نظرات | 🖤یک پناهجوی رایحه🖤
ترتیب نمایش
🌺تقدیم به جانم🌺

این داستان دیورهوم‌اینتنس است

گراس، فرانسه. ۱۹۵۰

پسر بچه‌ای بود که تو شهری بزرگ شد که خودش بوی عطر بود!
اسم شهر گراس بود، تو جنوب فرانسه،جایی که هوا سنگین بود، نه از گرما، از بو. از اردیبهشت که می‌شد، کل شهر بوی گل می‌گرفت، لوندر(اسطوخودوس)، رز، یاسمن و نارنج. باغ‌ها تا افق می‌رفتند، زن‌ها تو ردیف می‌ایستادند و گل می‌چیدند، مردها تو کارگاه‌ها تقطیر می‌کردند. بچه‌ها تو کوچه‌ها می‌دویدند و بوی عرق و نان و گل با هم قاطی می‌شد،عجب بوی...

بگذریم...
پسر بچه اسمش فرانسوا بود.
خونه‌شون بالای یه داروخانه بود،داروخانه‌ی پدرش.یه مغازه‌ی کوچیک، دیوارهای چوبی، قفسه‌های بلند، شیشه‌های کهربایی که نور از پشتشون رد می‌شد و رنگ عسل می‌گرفت. پدرش مردی بود کم‌حرف، با دست‌های خشک و ترک‌خورده، با عینکی که یه دسته‌ش شکسته بود و با سیم بسته بودش...

فرانسوا از وقتی یادش می‌آمد، تو اون داروخانه بود.
صبح‌ها می‌رفت پایین، می‌نشست روی سه‌پایه‌ی چوبی، پشت ویترین، و بو می‌کشید؛الکل، ید و صمغ،ریشه‌ی خشک،پودر و بوی کاغذ، بوی چوب و بوی دست پدرش،بوی دستای پدربزرگها و مادربزرگها خیلی دلنشینه، نه؟!

پدرش هیچ‌وقت بهش نمی‌گفت بو نکن، هیچ‌وقت نمی‌گفت دست نزن، فقط یه بار، وقتی فرانسوا پنج سالش بود، یه شیشه‌ی کوچیک داد دستش. شیشه‌ی کهربایی، درش چوب‌پنبه‌ای، تهش یه چیز قهوه‌ای خشک بود.
گفت:بو کن
فرانسوا در رو باز کرد،بو کرد...
هیچی نگفت.
پدرش گفت:چه بوی میده؟
فرانسوا گفت:خاک، ولی خاک خوب، خاکی که چیزی توش وجود داره!
پدرش یه لحظه نگاهش کرد،بعد گفت:این ریشه‌ی آیریس(زنبقِ)سه ساله تو سایه مونده،مرده، ولی بوی موندن میده.
فرانسوا گفت:موندن؟!
پدرش گفت: موندن، یعنی چیزی که رفته، ولی هنوز هست... .

فرانسوا اون جمله رو تو ذهنش نگه داشت،سال‌ها بعد، تو پاریس، تو یه کارگاه بزرگ، تو یه شب بی‌خوابی، اون جمله برگشت پیشش؛ ولی اون موقع هنوز نمی‌دونست چرا...

اون تابستون که براتون توضیح دادم، فرانسوا هفت سالش بود که یه روز از داروخانه زد بیرون، رفت سمت باغ‌ها، خورشید تیز بود، زمین خشک بود، بوی لوندر(اسطوخودوس) توی هوا پیچیده بود و می‌پیچد، بعدش رفت تا لبه‌ی یه مزرعه‌ی آیریس(زنبق)،توی ردیف آیریس ها(زنبق)گل‌های بنفش و طویل، باد که می‌زد، موج می‌خوردند...،دیدنش لذت بخشه...

فرانسوا رفت لای ردیف‌ها و نشست، دستش رو کرد تو خاک، سرد و مرطوب بود، یه ریشه رو گرفت، کشید. ریشه تو دستش موند، قهوه‌ای و سنگین.

بو کشید...

خاک سرد ،یه چیزی که تموم شده ولی نرفته.

فرانسوا ریشه رو گذاشت تو جیبش، شب که رسید خونه، گذاشت زیر بالشتش.
صبح که بیدار شد، بالشتش رو بو کرد. بوی خاک بود، بوی ریشه، بوی چیزی که وجود داره

مادرش اومد توی اتاق،نگاهی به زیر بالشتش کرد و گفت چرا زیر بالشتت خاکه پسرم؟!
فرانسوا گفت: چون می‌خوام یادم بمونه.
مادرش لبخندی زد و گفت: چی رو یادت بمونه پسرم؟
فرانسوا گفت: اینکه بعضی چیزها وقتی می‌رن، بیشتر می‌مونن🖤
مادرش ساکت شد، نگاش کرد، بعد دستش رو کشید رو موهاش،گفت: پسرم تو بچه‌ی عجیبی هستی!

پاریس، ۱۹۶۲

فرانسوا هفده ساله شد و رفت به پاریس، رفت که عطرسازی یاد بگیره، تو گراس، بوی عطر رو از بچگی نفس کشیده بود، ولی نمی‌خواست مثل بقیه‌ی بچه‌های شهر بشه که تو مزرعه کار می‌کنن،می‌خواست بفهمه،می‌خواست بدونه چرا یه ریشه، بوی موندن می‌ده. چرا یه گل، بوی رفتن؟
رفت تو یه مدرسه‌ی فنی،شب‌ها تو یه کارگاه کوچیک کار می‌کرد، صبح‌ها کلاس، ظهرها کتاب و عصرها به سراغ آزمایش.
اولین عطری که ساخت، خوب نبود. خودش می‌دونست،یه چیز شیرین، بی‌شکل، مثل یه نقاشی که بچه کشیده باشه، معلوم بود. ولی فرانسوا دور نریختش و گذاشتش رو طاقچه، هر روز صبح بیدار می‌شد، نگاهش می‌کرد، بو می‌کشید، و با خودش می‌گفت: این من نیستم، ولی از من اومده...

پاریس، ۱۹۷۰

فرانسوا بیست و پنج سالش شد که رفت شانل.
اونجا کار کرد،حدود بیست سال، از صفر شروع کرد، از شستن شیشه‌ها، از برچسب زدن اونها، از جابه‌جا کردن قفسه‌ها و بعدش کم‌کم دستیار شد.و بعدش خالق...

تو شانل یاد گرفت که صبر چیه، یاد گرفت که یه عطر، با یه ایده ساخته نمی‌شه، با هزار بار دور ریختن ساخته می‌شه...
با شب‌هایی که تو کارگاه می‌خوابی، با دست‌هایی که بوی مواد خام می‌گیرن و دیگه پاک نمی‌شن، با مچی که هر روز صبح زیر شیر آب می‌گیری و هر روز صبح بو می‌کنی و هر روز صبح می‌گی هنوز نه...

۲۰۰۶

فرانسوا اواخر ۵۰ سالگی، از شانل بیرون اومد،و به دیور رفت
صندلی عطرساز اصلی،صندلی بزرگی بود. ولی فرانسوا دیگه اون پسر بچه‌ی گراس نبود،مردی بود که بوی موندن رو می‌شناخت...

سال اول، هیچی نساخت،نشست و نگاه کرد. بو کشید، قفسه‌ها رو خوند، شیشه‌ها رو باز کرد،برگه‌ها رو بررسی کرد، با آدم‌ها صحبت می‌‌کرد و همینطور با خودش...

سال دوم، اولین عطرش رو ساخت

سال سوم، دیور یه عطر مردونه داشت به اسم دیورهوم عطر خوبی بود، تمیز، آیریس(زنبق) توش بود. ولی یه مشکل داشت: تا شب نمی‌موند.
فرانسوا یه روز صبح، تو کارگاه، اون عطر رو بویید،یک قطره روی مچش زد و بویید،گفت:این نیست.
دستیارش گفت:چی نیست؟
فرانسوا بهش گفت:این، بوی رفتن می‌ده، من بوی موندن رو می‌خوام...

دستیارش ساکت شد،فرانسوا بلند شد رفت سمت قفسه، شیشه‌ی آیریس(زنبق) رو برداشت برگشت گذاشتش رو میز،دستیارش نگاهش می‌کرد...
فرانسوا گفت: این رو سه سال تو سایه گذاشتن، مرده. ولی بوی موندن می‌ده...، این عطر، آیریس(زنبق) داره، ولی آیریس(زنبق) توش گم شده، من می‌خوام آیریس(زنبق) رو بذارم وسط...
دستیارش گفت:وسط؟ تو عطر مردونه؟ آیریس(زنبق)!بوی...،ولی نگفت بوی چی...
فرانسوا گفت:بوی چیه؟
دستیارش گفت: بوی... بوی زنونه، پودری آرایشی...
فرانسوا نگاهش کرد،گفت: تو تا حالا یه مرد رو از نزدیک دیدی؟
دستیارش گفت: یعنی چی؟

فرانسوا گفت: «یه مرد، واقعاً، نه اون چیزی که تو خیابون می‌بینی،یه مرد که شب‌ها بیدار می‌مونه، یه مرد که حرف نمی‌زنه،یه مرد که وقتی ازش می‌پرسی چی شده، می‌گه هیچی...،ولی تو می‌دونی که هست،یه چیزی هست، یه چیزی که نشون نمی‌ده، ولی هست.

دستیارش ساکت شد.
فرانسوا گفت: آیریس(زنبق)، بوی اون چیزیه که نشون نمی‌ده،بوی اون چیزیه که پنهونه، بوی اون سکوتیه که تو گلوشه، این بوی زنونه نیست؛ این بوی مرده، بوی چیزی که رفته، ولی هنوز هست🖤

شب

فرانسوا تو کارگاه موند،تنها، ساعت سه، میز جلوش پر از شیشه آیریس،مشک هندی و لوندر(اسطوخودوس)،سدر، وتیور،یه دفتر باز، یه مداد، یه فنجون قهوه‌ی سرد...
شش ماه بود که روی این عطر کار می‌کرد، هزاران بار فرمول عوض کرد،دست‌هاش بوی آیریس(زنبق) و مشک و چوب گرفته بود. شامپوش هم بوی عطر می‌داد،سگش وقتی می‌آمد تو کارگاه، عطسه می‌کرد😅

فرانسوا خسته بود،چونه‌ش رو گذاشته بود رو کف دستش،زل زده بود به شیشه‌ها، به آیریس(زنبق) نگاه کرد،، به اون پودر خشک،به اون سردی و تلخی...

یادش اومد؛ آنتوان،انبار،سه سال سایه.
یادش اومد چی گفت: آیریس(زنبق) عجله نداره.
فرانسوا بلند شد، رفت سراغ شیشه‌ی آیریس(زنبق) پیپت(قطره چکان)رو فرو کرد،چهار قطره چکوند تو ویال، یه قطره بیشتر از همیشه...

بعد رفت سراغ مشک هندی، شیشه رو باز کرد، بویید؛گرم بود، شیرین بود، ولی نه شیرینیِ شکر،شیرینیِ پوست،شیرینیِ یه چیز زنده.

دو قطره...
بعد اسطوخودوس،خشک، تمیز، سرد،یه قطره.
بعدشم سدر، یه قطره،بعد وتیور،یه قطره، بعد وانیل،فقط یه قطره...
فرانسوا ویال رو برداشت،تکون داد، مچ دستش رو زیر شیر آب گرفت،خشک کرد،ویال رو زد رو مچش.

بوییدش

چند دقیقه ایستاد...
نه از تعجب، از شناختن، از این که چیزی که شش ماه دنبالش بود، الان رو مچش بود،سرد بود،خشک بود، پودری بود، ولی زیرش، یه گَرمی،یه چیزی که فقط وقتی نزدیک بشی حس می‌کنی، یه چیزی که می‌گه من اینجام،ولی تو باید بیای🖤

فرانسوا چشماشو بست،بعد باز کرد،به مچش نگاه کرد،گفت:سلام.

بعد گفت:اسم تو، اینتنس دیورهوم یا همون دیورهوم اینتنسه.

صبح

فرانسوا از کارگاه زد بیرون،آفتاب تازه زده بود،هوای پاریس سرد بود،آسمون خاکستری،فرانسوا راه افتاد،سمت خونه، ولی تو راه، ایستاد.
به مچش نگاه کرد، بوی آیریس(زنبق)،بوی سردی،بوی خشکی، بوی موندن.

فرانسوا یه کاغذ برداشت،و نوشت:
آیریس(زنبق)، سه سال در سایه می‌مونه تا بمیره، بعد از مرده‌ش عطر می‌سازن، من هم سه سال در سایه موندم، من هم مردم،ولی از مرده‌م، یه عطر درومد، یه عطر که بوی خودمه،یه عطر که بوی موندن می‌ده.

فرانسوا کاغذ رو تا کرد، گذاشت تو جیبش.
رفت...

۲۰۱۱، پاریس

نسخه‌ی نهایی آماده شد(فرانسوا از نسخه ۲۰۰۷ راضی نبود و نسخه‌ی خیلی غلیظی بود،۴سال بعد از نو باسازی‌ش کرد)
بُطری مِشکی،شیشه‌ی مات،درپوش فلزی، اسمش همون اینتنس دیورهوم موند.

فرانسوا یه جمله درباره‌ش گفت؛ یه جمله‌ی کوتاه، ولی هر کلمه‌ش حساب شده بود...
یه شرقیِ خشک و موندگار، نت‌های گرد و پر، پیچیده تو چوب، که بهش شخصیت خشک‌تری می‌ده، یه مردانگیِ روشن و رام‌نشدنی.
مردانگیِ روشن و رام‌نشدنی، یعنی: می‌دونی من کی‌ام، ولی من به تو نمی‌گم،باید خودت بفهمی!

فرانسوا اون روز، تو دفترش، به بطری نگاه کرد،بطری مِشکی، ساکت،خشک، مثل خودش.
گفت: این همونه...
بعد بلند شد، کتش رو پوشید، از کارگاه زد بیرون...

پشت سرش، رو میز، یه بطری مِشکی موند،یه بوی آیریس(زنبق)، و یه چیزی که فقط کسی که نزدیک بشه می‌فهمه...

۲۰۱۱، پاریس، شب

فرانسوا تو خونه‌ش نشسته بود، شب بود،خانومش خواب بود، بچه‌ش خواب بود، فرانسوا خودش تنهایی توی تاریکی روی صندلی نشسته بود

شیشه اینتنس دستش بود، بازش کرد و بویید..
آیریس(زنبق)سرد،خشک، پودری
مثل آنتوان...
مثل گراس...
مثل اون روزی که ریشه رو گذاشت زیر بالشت...

فرانسوا یه قطره زد رو مُچش،بوییدش، یه ثانیه ایستاد،
بعد یه کاغذ برداشت و نوشت:

تقدیم به آنتوان...
تقدیم به پیرمردی که هیچ‌وقت از گراس نرفت...
تقدیم به پیرمردی که به من یاد داد عجله نکنم...
تقدیم به پیرمردی که سه سال تو سایه موند تا من بفهمم...

تقدیم به آنتوان.

فرانسوا کاغذ رو تا کرد. گذاشت تو جیبش. شیشه رو گذاشت رو طاقچه،رفت سمت پنجره،و نگاهی انداخت به پاریس، به چراغ‌ها، به تاریکی و...
گفت: آنتوان، من نگهدار شدم، بوها رو نگه می‌دارم، بوها رو از رفتن نجات می‌دم، این کار کوچیکی نیست.
بعد رفت، خوابید.

صبح. کارگاه

فرانسوا صبح زود رفت کارگاه، در رو باز کرد، چراغ رو روشن کرد،رفت سراغ قفسه،شیشه‌ی کهربایی رو برداشت شیشه‌ی آنتوان،بازش کرد،بو کشید.

( خاک، سردی، سه سال )

فرانسوا یه قطره از شیشه‌ی آنتوان رو ریخت رو مُچش،بعد یه قطره اینتنس دیورهوم زد روش و بویید
چند دقیقه مکث کرد
بعد گفت: آنتوان، اینو بهت تقدیم می‌کنم،این عطر، مال توئه،من فقط ساختمش، تو به من یاد دادی.

فرانسوا شیشه‌ی آنتوان رو گذاشت سر جاش، شیشه‌ی
اینتنس دیورهوم رو گذاشت کنارش.
رفت سمت میز، نشست،یه کاغذ برداشت و نوشت:

(Dior Homme Intense)

تقدیم به آنتوان
تقدیم به گراس
تقدیم به ریشه‌هایی که سه سال تو سایه موندن
تقدیم به بوهایی که نمی‌رن🖤

فرانسوا کاغذ رو گذاشت رو میز، بلند شد،کتش رو به‌تن کرد و از کارگاه بیرون رفت...

پشت سرش، رو میز، یه بطری مِشکی موند،یه شیشه‌ی کهربایی،یه بوی آیریس(زنبق)و یه کاغذ که روش نوشته شده بود: تقدیم به آنتوان.

گراس، ۲۰۱۵

آنتوان مرد.

توی باغ بود، نشسته بود زیر درخت،به گل‌ها نگاه می‌کرد، چشم‌هاش رو بست، و تموم شد🖤

مردم اومدن،دفنش کردن،تو همون باغ، زیر همون درخت.
کسی نموند،کسی تو انبار رو باز نکرد،کسی نبویید،کسی نگفت هنوز نه.
فقط ریشه‌ها موندن،تو سبد، تو سایه، سه سال،سه سال دیگه،سه سال بعد، هنوز مونده بودن.

پاریس، ۲۰۱۵

فرانسوا خبر رو شنید،تو کارگاه بود، نشست، به شیشه‌ی آیریس(زنبق)نگاه کرد، شیشه‌ی کهربایی،درِ چوب‌پنبه‌ای، ته‌ش یه چیز قهوه‌ای خشک.

فرانسوا شیشه رو برداشت،بازش کرد،بوییدش.
خاک،سردی،یه چیزی که تموم شده ولی نرفته🖤
فرانسوا یه قطره از شیشه رو ریخت رو مُچش، بعد یه قطره اینتنس دیورهومو زد روش.
بویید
چند دقیقه ایستاد.
بعد گفت:آنتوان، من نگهدار شدم، بوها رو نگه می‌دارم،تو رفتی،ولی موندی، تو، بو موندی.
فرانسوا شیشه رو گذاشت سر جاش، بلند شد،کتش رو پوشید و رفت...

پشت سرش، رو میز، یه شیشه‌ی کهربایی موند، یه بطری مِشکی،و یه بو...
بو نمی‌ره، بو می‌مونه.

پاریس، ۲۰۲۴ یه مغازه‌ی عطر فروشی

یه مردی اومد تو، جوون بود، ولی چشم‌هاش پیر بود،رفت سراغ قفسه،یه بطری از دیورهوم برداشت(اینتنس)
بویید...
لحظه‌ای متعجب شد...
فروشنده گفت:چیزی شده؟
مرد گفت:این...،این بوی چیه؟
فروشنده گفت:آیریس(زنبق) پودری، یه شرقیِ موندگار
مرد گفت:نه،من این بو رو می‌شناسم،این بوی...،اما حرفی نزد
فروشنده از روی کنجکاوی گفت:بوی چی؟
مرد گفت:بوی کسی که رفته ولی هنوز هست.(اه از این جمله‌ی مکرر🖤)
فروشنده ساکت شد.
مرد بطری رو خرید و رفت.

رفت سمت خونه، تو راه، ایستاد،مُچش رو بویید، بوی آیریس(زنبق)، بوی سردی، بوی خشکی...
یه تیکه کاغذ برداشت و نوشت:

تقدیم به کسی که نمی‌شناسم
تقدیم به کسی که این عطر رو ساخت🖤
تقدیم به کسی که بوی موندن رو به من داد
تقدیم به پناهجوی این رایحه

مرد کاغذ رو تا کرد، گذاشت تو جیبش و رفت.

ایران، ۱۴۰۵

نیمه شبی، مردی تو خونه‌ش نشسته بود...
شیشه‌ی دیورهوم اینتنس دستش بود
مایع عطر رو که خیلی اندک ته شیشه نشته بود تکان می‌داد...
ته شیشه سه قطر باقی مانده بود
مرد یه پاف زد روی مچش،با تمام وجودش استشمام کرد و ریه هاشو از اون پُر کرد
مکث کرد، یه‌تیکه کاغذ برداشت،با خودکار نوشت؛

در قلبمی،اما کنارم نیستی⭐️

مرد کاغذ رو تا کرد، گذاشت کنار شیشه🖤
بلند شد و از خانه بیرون رفت

پشت سرش، رو طاقچه، یه شیشه‌ی مِشکی مونده بود،یه کاغذ،و یه بو.
بو نمی‌ره، بو می‌مونه.

تقدیم به آنتوان.
تقدیم به فرانسوا داماشی.
تقدیم به همه‌ی نگهدارها.
تقدیم به پناهجویان روایح.

و تقدیم به آن‌ها که عطر می‌زنند، فقط برای اینکه بوی کسی را حس کنند که کنارشان نیست...

این داستان دیور هوم اینتنس بود🖤
14 تشکر شده توسط : Arash AMIN
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است…
سلطان جهانم به چنین روز غلام است…

غزلیات سعدی،غزل شماره۹

باربری لندن،این عطر را بر شانه‌های زنان می‌نشاند،تا هر کجا رفتند، مسافر مه بمانند، بدین سان پیمانی‌است میان سنگفرش های خیس و ابرهای همیشه منتظر…
30 تشکر شده توسط : غلامرضا نیک پور مهریار
Shalimar EDP
لینک به نظر 25 بهمن 1404 تشکر پاسخ به شهرزاد
این‌که اینگونه عطر شالیمار را چنین باغگونه و منتظرانه احساس کردید، چنان عمیق و شاعرانه بود که خود بر غنای آن خاطره افزود…
بسیار خرسندم که اینجا این سطرها با عزیزانی چون شما همراه شده است…

سپاسگزارم از لطف و احساس پرمهرتان…
14 تشکر شده توسط : مهریار Abed
Shalimar EDP
لینک به نظر 24 بهمن 1404 تشکر پاسخ به زهرا مهرپور
تشبیه شالیمار به قالی دستبافت، از آن نگاه‌هایی است که فقط از پس سال‌ها آشنایی با عطر برمی‌آید…
حق با شماست، قالی دستبافت را زمان از بین نمی‌برد، توی آن می‌نشیند، پا رویش راه رفته، اشک رویش چکیده، کودک رویش خوابیده، دیگر یک بافته نیست، صفحه‌ای از زندگی است؛ شالیمار نیز چنین است…، از ۱۹۲۵ تا امروز، روی پوست ها نشسته، خاطره ساخته، از نسلی به نسل بعد رسیده…

ژاک گرلن رفت، اما عطرش ماند…،چون چیزی که با دقت ساخته شود، با آدم‌ها می‌میرد.

شما این را نوشتید، یعنی با شالیمار زندگی کرده‌اید، نه فقط آن را بوییده باشید…
سپاسگزارم بابت این نگاه.
25 تشکر شده توسط : مهریار Mahya Mehrad
نوروزت خوشبو🌹
7 تشکر شده توسط : هاشم پور دانیال
این داستان شالیمار است…

سال ۱۶۱۲ لاهور:
زن توی باغ ایستاده بود،شوهرش برایش حوض‌هایی ساخته بود از سنگ مرمر سفید،با لبه‌هایی که آب ازشان پایین می‌چکید، وسط تابستان بود،نارنج‌های روی درخت‌ها داشتند زرد می‌شدند و پوستشان روغن می‌داد، زن دستش را دراز کرد، یک نارنج چید، ناخنش فرو رفت توی پوستش و ترشح کرد عطر ترنج و برگ نارنج پیچید توی هوا، زن گفت: این جا را دوست دارم.

شوهرش گفت: اسمش را بگذار،زن گفت: (شالیمار)
آن زن ممتاز محل بود، آن مرد شاه جهان…

سال ۱۶۳۱ برهانپور:
زن داشت می‌مرد، چهاردهمین بچه را به دنیا آورده بود و خون نمی‌ایستاد،ملافه‌ها خیس شده بود،شوهرش کنار تخته نشسته بود، دستش را گرفته بود، زن دیگر نمی‌دیدش،چشمهایش را باز نگه داشته بود اما ته چشمها سفید شده بود، به سقف خیمه نگاه می‌کرد و لب‌هایش تکان می‌خورد،شوهرش خم شد پایین، گوشش را گذاشت نزدیک دهان زن؛ زن گفت:(باغ شالیمار را فراموش نکن)
شوهرش سه روز در خیمه را نبست،غذای سرد خورد، به کسی جواب نداد،روز چهارم بیرون آمد و گفت: (برایش آرامگاه می‌سازم،از مرمر سفید،وسط باغ، وسط بهشت)

سال ۱۶۵۶ لاهور:
تکمه‌های لباس شاه جهان دیگر بسته نمی‌شد، بیست و پنج سال از مرگ زنش گذشته بود،تاج محل تمام شده بود، حالا نشسته بود توی باغ شالیمار، زیر درخت نارنج، به آب حوض نگاه می‌کرد، پیر شده بود. پسرانش پشت سرش حرف می‌زدند،یکی می‌گفت: پدر دیوانه شده،یکی می‌گفت:بیست و پنج سال است زن مرده، هنوز عزا گرفته…
شاه جهان چیزی نمی‌گفت، دستش را برد توی آب، خنک بود، بعد دستش را بیرون آورد، قطره‌ها چکید پایین، نگاه کرد به کف دستش، گفت:هنوز بوی پوستش را می‌دهد…

سال ۱۹۲۵، پاریس،خیابان شانزلیزه
ژاک شیشه را گذاشت زمین، ساعت سه صبح بود، شش ماه بود روی من کار می‌کرد، هزار و چهارصد و بیست و هفت بار فرمول را عوض کرده بود، دست‌هایش بوی ترنج و وانیل و رزین گرفته بود. دیگر شامپو هم بوی من می‌داد، سگش وقتی می‌آمد توی کارگاه، عطسه می‌کرد.
ژاک خسته بود،چانه‌اش را گذاشته بود روی کف دستش، زل زده بود به شیشه‌های ریز روی میز. عکس شاه جهان و ممتاز محل را سنجاق کرده بود روی دیوار؛یک ماه پیش کتابفروش خیابان سن‌آنوره گفته بود: این کتاب را بخر، عطرت را می‌سازی…
کتاب سفرنامه بود، ژاک یک کلمه هم فرانسه نبود، آلمانی بود، نخرید… عکس را کند و برداشت و آورد.
آن شب، عکس کج شده بود روی دیوار، ژاک بلند شد، عکس را صاف کرد،ایستاد نگاه کرد به صورت زن، نور چراغ نفت می‌افتاد روی کاغذ زرد شده، ژاک برگشت سر میز؛ پیپت را فرو برد توی شیشۀ اوپوپاناکس،چهار قطره چکاند توی ویال،یک قطره بیشتر از همیشه.
بعد شیشه‌های وانیل را برداشت،وانیلی که سال ۱۹۰۲ از ماداگاسکار آورده بودند، بیست و سه سال توی قفسه خوابیده بود،ژاک درش را باز کرد، بو کشید. ابروهایش رفت بالا،رنگ کهربایی‌اش توی نور می‌درخشید…
بعد ترنج،بعد عنبر،بعد مشک،بعد چرم،بعد یاسمن، بعد زنبق…
هفت صبح بود که ژاک مچ دستش را زیر شیر آب گرفت، خشک کرد، و من را زد روی پوستش…
دستش را برد جلوی صورتش،بو کشید،چهار دقیقه ایستاد، بعد گفت:سلام،اسم تو شالیمار است…

سال ۱۹۲۵،نمایشگاه بین‌المللی هنرهای تزئینی، پاریس.
غرفه‌ی گرلن گوشه‌ای بود، نه جای خوبی،بطری‌ها را چیده بودند توی ویترین شیشه‌ای،من کنار میتسوکو ایستاده بودم؛ میتسوکو گفت:شش ماه دیگر برمی‌گردیم پاریس،گفتم:نه،ما نمی‌رویم…
روز سوم، زنی ایستاد جلوی ویترین،موهای کوتاه داشت، لباس سبز پولک‌دوزی، کلاه لبه‌دار، انگشتش را گذاشت روی شیشه، از روی من رد شد، آمد روی بطری فیروزه‌ای ایستاد.
به فروشنده گفت:این را می‌شود زد؟
فروشنده بطری را باز کرد، محکم زد روی مچش، من پاشیدم هوا…
زن مچش را برد زیر دماغش، یک نفس بلند کشید، چشمهایش بسته شد،ده ثانیه،بیست ثانیه، سی ثانیه؛فروشنده نگاهش می‌کرد،زن پشت دستش را بو کرد، دوباره،دوباره…
چشمهایش را باز کرد، گفت: این بوی باغ است. بوی آب است،بوی کسی است که منتظر مانده.
کیف پولش را درآورد، پول را گذاشت روی ویترین، بطری را برداشت و رفت سمت در…
پشت سرش، میتسوکو گفت:به تو گفتم…

سال ۱۹۴۷، هالیوود…
ریتا هیورث روی تخت نشسته بود، جوراب ابریشمی پایش می‌کرد، شوهرش علیخان ایستاده بود پشت سرش، دست‌هایش را گذاشته بود روی شانه‌های ریتا،ریتا برگشت بهش نگاه کرد،پرسید:چه عطری می‌زنی؟
علیخان گفت: شالیمار، پدرم می‌زد؛می‌گفت بوی خانه را می‌دهد.
ریتا دستش را برد پشت گردن علیخان ،کشیدش پایین ،بینی‌اش را فرو کرد توی گودی گردنش، بو کشید، پرسید:خانه کجاست؟
علیخان گفت: هند اما دیگر نیست…
ریتا گفت: هست،توی این شیشه است.

سال ۱۹۶۸،ویتنام…
سرباز توی سنگر نامه می‌نوشت،دستکش پارچه‌ای پاره، انگشتانش سیاه از باروت،چراغ قوه را گذاشته بود زیر چانه، کاغذ خیس باران بود، مداد فرو می‌رفت توی خمیر کاغذ…
نوشت: مادر،ادکلنی که فرستادی رسید، شالیمار. توی جیب سینهام گذاشتم،شب‌ها درش را باز می‌کنم و می‌گذارم کنار بالش…، فکر می‌کنم، یک روز برمی‌گردم. یک روز بوی این عطر را فراموش می‌کنم، یک روز عادی می‌شوم.
سی سال بعد، آن سرباز که پیر شده بود، آمد فروشگاه گرلن خیابان شانزلیزه،گفت: یک شالیمار می‌خواهم. همان مدل قدیمی،بطری فیروزه‌ای…
فروشنده گفت: این مدل جدیدش است،فرمول عوض شده،وانیل کمتر شده، قوانین جدید اروپا…
پیرمرد بطری را گرفت، پول داد،رفت بیرون…
توی خیابان ایستاد،در بطری را باز کرد،زد روی مچ دست چپش، مچ را برد بالا،بو کشید،ابروهایش رفت توی هم…
ایستاده در پیاده‌رو پاریس، نگاه کرد به آسمان خاکستری، سگش که دیگر نبود، سنگر که دیگر نبود، جنگ که دیگر نبود.
بطری را گذاشت توی جیب کتش، راه افتاد سمت مترو….

سال ۲۰۲۴،اینستاگرام…
دختر جوان شیشه را از قفسه برمی‌دارد،دوربین را روشن می‌کند،می‌گوید:امروز آنباکسینگ قدیمی‌ترین عطر گرلن،بیایید با هم بو کنیم…
اسپری می‌کند روی نوار کاغذی.،بو می‌کند، می‌گوید: وای خدای من،بوی مادربزرگم را می‌دهد،یادش بخیر، همیشه می‌زد.
سه هزار لایک، صد و چهل و دو کامنت،یکی می‌نویسد: مال مادربزرگ منم بود، عطر پیرزن‌هاست…
دختر نوار کاغذی را می‌اندازد توی سطل زباله…


حالا…
بطری من روی قفسه است، گردنم صیقلی شده از بس دست خورده، ته شیشه کم است،بیست و سه قطره مانده، شاید بیست و چهار…
چهار صد و دو سال از آن روز توی باغ گذشته،
ممتاز محل تاج محل خوابیده، شاه جهان کنارش خوابیده، باغ شالیمار هنوز هست، درخت‌های نارنجش پیر شده‌اند، حوضچه‌های مرمرش ترک خورده…
ژاک گرلن زیر خاک خوابیده…
من مانده‌ام…
و هر بار که کسی در مرا باز می‌کند، من همان زنم که در باغ ایستاده، زیر آفتاب هند، دستش را دراز کرده برای چیدن یک نارنج، و شوهرش از پشت سر دارد نگاهش می‌کند.
قطره‌هایم یکی یکی تمام می‌شوند.
اما آن روز توی باغ تمام نمی‌شود.

این داستان شالیمار بود.
47 تشکر شده توسط : ابوالفضل چمنی Shohreh
درود به جمع جویندگان رایحه‌ی حقیقت…

بیایید با هم ورق‌های خاطره را ورق بزنیم؛ به نخستین عطری بازگردیم که نه تنها بر پوست، که بر سپهر هویت بوئیمان نقش بست.
آیا آن انتخاب، یک تصادف بود؟ یک شور ناآگاهانه؟ یا نخستین قدم آگاهانه در مسیر شناخت خویشتن از راه حس‌هایی که در واژگان نمی‌گنجند؟

برای من، آن آغازگر،(ناسوماتو نارکوتیک ونوس)بود.
چیزی بیش از یک ترکیب رز، فلفل صورتی و که او برای من آیین تشرف بود به دنیایی که در آن، هر رایحه یک متن است، هر استشمام یک خوانش.
او نخستین بارقه‌ی این ادراک را در من روشن کرد که بو نیز می‌تواند زبانی برای بیان آنچه در قید گفتار نمی‌آید باشد…
یک سکوت پر معنا که از پوست تا روح می‌نشیند.

حال از شما می‌پرسم با افتخار و احترام:
آن عطر آغازین شما، کدام بود؟
و آیا او را همچون مهمان‌دار تشرف‌بخش به حریم هویت حسی‌تان می‌دانید،یا پیام‌آور بیداری از خواب معصومیت بوئی؟
بیایید در این فضای مشترک، نه تنها نام‌ها را به اشتراک بگذاریم،بلکه معنای آن لحظه‌ی گذار را در زندگی بوئیمان با هم مرور کنیم…

چرا که نخستین عطر، همیشه بیش از یک عطر است:
او نخستین ترجمه‌ی ما از خود به زبان بویاست…
با احترام
یک هم‌سفر در مسیر رایحه‌ها…
23 تشکر شده توسط : مهریار کامبیز سخی
اینترلود ذاتاً آیینی‌ست…؛ و تفسیر بیش از حدآن، نه ساختن کلیسا برایش…؛ بلکه اعتراف به وجود آن کلیسا است… .
5 تشکر شده توسط : اتیل مالتول هاشم پور
من،ابسنت،رویای سبزم.

نه رویای شیرین،بلکه رویایی که با تیغ رازیانه می‌درآید.
من بوی قرن نوزدهم پاریسم،بوی بال‌های فرسوده‌ی پروانه‌هایی که دور چراغ نوشته‌های بودلر سوختند، بوی قطرات ابسنت که مانند اشک فرشته‌ای سقوط‌کرده بر میز چوبی کافه می‌چکد، و طنین کهربایی که پس از مستی بزرگ می‌آید؛مستی خلاقیت، مستی نابودی خودخواسته.
نفس اول من، یک طلسم است:(بیا، از این سبز بنوش)
نفس دومم، یک بیداری است:(اما بدان که هوشیاری، گاه در جام بی‌خودی می‌آید)
من بوی شجاعت دیوانگی آگاهانه را می‌دهم‌،شجاعت آنکه مرزهای خویش را نه با ترس،
که با کنجکاوی بی‌پایان برهم زنی؛هم گیاه باشی، هم زهر،هم رازیانهٔ تند، هم رز مخمل،هم مستی، هم بصیرت…
وقتی مرا بر پوست می‌زنی،با من پیمان می‌بندی:
که گاه باید ذهن را رها کنی تا روح پرواز کند،و بدانی که بزرگ‌ترین حقیقت‌ها، گاه در خطرناک‌ترین جرعه‌ها نهفته‌اند.
من عطر(مشروب) نیستم،من عطر(خیال خلاق) هستم…
آیین من، مست‌کردن نیست،آیین من، عبور از آینه‌ی واقعیت برای دیدن آن سوی آن است،حتی اگر آنسو، گاه ترسناک باشد،گاه زیبا و گاه هردو.
پس مرا بزن،و یادت باشد:
تو هرگز (مست) نمی‌شوی،تو می‌بینیش
و من، تنها واسطه‌ی خوشبوی این رویابینی
19 تشکر شده توسط : میلاد برجی خردمهر
با عرض سلام و درود خدمت شما
جناب سبحانی پور دوست عزیز و ارجمند:
اول از همه باید از دغدغه عمیق و اصیل شما برای حفظ حریم هنر قدردانی کنم. نگرانی شما از ابتذال، نگرانی هر هنرشناس دلسوزی است که شاهد تحولات سریع و گاه عجولانه دنیای هنر است. کاملاً با شما همدلم که هنر، ودیعه‌ای الهی است و نباید به بهانه نوآوری یا هنجارشکنی، از روح و معنای خود تهی شود.
اما اجازه دهید کمی در مورد ذات تحول هنری با شما گفتگو کنم؛
شما به درستی اشاره کردید که هنر عطر، روح عناصر را به همراه دارد؛سوال اینجاست:
آیا روح یک عنصر، همیشه گل‌های تابستان و چوب‌های گرم است؟
آیا روح عنصر آهن، بوی خون و کهنگی و قدرت نیست؟
آیا روح عنصر برق، جرقه و سیم سوخته و انرژی محبوس نیست؟
هنرمند عطرساز مدرن، مانند یک نقاش اکسپرسیونیست یا یک آهنگساز موسیقی نو، ممکن است تصمیم بگیرد به جای نقاشی یک منظره آرام، هیاهوی درون یک شهر صنعتی، یا به جای یک سمفونی کلاسیک، آهنگ اضطراب دنیای مدرن را روایت کند…
فانتوموس، و بسیاری از آثار برندهایی مانند ناسومادو یا اورتو پاریسی، دقیقاً چنین کاری می‌کنند. آن‌ها قرار نیست خوشبویی به معنای متعارف و آرامش‌بخش کلمه ارائه دهند. آن‌ها ایده‌ها، خاطرات مبهم، ترس‌ها و حتی زشتی‌های زیبا را به بو تبدیل می‌کنند. این، همان پسامدرنیسم است: زیر سوال بردن تعاریف ثابت از زیبایی…
نکته کلیدی این است: این آثار، جایگزین عطرهای کلاسیک نمی‌شوند. همان‌طور که وجود موسیقی آوانگارد، باعث نابودی موتزارت و بتهوون نشد، بلکه گنجینه موسیقی را غنی‌تر کرد. وجود یک عطر چالش‌برانگیز مانند فانتوموس (با یادآوری بوی خون، فلز و...)، هرگز عطرهای شکوهمند و زیبای کلاسیک را محو نخواهد کرد. بلکه دامنه تعریف ما از (هنر عطرسازی) را گسترش می‌دهد…
شما فرمودید: (بوی بد، بد است). کاملاً درست. اما
(بوی ناخوشایند هدفمند) در یک اثر هنری، می‌تواند ابزاری قوی برای انتقال یک حس، یک انتقاد اجتماعی یا یک سفر درونی باشد. مانند صحنه‌ای خشن در یک فیلم بزرگ که برای نشان دادن زشتی جنگ است، نه ترویج آن.

جمع‌بندی حرفم این است:
نگرانی شما محترم و به‌جاست. اما به نظر می‌رسد این عطرهای چالش‌برانگیز، نشانه (مرگ هنر) نیستند، بلکه نشانه(زنده و پویا) بودن آن هستند. آن‌ها مرزها را آزمایش می‌کنند تا به ما یادآوری کنند که هنر، زنده است، نفس می‌کشد و گاهی نفس‌هایش تند و اضطراری است.
و این دقیقاً همان چیزی است که تضمین می‌کند عطرسازی، به یک صنعت تک‌بعدی و مبتذل تبدیل نشود.چون جسارت دارد.

با احترام و قدردانی از دیدگاه عمیق شما،
یک دوست مشتاق هنر عطر…
15 تشکر شده توسط : مهریار هاشم پور

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan