اینجا هرگز...!

درود دوباره برشما... من یک کلیت مد نظرم هست. نه مدارا! بله موافقم که سیستم پادگانی پیش میره. موافقم که از روی هم میپرن، میخونن، یاد میگیرن ولی به همون شخص یورش میبرن. موافقم که شبیه به گتو پیش میره... مثل تهرون قدیم شده... موافقم که شخص از شرح مهم تر هست! اتفاقا این بخشی از همون چيزیِ که من باهاش زاویه دارم! قطعا موافقم که اینجا یک پلتفرم چت خصوصی و ارسال اَبَرموج های احساسی نیست. اما بخاطر شکلِ اجتماعی که داره اتفاقا سوبسید فضا هم هست! یعنی با احتمال اینکه افراد با میزانِ فهم بالا اینجا باشن و دقیقا متوجه شن چی میگی شاید مجبور بشی برخلاف علاقه و موضوعیت اصلی حرفهایی رو بزنی! و تبدیلش کنی به همون پلتفرم! لیبرال دموکرات نیست. اصلا. اما دیکتاتوری هم نیست! یک جور ناچاری است... سرکارخانم جامعه ای که محاوره اش فحش، بدگویی، جیگرطلا و داشِ گلم هست کسی که شعر بخونه رو توبيخ میکنه! ما اینجا فقر دانایی داریم. بله که باید منت عاقل رو کشید! هر مرشدی را هزاران مرید باید... تمام دنیا همینه. عقلانیت و آگاهی چیزی نیست که تو خیابون ریخته باشه. چرا فکر می‌کنید نباید؟ هرچقدر شخص داناتر باشه شکننده تر هم میشه. شما با لبخند میفرمایید ما استادِ راندن نیستیم؟ پس چه هستیم؟ مگنت های جذب عقاید و دانش؟ نه جانم. نه. ما دافعه داریم. ما میکشیم. خفه میکنیم. شما ولی از کلام کلی من تیری با نشان مشخص ساختید. یعنی بسط دادید به مدارا! نه نه... کلام من از یک ضدفرهنگ عظیم صحبت میکنه. سوژه اینجا تمام مردم هستن و اُبژه اصلِ عقلانیت و جهل. نه چندتا کاربر بد و مدارا! می‌فرمائید اوکی. اینجا جاش نیست آقا؟ بله. اما توضیح دادم! ناچاری...!! نکته: این حرفها تکذیب کلام تمام صحیح شما نیست! اتفاقا برعکس، همه اینها میاد و دست برروی شانه همون جملات میذاره.... من سال 89 یک مطلب نوشتم با موضوعیت زن تحت عنوان 'حوا یک قدم قبل از آدم'. ماشین زمان سوارها با موتور تو خیابون میخواستن از روم رد شن! باور کردنی نیست... مطلبی که نه سیاسی بود نه دینی نه هیچی.. ما معنای تحجر هستیم. غالبا از لحاظ فکری با شخصیت های سکانس اول ادیسه فضاییِ استنلی کوبریک فرقی نداریم! من اطوار روشنفکری و هدایت بهتر از کافکارو هضم نمیکنم. شبه شجاعت های صورتیِ ضد جریان رو هم همینطور... و باتمام وجود از هرکس در این جایگاه دفاع میکنم! از هرکس که رانده شد، از هرآنکس که دلسرش کردیم... بله ما استاد دلسرد کردن هستیم. نه پس بخاری برقی هستیم در قلب و جان آگاهی؟ البته تیغ تند نقد به نابلدی های رفتاری عاقل هم وارد هست... همینجا رفتار مدارا تمام قد نمادی از دوقطبی و فتیش جلب توجه هست. من نمیگم این رو... به روانشناسی مراجعه کنید. اما نقد بر چگونگی رفتار و عدم بلوغ شخصیتی دلیلی برای دفاع نکردن از اصل عقل نیست. بیژن عبدالکريمی تو یک مصاحبه حرف جالبی میزنه! میگه من احساس طفیلی بودن میکنم تو این ساختار! چرا؟ چون جامعه نیازی به تفکر نداره...! ما هرچی دانا داریم رو طفیلی میکنیم. بعد شما میگی رفتن که رفتن؟ دامن کشان؟ جانم ما لبه تیغ هستیم... چطور این آمبولانسی که همه باهم توش نشستیم رو نمیبینید می‌بینید؟ میگید اینجا باید از عطر فقط حرف زد؟ بله.. اوضاع دارک فلورال عودی انیمالیک هست جانم :) برای بار هزارم. هدف صرفا مدارا نیست. اصلا مدارا در این ابعاد نمیگنجه! در آخر عرض کنم،، خانم؟ من رزیدنت رو که بلد بودم خودم هیچ... اینترن هم میدونم چیه تازه :) باشد که آرام، شاد و زیبا باشی همیشه جانم. 

مابین تمام حرف ها شما به سانسور هم اشاره کردید. من هم چند وقت پیش... همینطور! تو نوشتنِ مباحث جدی، اساسی و جریان هایی با محوریت هنر میل من به سمت ادبیاتِ نزدیک به کلاسیک و استفاده صحیح از دستورزبان میره! به نظرم کاریزمایِ جمله لغت و کاریزمایِ لغت چگونگی قرارگیری اون در ساختارِ دستور زبانِ. اگر اصول درست رعایت بشه جملاتِ ساده تبدیل به قصار میشن، بعدتر به موعظه و جلوتر تبدیل به هيپنوتيزم! کلمات هستند که آدم های ساده رو تبدیل به هیتلر میکنن نه زور بازو...! همواره با خودم میگفتم چقدر عجیب که تقریبا همه در یک سبک و سياق مسائل (صرفا مختص به بررسی عطر) رو بیان میکنن. برخی به جهان های داستانی وارد میشن ولی آنچنان موفق نیستن و از لحاظ فهم محتوایی خیلی آماتورن. میل داشتم فرهنگ و الفبای جدیدی ایجاد کنم. درحد سواد و داشته هام! تمام مفاهیم و چگونگی های عطر رو در قالب ادبیات روایی و شاعرانه با محتوای تصویری سازی، استعاره، تشبیه و در فرم های داستانی بروز بدم. یعنی اگر رز با عود کار کرد، بنویسم دوشیزه رز سوار بر اسبی مشکی رنگ...! همانطور که تو مونتال بلک عود بصورت آزمایشی نوشتم... یا قبلی ها. اما خیلی خیلی زود فهمیدم آدم های اینجا هم....! همه عاشق محیط های بورینگ و امن هستن. تمایل به روتین خفه کننده است. اصلا نمی‌پذیرن و نمی‌خوان. هر شگرد تازه ای رو با بی مهری مطلق سرکوب میکنن. // غضبناک تر از این وجود نداره که ٢٠٠ نفر تماشا میکنن و ١٠ نفر فعالیت. حس عریان بودن به آدم دست میده. حس شنود شدن. این حالت ها رو میشه توی انحراف های اخلاقی پیگیری کرد. خیلی کیریپی هست فضا برای من. شدیدا قضاوتی و بی رحم. شبیه به انبار باروت... غالبِ پنهان منتظرِ یورش به سمت اکثریت آشکار هستن! گتوهای گنگستری... پرش از روی مانع. واقعا اگر این معناش سقوط یک خرده فرهنگ نیست پس چیه؟ // همه دارن در مورد وتیور خاکی و عود عربی صحبت میکنن. آیا بهتر نبود کسی از زاویه ای جدید به این جهان نگاه کنه؟ کلا ما دوست نداریم یکی بیاد بهمون بگه 'اینطوری هم میشه'. دیگه این اواخر کج نویسان هم خطاب کردن. حالا نه مستقیم منو! ولی من بای دیفالت این جملات بی صاحب رو از زمین برمیدارم میذارم داخل جیبم! جالبه... قطعا اون شخص نه میدونه کج چیه نه نویسان. این ترکیب ناکارآمد بودن دایره واژگان شخص رو نشون میده! که تلاش میکنه تاثیرگذار و مخرب هم باشه. موتورگازی! پرسروصدا، بی قدرت :) در هرصورت چراغم رو خاموش کردم رفتم زیر پتو... پتویی که سالهاست روی من کشیده شده! شدم دقیقا همون روتین که همه میخوان با این تفاوت که احتمالا باز دوستش ندارن بلکه فقط تحملش میکنن. من ٨٠ درصدم اینجا داره سانسور میشه جانم :) با اینکه چند تا دوست هستن که خیلی باهام مهربونن. اما... چرا؟ جبر حاکم! عاقبت؟ قطعا خاموش شدن من و فراموش شدنم و حتما خوشحالی خیلی ها. ما بصورت جدی تو این ترپ کذایی گیر کردیم. جامعه بتونه برای نفس کشیدن هم خط کش میده دستمون. من آدم مهمی نیستم و هیچ خرگوشی تو کلاهم نیست... اما همین که فضا خودم رو از خودم میگیره برام سمی محسوب میشه! از شما میپرسم جانم؟ تمام این ها کار چه کسانی؟ همون هایی که شما با لبخند ازشون یاد کردی. اساتید فراری دادن! شاید شما بامن مخالف باشید. اما من استخوانم از کدهای ژنتیکی این جماعت اشباع است! خانم من نمیدونم شما چقدر مایل هستید این حرف ها رو بخونید. یا اصلا می‌بینید که بخونید یا نه. ولی من عمیقا حس جبری و دیکتاتور بودن دارم نسبت به خودم. هم درقبال شما هم در قبال مرجع عطرافشان. کلی نوشته و داستان تحویلتون دادم چون فقط در چند خط ابراز عقیده کرده بودید... البته بیشتر بخاطر اساتید فراری دادن بود :) درکل فکر میکنم من خودم اوستای همه استادهای فرار هستم! بقول شما فرنگی ها : شِیم آن می :) چهره ام باید شطرنجی شه. این اسپاسم را درمانی نیست دکتر. سرخ و سفید و باقی باشی جانم.

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من !

فرصت با هم بودن و با هم گفتن ، آموختن و بلوغ ، ذیغ است . بسیار کسان از دست میدهند . بیخبرند که این تنها توشه ایست که میتوان با خود برد ! که فلسفه ی حضور در این زندان همین است . همه شنیده اند که پشیمانی در پی دارد ! نیز باخبر اند که پشیمانی را چه سود ؟

لیک دانسته از نعمت فراموشی بهره میبرند ! عجیب است .

پدربزرگ ام به دختران اش که عمه های من باشند میگفت : فرزندانتان را بزرگ کرده اید ؟ و به سر اشاره میکرد . که بزرگی ی جسم ساده ست و بزرگی ی روح دشوار

از حافظ نیز گلستان و بوستان به جهت امتحان گیری از نوه ها بهره میگرفت که بسیار اسکناسهای قدیمی که در کیف دارم حاصل قبولی در آن گزینش هاست ! که باید صحیح میخواندم و صحیح به معنی ، تکامل میدادم .

و به تاکید موکد میکرد که زمان ذیغ است ، فرصت با هم بودن و از هم آموختن فراموش نشود .

درود بر تو جوان پویا و جویا

در پاسخ به کامبیز سخی :

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من !

فرصت با هم بودن و با هم گفتن ، آموختن و بلوغ ، ذیغ است . بسیار کسان از دست میدهند . بیخبرند که این تنها توشه ایست که میتوان با خود برد ! که فلسفه ی حضور در این زندان همین است . همه شنیده اند که پشیمانی در پی دارد ! نیز باخبر اند که پشیمانی را چه سود ؟

لیک دانسته از نعمت فراموشی بهره میبرند ! عجیب است .

پدربزرگ ام به دختران اش که عمه های من باشند میگفت : فرزندانتان را بزرگ کرده اید ؟ و به سر اشاره میکرد . که بزرگی ی جسم ساده ست و بزرگی ی روح دشوار

از حافظ نیز گلستان و بوستان به جهت امتحان گیری از نوه ها بهره میگرفت که بسیار اسکناسهای قدیمی که در کیف دارم حاصل قبولی در آن گزینش هاست ! که باید صحیح میخواندم و صحیح به معنی ، تکامل میدادم .

و به تاکید موکد میکرد که زمان ذیغ است ، فرصت با هم بودن و از هم آموختن فراموش نشود .

درود بر تو جوان پویا و جویا

فراموش می‌شوی؛ مانند مرگِ یک پرنده
مانند یک کنیسه ی متروک
مثل عشق یک رهگذر
مانند یک گل در شب
آدمیزاد باشی یا متن
فراموش می‌شوی
گویی که هرگز نبوده ای...!


درود برشما سخی عزیز. 
شما جزو معدود کسانی هستید که به دقت و با تامل نوشته هایِ اعضا رو مطالعه می‌کنید و اجازه نمی‌دید تنها و یتیم بمونن... 
این عمل شما بسیار ستودنی است جانم. درود. 

حواستان شاید بوده... 
برخی از همین نابلدانِ بامزه که خروپفِ کودکی نابالغ از عمیق ترین تفکراتشان ژرف تر است به 'خاطره‌نویسی' هم کنایه می‌زنند! 
 این یکی جمله‌ی بی‌صاحب رو شما باید در جیب بگذارید! :) 
متوجه نمیشن... 
اینکه شما عطر ایکس رو در اوایل جوانی استشمام کردی و بعد نوستالژی شده و حال برای ما حکایتش رو تعریف می‌کنید 
اصلا خاطره نویسی نیست! 
نوعی نقد است. شکلی از تدریس.. 
تدریس درسی که بهایش عمر و گذار و گذرِ زمان بوده 
که ای عزیزان... 
آن نت ها، آن رایحه ها... می‌مانند تا به ابد
که این نظربازی عجب داستان ها دارد...

بابت تامل و توجه شما سپاسگزارم آموزگار عزیز. 

می مانند تا ابد !

پدربزرگ رفته است اما روایحی که دوست میداشت هنوز با ماست ! بلکه بیش از خاطره اش !

یاس سفید برای من ، تنباکو و پاپیروس برای تو و ایضا دیگرانی .

و اما جملات مهم اند . برای من خیلی مهم . این است که دقیق میشوم . خدا پایین نمی آید که بی واسطه با تو سخن گوید . بلکه از زبان ها ، میگوید !

بارها شده ، بارها . که راجع به مشکلی فکر میکرده ام و جواب نمی یافتم . خدایا راه کدام است ؟

دو نفر در حال صحبت راجع به موضوعی که من نمیدانم عبور میکنند و دقیقا لحظه ای که از کنار من رد میشوند جمله ای میگویند و میشنوم که کلید قفل مشکل من است !

بارها و بارها این شده است .

و اما میگویند از عطر بنویسید ! عطر که خواندنی نیست ! بوئیدنی ست . هزار صفحه از عطری بگویم ، باز خوانا نیست که دیدن ( خواندن ) با بوئیدن دو حس گوناگون است و اگر مشابه بود دلیل خلق نبود ! اما کاربرد اش که همانا معطریت اوست خواندنی ست . و معطریت تنها از عطر نیست که بسیار عطور دیگر موجود اند . این که هر عطر ( رایحه ) به چه کار می آید ، فقط خواندنیست !

امروز خدا گفت : هر آنکس که خدای او من باشم نه بترسد نه لنگ ماند !

پس هیچ آزرده خاطر مباش از هر قضاوتی جوان رعنا :)

یا کنایه ای . برای خدا بنویس . برای خدائیان بنویس

و برای لبخند :) شاد باشی جوان پیردل