عمق و رمزآلودی اقیانوس.
نت‌های اولیه، شروع عشقشان را به تصویر می‌کشیدند: طراوت آب دریا، شور و شوق پرتقال، شیرینی بنفشه، و تندی فلفل، نمادی از هیجان و شوقی بودند که در آغاز عشقشان موج می‌زد. این‌ها لحظات شیرین و پرشور آغاز عشقشان بودند.
اما طوفانی مهیب، سرنوشت ( دریای بزرگ) را تغییر داد. کشتی، در چنگال امواج خروشان گرفتار شد و به اعماق اقیانوس سقوط کرد. در لحظات پایانی، کای، در حالی که لیلیا را در آغوش داشت حس تراژدی فرو رفتن در عمق را با تمام وجود حس میکرد آرامشی تلخ در میان موج‌ها چیزی شبیه بوی اسطوخودوس، روایح سبز و بوی جلبک دریایی و ناآرامی اقیانوس، رایحه چای تلخ نمادی از پشیمانی و طعم نمکین اشک‌های لیلیا در آن لحظات بود.
ودر پایان عمق تاریک اقیانوس بود، مشک، غم و اندوه عمیقی را منتقل می‌کرد و خزه درخت بلوط حس مرگ و نابودی را ،چوب صندل سفید، آرامش نهایی، و عنبر، یادآور عطر تن لیلیا بود.
عطر “ دریای بزرگ”، دیگر فقط یک عطر نبود. این عطری بود که عشق، تراژدی و مرگ را به هم می‌آمیخت. این عطر، داستان عشقی را روایت می‌کرد که در عمق اقیانوس، به خواب ابدیت فرو رفته بود. عشقی که فقط در بوی این عطر برای همیشه زنده می‌ماند.
کای نجات یافت ولی لیلیا تراژدی شد از یک عشق نافرجام، "دریای بزرگ"، یادگاری ابد از عشقشان شد؛ عشقی که در تاریکی اعماق اقیانوس، برای همیشه به خواب رفت
11 تشکر شده توسط : کامبیز سخی حسن شجاعی
داستان توباکو وانیل 》برف سنگین نیویورک، خیابان‌های شهر را به رنگ سفید درآورده بود. داخل کافه کوچکی با دکور چوبی و شومینه روشن، “ریچارد” منتظر بود. پنجاه سالش بود، موهایش کمی خاکستری شده بود، اما کت‌وشلوار سفارشی و سیگار برگ کوبایی‌اش، هنوز نشان از ثروت و ظرافتش داشت. امشب، شب مهمی بود. بعد از بیست سال، قرار بود “آنا”، عشق سابقش را ملاقات کند.
آنا سرانجام رسید. زیبایی‌اش کم‌رنگ نشده بود، فقط کمی بیشتر عمیق و پخته شده بود. بعد از احوال‌پرسی مختصر، آنا نگاهی به او انداخت و با لبخندی گفت: ریچارد، چه عطری زدی ؟! بوی… بوی خیلی آشنایی می‌ده.
ریچارد لبخندی زد و گفت: فکر می‌کنم این عطر، بیشتر از من، یادآور گذشته‌مون باشه.
آنا سرش را تکان داد و کمی به عقب خم شد. “بله، یادم اومد، دقیقاً. بوی این عطر، یه ترکیبی از قدرت و نرمیه. قدرت سیگار برگهای کوبایی که همیشه می‌کشیدی، و شیرینی و لطافت وانیل. مثل خود تو. یه مرد قوی، ولی با یه قلب مهربون و رُمانتیک. این بو، من رو به اون شب‌ها، اون قهوه‌خونه‌ی کوچک کنار دریا، و همه اون حس‌های خوب برمی‌گردونه.
ریچارد احساس غرور و شادی کرد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد بوی یک عطر، بتواند چنین واکنشی احساسی و عمیقی ایجاد کند. در طول شب، هر بار که بوی عطر می‌آمد، آنا خاطره‌ی یک لحظه خاص را به یاد می‌آورد و با شور و اشتیاق ازش می‌گفت.
آن شب، نه تنها ملاقات بعد از بیست سال، بلکه بازگشت به حس‌های خوب گذشته بود. و بوی عطر ریچارد نقش محور این بازگشت احساسی را ایفا کرد. بوی قدرت و نرمی، خاطره و اشتیاق، و عشقی که زمان نتوانسته بود آن را محو کند ، او آن شب تام فورد توباکو وانیل پوشیده بود
10 تشکر شده توسط : کامبیز سخی جلوه
از خاکستر، رایحه‌ای متولد می‌شود
در قلب سیسیل، جایی که آفتاب سوزان و خاک حاصلخیز به یکدیگر می‌رسند، باغی وسیع از مرکبات قرار داشت. نسلی پس از نسل، خانواده‌ی “دی مارتینو” از این باغ مراقبت کرده بودند، و درختان نارنگی ماندارین، لیمو ترش و لیمو ترش سبز را با عشق و دقت آبیاری می‌کردند.
اما یک شب، شوم‌ترین اتفاق ممکن رخ داد. صاعقه‌ای سهمگین، بر قلب باغ فرود آمد و آتش، زبانه کشید. شعله‌ها به سرعت در میان درختان پیشروی کردند، و عطر شیرین و ترش مرکبات، با بوی دود و خاکستر در هم آمیخت. خانواده‌ی دی مارتینو، با چشمانی اشک‌بار، شاهد سوختن میراث خود بودند.
باغ سوخت و به تلی از خاکستر تبدیل شد، اما در میان ویرانه‌ها، روحیه‌ای قوی‌تر از همیشه متولد شد. “آنتونیو دی مارتینو”، جوان‌ترین نسل این خانواده، تصمیم گرفت که از این فاجعه اثری خلق کنداو به دنبال عطرسازی ماهر رفت تا رایحه‌ی باغ سوخته را جاودانه کند.
عطرساز الکسیس گروگون با شنیدن داستان آنتونیو، به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. او می‌دانست که این فقط یک عطر نیست، بلکه داستانی از امید، بازسازی و قدرت طبیعت است. الکسیس با الهام از این داستان، شروع به کار کرد:
• نت‌های اولیه: نارنگی ماندارین، لیمو ترش و لیمو ترش سبز، یادآور طراوت و شادابی باغ پیش از آتش‌سوزی بودند. این نت‌ها، نمایانگر خاطرات شیرین گذشته بودند.
• نت‌های میانی: لامی، فلفل و صمغ کندر، رایحه‌ای دودی، تند و مرموز را به عطر اضافه کردند. لامی (Elemi) با رزین معطرش، یادآور سوختن چوب درختان بود، فلفل، تندی آتش را تداعی می‌کرد و صمغ کندر، بوی خاکستر و دودی را به تصویر می‌کشید که پس از آتش‌سوزی در هوا پراکنده بود.
• نت‌های پایه: خس خس (وتیور)، چوب گایاک و روغن کرچک عمق و ماندگاری عطر را تضمین می‌کردند. خس خس، رایحه‌ای خاکی و دودی داشت که یادآور زمین سوخته بود. چوب گایاک، بوی چوبی و دودی را تقویت می‌کرد و روغن کرچک، حس حیوانی و دودی را به عطر می‌افزود، و ترکیبی منحصربه‌فرد را به وجود می‌آورد.
آمواج سرچ عطری مردانه بود که داستانی از فاجعه و امید را روایت می‌کرد. این عطر، بوی تلخ و شیرین سوختن را با طراوت مرکبات ترکیب می‌کرد، و نمادی از قدرت انسان در برابر ناملایمات بود.
این عطر، برای مردانی بود که از چالش‌ها نمی‌ترسیدند، و می‌دانستند که حتی از خاکستر، می‌توان دوباره برخاست. “آتش مرکبات”، یادآوری بود که زیبایی می‌تواند در غیرمنتظره‌ترین مکان‌ها یافت شود.
25 تشکر شده توسط : کامبیز سخی دانیال وفایی

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan