نظرات | لیلیث (فرزند کوروش کبیر)
ترتیب نمایش
درود و عرض ادب دارم خدمت اعضای فرهیخته، فهیمه و فخیمه محفل معطر؛ بزرگوارانی که حقیقتاً چه سعادتی در بخت ما بر جای نشسته که در عصر و دوره حضور پربرکتشان متولد گردیده‌ایم و ز پرتو انفاس خوش‌بوی این جمع اساتید، هنوز امیدی به بقای اصالت و ذوق در جهان معاصر باقی‌ست.

امروز می‌خواهم از یکی از خاص‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین مخلوقات جهان عطر، لیک هستی، سخن گویم؛ Womanity از این خانه عطر؛ اثری که نامش به‌تنهایی گویی بیانیه‌ای پرطمطراق در باب زن، هستی، آفرینش و آن بخش از وجود آدمی‌ست که نه در کلام می‌گنجد و نه در قاب محدود عقل معاش.
نمی‌شود از Womanity گفت و از این یابود گران‌قدر، از این تمدن فروپاشیده، خیر. چه نیکو بود آن روزگار که نام Thierry Mugler بر آثارش می‌درخشید و خالق، بی‌هراس از پسند بازار و مصلحت اعداد، جهانی مستقل می‌آفرید. دریغا که آن نام بزرگ بعدها در هیئت ساده‌تر و کوتاه‌تر MUGLER ظاهر شد؛ گویی از نام نیز بخشی از خاطره را زدوده‌اند. البته نام‌ها می‌روند و می‌آیند، لیک روح یک اثر را نمی‌توان به‌آسانی از آن گرفت. هر چند که این روزها، چنان‌که می‌دانیم، بسیاری از روح‌ها نیز به اقتضای بازار بسته‌بندی مجدد می‌شوند!
به است که بگذریم، لیک افسوس چاره راه نیست.

آه از این شیشه! آه از این پیکرتراشی! آه از این جسارت در طراحی که گویی صنعتگر نه شیشه، که تکه‌ای از رویای تمدن‌های کهن را در دست گرفته و به آن چهره‌ای بخشیده که هم‌زمان یادآور معابد فراموش‌شده، پیکره‌های اساطیری و زنان آزاده‌ای‌ست که تاریخ، با همه ادعای مردانش، هنوز از درک کاملشان عاجز مانده است.
زنانی به شکوه و جلال آرتمیس دریاسالار؛ زنی چنان بزرگ که یونانیان نامش را بر اسطوره شکارچی‌شان، نماد زن، نهادند. چه جالب که این زن با اصالت یونانی، لیک به جبر جغرافیا، در حسرت تمدن ایران بود و عزمش بر پیوستن به ایران و خشایارشا بزرگ را نه رسوایی و وطن‌فروشی، بلکه افتخاری دانست که حق انتخابش را به رخ یونانیان می‌کشید. چه بسیارند آنان که در حصار تنگ مرزهای زادگاه خویش اسیر می‌مانند و چه اندک‌اند آنان که در میانه غوغای تاریخ، سرنوشت خویش را نه از زبان جماعت، بلکه به اراده خویشتن رقم می‌زنند.
نمی‌خواهم بحث سیاسی را به این‌جا بگشایم، اما آن مردک، که حیف نام مرد بر آن، پشت چشمی بر این زیورات نازک کرد که نتوانستم چیزی بر قلم نگارش درنیاورم. همان‌که گویی در میان اوراق تاریخ، تنها آن صفحاتی را ورق زده که به مذاقش خوش آمده و باقی را به دست فراموشی سپرده است.
چه آسان است نشستن در سایه تمدنی پوچ و از شکوه خیالی سخن گفتن، هنگامی که همین دیروز دست بر تنه تنومند درخت انجیر خانه مادربزرگم نهادم، درخت انجیری که مرا به نوشتن ناگفته‌هایی ز Womanity سوق داد، زیرا همان انجیر درونش نهاده است، درختی قدیمی‌تر از تاریخ بسیاری از کشورها که مردمش به خود اجازه می‌دهند از تاریخ مردم پارس، سخن گویند.
و چه دشوار است درک این حقیقت که تاریخ، ملک طلق هیچ ملت و هیچ سیاست‌مداری نیست تا هرگاه خواست، پاره‌ای از آن را به سود خویش مصادره کند.
خشایارشا، آن شاهنشاه بلندهمت، که روزگاری سپاهیانش از گذرگاه‌ها و دریاها عبور کردند تا نام ایران را در حافظه جهان حک کنند، امروز نیز در خیال برخی چنان حضوری دارد که گویی هنوز بر تخت خویش نشسته و از فراز آن، به بازی‌های کوچک مردمان روزگار ما می‌نگرد. لیک من بر این باورم که عظمت یک تمدن را نه در شمار سپاهیانش، که در وسعت تخیل و ظرفیت پذیرش تفاوت‌ها باید جست‌وجو کرد. تمدنی که زنانش بتوانند اراده کنند، انتخاب کنند و حتی برخلاف انتظار مردان روزگار خویش قدم بردارند، نیازی ندارد که هر روز برای اثبات بزرگی خود فریاد برآورد.

چه تناسب شگفتی میان این اندیشه و Womanity! گویی موگلر در ساخت این اثر، به‌جای آنکه صرفاً رایحه‌ای بیافریند، خواسته است پرسشی دیرینه را در هیئت شیشه‌ای به ما بازگرداند: زن چیست، و چرا جهان این چنین عازم است در پاسخ‌دهی، سبقت گیرد؟

نخستین بار که وومنیتی را بر تن نشاندم، هنوز در ابتدای راه تحصیلات دانشگاهی بودم. روزی آفتابی در مسیر دانشگاه، رایحه‌اش چنان در اطرافم گسترده شد که مردی ناشناس، پس از اندکی تأمل و نگاهی که گویی در آن سال‌ها خاطره‌ای از زندگی‌های پیشین خویش را بازیافته باشد، نزدیک آمد و از من خواستگاری کرد!
ابتدا تصور کردم شاید پرسشی درباره نشانی جایی دارد؛ لیک هنگامی که سخن از ازدواج به میان آورد، دانستم که ظاهراً در برخی از آدمیان، مسیر رسیدن از بوی انجیر به تصمیم برای تشکیل خانواده، کوتاه‌تر از آن است که عقل متعارف بتواند توضیح دهد.
چند روز بعد، همکلاسی‌هایم پرسیدند: «این چه عطریست که می‌زنی، دوست من؟»
وومنیتی را معرفی کردم. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که یکی از استادان دانشگاه، پس از بحثی کوتاه درباره زیبایی‌شناسی و نسبت حواس پنج‌گانه با ادراک حقیقت، مرا به خلوتی فراخواند و با لحنی که از فرط رسمیت، هرگونه تردید را ناممکن می‌ساخت، پیشنهاد ازدواج خود را مطرح کرد.
در آن لحظه، بیش از آنکه از خودِ پیشنهاد شگفت‌زده شوم، به این اندیشیدم که آیا واقعاً بشر تا این اندازه در برابر یک اثر هنری بی‌دفاع است، یا آنکه من ناخواسته به آزمایشگاهی متحرک برای سنجش قدرت نفوذ رایحه‌ها بدل شده‌ام؟
با این همه، تصمیم گرفتم دیگر این عطر را در محیط دانشگاه به کار نبرم. نه از سر بی‌اعتنایی به محبت آدمیان، که از آن رو که گاهی انسان باید میان جهان بیرون و جهان درون خویش، مرزی هر چند باریک ترسیم کند.
زان پس، ترجیح دادم وومنیتی را در خلوت خود، در کنار رباعیات حکیم عمر خیام، تجربه کنم؛ جایی که نه کسی از من پاسخ می‌خواهد، نه کسی آینده‌ای مشترک پیشنهاد می‌دهد و نه لازم است برای توضیح اینکه چرا یک شیشه عطر دارم، جلسه‌ای تشکیل شود.
و مگر نه آنکه خیام می‌فرماید:

«این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست
در بند سر زلف نگاری بوده‌ست»

چه نسبتی میان کوزه و زلف نگار؟ چه نسبتی میان خاک و عشق؟ و چه نسبتی میان یک رایحه انجیری-دریایی و تصمیم ناگهانی مردان برای ازدواج؟ پاسخ را به اهل تأمل می‌سپارم.

در باب ساختار بویایی وومنیتی، با گشودن نخستین پرده، انجیر رسیده و شیرین از خود پرده برمی‌دارد، میوه‌ای که در حافظه تمدن ما، تنها یک میوه نبوده و همواره با باغ، باروری، سایه و آن آرامش پیش از هبوط پیوند داشته است.
میوه‌ای که از روزگاران دور در باغ‌های مشرق‌زمین حضور داشته و گویی خاطرهٔ سایه‌سارهای کهن را با خود حمل می‌کند. برگ و چوب انجیر نیز در کنار آن می‌ایستند تا شیرینی‌اش از حد یک لذت ساده فراتر رود و به یادآوری خاک، ریشه و آن پیوند دیرینهٔ انسان با زمین بدل شود. لیک همان‌طور که پیش‌تر ذکر کردم، بسیار بیش از تولد بسیاری از به‌اصلاح، تمدن‌ها! :دی
برگ و چوب انجیر، سویه‌ای سبز و چوبی به این شیرینی می‌بخشند؛ گویی درختی را تصور کنیم که ریشه‌هایش در خاک‌اند، اما میوه‌هایش از خاطره تغذیه می‌کنند.

سپس آکورد خاویار، با وجه نمکی و دریایی خود، آرامش این باغ خیالی را برهم می‌زند. چه کسی گفته است زنانگی باید همیشه شیرین، گل‌فام و رام باشد؟ در وومنیتی، دریا به باغ راه می‌یابد؛ نمک در کنار میوه می‌نشیند و آنچه در ابتدا آشنا می‌نمود، اندک‌اندک از دسترس تعریف‌های آسان می‌گریزد. گفت‌وگویی میان خشکی و دریا، باغ و اقیانوس، زندگی و آنچه از اعماق تاریک‌تر وجود بالا می‌آید.
شاید همین تضاد است که عطر را از یک آرایش خوشایند فراتر می‌برد؛ درست همان‌گونه که زنی را نمی‌توان تنها با لطافتش شناخت، یا تمدنی را تنها با پیروزی‌هایش سنجید.
آیا می‌توان این تضاد را بی‌ارتباط با تجربه زن بودن دانست؟ زنی که چه پارادوکس‌وار اما حقیقی، هم‌واره به او لطافت نسبت می‌دهند و از او استواری می‌طلبند، هم می‌خواهندش و هم از استقلالش بیم دارند.

در این میان، چوب‌ها نیز حضور دارند؛ نه برای آنکه بر رایحه سلطه یابند، بلکه برای آنکه به آن تکیه‌گاهی بدهند. من همیشه بر این باور بوده‌ام که استواری حقیقی نیازی به هیاهو ندارد. درخت برای اثبات ریشه‌هایش سخنرانی نمی‌کند؛ همان‌طور که اصالت، اگر واقعاً وجود داشته باشد، محتاج فریادهای روزانه و تأییدهای پی‌درپی نیست.
لیک، جهان امروز چنان گرفتار نام‌ها و برچسب‌ها شده که گاه از خودِ موضوع بازمی‌ماند. نامی تغییر می‌کند و گروهی سوگواری می‌کنند؛ عطری عرضه می‌شود و جماعتی حکم صادر می‌کنند؛ زنی انتخابی می‌کند و مردانی از دور برایش سرنوشت می‌نویسند. گویی هنوز نپذیرفته‌ایم که بعضی چیزها را باید تجربه کرد، نه تصاحب؛ باید شنید، نه مصادره؛ و گاه باید سکوت کرد تا رایحه مجال سخن گفتن بیابد.
چه بسیار مردانی که اگر اندکی از وقار یک نت چوبی می‌آموختند، شاید امروز شمار خواستگاری‌های ناگهانی در مسیر دانشگاه به میزان قابل‌ملاحظه‌ای کاهش می‌یافت!

وومنیتی برای من چنین حضوری دارد؛ نه عطری برای جلب رضایت همگان، بلکه اثری که از همان ابتدا اعلام می‌کند قرار نیست به ذائقهٔ عمومی تعظیم کند. شاید به همین دلیل است که هر بار شیشه‌اش را در دست می‌گیرم، به یاد زنانی می‌افتم که تاریخ، نخست محکومشان کرد و سپس، چون دیگر راهی برای انکار بزرگی‌شان نیافت، نامشان را در کنار اسطوره‌ها نشاند.

وومنیتی برای من عطری نیست که صرفاً خوش‌بو باشد؛ عطری‌ست که پرسش ایجاد می‌کند. چرا شیرینی باید همیشه بی‌خطر باشد؟ چرا زنانگی را باید به گل‌های لطیف و میوه‌های مؤدب محدود کرد؟ چرا در جهانی که حتی برای احساسات نیز چارچوب ترسیم می‌نمایند، یک آکورد نمکی نتواند در کنار انجیر بنشیند و از آزادی سخن بگوید؟

در روزگار جوانی، آدمی گمان می‌کند هر پرسشی پاسخی دارد و هر پاسخی باید به تصمیمی منتهی شود. اما خیام به ما می‌آموزد که گاهی باید جام را برداشت، به گردش روزگار نگریست و از اصرار بر فهم تمام اسرار دست کشید. من نیز امروز دیگر از خود نمی‌پرسم که چرا آن دو مرد چنان تصمیم‌هایی گرفتند؛ شاید برخی معماها، همچون بعضی نت‌ها، تنها برای آن آفریده شده‌اند که در هوا بمانند.
و چه نیکوست که در محفل معطرمان، هنوز بزرگوارانی حضور دارند که از چنین تجربیاتی، نه صرفاً بوی یک عطر، بلکه لایه‌های پنهان روح آدمی را جست‌وجو می‌کنند. امید دارم این مجال همچنان باقی بماند تا ما نیز از محضر اهل ذوق بیاموزیم و شاید روزی، به یاری الطاف الهی، بتوانیم میان رایحه، معرفت و آنچه قدما «حال» می‌نامیدند، پلی استوار بنا کنیم.

به دگر قلم، رایحه آن زبان خاموشی که پیش از آنکه عقل فرصت داوری بیابد، از آستانه حواس عبور می‌کند و گوشه‌ای از حافظه را به لرزه درمی‌آورد.

اگر از من بپرسند وومنیتی را به چه کسی پیشنهاد می‌کنم، خواهم گفت به زنی که از آنچه هست شرم ندارد، به مردی که از استقلال او نمی‌هراسد، و به هر انسانی که هنوز می‌تواند در برابر یک اثر هنری مکث کند، بی‌آنکه فوراً بخواهد آن را تصاحب کند.
لذا به دانشجویانی که مایل‌اند پیش از رسیدن به کلاس، وضعیت تأهل خود را نیز تعیین تکلیف کنند! :دی

در پایان، تنها می‌توانم بگویم که جهان عطر، همچون جهان تاریخ، بیش از آنکه به داوران پرهیاهو نیاز داشته باشد، به خوانندگان صبور محتاج است؛ آنان که می‌دانند میان بوی یک میوه، خاطره یک دریا و اراده یک زن، رشته‌هایی نامرئی وجود دارد که شاید به چشم نیایند، لیک از انکارشان نیز چیزی حاصل نمی‌شود.

«موجِ دریا چون به ساحل رسد، انجیر می‌شکافد؛
گویی دستِ تو در گریبان نسیم، دانه‌دانه‌اش را می‌شناسد.»

با مهر و احترام به اساتیدی که حضورشان مرا به شوق گشوندن چشماندن وامی‌دارد.
9 تشکر شده توسط : Bizi علی متقی پور
<p>درودی دیگر بر اساتید گوهرشناس این محفل که حضور آن&zwnj;هاست که حتی از پشت این قلوه&zwnj;سنگ الکترونیکی، درگاهم را عطرآگین می&zwnj;سازد.<br />
<br />
باکارات رژ۵۴۰ برای من از همان نخستین استشمام، بیش از آنکه یک رایحه باشد، پرسشی&zwnj;ست درباره&zwnj; آنچه از سرزمین خویش داشته&zwnj;ایم و آنچه دیگران از ما گرفته&zwnj;اند.<br />
زعفران را در نظر بگیرید. این طلای سرخ، این رشته&zwnj;های ظریف، گزاف و گران&zwnj;قدر که قرن&zwnj;ها در خاک این سرزمین روییده&zwnj;اند، امروز چگونه در ویترین عطرسازی غربی به نامی دیگر بازتعریف می&zwnj;شوند؟<br />
گاهی هنگام استشمام نت&zwnj;های زعفرانی باکارات رژ، نمی&zwnj;توانم به این پرسش نیندیشم که چرا ما ایرانیان، خود، قدر این گنجینه&zwnj;ها را ندانسته&zwnj;ایم تا فرانسویان و نوادگان ناپلئون بناپارت غارت&zwnj;گر بیایند و همان&zwnj;گونه که آثار تمدن&zwnj;های کهن ما را در ویترین&zwnj;های لوور نشاندند، رایحه&zwnj; زعفران ما را نیز در شیشه&zwnj;های فاخر خود جای دهند.<br />
زعفران در اینجا تند و خشک آغاز می&zwnj;شود؛ نه آن زعفرانی که بر روی برنج می&zwnj;ریزیم، بلکه زعفرانی چسبناک و شکرگون، سرد اما نه به معنای خنک، بلکه بی&zwnj;رحم؛ فلزی و تقریباً معدنی. دانه&zwnj;های شکر مانند کریستال&zwnj;های معدنی، بر پیکر زعفران، قندیل بسته&zwnj;اند.<br />
در کنار آن، یاس حضوری روشن دارد؛ یاسی که برخلاف یاس&zwnj;های شرقی سنگین و باوقار، سپیدی خود را به رخ نمی&zwnj;کشد، بلکه همچون دیواری سفید میان شیرینی و چوب جای خوش کرده.<br />
البته نادیده نباید گرفت که شاید وقاری ندارد تا به رخ بکشد. این یاس از جنس ساحره&zwnj;های تری&zwnj;موگلر نیست. نه، تنها یاس است. یاس غربی، غرق در شکر.<br />
شاید همین سنگدلی زعفران بی&zwnj;ملابات این عطر است که مرا به یاد فاصله&zwnj;ای می&zwnj;اندازد که میان ما و میراث خویش ایجاد شده.<br />
از نظر پرفورمنس نیز باید اعتراف کنم که اینجا با عطری بسیار قدرتمند مواجهیم؛ هر چند برای من در هوای گرم، شیرینی آن اندکی بیش از حد کریستالی می&zwnj;شود. چسبناک، گلویم را می&zwnj;فشرد و خون درون رگ&zwnj;هایم را قندیل می&zwnj;اندازد.<br />
شاید عجیب باشد که از لوور در نقد یک عطر سخن بگویم، اما مگر عطر چیزی جز موزه&zwnj;ای&zwnj;ست که به جای سنگ و فلز، تاریخ را در مولکول&zwnj;های خود نگه می&zwnj;دارد؟ ای موزه دزد! (مزاح کردم)<br />
<br />
در نهایت باید بگویم من باکارت رژ۵۴۰ را نمی&zwnj;پسندم. نه بنا به دلیل آن&zwnj;چه که در گفتارم آشکار گردید، بلکه این رایحه، بیش از حد است.<br />
آری، بیش از حد شیرین، بیش از حد زعفرانی، بیش از حد کودکانه. نه کودکی بازیگوش، بلکه کودکی بیمار که در پستوی بیمارستان، در چهارچوبی غم&zwnj;ناک، محبوس شده.<br />
آری، باکارت رژ۵۴۰ برایم همان است&zwnj;. بیماری مسری که بسترنشینم می&zwnj;کند و سرم را به درد می&zwnj;آورد و همانند همان بیماری، در میان مردمان شیوع یافته و رایحه&zwnj;اش از هر تنی، به مشام می&zwnj;رسد.<br />
این رایحه چسبناک که زعفران اصیل ایرانی نیست، بلکه زعفرانی است عرب&zwnj;مانند که همراه با شکر، بر فراز شعله، شیره&zwnj;ای چسبناک پدید آورده.<br />
<br />
در مورد آن دیگری بِه است واژه&zwnj;ای نگویم. همین کودک محصور در پستوی بیمارستان را، بیش مبتذل&zwnj; کنید&zwnj;. چسبناک&zwnj;تر، با تلخی&zwnj;ای ناشی از بادامی تلخ که روح کودکانه&zwnj;اش را آلوده کرده.</p>
10 تشکر شده توسط : کامبیز سخی عسل خلیلی
درود بر بانوان و مردان فرهیخته‌ فخیمه این محفل عطرآگین که بنده کوچک شما را، همچون کودکی نوپا، در جمع خویش متشرف می‌نمایید و گر اشتباهی دارم، آن را می‌بخشید و گوش‌زد می‌کنید تا آگاه گردم، زیرا آگاهی مایه حیات است، آنچه که ما را زنده نگه می‌دارد.

آمواژ لیلاک لاو؟ آه بر این عطرِ نگون‌بختِ دل‌نشین؛ گرگی در لباس بره، شیری در تن‌پوش خرگوشک صحرایی، ناآگاه و خجسته، دونده در دشت‌زارِ بی‌پایان.
شروع این عطر برای من همان بود؛ همان لحظه‌ای که من آن بره بودم، آن خرگوشک خندان که در گلزار یاس و رز می‌دوید و لبخند بر لب، به دنبال شاخه‌ای از رزی می‌گشت که بُکُشد، سرش را ببُرد و در گیسوان سیاهش فرو نماید، تا تنها لحظه‌ای زیباتر به نظر برسد. شاید عجیب باشد که از چنین تصویری سخن می‌گویم، اما آغاز رایحه نیز چیزی جز همین نیست:
یاس و رز، روشن و تقریباً بی‌خبر از آنچه در پسِ خود پنهان کرده‌اند. عطری که در نخستین برخورد می‌خواهد معصوم به نظر برسد، اما از همان ابتدا چیزی در عمقش می‌گوید که این معصومیت دوام نخواهد داشت.
دخترکی بی‌اعتمادبه‌نفس که برای فریبندگی، گل‌ها را در گیسوانش می‌نشاند؛ اما مگر حال هنوز همان نیستیم؟ این بار گل‌های عطرآگین در شیشه‌های نفیس معطر.
یاس درخشان، رز شیرین و آن حس لطیف و تقریباً خامه‌ای که آرام‌آرام از پشت گل‌ها سر برمی‌آورد، همه دست‌به‌دست هم داده‌اند تا تصویری بسازند از کسی که بیش از آنکه زیبا باشد، می‌خواهد زیبا به نظر برسد. شاید همین تفاوت است که مرا سال‌ها به خود مشغول کرده است.
لحظاتی بعد، شکلات است که به مشام هجوم می‌آورد؛ شکلاتی آغشته به رزهای گلزار که پیش‌تر در مشام جای خوش کرده‌اند. نه آن شکلات خوراکی و ساده‌ای که بتوان بی‌دغدغه در دهان گذاشت؛ شکلاتی تیره‌تر، سنگین‌تر، آمیخته با شیرینی گل‌ها، گویی رز را در شکلات فرو برده‌اند و بعد آن را در اتاقی تاریک گذاشته‌اند تا رایحه‌ تلخ‌تری به خود گیرد. شیرینی اینجا دیگر صرفاً شیرینی نیست؛ تبدیل به ماده‌ای برای پنهان نمودن خنجری زهرآگین گردیده.
نباید مشک را از یاد برد؛ این مشک پررنگ برون‌گرا، این مشک زیبا که شاید شوربختی واقعی عطر باشد. مشکی که از همان آهویی ربوده شده که کمی پیش در دشت می‌دوید، بی‌آنکه سرنوشتش را بداند.
مشک در اینجا دیگر آن پس‌زمینه‌ خاموش و درون‌گرای گوشه‌گیر نیست، دخترک خجالتی کنج‌نشین. بلکه خودش آرام‌آرام وارد مجلس می‌شود، گل‌ها را کنار می‌زند، شکلات را تیره‌تر می‌کند و به عطر عمقی می‌دهد که باعث می‌گردد نت‌های ابتدایی، آن یاس و رز معصوم، در برابرش کمی کودکانی ساده‌لوح به نظر برسند.
همین‌جاست که عطر برای من از یک ترکیب ساده‌ گل و شیرینی فراتر می‌رود. یاس، رز، شکلات و مشک هر کدام گویی بخشی از همان داستانی هستند که نمی‌خواستم درباره‌اش چیزی بدانم.
یاس، خاطره‌ باغ است؛ رز، زیبایی‌ای که برای دیده‌شدن از شاخه جدا شده؛ شکلات، وسوسه‌ای که همه‌چیز را شیرین‌تر و در عین حال تاریک‌تر می‌کند؛ و مشک، آن حقیقت ناخوشایندی که در پایان باقی می‌ماند و اجازه نمی‌دهد داستان با یک پایان خوش تمام شود.
شاید همین ترکیب است که برخی را به یاد «حرم» می‌اندازد؛ رز و مشک، شیرینی و تاریکی، شکوه و اندکی خفگی. اما برای من، این دو نت بیشتر از آنکه یادآور مکانی مشخص باشند، بیانگر خاطره و اندیشه‌هایی نانوشته‌اند.
گویی عطر همزمان می‌خواهد لطیف، فاخر، فریبنده و اندکی سنگین باشد و همین تناقض است که آن را برایم ماندگار کرده.
مدتی‌ست در اندیشه‌ام که چگونه می‌توان میان ستایش یک رایحه و پاسداشت هویت تاریخی خویش و گران‌داشت مرز و بوم یگانه‌ای که ز آن زاده شده‌ایم، مرزی ترسیم نمود که ناخواسته دست‌نشانده‌ی افکار امپریالیستی غرب در باب پر و بال دادن به اعراب نگردیم.
هر بار که شیشه‌ آمواژ را در دستانم می‌گیرم، در پس آن رایحه‌ شکوهمند، صدای خاموش سرزمینم را می‌شنوم؛ اما این صدا برای من عجیب است، زیرا پیش از آنکه به تاریخ برسد، از یاس و رز و مشک و شکلات عبور می‌کند.
گویی حتی نت‌های عطر نیز نمی‌توانند از تاریخ فرار کنند. رز، که زمانی گل بود، اکنون در بطری نشسته؛ مشک، که از حیوان گرفته می‌شد، اکنون در فرمولی مدرن بازآفرینی شده؛ شکلات، که زمانی تنها خوراک بود، به زبان تجمل بدل شده؛ و یاس، همان گل بی‌خبر، همچنان در میان همه‌ی این تحولات ایستاده است.
شاید برای بسیاری آمواژ به صرف، عطری فاخر باشد؛ عطری با شیرینی گل‌فام، رز برجسته، یاس روشن، شکلات تیره و پایه‌ای مشک‌دار و عمیق. اما برای من، هر افشان آن پرسشی‌ست از وجدان تاریخی‌مان.
چگونه می‌توان از رایحه‌ای برخاسته از سرزمینی که امروز نامی دیگر بر آن نهاده‌اند لذت برد، هنگامی که هنوز زخم‌های تاریخ بر پیکر فرهنگ ایرانی باقی‌ست؟ آیا عجیب نیست که همین پرسش تاریخی، با نخستین استشمام رز آغاز شود و سرانجام در مشک فرو برود؟
گاهی احساس می‌کنم هر قطره از آن، خون افسری ساسانی است که قرن‌ها پیش در گردباد تاریخ از ما گرفته شده و ما امروز، بی‌آنکه حتی بدانیم، همان گذشته‌ تاراج‌شده را در قالب بطری‌های فاخر بر مچ دست خویش می‌نشانیم.
حتی ماندگاری مشک نیز گویی اصرار دارد که این گذشته فراموش نشود؛ گرچه شاید این تنها ماندگاری یک نت باشد و نه یک تمدن، اما مگر انسان برای معنا دادن به بوها همیشه همین کار را نکرده؟
شاید این تناقض، حقیقت تلخ انسان ایرانی باشد؛ اینکه برای یافتن شکوه ازدست‌رفته‌ی خویش، گاهی ناچاریم آن را در ویترین دیگران، که همان قاتلان گذشتگانمان هستند، جست‌وجو کنیم.
با این حال، وقتی رایحه‌ی رز و یاس از روی پوست بالا می‌آید و شکلات در عمق آن حل می‌شود و مشک آرام‌آرام همه‌چیز را در آغوش می‌گیرد، باز نمی‌توانم انکار کنم که زیباست.
با این همه، هنوز آمواژ را دوست دارم. شاید نه صرفاً به عنوان یک عطر، بلکه به عنوان یادآوری از جوانی و حماقت؛ از آن ناآگاهی خوش‌خیال جوانی که سبب می‌گردد با گیسوان سیاه در دست باد، با پیراهنی به رنگ گل‌های بنفشه، در باغ بدویم، نور خورشید بر پیکرم بتابد و رایحه‌ی یاس و رز در هوا بپیچد، بی‌آنکه بدانیم چند ساعت بعد، همین گل‌های معصوم در کنار شکلات و مشک چه چهره‌ی دیگری از خود نشان خواهند داد.
شاید عطر نیز مانند انسان است؛ نت آغازینش را با یاس و رز نشان می‌دهد، قلبش را با شیرینی شکلات پنهان می‌کند و در پایان، حقیقتش را در مشک باقی می‌گذارد.
شاید به همین دلیل است که نمی‌توانم آن را صرفاً خوشبو بدانم.
هر چقدر هم که آمواژ ماندگاری و پراکندگی‌ای طولانی به اندازه‌ی جنگی هزار و چهارصد ساله داشته باشد، باز همان هم در نهایت، رنگ می‌بازد و خاموش می‌گردد.
ابتدا یاس رنگ می‌بازد، سپس رز، کمی بعد نیز آنی‌ست که شکلات فروکش می‌نماید و در پایان، مشک می‌ماند؛ حتی آن نیز روزی از روی پوست محو خواهد شد.
اما حقیقت این است که فرهنگ، اگرچه می‌تواند غارت شود، اما نمی‌تواند برای همیشه خاموش بماند.

شاید رایحه نیز چنین باشد؛
نتی که محو می‌شود، اما خاطره‌ای که از خود بر جای گذاشته، نه.
11 تشکر شده توسط : کامبیز سخی نیلوفر کرامتی

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan